جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« December 2005 | Main | February 2006 »

January 31, 2006

شبانه (كيوان علي محمدي و اميد بنكدار)

خيلي جالبه، همه با يك بار ديدن فيلم شبانه چه قضاوت هايي كه نمي كنند... يكي مي گويد خيلي فيلم خوبيه و كسي آن را نمي فهمد، آن ديگري مي گويد فيلم شبانه كاملا به روز است و وصف اين روزهاي همه جوانان، ديگري مي گويد فيلم در سطح فيلم هاي خارجي و مطرحي كه تو ايران كمتر كسي آن را مي فهمد... منتقدهاي مطبوعات سينما ي امروز هم كه فيلم را از نيمه ترك كردند و رفتند. البته من مطمئنم اكثر آدم هايي هم كه در سالن ماندند و فيلم را تا انتها دنبال كردند، به نوعي مي خواستند به يك نتيجه گيري كلي برسند.
هنوز فكر مي كنم براي قضاوت كردن فيلم شبانه زود باشد اما سكانس پارتي اول فيلم خيلي خوب بود.
تنها مي توانم بگويم كه شبانه در مورد زندگي دختري ست كه بوسيله داروهايي دچار توهمات روحي مي شود كه زندگي اش با خيال پردازي رو به فنا مي رود..
به نظر من بهتر است آن دوستاني هم كه مطمئن هستند شبانه تك خال جشنواره امسال است بار ديگر شبانه را ببينند. شايد چيز بيشتري فهميدن!
اختتاميه
اختتاميه هم شده براي يك سري آدم هاي بيكار كه از فرط بيكاري مي روند و در سالن مي نشينند. البته حق هم دارند، كجا از تالار وحدت گرمتر در اين روزها سرد... به قول دوستي براي گرفتن گزارش هم دو تا تلفن مي تواند يك صفحه روزنامه را پر كند و در نتيجه كارت دعوت ديگر بدرد نمي خورد..
آنقدرها هم كه فكر مي كنيم جشنواره فيلم فجر ما جشنواره نيست. تنها نامي از آن باقي مانده است. در هر صورت بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر هم به پايان رسيد.
بي راهه
اين روزها در خانه احساس راحتي بيشتري مي كنم. شايد به نوعي يك زندگي آرام و بي دغدغه را آغاز كردم. نمي دانم...
***
« دلم مي خواس... يه دفه يك تيغ ژيلت بر مي داشتم، وسط پيشوني بعضي آدم ها رو باز مي كردم تا اين همه حيوون كوچيك بدبو از سرشون بريزن بيرون...»
پي نوشت: قسمتي از ديالوگ يوسف در فيلم اعتراض البته با كمي تغيير.




January 29, 2006

پوزش

به دليل سرماخوردگي شديد نتوانستم گزارش فيلم هايي كه امروز ديدم را بنويسم و اينجا بگذارم در حال حاضر با يك بدن درد شديد و تب نشسته ام و به مونيتور نگاه مي كنم و فكر كارهاي نوشتي كه بايد صبح حتما تحويل دهم لحظه اي رهايم نمي كند.البته قول مي دهم كه فردا هم در رابطه با اختتاميه جذاب امسال... بنويسم و هم درباره فيلم هاي ارزشي همانند شوريده محمدعلي سجادي




January 28, 2006

كافه اي تاريك بدون ستاره...

كافه ستاره (سامان مقدم)
حتما برويد و فيلم را ببينيد. نه براي اينكه فيلم خوبي باشد نه.
براي اينكه من فكر مي كنم سامان مقدم براي ساختن اين فيلمش قرار بوده كارهاي زيادي انجام بدهد كه احتمالا يا نصفه مانده و يا نتوانسته خوب از پس فيلمنامه اش بربياد. كافه ستاره تنها اسم يك كافه است، بودن اينكه فكر كنيم حتي ستاره اي در آن وجود داشته باشد. آنقدر فيلم سياه و كدر است كه شايد يك عروسي با يك خواننده كوچه بازار هم نتواند آن سياهي كه در سرتاسر فيلم پر است را بگيرد. كلا فيلم خفه است.
فيلم از سه اپيزود تشكيل شده است. اپيزدهاي فريبا، سالومه و ملوك كه اين نام هاي زنانه شخصيت هاي داستان هر اپيزود فيلم هستند. اول از همه اينكه خيلي دلم مي خواهد يكي در سينماي ايران پيدا شود و تعريف مطلقي از اپيزوديك بودن فيلم ها در ايران بكند. واقعا دچار سردرگمي عجيبي نسبت به فيلم هاي اپيزودي شده ام. نمي دانم كه اصلا آيا اين فيلم هايي كه برمبناي اپيزود ساخته مي شوند روند درستي دارند يا نه. اصلا اگر اپيزود به اين معنا باشد كه يك شخصيت در طول يك داستان قرار گيرد و بعد بقيه شخصيت هاي فيلم در محور آن باشند، به نظر شما درست است يا نه؟ با توجه به اين كه نام هر اپيزود هم از شخصيت همين آدم ها آمده است. ببينيد شايد لازمه كه روشن تر قضيه را بگويم. فرض كنيد هانيه توسلي با نام سالومه كل يك اپيزود را به خود اختصاص داده باشد من فكر مي كنم اينجاست كه شخصيت اصلي اپيزود من سالومه مي شود و بقيه آدم هاي محوري و اطراف او قرار مي گيرند اما در فيلم كافه ستاره اين قضيه كمتر به چشم مي خورد. در طول فيلم بارها و بارها آدم هاي محوري در موقعيت هايي قرار مي گيرند كه به شخصيت اصلي مي رسند در صورتي كه من فكر مي كنم اين شخصيت اصلي داستان است كه بايد آدم هاي اطراف را به دور خودش جمع كند. خيلي پيچيده شد نه؟
من مقصر نيستم مطمئنم اگر شما هم برويد و كافه ستاره را ببينيد بعد از ديدن اين فيلم بايد بيايد خانه و براي خودتان يك نمودار رسم كنيد و خط داستان را پيدا كنيد.
فيلم از يك سري نمادها تشكيل شده كه مدام در طول داستان به چشم مي خورد ما بارها و بارها آتش را در امتداد فيلم مي بينيم. و يا باراني كه نمي دانم چرا تمامي ندارد و رعد وبرق با نوري آبي مصنوعي به چشم مي آيد. استعاره از رنگ قرمزي كه كارگردان سعي كرده با آن خيلي بازي كند و يا قرصي كه هانيه توسلي در بشقابي بزرگ نصفه مي كند به پدرش مي دهد.
بازيگراني كه در اين فيلم حضور دارند شامل افسانه بايگان (فريبا) صاحب كافه ستاره، شاهرخ فروتنيان همسر فريبا، حامد بهداد (خسرو) پسر فريبا، پژمان بازغي (ابي)، هانيه توسلي و رويا تيموريان و مسعود رايگان.
حامد بهداد شايد يكي از بازيگران خوب فيلم باشد كه البته پژمان بازغي هم بد بازي نمي كند. هانيه توسلي كاراكتر يك دختر عاشق و رويا تيمويان شخصيت دخترسن بالايي كه اشتياق او براي ازدواج چندبرابر شده است. شايد جالب ترين نكته در كافه ستاره اين باشد كه تيموريان متفاوت ترين نقش خود را در طول دوران بازيگري اش انجام داده است. در هر صورت من فكر مي كنم سامان مقدم پايان فيلمش را به گونه اي تمام كرده است كه كمبودهاي كل ماجراي فيلم كمتر به چشم بخورد.




January 26, 2006

تقاطع (ابوالحسن داودي)

نمي دانم چرا تقاطع سومين فيلم برگزيده تماشاگران تا امروز بوده است.
سالن مطبوعات شلوغ است و شلوغي سالن نشان مي دهد كه قرار است مثلا فيلم مهمي نمايش داده شود. وقتي فيلم آغاز مي شود (صندلي جلويي ما مي گويد آقا ساكت فيلم شروع شد، ممد موبايلت رو خاموش كن حواسم پرت نشه.) تيتراژ فيلم با موسيقي محمدرضا عليقلي به پايان مي رسد. دلم مي خواد امسال اصلا عليقلي نامزد سيمرغ هم نباشد...
شايد تا دقيقه هاي 30 فيلم با يك داستان چند موضوعي روبرو باشيم كه هيچ كدام از موضوع ها به هم ربط ندارند. (فردي كه درصندلي جاويي نشسته بود و همه را تا قبل از شروع فيلم دعوت به سكوت كرده بود حالا كم كم داره غر مي زنه و از خط داستاني كه داودي چيده است ايراد مي گيره) تا اينكه يك تصادف در يك بزرگراه پيش مي آيد و كم كم آدم هاي داستان بوسيله اين تصادف به هم مرتبط مي شوند. فكر مي كنم شايد تصادف باعث شود تا فيلم روند تازه اي را شروع كند اما نه تنها هيچ اتفاقي نمي افتد بلكه حالا بعد ار تصادف به آدم هاي داستان و زندگي خصوصي شان اهميت بيشتري داده مي شود. رابطه هاي عاشقي بين آدم ها شكل مي گيرد و آنقدر اين رابطه ها و آدم ها زيادند كه در يك لحظه شايد قاطي كنيد كه چه كسي با كي بوده؟ در اول فيلم همه به نوعي قصد رفتن و ترك كردن و سركار گذاشتن و تفريح دارند. اخر داستان كه مي رسد، ديگه همه چيز برعكس مي شود آن كه رفته است بر مي گردد آنكه خودكشي كرده زنده مي شود و آن نوزادي كه تو دستگاه بوده به پدرش تحويل داده مي شود. آن آدمي كه خلاف كرده بلاتكليف مي ماند و ديگر هم تا آخر فيلم پيدايش نمي شود.
ابوالحسن داودي فيلمي با درام اجتماعي ساخته است كه بيشتر سعي كرده تا تماشاگر عام هيچ ابهامي برايش در مورد كليت داستان پيش نيايد و همه چيز مكانيزه شده باشد و حتي نقطه نامفهومي در فيلم ديده نشود. داودي در واقع فيلم پر خرجي ساخته است. فيلمي كه تعداد لوكيشن هاي آن رياد و تعداد بازيگران آن فراوان است. تصادف فيلم هم خيلي بد نيست و شايد فقط همان سكانس تصادف باشد كه باعث شده تقاطع در جشنواره مورد توجه قرار گيرد. با ديدن تقاطع فكر مي كنم فيلم هاي مهم جشنواره امسال تمام شد و بايد به انتظار سال بعد نسشت.
قبول داريد كه جشنواره امسال واقعا جشنواره مزخرفي بوده است؟

حاشيه
ديروز وقتي انديشه فولادوند و فريدون جيراني و آهو خردمند و اصغر نعيمي در جلسه مطبوعاتي فيلم ستاره ها شركت كرده بودند، فهميدم كه اين نشست ها اصلا اهميت زيادي ندارند و فقط تعدادي از دوستان صرفا براي اذيت كردن و پيچاندن كارگردان و بازيگران وارد بحث مي شوند. در واقع به نوعي جدال بين عوامل فيلم و دوستان مطبوعاتي است. اما وقتي ديشب انديشه فولادوند را ديدم به او گفتم اي كاش در اين جلسه شركت نمي كردي، او هم در جوابم گفت وقتي مجبور باشي ديگر هيچ راهي نداري... خدا كند از سال آينده مسئولان جشنواره يا اين جلسات را ديگر برگزار نكنند و يا اگر قرار است برگزار شود حداقل با معيار و هدف خاصي باشد. نه تنها در جلسه اي كه براي فيلم ستاره ها برگزار شد اين گونه پرسش و پاسخ ها پيش آمد بلكه قبل از آن براي فيلم آفسايد پناهي و امروز نيز براي فيلم گفتگو با سايه خسرو سينايي هم درگيري هاي لفظي پيش آمد. البته شايد اگر آن كسي كه جلسه را مي گرداند بداند كه چه سئوالاتي را بخواند و چه سئوالاتي را حذف كند جلوي خيلي از مسائل گرفته خواهد شد. به هر حال نشست هايي كه امسال برگزار شد نسشت هاي خوبي نبود.
پي نوشت: با تبي كه الان دارم و سرماخوردگي مزخرف امروز اصلا حوصله جشنواره و فيلم را نداشتم تنها يك فيلم ديدم. اگر مي دانستم تقاطع را نمي پسندم هرگز با اين حالم براي ديدن آن هم نمي آمدم.




January 25, 2006

چهارشنبه سوري (اصغر فرهادي)

بالاخره در جشنواره امسال من از يك فيلم خوشم آمد و يك لحظه در سالن سينما احساس كردم كه واقعا نشستم و دارم فيلم تماشا مي كنم.
چهارشنبه سوري دليلي براي بد بودن ندارد. چهارشنبه سوري فيلم خيلي خوبي ست. چهارشنبه سوري تا كنون فيلم منتخب تماشاگران شده است. چهارشنبه سوري فيلمي ست كه هديه تهراني در آن بعد از مدت ها در يك نقش كامل ديده مي شود. چهارشنبه سوري داستان عجيب و غريب ندارد. چهارنشبه سوري فيلم روشنفكرانه اي نيست. چهارشنبه سوري سكانسي ندارد كه راش هاي فيلم بي خودي با آن پر شده باشد. چهارشنبه سوري موسيقي پر حجمي ندارد كه روي اعصابتان راه برود. چهار شنبه سوري با پايان خوبي تمام مي شود.
اما اين ها را گفتم تا به اين جمله برسم كه چهارشنبه سوري تنها يك قصه از اجتماع كنوني ست كه همانند فيلم هاي قبلي اصغر فرهادي گرم و تاثيرگذار است. شايد اگر فيلم هاي امسال كمي بهتر از گذشته بودند آن وقت چهارشنبه سوري هم فيلم متوسطي مي شد.
بازي هديه تهراني مثل هميشه بود و تنها دور بودن او از عرصه سينما چهره اش را كمرنگ تر كرده بود. حميد فرخ نژاد باز هم نتوانست لهجه آباداني را پنهان كند و بازي اش تداعي كننده نقش هاي فرحان در عروس آتش و كاراكتر ديگر او در ارتفاع پست بود. ترانه علي دوستي با يك گريم متفاوت نقش يك كارگر را ايفا كرد كه او هم چهره معصومش در پشت گريم باز هم ديده مي شد. با اينكه مي دانيم علي دوستي سال گذشته در ادامه فيلمبرداري چهارشنبه سوري برادرش را از دست داد و با اين حال مجبور شد دوباره سر صحنه فيلم برگردد. اما الان كه فيلم را مي بينيم بازي او روان و يكدست است.
چهارشنبه سوري يكي از آثار ديدني در جشنواره امسال بود كه حداقل با ديدن اين فيلم احساس كردم ذهنيتم آنقدرها هم نسبت به سينماي ايران بد نيست.

ستاره هاي فريدون جيراني...
تصور من بر اين است كه اي كاش از سه گانه جيراني جلد ستاره بود در بخش مسابقه قرار مي گرفت و ستاره مي شود در بخش مهمان.
نمي دانم اما انقدرها هم كه فكر مي كردم ستاره بود به نسبت بار اولي كه يك ماه پيش ديدم فيلم كشدار و خسته كننده اي برايم نبود. كاملا مشخص است كه فيلم را جيراني تنها براي خودش و دل خودش ساخته است. بازي انديشه فولادوند در ستاره بود نبست به جلد ستاره مي شود كنترل شده و جا افتاده تر است. حضور امين حيايي در ستاره مي شود زياد و در ستاره بود كمتر به چشم مي خورد او در ستاره بود حداقل اين خوبي را داشت كه در يك نقش كوتاه اما با گريم يك آدم مذهبي ديده شد كه تقريبا او را از كارهاي قبلي و نقش هاي مشابه اش دور كرده بود.
چند صحنه خوب در ستاره بود وجود دارد كه من آنها را دوست دارم.
سكانس ورودي تاكسي به لاله زار و صداهايي كه بر روي تصوير مي شنويم خيلي خوب است اما اين صداها شامل فيلم هاي مختلف و قديمي هم مي شد كه جيراني در اين نسخه به نمايش در آمده صداها را كوتاه كرده است.
تاكيد براي درآوردن كفش هايي كه مهمان ها قرار است به اتاق روح انگيز صامي نژاد وارد شوند در واقع به نوعي اداي دين به بازيگران بزرگ و پيشكسوت است. آينه غبار گرفته از خاك هم كنار راه پله هاي تئاترپارس شايد از خاطر بردن آدم هايي باشد كه زماني براي خودشان كسي بوده اند و حالا در غبار به فراموشي سپرده شده اند. و در انتهاي فيلم دور شدن به تدريج دوربين از انديشه فولادوند كه در يك سپيده صبح لاله زار را ترك مي كند و صداي قدم هاي او تنها شنيده مي شود هم دليل ديگري براي پايان خوب اين فيلم است.
جيراني امسال در دو فيلمش سعي كرده تا تيتراژ را به گونه اي بسازد كه تماشاگر تا انتهاي تيتراژ در سالن سينما بماند. كار تماشاگران ما به كجا رسيده است كه بايد براي فيلم ها تيتراژي ساخته شود كه تا انتها چراغ هاي سالن روشن نشود و فيلم را تا پايان ببينيم.
در هر حال من فكر مي كنم كه جيراني در واقع با به نمايش گذاشتن ستاره ها به نوعي سليقه مخاطبانش را هم محك زده است.




January 24, 2006

به نام پدر (ابراهيم حاتمي كيا)

آتش بس، آخرجنگ آقاي حاتمي كيا
از كجا بايد شروع كرد، از فيلمنامه اي كه مدام با احساس تماشاگر بازي مي كند يا موسيقي پر حجمي كه تمركز شما را براي ديدن يك فيلم برهم مي زند. آيا ابراهيم حاتمي كيا فكر مي كند هنوز چند سال پيش است كه مضمون فيلم هايي همانند از كرخه تا راين و يا آژانس شيشه اي تماشاگر را تحت تاثير قرار دهد. تازه فيلم هايي كه نام بردم در آن دوران فيلم هاي قابل توجهي بودند كه با استقبال تماشاگران هم روبرو شدند. در واقع تحول خاصي در سينمايي كه حاتمي كيا به دنبالش بود، ايجاد كرد. بهتر نبود به نام پدر هم در موقعيتي كه به سر مي بريم ساخته مي شد. آيا حاتمي كيا فكر مي كند با گذاشتن يك دستگاه تلفن همراه فيلم را به زمان حال نزديك كرده است؟
وقتي موج مرده اكران شد شايد حاتمي كيا فكر نمي كرد كه بعد از آژانس شيشه اي فيلمش نفروشد. اما
به نام پدر هم همين حالت را دارد. فيلمي كه بعضي سكانس ها اذيت كننده و كشدار است و در بعضي از فصل هاي فيلم هم شما احساس مي كنيد كه فيلم چقدرخوب است. مثل همان سكانسي كه پرستويي به آن تپه كوهي مي رود و به نوعي براي اعتراض رو به آسماني كه غروب شده مي كند او پايش را در چاله اي كه مين در آن منفجر شده قرار مي دهد و التماس مي كند كه خدا پاي او را بگيرد و پاي دخترش حبيبه را بر گرداند. اين يكي از همان المان هايي ست كه اكثر به گونه هاي مختلف در فيلم هاي حاتمي كيا شاهد آن بوديم.
در واقع به نام پدر يك ملودرام خانوادگيست كه البته بايد ديد خاانواده ها تحمل اين تايم طولاني را دارند يا نه؟
بازي پرويز پرستويي مثل هميشه است و شايد بتوان گفت حتي زياد هم براي نقشش مايه نگذاشته است. او همان حاج كاظم وحاج راشد را برايمان تداعي مي كند. گلشيقته فراهاني سعي مي كند تا خوب باشد و از نقش و كاراكترهاي قبلي اش فاصله بگيرد. كامبيز دير باز شايد در ليست نامزدهاي نقش دوم مرد قرار گيرد.و بعيد نيست سيمرغ را هم به خانه ببرد.
تنها يك چيز مي ماند و آن هم اين ست كه: آقاي حاتمي كيا، فيلم به نام پدر آتش بسي ست براي تمام فيلم هاي جنگي كه تا كنون ساخته ايد. اما مطمئنا به رنگ ارغوان يكي از فيلم هاي خوبي خواهد بود كه تجربه ثابت كرده شما بعد از ساختن هر فيلم پر دردسري كه خوب هم از آب در مي آيد، فيلم متوسطي مي سازيد. تجربه اي كه براي فيلم هاي پشت سرهمي همانند برج مينو و بوي پيراهن يوسف و يا آژانس شيشه اي و موج مرده ايجاد شد. حالا هم به رنگ ارغوان بايد اكران شود تا قضاوت من درست از آب در آيد.

مواجهه (سعيد ابراهيمي فر)
چرا بايد بازيگر فيلم در سكانس اول و دوم بدون لهجه صحبت كند و بعد از آن لهجه كرماني اش را آغاز كند؟
چرا بايد فيلم يك سري حركت هاي آهسته بي خودي داشته باشد؟
چرا بايد اين بار بدون هيچ دليلي انار و آينه و آب را در سرتاسر فيلم ببينيم؟
چرا بايد موسيقي انقدر ناهمخوان با فيلم ساخته شود؟
چرا بايد خيلي از ديلوگ هاي نيوشا ضيغمي كتابي وار بيان شود؟
چرا بايد "لوتي" كه مي بينيم نا خداگاه ما را به ياد داش آگل مسعود كيميايي بياندازد؟
چرا از فيلم نار و ني بايد به مواجهه رسيد؟
اين چراها را در زماني نوشتم كه مواجهه را هم تماشا مي كردم.. چراهايي كه ذهنيت من را تسخير كرده بود.




January 22, 2006

دومين روز جشنواره فيلم فجر

طبق معمول دير رسيدن در روزهاي آغازين سر فيلم هاي جشنواره امري طبيعي به نظر مي آيد مخصوصا اگر در يك روز برفي به دنبال ماشين باشيد و در خيابان هاي پرترافيك منتظر شويد. و وقتي هم با مشكلات زيادي خود را به سينما مي رسانيد مي بينيد كه تلاش شما بيهوده بوده و فيلم قبلي تازه به نمايش درآمده است. يعني حدود 1 ساعت خورده اي الافي براي ديدن فيلم جايي در دور دست...
جايي در دور دست (خسرو معصومي)
مي دانستم كه رسم عاشق كشي فيلم بدي نبود و حداقل مي شد از ديدن آن فقط لذت برد و به هيچ چير ديگري در رابطه با فيلم فكر نكرد. مي دانستم كه خسرو معصومي بعد از رسم عاشق كشي، جايي در دور دست را با همان فضا دوباره ساخته است، مي دانستم كه او تصميم دارد تا سه گانه فيلم هايش را كامل كند و براي ساختن فيلم بعدي اش آماده شود. اما نمي دانستم كه فيلمنامه جايي در دور دست انقدر سطحي باشد و فيلم را دچار مشكل كند. به حدي كه روند داستان از هم مي پاشد و منطق از خاطر مي رود. اگر معصومي در فيلم قبلي اش از چند بازيگر حرفه اي استفاده كرده بود كه ريتم فيلم را قابل تحمل تر مي كرد اما در جايي در دور دست حتي اين كار را هم نكرده و تنها مهران رجبي بازيگر شناخته شده در اين فيلم است. به هر حال جايي دردوردست را ميتوان ادامه رسم عاشق كشي دانست. حتي بعضي لوكيشن هاي فيلم هم تداعي كننده رسم عاشق كشي نيز هست. كما اينكه داستان فيلم هم دوباره به قاچاق چوب و حساسيت هاي آن منطقه بر مي گردد كه همين حساسيت ها باعث مي شود تا قتلي به وقوع بپيوندد.
جايي در دور دست را مي توان با قاب هاي زيباي نادر معصومي فيلمبردار فيلم از جنگل هاي برفي شمال و يا موسيقي خوب پيمان يزدانيان ديد. البته يزدانيان امسال سال پركاري را پشت سر گذاشت او غير از موسيقي جايي دردور دست فيلم هاي يك شب و كارگران مشغول كارند را تا كنون انجام داده است.
شايد جايي دردور دست نسبت به فيلم قبلي اين كارگردان كمتر مورد توجه منتقدين قرار گيرد. بايد در آينده ديد كه آخرين فيلم از سه گانه معصومي باز هم مي تواند همانند رسم عاشق كشي فيلم خوبي باشد كه از آن لذت برد؟




January 21, 2006

اولين روز جشنواره فيلم فجر

امروز اولين روز جشنواره فيلم فجر بود و جشنواره براي دوستان مطبوعاتي مثل عيدي مي ماند كه در سال يك بار همه همديگر را مي بينند و از روزگار هم با خبر مي شوند. البته بگذريم كه هر سال تعداد دوستان مطبوعاتي بيشتر مي شود و چهره هاي جديد در سالن مطبوعات خودي نشان مي دهند. به هر حال مطبوعات كشور ما در حال گسترش و ما بي خبريم...قرار بود امسال از نظر كيفيت كاستي هاي سال گذشته در سالن سينما صحرا حداقل به چشم نيايد اما خراب بودن صداي فيلم ها از همين روز اول توي ذوق همه مي زند.هنور فيلم هاي زيادي مانده كه بايد با اين صداهاي خراب تحمل كرد؛ مسير بد اين سينما هم كه ديگر مشكل دو دوره از جشنواره اخير شده است. كمبودهاي ديگري هم هست كه بهتره بگذريم.
بولتن جشنواره امسال حداقل اين خوبي را دارد كه قابل خواندن است. اگر جلد آن را ببينيد حتي به تفاوت بولتن امسال و سال گذشته پي مي بريد. سردبير بولتن حسين پاكدل و دبير تحريه نيما حسني نسب و سينماي ايران و جهان را امير قادري در مي آورند.

از امشب سعي مي كنم تا اگر خدا بخواهد و مشكلي پيش نيايد يادداشت هايي كوتاه درباره فيلم هايي كه مي بينم اينجا بنويسم. كارگران مشغول كارند و يك شب حاصل اولين روز از جشنواره فيلم فجر بود.

كارگران مشغول كارند (ماني حقيقي)
من فكر مي كنم انقدر درباره فيلم شنيده شده كه حالا بعد از تماشاي آن هيچ احساس خاصي ندارم و سطح توقع من بيشتر از آنچه بود كه شنيده بودم. اما به هر حال وجود چندين بازيگر مطرح سينما در دومين كار ماني حقيقي كارگردان فيلم باعث شده تا انتهاي فيلم را دنبال كنم. آتيلا پسياني، محمود كلاري، رضا كيانيان، فاطمه معتمدآريا و مهناز افشار در اين فيلم حضور دارند. فيلم براساس طرحي از عباس كيارستمي ست كه خيلي از دوستان دليل كند بودن فيلم را بر همين اساس مي دانند!
اما ورود و خروج بازيگران در طول فيلم بر چه اساسي بود اگر گروه رضا كيانيان وارد ماجرا نمي شدند و يا مهناز افشار را نمي ديديم داستان بهم مي ريخت؟ شايد مهم همان تخته سنگي بود كه در انتها شخصيت هر كدام از رفيق ها با آن شناخته شد. به هر حال كارگران مشغول كارند يك فيلم پر ديالوگي بود كه در يك جاده پر پيچ و خم مي گذشت. جاده اي كه تنها يك تخته سنگ و يك درخت خشك نشاني آن منطقه بود. البته فيلم ممكن است در رشته هاي مختلف نامزد جشنواره فيلم فجر شود. آتيلا پسياني و فاطمه معتمدآريا_ با حضور تقريبا كوتاهش_ مي توانند در ليست نامزدهاي جشنواره قرار گيرند. به هر حال ماني حقيقي شايد از حالا بايد براي نفروختن فيلمش در اكران عمومي فكري بكند.

يك شب (نيكي كريمي)
تنها يك دليل براي من وجود دارد و آن اين است كه با فيلم ارتباط برقرار كردم و از آن لذت بردم. يك شب حاصل اولين فيلم نيكي كريمني ست كه با دقت خاصي تواسته آن را بسازد. البته طولاني بودن بعضي سكانس هاي ثابت در طول فيلم هم براي چنين داستاني لازم بوده اما متاسفانه سالن مطبوعات هست و هزار دليل براي خنديدن و مسخره كردن...
شايد شروع طوفاني فيلم باعث شد تا سالن مدتي در سكوت كامل قرار گيرد و تنها سكانس خانه و بازي خوب هانيه توسلي همه را ميخكوب فيلم كرده بود.
به هر حال يك شب داستان يك دختري ست كه بايد يك شب تا صبح را بيرون از خانه بگذراند. كريمي تقابل شخصيت مرد منفي و مثبت را در طول فيلم نشان مي دهد و تا انتهاي فيلم سعي مي كند خود را درگير مسائلي از قيبل طرفداري از مردان و يا حقوق زنان نكند.كريمي فقط داستان تعريف مي كند. داستاني كه با پايان فيلم تو را درگير خودش مي كند.




بي راهه

نميدونم امروز چرا بي دليل منتظر كسي بودم. نميدونم چرا بي دليل به در ورودي سالن چشم مي دوختم؟ نميدونم چرا بي دليل محكم ايستاده بودم و فقط نگاه مي كردم. نميدونم...




January 18, 2006

جشنواره فيلم فجر با مجله فيلم...

امروز از اولين كيوسك روزنامه فروشي سراغ شماره ويژه مجله فيلم رو كه گرفتم مرد فروشنده مجله رو گذاشت جلوم و گفت همين الان برامون اومده... انقدر خوشحال شدم كه تموم مشكلات و خستگي از نوشتن اين روزها از يادم رفت.
جلد امسال هم مثل سال هاي پيشين چشم گير و با كيفيت... طراح جلد از علي رضا امك چي، عكس ها هم از فريدون خسرويان ست. اگر بيشتر مي خواهيد درباره عكس ها و طرح روي جلد بدانيد مطلب عباس ياري با تيتر «اين گروه خندان و روياپرداز رويابين» را در صفحات اول مجله فيلم حتما بخوانيد.
يادداشت هاي كوتاه درباره فيلم ها را هم اصغر نعيمي عزيز نوشته است. تازه كم كم حال و هواي جشنواره با اومدن شماره جديد مجله فيلم داره شكل مي گيره.




January 11, 2006

فقط سكوت كنيد...

هر سال چند روز مانده به جشنواره خيلي از كارگردان ها اگر فيلمشان در بخش مسابقه نباشد، فقط مي توانند قهر كنند و فيلم را بيرون بكشند ونگذارند حتي در بخش مهمان هم نمايش داده شود. اين رسم هر ساله جشنواره فيلم فجر است تا بزند تو پر بعضي از كارگردان هاي سينماي ايران. راستي اين بحث دولتي و غير دولتي جشنواره هم كه ديگر فرقي نمي كند مهم اين است كه ليست فيلم هاي بخش مسابقه اعلام شده و كاري هم نمي توان كرد. با نوشتن و آبروريزي هم كاري از پيش نمي بريم. پس سكوت كنيم و از بين فيلم هاي بخش مسابقه براي خودمان چند فيلم انتخاب كنيم تا اعصابمان از ديدن بقيه فيلم ها خورد نشود. هر چه هست و نيست همين است و همه هم مي دانيم كه كار كار انگليس هاست...
_ امروز وقتي با حميدرضا پگاه براي مطلبي كه بايد مي نوشتم حرف زدم، شنيدم كه 5 فيلم در جشنواره فيلم فجر امسال داره جا خوردم. او امسال در بخش مسابقه "پرونده هاوانا" و در بخش مهمان "شبانه" "مواجهه" و يك مستند و يك فيلم ديگه را نيز بازي كرده است.
چند روز بيشتر به جشنواره نمانده و شايد با عوض شدن تاريخ جشنواره فيلم فجر همه چيز برايم غيرعادي به نظر مي رسه. اما واقعا فكر مي كنيد امسال جشنواره مثل سال گذشته باشه. البته به نظر من جشنواره هر سال نسبت به سال قبل داره افت مي كنه. دوباره امسال هم سينما صحرا ودوباره هم مشكل رفت و آمد....

يكي به جاي پروين فكر كنه!
من نمي دونم چرا علي پروين ديروز موقعي كه خبرنگارها از او مي خواستن درباره بازي پيروزي با پاس سئوال بپرسن فرار كرد و رفت. من نمي دونم چرا پيروزي به رگ غيرتش بر نمي خوره و با يك بازي خوب ثابت نمي كنه كه مي تونه بازم خوب بازي كنه و روي همرو كم كنه...من نمي دونم چرا اصلا روز جمعه قراره پيروزي مقابل بايرمونيخ بازي كنه، من نمي دونم تا كي بايد منتظر بمونيم تا بالاخره يك برد خوب از تيم پيروزي ببينيم.

بي راهه
با آن كه او از آتش سخن مي گويد، لبهايش نمي سوزند...
اين جمله بالا برام مفهوم خاصي داره براي شما هم همينطوره؟




January 08, 2006

خيابان عشق ممنوع

از پنجره كه نگاه مي كنم. بيرون مثل هميشه مي مونه. شلوغ و پر دردسر. هواي ابري هم دليل ديگري براي اين روزهاي خشك و خالي،
تحريريه پر سر و صداست، بايد تحمل كنم و احساس كنم هيچ چيز نمي شنوم. دونستن اينكه اينجا توي اين مكان بايد بشينم و بنويسنم برام قابل درك نيست اما عادت مي كنم. عادت مي كنم تا كم كم صداي قلبم جاي تمام صداهاي آشفته و بهم ريخته را بگيرد. اما چيزي كمه؟ چيزي كه نمي دونم چيه؟ شايد يك زمستون بدون برف باشه، شايد يك قفسه كتاب هاي روزهاي زندگي من باشه كه قرار از من گرفته بشه...تمام دلبستگي من به صفحه هايي كه براي من بوده...
ازدور صدايي مي ياد، دلم نمي خواد به صداها گوش كنم. من تنها خودم را در تنهايي هام مي جويم. نفسي مي كشم تا براي زندگي آماده شم. بايد عادت كنم در "خيابان عشق ممنوع" قدم بزنم، بدون بارون بدون دردسر...
" در خياباني كه عشق ممنوع است، چگونه مي توان از سلامت روح و روان حرف زد؟... اي كاش همه از عواقب بي عشقي آگاه بودند...
بي عشقي يعني كينه، يعني جنايت، يعني فساد..."
پي نوشت: راستي از تمام دوستانم كه نگران من هستند ممنونم. من خوبم.




January 04, 2006

نقطه صفر، نقطه آغاز

...
پنهان شده ايم و براي زندگي دردسر درست مي كنيم...
بي حوصله شده ايم و مدام مشكلاتمان را به تنهايي ربط مي دهيم.
حال زندگي كردن نداريم و حرف "ماندن" مي زنيم.
حال كار كردن نداربم و كار مي كنيم.
چرا براي حرف زدن عجله داريم و براي فكر كردن زماني نمي گذاريم.
چقدر دلم مي خواست به جاي اين حرف ها مي نشستم و كارهاي نيمه تمام را انجام مي دادم تا مجبور نباشم تلفن ها را جواب بدهم.
اين چند خط بالا وصف روزگار من نيست، بلكه روزگاريست كه به آن مبتلا شده ايم.




January 03, 2006

باران

سخت است به تو فكر نكردن...
نبايد گريه كنم
ولي بغض تمام وجودم را گرفته
نبايد گريه كنم
ولي باران تمام شب را گرفته
نبايد گريه كنم
ولي خاطرات شيرين با تو بودن ذهنم را گرفته
نبايد گريه كنم
ولي صورتم خيس است ولي صورتم خيس است
نبايد گريه كنم ولي گريه پشت پلكهايم است
صورتم خيس است،
باران تمام نشده
باران همچنان مي بارد
...




بغض

سخن از ليلي ها و بهارها آمد!
چهره ام غمگين است
آرامش شب قبل را ندارم
ناراحتم ناراحت...
تنم از شدت داغي همچنان مي سوزد
كابوس ها مرا رها نمي كنند
دل من پر درد است، دل من از بهار پر درد است
من غافلم از خوبيها
تو مرا ياري كن
تو مرا ياري كن
...




January 01, 2006

بي راهه

"صفحات زندگي آدم تا يه جايي سفيده... بي هيچ حرفي و كلمه اي درست مث كاغذ سفيدي كه روي ميز خلوت مي زاري و ساعت ها بهش خيره مي شي تا داستانتو شروع كني... معلوم نيست كه كي شروع مي كني يا چقدر مي نويسي... مهم اينه كه بالاخره بايد بنويسي، و چقدر خوشبختن آدم هايي كه دير يا زود صفحات خالي زندگيشونو از جملات پر مي كنن..."
پي نوشت: ديالوگي از فيلم آب و آتش (فريدون جيراني)
...

نمي دونم چرا امشب انقدر آسمون تاريك و سياه كسي مي دونه؟