جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Aug. 07Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« November 2005 | Main | January 2006 »
December 30, 2005
هفته اي كه گذشت...
1. يك هفته گذشت و وبلاگ من از پنهان بودن درآمد. حالا بايد حواسمو جمع تر كنم. حالا بايد حد و مرز را تعيين كنم. حالا بايد بدونم كه اينجا جايي كه هيچ دخلي به اون وبلاگ قبلي كه تنها توش مي نوشتم و براي خودم مي خوندم نداره... حالا اون خاك مي خوره و اينجا به روز مي شه. مثل همه چيزهاي ديگه كه كم كم خاك مي خوردند وتبديل به گذشته مي شن ما فقط بايد آنها را هر چند وقت يكبار گردگيري كنيم تا از ذهنمون پاك نشن. همين
2. ديشب پيشنهاد 50 ميليوني مهدي صباغ زاده رو ديدم. نمي دونم چرا بازم گول خوردم و به ياد خانه خلوت فيلم ديگري از اين كارگردان رو ديدم. البته يك دليل ديگه هم داره فيلم سناتور هم بخشي از دوران كودكي منو تداعي مي كنه. زماني كه بيژن امكانيان بت آن روزهاي من بود.
اما واقعا به نظر شما مي شه خانه خلوت رو با پيشنهاد 50 ميليوني يا بدلكاران يا مارال و بانوي كوچك مقايسه كرد؟ از اينكه واروژ كريم مسيحي هم بعد از پرده آخر فيلمي نساخت خوشحالم. شايد يكي از دلايل فيلم نساختن كريم مسيحي اين باشه كه ديگه نتونه فضايي مثل فضاي پرده آخر را بوجود بياره. به هر حال پيشنهاد 50 ميليوني يك فاجعه ديگر از مهدي صباغ زاده بود.
3. راستي نظرتون راجع به زوج هاي خوشبخت چيه؟ اين روزها يكي از دوستان مدام اين جمله را تكرار مي كند، "زوج هاي خوشبخت"...
4.در ضمن از همه دوستانم براي راه اندازي اينجا ممنونم. بخصوص حميدرضاي عزيزم.
December 21, 2005
شب، شب يلدا
خونه بايد تميز مي شد، بانو لباس سفيد پوشيده و قربان سالار با ديس بره سوخاري شده وارد سالن مي شه و زير لب اين شعر تركي رو مي خونه،«كوچه لر سپ مي شم، ياد گلنده توزاولماسين...» همه خوشحالند و بانو در ته چهره اش غم دارد...
قراره شب يلدا باشه، طولاني ترين شب، هر شبي مي تونه شب يلدا باشه اما هر ساعتي ممكن خوشي باشه يا غم...
يك خونه ديگه با شره شره و كاغذهاي رنگي تزئين شده و حامد ضيط رو شروع مي كنه و ميكروفون به دست براي خودش جشن مي گيره و مي رقصه انگار يك رقص عزا رو اجرا مي كنه...
قراره شب يلدا باشه، شبي كه طبق يك رسم قديمي بايد دور هم جمع بشيم و بخوريم و بخنديم...
يك خونه ديگه يك خونه خالي، انتظار رسيدن به خونه خالي، قرار بوده كه كسي باشه اما حالا نيست، قرار بوده يك جشن دونفره باشه اما حالا نيست...
سيما با دستاني پر از خريد ميوه و شيرني و چند شاخه گل مريم در آپارتمان را باز مي كند و متوجه نبودن محمود ميشه صداي سيما از انسرينگ تلفن بر روي خانه خالي شنيده مي شود : محمود بردار..! زود باش...! تنبل، پاشو گوشي رو بردار...
وقتي آدم ها خيلي ناراحتند، در مواقعي بايد لبخند بزنن حتي شب يلدا در جمع همه، بازهم خيلي سخته...
اينبار دفتر روزنامه، امين و نگار بدون اطلاع وارد دفتر روزنامه مي شوند. رققا جشن كوچكي براي آنها گرفته اند... در گوشه گوشه اتاق سبدهاي گل ديده مي شود. آزاد با يك كيك بزرگ وارد اتاق مي شود، جواني نقل به روي سر آنها مي ريزد در ميان خنده و شادي آنها يكباره سنگي بزرگ شيشه را مي شكند...
قرمزي انار حالا دستهامو رنگي كرده . اما همينكه دونه هاي انار رو يكي يكي از دل پوستش بيرون مي كشم برام لذت داره. دلم مي خواست طبق يك عادت قديمي هندوانه گرد قلمبه رو همانطور دستي قاچ مي كردم و در سيني هاي كوچيك مسي جلوي هر كسي مي ذاشتم. از تجملات بي مورد بي زارم.
اوس مهدي به بهانه هندوانه مي ياد خونه مادر تا ماه طلعت را هم ببينه
«....بازم بي موقع مزاحم شدم از ده هندونه آورده بودند گفتم هوا گرمه هندونه ام خنكه ببرم براي خانوم بزرگ اينا... خلوت جمع فاميل رو بهم نمي زنم زحمتو كم مي كنم....
شومينه خيلي وقته گر گرفته و داغ شده اما هنور بزف نيومده اما هنوز دستام سرد نشده كه فكر كنم زمستون از راه رسيده.
بيابون بياوني كه هوا سرد سرده، مهتاب و دانيال وسط ميدون مين آتيش روشن كردن و حرف مي زنن: مهتاب: انگار دارم همه چيز رو خواب مي بينم، دانيال: بيا چشمامونو ببنديم و تخيل كنيم... مهتاب: چي رو؟ دانيال: هرچي دلت مي خواد من دوست دارم گذشته رو تخيل كنم...
پنجره رو باز مي كنم تا حس كنم زمستون اومده مي بنيم كه از يك خونه سر و صداهاي جمع مي ياد
عباس آقا همه كارگرها رو جمع كرده خونش تا اون ها رو شام بده. در آشپزخونه مادر پلو مي كشد و خانم كوچك زغفران درست مي كند روي پلو مي ريزد عباس آقا ديس هاي پلو را چندتايي از دست اكبر مي گيرد و وسط سفره جاسازي مي كند و ديس هاي كباب را دست به دست مي چرخاند. مشد ميطي رو به عباس آقا مي گويد: خدا ايشالله كه شما را حفظ كنه اجازه مي فرمائيد مرخص شيم؟
هنوز اول شبه هنوزاول يك شب طولاني يك شب حادثه، ستاره با يك شاخه گل پشت در ايستاده كه ماني در را باز مي كنه ستاره وارد ويلا مي شه و مي گه: تبريك و خودش را در بغل مادرش مي اندازه و ميگه خيلي دوست دارم مامان...
اعتراض! چرا اعتراض؟ براي اينكه شب يلدا طولاني؟ براي اين كه همه آدم هاي اين داستان تنها هستن براي اينكه همه بايد خوش باشن و نيستن. براي اينكه امير از زندان آزاد شده و هيچي سرجاش نيست حتي پدرش كه مرده براي اينكه رضا برادر كوچيك خانواده امير رو دلداري بده كه بيا داداش... خيلي گذشته... تو شادي اومدنت، گريه نيار...
شب يلداست، شب، شب هاي روشن شبي كه استاد رو به دختر مي كند تا بگويد با صد هزار مردم تنهايي بي صد هزار مردم تنهايي...تنها نسشته ام و حواسم نيست كه دنيا با من است
شب حافظ و مولانا، شب تداعي خاطره ها، شبي كه به هر حال هر كدوم از ما توي يك سال از اين شب رو با خاطره خوب گذرونديم. اون شبي كه همه بوديم و تو سه تار مي زدي يادته...
بهتره اين نوشته همبنجا تموم بشه، بهتره بريم تو جمع و بخنديم و آجيل بخوريم... بهتره دونه هاي انار را ببلعيم و هندونه قرمز را قاچ قاچ بخوريم. بهتره مثل عادت بچه گيهامون بريم سراغ آجيل و پسته اش رو از توي تخمه ها جدا كنيم. هميشه براي خودمون خيال ببافيم. استاد شب هاي روشن مي گه: تو راست مي گي. واقعيت با خيال بافي فرق داره. دارم خيالاتم رو بيرون مي ريزم تا جا واسه تنها واقعيت زندگيم باز بشه...
شب يلدا همه مبارك
پي نوشت: ديالوگ ها از فيلم هايي كه نام برده ام انتخاب شده اند. به ترتيب: بانو (داريوش مهرجويي)، شب يلدا(كيومرث پوراحمد)، شوكران (بهروز افخمي)، پارتي (سامان مقدم)، مادر(علي حاتمي)، متولد ماه مهر(احمدرضا درويش)، اجاره نشين ها(داريوش مهرجويي)، شام آخر(فريدون جيراني)، اعتراض(مسعود كيميايي)، شب هاي روشن(فرزاد موتمن).
December 20, 2005
«ما معتاد هميم، خيال مي كنيم عاشقيم...»
حكم بعد از انتظار دوستان كيميايي اكران شد و حالا مي توان دوباره جو را محك زد و اگر فيلم خيلي هم خوب بود از آن ايراد گرفت.
خدا را شكر در سينماي ايران فرهنگ نخوردن خوراكي در سالن سينما جا نيافتاده است و مردم با دستاني پر از پفك و چيپس و نوشيدني وارد سينما مي شوند تا همزمان هم فيلم ببينند و هم دلي از عزا دربيارند و مخ صندلي بغلي شان را تيليت كنند. همزمان تيتراژ حكم با پس زمينه اين صداها و اعصاب خوردكني تمام مي شود و فقط چندين پوستر ا ز فيلم هاي قبلي كيميايي در تيتراژ در ذهن شما باقي مي ماند. البته زماني كه سيروس تسليمي فيلم حكم را براي آخرين بار تدوين كرده بود شنيده شد كه جواد طوسي تيتراژ فيلم را خواهد ساخت. همانطور كه عباس كيارستمي تيتراژ اول سربازهاي جمعه را ساخت؛ اگرچه پايان تيتراژ سربازها هم به نوعي كيميايي با يك حركت مرموزانه كه با گفتن "دوربين بره، صدا، شروع ... "حضورش را اعلام كرد.
خدا خدا مي كنم تا مردم زودتر خوراكي ها يشان تمام شود و سكوت سينما دوباره حكم فرا...
وقتي چندين بار پشت صحنه حكم رفتم، اميدوار شدم كه فيلم خوب از آب درآمده اما باز هم شك رهايم نمي كرد. تا اينكه نسخه اوليه فيلم را بعد از تدوين جعفر پناهي بدون موسيقي متن ديدم. خوشبختانه زياد از فيلم زده نشدم و فضاي فيلم خسته ام نكرد. اما از نچسبيدن بعضي از فصل هاي فيلم نمي توانستم چشم پوشي كنم. چند روزي درگير فيلم بودم. بعضي ديالوگ ها در ذهنم مرور مي شد، يا بعضي از سكانس هاي كابوس دريا با آن لبخند مرموزش، نامزد سهند كه به تكرار در طول فيلم مي بينيم. فصل حرف هاي سهند (بهرام رادان) و فروزنده (ليلا حاتمي) كه روبروي هم در اتاق نشسته اند و از خودشان مي گويند بدون شك فصل به ياد ماندني برايم خواهد بود.
كيميايي دوست دارد آخرين فيلمش هماني باشد كه سال ها انتظارش را مي كشيد. او هر فيلمي كه مي سازد خيلي به آن اميدوار مي شود اما همانطور هم كه احمد طالبي نژاد در شماره 240 مجله فيلم گفته است، «حكم فيلمي پرانرژي و مرعوب كننده است اما مجاب كننده نيست...»البته آن تندروي هاي دوست منتقد را هم نمي شود به حساب رفيق گرمابه و گلستان دانست چون به هر حال كيميايي مدت هاست كه از خيلي دوستان به ويژه مجله فيلم كنار كشيده است.
حكم را ببينيد حتي اگر سليقه فيلم ديدن شما با فيلم هاي كيميايي همخواني نداشته باشد به هر حال فكر مي كنم از ديدن حكم ضرر هم نكنيد... فيلم از فضاي فيلم هاي ايتاليايي به ويژه مافيا سرچشمه مي گيرد كه در سينماي ايران به ندرت مي توان آن گونه فيلم ساخت و اين گونه به تماشاي فيلم نشست.
صداهاي خش خش پفك و چيپس كمتر شنيده مي شود و حالا صداي رضا يزداني در پايان فيلم كه ترانه لاله زار را مي خواند، جو خاصي به سينما مي دهد.
December 11, 2005
دلم براي باغچه مي سوزد...
تمام شد، يك هفته گذشت، هفته ها و سال هاي ديگر هم مي گذرد. تنها يادشان مي ماند آن هم تا مدتي...
تمام شد حتي روزهاي خوب زندگي هم تمام شد...
كم كم بوي كافور هم با باد مي رود.
تمام شد كلاس هاي بيرون و رفتن ها و غر زدن ها هم تمام شد...
حالا بايد براي روزهاي نيامده آماده شوم.
روزهايي كه نمي دانم چه پيش مي آيد؟
December 07, 2005
دلم براي آنها كه مانده اند مي سوزد...
حتما بايد هواپيمايي كه حامل دوستان مان بوده، سقوط كند كه ما پي به بي ارزش بودن اين دنيا ببريم
ديشب وقتي بعد از ساعت ها از سقوط هواپيما گذشته بود خسرو گفت كه دنيا خيلي كوچيك است... گفتم اين جمله را بنويسم تا اگر بعد از مدتي مثل همه اتفاق هاي ناگهاني اين حوادث را از خاطر برديم، به اين فكر كنيم كه روزي ممكن است اين فاجعه در كمين زندگي ما هم بنشيند.پس زندگي با تمام پستي و بلندي اش باز هم بي ارزش است .
December 04, 2005
بي راهه
واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند
چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند...