جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Feb. 07Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« January 2006 | Main | March 2006 »
February 27, 2006
بي راهه
بالاخره اين دو شب مزخرف تموم شد. شايد چند ساعت است كه با خيال راحت چراغ اتاقم رو روشن مي كنم و از تاريكي بيرون اومدم. اصلا از اولش هم مزخرف بود، اون كافي شاپ لعنتي، اون آهنگ خاطرانگيز و كاپيوچينو تلخ كه هرچي شكر ريختم بازم شيرين نشد. اما خداروشكر تموم شد.
با همه بديها و خوبي ها او الان در فراز آسمان هاست..
February 24, 2006
پراكنده اين چند شب
شب سياه بود، چي بود، ،زلزله بود، وحشت من بود، كابوس بود.
دستمو به تخت انقدر محكم گرفتم كه ميله آهني تخت روي انگشتام جا انداخته. دلم دلم پراز توهم، نمي دونم هفته ديگه چه اتفاقي مي افته من نگرانم.
(راستي كابوس نبود زلزله بود، البته اگر شما هم مثل من تا ساعت 3 صبح خوابتون نمي برد يك لحظه لرزش زمين را احساس مي كرديد. صبح در اخبار شنيدم كه زلزله 4 و خورده اي ريشتر در قزوين رخ داده است. )
اما من لرزيده بودم.
ديشب و پريشب بالاخره اين كتاب «زندگي به روايت بودا» كه شامل مجموعه اي از سخنان و تعاليم آچاريا، فيلسوف معاصر هندي ست رو تموم كردم. كتاب خيلي خوبي بود و احساس مي كنم توي اين روزهاي لعنتي حسابي به دردم خورد. ممنونم از فهيمه عزيزم كه پيشنهاد داد تا اين كتاب رو بخونم. البته ترجمه و اقتباس اين كتاب را شهرام قائدي كار كرده است. اين چند خط از همين كتاب مي آيد:
«مردم باز و باز، از هيچ مشكلات بزرگ مي سازند.
من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام اما مشكل من واقعي به نظر نمي رسد!
تمام مشكلات واهي اند- خودمان درست مي كنيم.
چون كه بدون مشكلات احساس خلا مي كنيم...»
***
ديشب چند تا فيلم ديدم كه يكي از آن ها، فكر مي كنم براي چندمين بار آني هال بود. جالبه هربار كه اين فيلم را مي بينم بازم حال مي كنم.
تا حالا شده با تنهايي هاتون حال كنيد. يك اتفاق جالب كه براي من در اين مدت افتاده و شايد بيش از هر كس من رو ذوق زده كرده اينكه بعد از مدت ها رفتم سراغ كتاب ها و وسايل نوشتني و كاغذهايي كه مدت ها ازشون دور بودم. احساس مي كنم چقدر خوبه كه بازم مي تونم با خيلي از اين نوشته ها حال كنم و به ياد آوردنشون برام هنوز لذت داره. حتي خوندن بعضي نقدهاي قديمي مجله هايي مثل گزارش فبلم و مجله فيلم باعث شد تا يك زمان طولاني تو اتاق كار بشينم و بخونم. جالبه نه؟
***
از چند روز پيش كه اين بمب ها در حرم منفجر شده اند احساس مي كنم ديگر فاصله اي براي حرمت نگه داشتن آن كساني كه مي پرستيم وجود ندارد. چقدر اين احساس بد است. كاش آن لحظه منفجر شدن بمب ها معجزه اي رخ مي داد. همان چيزي كه در كتاب هاي درسي بارها و بارها خوانده ايم. كاش اتفاقي بيافتد...
***
در ضمن به دوستي گفتم، كي اين روزها تمام مي شود گفت زمان همه چيز را حل مي كند حتي صبر و تحمل تو را...
February 21, 2006
بي راهه
به او گفتم كه روزي هر دو خواهيم مرد. اما او خواستار اين بود كه من زودتر از او بميرم...
February 17, 2006
چشم بند بزنيد تا آسوده بخوابيد!
اين روزها عدالت كجا كمين كرده است؟ اگر قرار بود جامعه بر عدالت استوار باشد كه حال و روز خيلي از ما بهتر از الان بود. اگر قرار بود آن تاجر فرش فروش يا آن كه فروشنده اتومبيل و زمين و موبايل، زندگي اش را بر حساب عدالت بگذارد كه مشكل اقتصادي پيش نمي آمد. اگر آن كه براي زندگي به جاي غيرت قيمت نمي گذاشت، شايد روزگارش بهتر از حالا بود. دلم مي گيرد. دلم براي خودمان مي گيرد.
اين روزها مي گويند حتي اگريك نفر هم بخواهد در زندگي قدم بردارد بايد هزينه كند. هزينه اي كه آينده را با آن تخمين بزند. هزينه اي كه شايد جايي در همان زندگي به خاطر آن در باتلاق غرور كه نه در باتلاق گاو خوني فرو شود.
گاه حس مي كنم كه نه حرف دل و نه حرف آزادي و نه حرف عدالت، هيچ كدام در عمل ربطي بهم ندارند. تنها در يك نقطه بهم مي رسند و آن هم عقل است.
گاه فكر مي كنم اگر همين قانون پر از ايراد هم نبود چه بر سر ما مي آمد؟ براي مردمي كه بايد با زور قانون، عدالت غلط را برايشان پي ريزي كرد و همان حق كوچك هم براي حق دار كافي به نظر مي رسد.
چه بر سر تو مي آيد؟ چه بر سر من مي آيد؟ اين ها زخم هاي دل هستند. زخم هايي كه براي التيام آن احتياجي به داروهاي سورنده نيست. اين زخم ها سوخته اند. اين زخم ها عميق تر مي شوند. چرك مي كنند و تو را از بين مي برند. زخم هايي كه نمونه اش را در خانه امن خوانده ايم و در تنهايي اشك ريخته ايم.
زخم هايي كه آدم هاي مهم جامعه كه از تو و من بالاتر بودند، نتوانستند با آن مقابله كنند. اما حالا كسي بالاي سر ما قرار دارد كه ادعا مي كند زخمي ندارد. ادعا مي كند كه زخم هاي ما را درمان مي كند اما پشت پرده براي جنگ برنامه ريزي مي كند. براي روزهايي كه همه زخم خواهيم خورد.
بهتر است چشم بند را برداريد به نقطه اي خيره شويد تا خواب به سراغتان بيايد. بعضي وقت ها شايد با واقعيت راحت تر بخوابيم. واقعيت روزگاري كه در پيش داريم.
پي نوشت: (امروز به دنبال كتابي ديگر در كتابخانه بودم اما پيدا نكردم، فهميدم آن را هم برده است...)
February 14, 2006
شب رفتن آنها
امشب سيل خاطرات رهايم نمي كند. امشب دلم مي خواهد تا مي توانم براي فروغ و عزيز از دست رفته ديگرم همانند فروغ كه او هم در همين تاريخ 25 بهمن ، سال ها پيش رفت و ديگر برنگشت، گريه كنم. من هر چند سال يك بار كساني را از دست مي دهم كه براي برگشت آنها لحظه شماري مي كنم. آيا واقعا اين است رسم زندگي... آيا واقعا نبودن آنها را بايد به فال نيك گرفت؟ نمي دانم...
در اين روزها و در اين شب ها كساني از زندگي مي روند و كساني ديگر جايشان را مي گيرند. اين ها فلسفه نيست، اين ها خواب نيست، اين ها واقعيت هايي ست كه خيلي مانده بعضي دوستان به آن برسند.
بيش از همه چيز و بالاتر از همه چي به آينده نگاه مي كنم. «آن عشق و ازدواج مضحك هم آينده من را متزلزل نمي كند. بازي در دو صحنه زندگي هميشه بازنده اي دارد». اين جمله را در كتابي قديمي كه در سال 1357 با اشعار فروغ آمده است، ديدم. و اين شعر فروغ فرخ زادهم بيانگر مرگي ست كه هنوز هم نمي دانم ناخواسته بود يا واقعا روح بزرگ فروغ كفاف جسمش را نمي داد.
«حس مي كنم كه وقت گذشته است
حس مي كنم كه "لحظه" سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي كنم كه ميز فاصله كاذبي است در ميان گيسوان من و دستهاي اين غريبه غمگين...»
February 09, 2006
آينده گم شده...
«مردي عصبي، زبان باز، علاقه مند به روان درماني، ساكن مركز نيويورك، يهودي و كسي كه با زن ها مساله دارد. آشنا به نظر نمي رسد؟
پرسوناي وودي آلن يك بزدل مجسم است كه تشنه زن هاست. او در عين خوش قلبي، دست و پا چلفتي، بي عرضه و عصبي است- با لكنت سخن مي گويد و مدام در حال نق زدن است. در مواقع نادري كه شايد دختري پشت دري منتظر او باشد، مي دانيم كه آلن نمي تواند وارد شود؛ زيرا دستگيره در در دستش جا مي ماند.»
كتاب كوچك كارگردانان(2) با شخصيت وودي آلن يكي از جذاب ترين كتاب هايي ست كه هر موقع احساس مي كنم خنده را فراموش كردم به سراغ اين كتاب مي روم. مارتين فيتز جرالد نويسنده اين كتاب و ترجمه مژگان محمدي در سال 1382 منتشر شده است.
اگر فيلم آني هال را هم ديده باشيد بيشتر با اين كتاب حال مي كنيد. اين فيلم براي بهترين فيلم، فيلمنامه، بازيگر زن (دايان كيتن) و كارگرداني برنده اسكار شده بود.
قسمتي از ديالوگ آلن در فيلم آني هال را در سطر پايين مي خوانيد كه رويكردي ظريف به قصه فيلم دارد. داستان مردي با وسواس مرگ كه عاشق زني مي شود شيفته زندگي.
«..زير نظر روانكاو بودم... مستعد خودكشي بودم. در حقيقت بايد هم خودم رو مي كشتم، اما زير نظر يك روانكاو فرويدي بودم و اگر خودكشي مي كردم... مي دونين، اين دكترها آدم رو مجبور مي كنن پول جلسه هايي رو هم كه نرفته بده.»
وودي آلن فيلم هايش را بر مبناي نگاهي مي سازد كه خود به زندگي شخصي اش داشته است. نوع و نگرش او به فيلم هايش از همين نگاه هاي واقعي به زندگي اش مي آيد. او معتقد است كه زندگي فقط دو رويه داره؛ هراس و فلاكت. همش همينه. بايد خوشحال باشي كه بدبختي.
آلن خود نيز آينده اش را گم شده مي دانست. و همين حس تا فيلم هاي اخيرش، او را همراهي كرد.
آلن كمديني است كه در عين حال، تو براي لحظه اي خنده به روي لبانت مي آيد اما خيلي زود محو مي شود و جاي آن را انديشه و فكر مي گيرد.
February 05, 2006
نفست را حبس كن!
مكان.../ زمان: يكي از همين روزها...
اينجا همه منتظرند، فضاي سنگين و بوي نفرت از هر اتاقي يا بهتر بگويم از هر سلولي به مشام مي رسد.
چهره تك تك افراد پر از غم است. تو اين چهره ها را خوب مي شناسي. اشتباه نكن اينجا تكيه نيست كه سينه بزني و گريه كني. اينجا فراتر از اين حرف هاست...
آقا داد نزن، برو بيرون، برو هرچقدر مي خواي بيرون دعوا كن. اما حق نداري اعصاب همه رو بريزي بهم. درد داري، شكست خوردي، ناراحتي، بي تابي، دلگيري، همه مشكل خودته، برو آقا اينجا رو بهم نريز...
آره اون مشكل داشت اون آقا هويتش رو گم كرده بود. اون آقا دوست نداشت كوتاه بياد و از طرفي هم به پايان خط رسيده بود. مگر مي شود مقصري پيدا كرد و همه مشكلات را سر او خالي كرد؟
او همه را به چشم متهم مي ديد الي خودش را.
باز هم همان صداي نوحه خواني و سينه زني اگر واقعا موضوع بهم ريختن اعصاب كه اين صداي بلندي كه در ميدان پيچيده و سينه زني هايي با ريتم موزيك كه بي شباهت هم به دست زدن نيست بيشتر ازهمه داغونت مي كند. تو لحظه اي فكر مي كني آهنگي غمگين با صداي دست همراهي شده است. مسخره نيست... چرا كسي نيست بگويد اين صداست كه رو اعصاب مي رود. چرا كسي نيست بگويد بدون اين صدا هم مي توانيم بهترعزاداري كنيم. چرا هميشه بايد مردم را خرفهم كرد. البته اين صداها در ميان دعوايي ديگر و سر و صداي ديگر گم مي شود. دختر مدعي ست كه مي خواهد زندگي ديگري را آغاز كند زندگي كه با حضور نداشتنش به اين نتيجه رسيده است.همه كار او را يك شوخي مي پندارند. او اعصباني ست و نمي داند چطور بگويد كه مردن تنها راه باقي مانده اش است.
عجب آشفته بازاريست. اين فضا. براي لحظه اي هم كه شده بيرون مي آيم تا نفسي بكشم. آسمان تهران پر از ابرهاي سياه است نه باز هم اشتباه نكنيد اين ابرها، ابرهاي ساختگي نيستند. اين ابرهاي سياه محصول همين روزهايي ست كه بي رحمانه در گذرند.
دختري با كوله پشتي و و ظاهري نه چندان مناسب كنار خيابون ايستاده و در ديد من قرار دارد. مسيرهاي متفاوتي را به ماشين ها مي گويد انگار او هم ديگر برايش فرقي نمي كند كه ماشين مدل بالا سوار شود يا ماشيني گازي. او مي خواهد فقط سوار شود، تجريش، ونك، جردن، جردن،... و بالاخره هم سوار مي شود و راننده بي خيال مسافرهاي ديگر مي شود. دختر تنها نيست، او براي امروزش شايد سوار چندين ماشين شود. او گويي از تنهايي گريزان است.
آرام قدم مي زنم، تا خودم را در يك كافي شاپ مي بينم. احساس مي كنم بايد يك نوشيدني گرم بخورم تا سرماي وجودم گرفته شود. من در پشت يك ستون نشسته ام كه صندلي كنار من دو دوست نشسته اند. آشنا هستند سعي مي كنم به رويم نياورم. اين همان آقاي فاميل است كه چند ماه پيش با دختري به نام سالومه ازدواج كرده بود. اما مطمئنم كه اون دختر كنارش سالومه نيست. كافي شاپ كوچك است و صندلي ها كنار هم.
آن دختر دستانش را به دستان مرد فاميل نزديك مي كند. آن دو چه مي گويند؟ آيا دختر مي داند كه اين مرد زني مهربان به نام سالومه دارد؟ مرد فاميل را بگوييد مدتي پيش در جمعي خانوادگي به عنوان مرد نمونه فاميل انتخاب شد. آيا او مرد است؟ دلم مي خواهد به سالومه تلفن كنم و بگويم راهت را انتخاب كن، روزگار بازي هاي مزخرفي دارد.
بلند مي شوم، گلويم گرفته و حتي قهوه فرانسوي هم از گلويم پائين نمي رود.
هوا تاريك است. ديگر چشم، چشم را نمي بيند. آن مكان هم با تمام آدم هاي مختلفش تعطيل شده است. ماشين ها ثابتند، آدم ها بي حركتند، گويي در اين شهر براي نفس كشيدن هم جايي نمانده است.
مكان.../ زمان يكي از همين روزها
صداي يا حسين يا حسين را مي شنوم. شايد از هواپيمايي باشد كه در حال سقوط است و صداي يا حسين مسافرينش در آسمان پيچيده. شايد صداي دختري باشد كه در لحظه خودكشي يا حسين را فرياد مي زند. شايد صداي مردي باشد كه براي جبران غرور بي خودش يا حسين را فرياد ميزند. شايد صداي سالومه باشد كه با گريه هايش يا حسين را فرياد مي زند. شايد صداي تو باشد شايد صداي من باشد كه يا حسين را فرياد مي زنيم.
February 04, 2006
بي راهه
امشب خوب بودم خواستم كه خوب باشم،
امشب خوش گذشت، دور هم بودن با بچه ها، باعث مي شه تا فضاي روحي من تغيير كنه.
اين روزها كار و كار و كار حتي لحظه هاي تنهايي جايي براي فكر نمي مونه.
براي يك دوست
دوست من: سعي كن با رفتن، زندگيت را دوباره معنا دهي... «زندگي» كه اين روزها كمتر مي توان آن را زندگي ناميد.
February 02, 2006
خانه تسخير شده...
راستي فيلم سگ كشي بهرام بيضاييي يادتونه؟ نمي دونم چرا اين روزها همش به ياد اين فيلم هستم و مدام اين صحنه جلوي چشم مي آيد:
_خاوري (بهزاد فراهاني) گلرخ را از فرودگاه به هتل مي برد. بعد از يك گفت و گوي ساده و كوتاه ، گلرخ درمي يابد به خانه شان نمي رود و خانه به تاراج رفته است.
گلرخ: مي شه اقلا يه دقه...
سواري مي ايستد (خاوري ماشين را وسط خيابان نگه مي دارد). و گلرخ تند و عصبي پياده مي شود و مثل تسخير شده ها گويي به سوي خانه پرواز مي كند، چندان كه حواسش نيست كه وسط خيابان است. خاوري دستپاچه دنده عقب مي گيرد و سواري را عقب مي راند. چند سواري كه خاوري نزديك است با پس راندن خلاف جهت بهشان بزند، بوق زنان از اطرافش مي پراكنند. گلرخ به سوي خانه مي رود. خاوري با تلاش و بدبختي سر راه او در مي آيد و برايش بوق و چراغ مي زند. گلرخ هم چنان مي رود. روي مهتابي كه نگاه گلرخ به آن است زني در مي آيد و فرش را مي تكاند. خاوري جلو گلرخ در مي آيد.
گلرخ: با وسايل خريدن نه؟
خاوري: فقط همينو كم داشتيم.
گلرخ: چه طوري مي شه وسايل خودمو نشناسم؟
خاوري غرزنان در جواب فحش ها و بوق هاي سواري هاي ديگر مي دود پشت فرمان، گلرخ به خود مي آيد و دل شكسته به سواري تكيه مي دهد و گويي مي خواهد بغضش بتركد. اشكش در مي آيد و بر مي گردد. تند و آزرده به سوي خانه مي نگرد. تصوير خانه از دور. گلرخ با لج سوار مي شود و در را به هم مي كوبد.
*تا حالا خونتون تسخير شده؟
چند شب كه خونه خيلي سرد شده. فكر مي كنم ديگه هواي خونه با بيرون هيچ فرقي نداره. شما هم اگر وسيله گرم نداشتيد به همين نتيجه مي رسيديد. اگرچه شب ها مي شينم و فيلم مي بينم تا يادم بره هوا خيلي سرده...
ناخن هاتون تا حالا يخ زده، كبود شده، انگشتاي پاتون بي حس شده، چقدر هوا بعضي وقت ها بي رحم مي شه. مثل آدم ها...
February 01, 2006
بي راهه
دلم گرفته است
باد موهاي سردم را به هر سو مي برد.
كوچه اي تاريك، خانه اي متروك
صدا، صداي شيون مي آيد
زني خود را به دار آويخته است
زني بي گناه مرده است
...