جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Aug. 10Jul. 10
Jun. 10
May. 10
Apr. 10
Feb. 10
Jan. 10
Dec. 09
Nov. 09
Apr. 09
Mar. 09
Feb. 09
Jan. 09
Dec. 08
Nov. 08
Oct. 08
Sep. 08
Aug. 08
Jul. 08
Jun. 08
Mar. 08
Feb. 08
Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
August 29, 2010
وقتي هواي دل آدم ها ابريست!
وقتي فيلم fish tank را ديدم، به اين نتيجه رسيدم كه رقابت مادر و دختر در برابر يك مرد چقدر مي تواند تاثيرگذار باشد كه 2 ساعت و 2 دقيقه از راش هاي فيلم را به خود اختصاص دهد.
بله، فيلم fish tank با ترجمه مخزن ماهي سرشار از تفكرات دختري 15 ساله است كه تماشاگر حس مي كند درون اش غوغايي است و كسي از آن خبر ندارد كه البته همينطور هم به نظر مي آيد.

فيلم از همان ابتدا مي خواهد كه بگويد اين دختر تفكرات و كارهايش با هم سن و سالان اش متفاوت است. دوستان او مي رقصد و او با ديدن اسبي پير جذب آن مي شود.
دخترك تحقير مي شود، اتفاقات و رابطه هاي متداوم مادراش با دوست اش را مي بيند حتي شهواني هم نمي شود و تنها به دنبال يك فضاي به دور از مزاحم هاست تا شيشه بطري مشروب را با چند سي دي بردارد و در اتاقي دربسته به رقص مشغول شود.
دل خوشي اش مي شود دوربيني كه دوست مادر اش به او مي دهد و آن مي شود همه رابطه اي كه مي خواهد شكل بگيرد. كه گاه دختر به آن پايبند هم نيست و با كسي كه به ظاهر دوست اش دارد هم به مشكل برمي خورد مثل همان سكانسي كه دخترك با دوست خود براي گرفتن پول به فروشگاهي مي آيد كه دوست پسر مادراش در آن كار مي كند اما با درخواست پول دادن به دختر موافقت نمي كند.
فيلم fish tank سكانس هاي خيلي خوبي دارد كه شايد نيمه دوم فيلم از نيمه اول آن جذابيت بيشتري داشته باشد. كل سكانسي كه دخترك ، دختربچه را مي دزد و فرار مي كند يكي از بهترين نماهاي فيلم به شمار مي رود.
ديدن دخترك و تنهايي او در فيلم و رفتن از شهر و كمپي كه در آن با آدم هايش زندگي مي كرد، مثل همان هواي ابريست كه دل آدم ها از آن مي گيرد و بايد گذاشت و رفت...
نويسنده و كارگردان:آندريا آرنولد، بازيگران: كتي جارويس در نقش ميا ويليامز، ربکا گریفیثس، کری ، ان Savill، گرانت وحشی
***
حتي دلم نمي خواهد از مزخرف بودن فيلمي كه فكر مي كردم خوب است، دو كلمه بنويسم.
هرگز پسرآدم دختر هوا را نبينيد اگر با فيلم هاي لوس و بي محتوا و داستان هاي تكراري حال نمي كنيد!
August 18, 2010
ببينيد هفت دقيقه تا پائيز را...
هفت دقيقه تا پائيز را موفق شدم بعد از اين همه مدت ببينم. فيلمي كه براي ديدن آن در جشنواره با دبير سرويس حرفمان شد و طبق معمول تشخيص داد كه همه فيلم هاي جشنواره را خود ببيند و ما را از ديدن خيلي فيلم ها بي نصيب بگذارد...بگذريم...
فكر مي كنم بعد از ديدن كلي فيلم مزخرف و بيهوده ديدن اولين سكانس «هفت دقيقه تا پائيز» مي تواند نشانگر يك فيلم پخته و رواني باشد كه واقعا فيلم است. اينكه مي گويم «هفت دقيقه تا پائيز» را دوست دارم به اين خاطر است كه مدت ها بود از ديدن فيلم ها در سالن سينما لذت نمي بردم. مدت ها بود سوژه ها برايم جذابيتي نداشتند و فقط به اين دليل كه سالن تاريك سينما همانند يك دوست قديمي و همپاي تنهايي هايم بود، وادارم مي كرد كه به سينما بروم، مخصوصا زماني كه يك دوست سينما رو هم پيدا كني و بخواهي برايش بلافاصله بعد از ديدن هر فيلم حرف بزني...
هديه تهراني را براي اولين بار بيشتر از گذشته دوست اش دارم. گريه اش، صورت اش و حرف هاي زير پله با شوهر خواهراش (حامد بهداد) همه و همه پر از ناراحتي بي وصف يك مادر است. «هفت دقيقه تا پائيز» را ببينيد!
انگشتان لاك زده قرمز زير كفن سفيد

«هفت دقيقه تا پائيز» يك فيلم اجتماعي است كه روابط دو خانواده را همراه با هم پيش مي برد و در اتفاق اول جدايي مريم را مي بينيم و اتفاق دوم مرگ تنها فرزند ميترا كه كل فيلم براساس همين اتفاق پيش مي رود. اينكه قصه را دنبال مي كنيم و هر پرده از فيلم كه تمام مي شود، به نظر مي رسد داستان هم به پايان رسيده، كش و قوسي است كه مخاطب فكر مي كند قرار است يك اتفاق ديگري در فيلم رخ دهد.
اگرچه فرصت پرداختن به نقش هاي بازيگران در اين فيلم به نظر من كوتاه و با عجله است؛ بارها و بارها حس خودكشي ضدقهرمان داستان ذهن مان را به خود مشغول مي كند و همه المان شخصيت هاي فيلم مي خواهد خبر از يك اتفاق بدهد. حتي همان عروسي ظاهرنمايي كه در فضاي سرد شمال كه اينبار سرسبزي آن منطقه اصلا به چشم نمي آيد. بازي بچه ها به خصوص دختر كوچولو ميترا هم قابل تحسين است. و فكر مي كنم يكي از سكانس هايي كه دوست دارم و در ذهنم باقي مانده جنازه دختر بچه كفن پيچيده شده در دستان ميترا است كه لاك قرمز انگشتان بچه از زير كفن بيرون زده است!
فكر مي كنم «هفت دقيقه تا پائيز» يكي از متفاوت ترين فيلم هاي عليرضا اميني در مقام كارگردان باشد. شايد ساخت و اكران همين فيلم بود كه به اين كارگردان جرات داده تا فيلم هاي بعدي را پشت سرهم بسازد... البته بايد ديد كه اميني همين روش قصه تعريف كردن در فيلم هايش را باز هم تكرار خواهد كرد يا خير؟
شما هم اگر فيلم را ديده ايد در مورد آن نظر بدهيد!
July 27, 2010
...خبر آمد خبري در راه است
بعضي شعرها و حرف ها ربطي به تفكرات آدم ها ندارد. ممكن است تو با هرجمله و هر شعري حال كني بدون اينكه بخواهي از ديدگاه مذهبي به آن نگاه كني.
اين شعر زنده ياد آغاسي براي من حكم اين روزها را دارد؛
خبر آمد خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند بی سرو بی پا و بی دستم کند
میروم کاز خویش تن بیرون شوم برده یه لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحن خوش آواييم دربدر کوچه تنهاييم
اي دو سه تا کوچه زما دور تر
به خوبا سر میزنی بگرد تو اینا هم خوب هست
آقا جان هممون که بد نیستیم به من نگاه نکن آقا
اي دو سه تا کوچه زما دور تر نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کني محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ما مي شدي مايه آسايه ما مي شدي
هرکه به ديدار تو نايل شود يک شب حلال مسايل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است
اي نگهت خواستگه آفتاب برمن ظلمت زده يک شب بتاب
پرده بر انداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارو مدد کار ما کي و کجا وعده ديدار ما؟
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم تويي که نقطه عطفي به اوج آيينم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکني روا مباد که ارباب جز تو بگزينم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
آقا پیر شدیم دیگه نمی خواین بیاین به خوبا سر میزنی اصلا هممون بد آقا جان هممون
بد به حق خوبات ....به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم می خواستی مارو خاطرخواه
نکنی قربونت برم ندیده خاطر خواه کردی رفتی پشت پرده یه نظر یه نظر خوبیم بدیم پات
نوشته شدیم آقا بدبختیم بیچاره ایم درمونده ایم عشق تویی فقط...
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
July 10, 2010
تا بي نهايت آدم ها shutter aylandاز

چند وقت ا ينجا مي خواستم بنويسم اما نمي شد!
چه تعطيلي مزخرفي... با آدم ها غريبه شدم، از تو از خودم از كوچه پررفت و آمد شماها مي ترسم.
از حرف زدن و پيله كردن به زندگيت مي ترسم. از حرف تكراري مي ترسم.از تكرار مي ترسم. مي ترسم...
وقتي اومدي پيشم فكر كنم به مدت چندماه خالي شدم. از خودم از خواسته هام. از نگاه كردن به تو و از گفتن اين جمله كه تا كجا داريم پيش مي ريم...
از عكس هاي تو كه همه مي بينن و مي گن خيلي خوبه، اما ما همچنان تنهائيم...
از فيلمي كه تا نيمه با هم ديديم و طبق معمول از همون نيمه هم رهاش كرديم... از كابوس فيلم shutter aylan همون سكانسي كه لئوناردو دي كاپريو در نقش (تدی دنیلز مارشال) زنش را درآغوش گرفته و ناگهان لكه هاي قرمز از لباس زن سرازير مي شه... و مرز نفرت به عشق و جنون و مرزبندی ها بین این دو قرار مي گيره...
كاش مي تونستم اين مطلب را ادامه بدم اما نمي شه.
تا حالا گرفتار اين نشدن ها شدين!
June 01, 2010
بي راهه...
حالم بده و از اين دنياي مجازي و دنياي واقعي سال 2012و اين فكرها ... حالم بدتر هم مي شه!
حالم بده و كابوس رفتن و رها شدن از اين موقعيت ولم نمي كنه!
حالم بده و فرصت مي دم تا آدمام آدم بشن و بفهمن كه توي اين شرايط مزخرف يكنواخت و پر از استرس، يكم فقط يكم همديگر را درك و تحمل كنن!
وسط اين حال خراب آدمايي هم كه انتظارشون را نداري سرو كلشون تو زندگيت دوباره پيدا مي شن؛ نمي دوني كه برگشتنشون براي چيه و رفتنشون چي بوده؟
حالم بده!
فكر كنم چند روزي برم سفر نمي دونم شايدم تو خونه موندم و فيلم ديدم. شايدم رفتم نمي دونم...
May 26, 2010
فلاني هستي كه باش، براي خودتي!

تازگي ها اين بهمن فرمان آرا بدجوري رو نرو منه!!!
كاش اين آدم ها بدونن كه نهايت همه اين خودگرفتن ها و بيزاري ها و گله ها و بددهني ها، تاثيري جز بدنامي آن آدم نخواهد داشت! حتي زماني كه زنگ مي زني تا براي يك روز كاري ات از اين آدم خود متشكر، خبر تهيه كني و با بداخلاقي و موضع نچندان منطقي اش روبرو مي شوي...
آنجاست كه به اين حرف قديمي مي رسي كه فلاني هستي كه باش، براي خودتي!
يادداشت صنم حقيقي در سايت سينماي ما مزيد بر علت بود تا اين چند خط را بنويسم و بگويم واقعا متاسفم براي آقايي كه شايد خودش از همه «كركس» تر باشد.
May 06, 2010
بي راهه...
چند روزي كه دوست دارم بنويسم، از خودم، از كارم، از تئاترهاي دانشجويي، از آدماي بزرگي كه رفتن و اون قصه هميشگي و تكراري اينكه ديگه ازشون تا آخر عمر بي خبر مي مونيم، باز هم ادامه داره!
دوست دارم بنويسم از دوستي كه چند مدتي است كه نگرانش هستم و دسترسي بهش ندارم و گوشي موبايل اش خاموشه؛ كاش يه جايي همين طرف ها باشه و حداقل تو خيابون ببينم كه صحيح و سالم و داره زندگي مي كنه!
دوست دارم بنويسم كه اگه جاي دوستام بودم چكار مي كردم و چطوري زندگيم رو مي گذروندم، شايد خوشبخت تر از اون ها شايدم نه، گرفتارتر از اون ها، اما اينو خوب مي دونم كه يه فرقي يه جايي يه حركتي نسبت به اطرافم دارم و اونم شايد زندگي باشه كه تنهايي تجربه كردم. تنهايي براش قدم برداشتم و تنهايي به اينجا رسوندم تنهايي باهاش حال كردم!
دوست دارم بنويسم از تيم پرسپوليس و بازي خوب استيل آذين كه با داشتن همه ستاره ها، سرتعظيم جلوي بچه هاي پرسپوليس فرود آورد!
و از اين بنويسم كه وقتي با عزت الله انتظامي و جمشيد مشايخي مصاحبه كردم، حس كردم آدماي مهربون را كمتر مي بينيم و دورمون پراز دروغ و كثافت و ريا و هزار و يك جور اتفاقاي زشتي كه حالت را بهم مي زنه!
تا اونجايي كه يادمه بارها و بارها از رفتن و يك جا موندن اينجا نوشتم. اينكه بايد برم و يكجا نمي تونم ساكن باشم، اينكه بايد همه چي حتي بديعي ترين مشكلات ذهنيم را تغيير بدم. اينكه اگه دوست دارم به يكي زنگ بزنم و بهش بگم ازت متنفرم!