جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
May. 07Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« February 2006 | Main | April 2006 »
March 28, 2006
بارون
خوشحالم كه هنوز هم چند صفحه اول مجله فيلم كه هر سال بهاريه اي از بعضي بزرگان همانند احمدرضا احمدي و... چاپ مي كند برام حس و حال قديم را دارد. واقعا احساس مي كنم كه يك فصل تازه آغاز شده كه كم كم نوشته ها با گذشت زمان، هر سال تبديل به يك خاطره مي شود. خاطره اي كه با چند صفحه وضعيت اين روزها را تشريح مي كند. حتما مطلب « آقاي كفش هاي بي خانمان» از پرويز دوايي و «دوست دارم در كازابلانكا بميرم» بهاره رهنما را در شماره نوروزي مجله فيلم از دست ندهيد. شايد شما هم خيلي حرف ها براي گفتن داشته باشيد كه با خواندن چند بهاريه برايتان كلمات و الفاظ آشنا باشد.
قبل از عيد هم يك جاي باحال براي خريدن دي وي دي هاي جديد پيدا كردم كه خوشبختانه ديگه از (اون نظرهم) مشكلي ندارم. از روزهاي آينده سعي مي كنم در مورد فيلم هايي كه مي بينم بيشتر بنويسم.
امروز هم با اين آسمون باروني و بوي بارون كلي با دوستم توي كوچه پس كوچه هاي دربند حال كرديم و در مورد فيلم crash و شعاري بودن فيلم و مسائل ديگرش باهم بحث كرديم. اين آهنگ dido )don’t leave home) امروز كلي باعث شد تا حال و هواي من هم عوض بشه...
March 23, 2006
روزهاي عيد
«هر كاري را زير آفتاب وقتي ست...
زماني ست براي ولادت
و زماني براي موت
زماني براي دوختن
و رماني براي شكافتن
زماني براي گفتن
و زماني براي سكوت»
March 17, 2006
براي اكبر گنجي
گفتي بايد جنگيد، گفتي بايد از راهش وارد شد، گفتي خيلي از روزها و سال ها زمانش سر آمده است.
از اصلاح طلبي و دموكراسي گفتي، گفتي با تدبير همه كارها را انجام مي دهيم. گفتي بايد رفت و با دانشجويان به گفتگو نشست. گفتي اين روزها روزهاي روشني براي آينده همه ما است...
آنها گفتند تا حالا كجا بودي؟ تو روزهاي جنگ بودي؟ خط مقدم رفتي؟ گفتند طرفدار راستي هستي يا چپي؟ گفتند سال ها پيش اسم تو در ليست اطلاعات بود و حالا دم از...
اين ها اصلا مهم نبود، مهم اين بود كه سخن گفتن و نوشته هاي تو در روزنامه ها بيشتر از هر سابقه اي برايمان اهميت داشت.. آن روزها نام تو و خيلي هاي ديگر همانند شمس الواعظين، جلائي پور ومهاجراني و حجاريان و زيبا كلام بر سر زبان ها بود. روزنامه هاي نشاط و جامعه و آزادگان يكي پس ازديگري توقيف مي شدند. اما شما همچنان فعاليت مي كرديد. تيراژ هر كدام از اين روزنامه ها آنقدر بالا بود كه اگر امار مي گرفتند شايد روزنامه خواندن و اهميت دادن به مسائل سياسي براي هر خانواده اي بيش از هميشه مهم به نظر مي رسيد...(اما حال در اين روزگار شايعات جنگ ايران و آمريكا مي شود دلهره تمام روزهاي گذشته...)
خيلي سريع اتفاقات افتاد. خيلي سريع تو زنداني شدي. خيلي سريع دوستانت مورد شكنجه و تهديد قرار گرفتند و عده اي هم مجبور به ترك وطن و زندگي شدند. زمينه اي پيش امد كه ديگر براي ديدن مطالب شما و يا شنيدن خبر سلامتي هر كدام از شما بايد به انتظار مي نشستيم. آن روزها هم گدشت. تو در زندان ماندي و سال ها مثل برق و باد از پي هم گذشتند. اما تنها عكس چهره شكست خورده با لبخندي تلخ بر روي لبانت مي گفت كه 6 سال گذشته است.
نمي دانم اگر در اين سال ها بيرون از زندان بودي و اتفاقات اخير از جمله انتخابات رياست جمهوري و انتخابات محلس و سقوط هواپيماهاي حامل خبرنگاران و مسائل هسته اي و ... را مي ديدي باز هم تاب تحمل را در اين مملكت داشتي؟ البته مطمئنم كه تنهايي گاهي اوقات مي تواند تو را از درون داغون كند.
نمي دانم اما دلم مي خواهد با ديدن شما خيلي از ما معني آزادي و آزاد بودن و ارزش گذاري به خيلي مسائل مهم تر را درك كنيم.
نمي دانم شايد در اين روزهاي آخر سال كه بايد سروساماني به كتاب هايم و روزنامه ها مي دادم بيشتر از هرچيزي ديدن نام آرشيو روزنامه هايم همانند نشاط و آزادگان داغونم كرد. احساس مي كنم من هم در زنداني به سر مي برم كه از دور تنها وقايع را مي بينم اما نمي توانم به آنها نزديك شوم. اما آزاد نيستم تا بگويم كه چقدر آن روزها پر شر شور بودم و حالا...دلم براي روزهاي گذشته تنگ شده است.
March 16, 2006
تجارت
ديشب وقتي دوباره فيلم تجارت مسعود كيميايي كه از شبكه 5 پخش شد را ديدم همه روزهاي گذشته با آن ترانه آخر فيلم برايم تداعي شد...
توي فصل بي حقيقت. توي فصل خنجر و خون
ريشه كردم توي غربت. فصل دوري تن از خون
ميون وسعت تنهايي من. گل داده ريشه من
گل مدفون زير خاك زير خاك
كه چكيده خون من چيكه چيكه
زير خاك زير خاك
ميون اين همه تن. تن فصل بي رفيقي
همه تنم پر از چاك. زير خاك
فصل بوي خاك، فصل بوي خنجر، فصل بوي خونه، فصل بوي مادر
تو عرق ريزي روحم
تن بي عشق جوونم
فريادم زد، فريادم زد...
حالم از اين روزها بهم مي خوره...
كاش امسال عيد نبود. كاش روزهاي عادي ادامه داشت. كاش خيابون ها شلوغ نبودن. كاش خونه من پر از گرد و خاك نبود. كاش...چه فراموشي سنگيني روي من نشسته...
March 15, 2006
ويك شبانه...
1)
روز_ خارجي_محوطه دادگستري كل كشور
سربازي به دنبال مهتا مي دود بدون اينكه او متوجه شود.
سرباز: خانم، خانم...
مهتا: بله با من بودين؟
سرباز: شما سرتون انداختين پايين دارين وارد سالن مي شويد، موبايل همراتونه؟
مهتا: بله اشكالي داره...
سرباز: موبايلتون دوربين داره؟
مهتا: بله داره، چطور مگه...
سرباز: لطف كنيد برگرديد و بازرسي شويد و موبايل را به مامور تحويل بدين...
مهتا: مگه جرمه؟
سرباز: نه قدغن.
مهتا دوباره بر مي گردد به در ورودي گل گشادي كه خيلي ها وارد سالن مي شوند. سربازها فقط چندتا ازافرادي كه وارد مي شوند را مي تونن تفتيش بدني كنند..مردي به طرز مشكوكي از كنار مهتا مي گذرد و به او خيره مي شود...
2)
شب_ داخلي_ اتاقي تاريك
سپيده با صداي نعره كشيدن فردي به پشت پنجره مي آيد. تصوير از ديد سپيده كه مردي را مي بيند. او آهسته راه مي رود و گاهي هم بر زمين مي خورد. او لحظه اي از كنار خانه ها مي گذرد و لحظه اي مقابل ماشين هاي در حال حركت مي ايستد. مرد حالت عادي ندارد...
مرد: خدايا، بسه بسه. خدايا خدايا...
سپيده از درخارج مي شود تا به سمت بيرون برود. سپيده در كوچه را باز مي كند. اما كسي را نمي بيند. هيچ كس در كوچه نيست...
3)
روز_ داخلي_ آپارتمان
آرزو به همراه مهرداد وارد آپارتماني مي شوند. طبقه سوم پشت در مي ايستند. آرزو مي خواهد كه ترس را بروز ندهد اما چهره اش همه ترس است. هردو گوش پشت در ايستاده اند.
مهرداد: بي خيال بابا، سركاريم. اگه درو يهو باز كنن خيلي ضايع مي شيم.
آرزو: هيس، ساكت. بالاخره صداشون در مي ياد
مهرداد: تو هم حس كنجكاويت بدجوري زده بالاها. كاش بقيه حس هات هم رو بود...
آرزو از تيكه مهرداد يك لبخندي مي زند و سعي مي كند تا گوشش را نزديك در آپارتمان بگذارد.
صدايي شنيده مي شود. اول خنده ها و بعد كم كم صداي همهمه و دعوا شنيده مي شود. مهرداد مدام در گوش آروز زمزمه مي كند.
مهرداد: بيا بريم. اگه درو باز كنه تمومه ها...
آرزو: تو اگه مي خواي برو اما من نمي ترسم. بايد بدونم اون احمق ها اون تو چكار مي كنن. كه اينطوري از سر كار زدن بيرون...
1)
روز_ داخلي_ اتاق معاون كل
مهتا روبروي ميز معاون كه چهره او را در محوطه ديده بوديم، نشسته است معاون او را چندبار سئوال پيچ مي كند. مهتا با جديت تمام سئوالات معاون را پاسخ مي دهد. اما نگاه هاي معاون معمولي به نظر نمي رسد. با صداي ستون هاي آهني چراغ برق كه براي نصب خيابان به زمين انداخته مي شوند، صداي مهتا و معاون در پس زمينه قرار مي گيرد.
فاصله مهتا و معاون كم شده است. در يك لحظه مهتا كيفش را بر مي دارد و معاون را هول مي دهد و از در خارج مي شود...
2)
روز_ حارجي_ محوطه آسايشگاه
سپيده وارد محوطه مي شود و به نگهباني كارت خبرنگاري اش را نشان مي دهد. محوطه شلوغ است و همه براي هواخوري بيرون آمده اند. سپيده تند تند قدم بر مي دارد تا وارد اتاق مدير شود. اما در طول مسيرش همان مردي را مي بيند كه چند ماه پيش در كوچه هوار مي كشيد
مرد: خدايا. بسه بسه. خدايا خدايا...
سپيده لحظه اي مي ايستد او را نگاه مي كند. مرد دست هايش را به سمت بالا گرفته و هوار مي كشد...
3)
آرزو و مهرداد همچنان بالاي پله ها منتظرند كه ناگهان سعيد در را باز مي كند و عصباني از پله ها پايين مي رود. آرزو و مهرداد خود را دوباره به پشت در آپارتمان كه نيمه باز است مي رسانند. آرزو از لاي در داخل خانه را نگاه مي كند. مبلي نارنجي كه دختري با دامني كوتاه و سيگار بدست نشسته و با تلفن صحبت مي كند. روي ميز مقابل دختر چند ليوان است و... دختر پكي به سيگارش مي زند و همچنان به صحبتش پاي تلفن ادامه مي دهد.
دختر: آره رفت بزار دور شه بعد بيا بالا. نبينتت... آره فقط زود بيا. يادت نره در پايين رو ببيندي...
آرزو و مهرداد سريع از پله ها پايين مي آيند اما در بين پله ها آقاي افرابي يكي ديگر از كارمندان شركت را مي بينند...
آرزو و مهرداد وارد كوچه و هردو در حالي كه سكوت كرده اند از آپارتمان دور مي شوند ...
March 13, 2006
كدوم عيد
اين روزها حسابي خسته ام. درگير كار و كار و كار ...
شب هم با ديدن چهارتا مجله زرد كه نمي توني از روي كيوسك روزنامه فروشي بگذري و بالاخره بابتشون پول هم پرداخت مي كني،- البته از سر ناچاري- به اين چند مجله براي مطالعه شب بسنده مي كني مي داني كه حالت از توش بهم مي خوره. جلدهاي تكراري از مجموعه شب هاي برره و تلويزيوني بهت مي فهمونه كه اين مجله فقط براي فروش داره دست و پا مي زنه نه براي محتوا... مجله بعدي هم همينطوره خير سرشون ويژه نوروزند همه ... تيترهاي روي مجله هم كه خدا (من درختم تو بهار...)
اين روزها هم انقدر از تو كوچه صداي گل باغچه فروختن مي شنوم كه بازم تاثيري تو حال و روز من نداره.
اصلا كدوم عيد... كدوم بوي عيدي...
March 09, 2006
...
«جسارت شما هميشه براي من جذاب بود اما هيچ وفت به پاي توفع من نرسيد. قصد انتقام ندارم ولي براي من همه چيز تموم شد، خيلي وقته...»
دلم مي خواهد كه بنويسم، دلم مي خواهد از ديشب بنويسم. از تلفن هايي كه پشت هم زنگ مي خورد و من براي برداشتن همچنان ترديد داشتم. دلم مي خواهد از پارك لاله اي بنويسم كه ديروز پر از بوي نفرت بود و امروز دوباره آرام شده بود. دلم مي خواهد از قدم هايي كه در خيابان وليعصر زدم بنويسم. دلم مي خواهد از روحيه آسيب ديده ام بنويسم. دلم مي خواهد بنشينم و به اين ساعت هاي گذشته فكر كنم...
پي نوشت: (دو خط اول مربوط به ديالوگ مستانه فيلمنامه كيف انگليسي ست...)
از گذشته تا امروز
فكر مي كنم يك مقدار زمان دير شده است براي نوشتن اين مطلب اما بايد مي نوشتم.
اين روزها جاهاي مختلفي رفته ام كه با قانون و حق و حقوق زن و مرد بيشتر آشنا شدم. خيلي دلم مي خواست بدانم كه چرا هميشه مي گويند سهم زنان در ايران ناديده گرفته مي شود؟ خيلي دلم مي خواست بدانم كه چرا در جامعه اي كه خيلي ها دم از مردسالاري مي زنند، تنها شعار مي دهند و زن را به چشم يك ضعيفه مي بينند. اما اگر كمي از محيط اطراف مان فاصله بگيريم با ديد بهتري در مورد حق و حقوق زن و مرد مي توان تصميم گرفت. حداقل ديگر شعار نمي دهيم.
البته با توجه به ظرفيت آدم ها همه موارد در تقسيم بندي قرار مي گيرد. با يك بار رفتن داخل سالن دادگاه آن هم براي كاري شايد نصف قانون دستتان بيايد.
در هرصورت خوشحالم از اينكه در اين سال هاي اخير قاون به شكلي عوض شده است كه قاضي بر مبناي حقيقت گويي و شرايط موجود در جامعه حكم صادر مي كند و آن قانوني كه تنها ثبت شده است براي موارد ضروري درپيش گرفته مي شود.
خوشحالم از اينكه نه تنها در قانون بلكه در جامعه امروزي هم سهم زنان حداقل نسبت به سال هاي گذشته بيشتر به چشم مي آيد. اگر كمي فكر كنيد متوجه مي شويد كه تا چند سال گذشته تعداد محدودي از زنان روزنامه نگار در پشت پرده سعي مي كردند تا قابليت هاي زيادي را در رابطه با زنان نشان دهند. من فكر مي كنم آنها نتيجه كارشان را تا حدودي گرفته اند.
وقتي مي بينم كه زني با ماشين پيكان مسافركشي مي كند و با مشكلات موجود در زندگي كنار مي آيد ، واقعا اعتماد به نفس زيادي مي گيرم.خوشحالم كه مسيح علي نژاد به عنوان يك زن در مجلس بيانيه اي براي همكار و دوستش الهام افروتن مي خواند و با صراحت از رييس جمهور مي خواهد تا او را نجات دهند. خوشحالم كه شادي صدر وكيل افروتن مي شود تا از حق او دفاع كند. خوشحالم كه يك هفته از جريان تحصن زنان در پشت درهاي استاديوم آزادي مي گذرد و حضور زنان همچنان در جامعه پررنگ تر به نظر مي رسد.خوشحالم كه خانه داري براي زنان يك شغل محسوب مي شود نه يك وظيفه...و اين هفته و امروز همايش روز جهاني زن در چندين نقطه از شهر تهران برگزار مي شود و مورد استقبال زنان قرار مي گيرد. اميدوارم تا سال آينده زنان سهم گسترده اي در جامعه امروزي داشته باشند. سهمي كه بشود به آن افتخار كرد.
March 08, 2006
بي راهه
وقتي كه اسكناس سبز را از جيب درآوردم تا پول داشتن را به رخ او بكشم، لحظه اي نگاه كرد و بي اعننا به كار من هديه ام را پشت در گذاشت و رفت... من قدمي به عقب گذاشتم و رفتن او را از پشت پنجره تا انتهاي خيابان دنبال كردم. تا انتهاي سياهي كوچه كه ديگر او گم شده بود.
March 07, 2006
روزي از پس دوشنبه...
بعد از اين همه انتظار بالاخره مراسم اسكار هم صبح امروز پايان يافت. تا قبل از شروع مراسم با دوستي در مورد كم و كيف فيلم ها و انتخاب بازيگران كلي صحبت كرديم و دقيقا تمام نتيجه هايي كه براي خودمان در ذظر گرفته بوديم برعكس از آب درآمد. تنها مي دانم كه بعد از پايان مراسم نه او تماس گرفت و نه من حوصله صحبت كردن را داشتم...
به هر حال امسال فيلم Crash (تصادف) به کارگرداني پل هاگيس به عنوان بهترين فيلم انتخاب شد. فيلمي كه براي من جذاببت زيادي نداشت و تنها يك فيلم سرگرم كننده بود. فيلم كوهستان بروك بك ساخته آنگل لي هم سه جايزه اسكار را بدست آورد. فيلمي كه هر چه زودتر دلم مي خواهد آن را ببينم.
البته خوشحالم كه فيلم خاطرات يك گيشا هم جايزه بهترين كارگردان هنري را از آن خود كرد. در مورد جايزه هايي كه به بازيگران اسكار امسال تعلق گرفت بهتر است اصلا صحبتي نكنيم... (چي فكر مي كرديم و چي شد!) اسكار امسال با سال گذشته خيلي متفاوت بود شايد ديدگاه من به اسكار امسال زيادي منفي شده .
***
راستي امروز تولد گابريل گارسيا ماركز است. نويسنده اي كه با كتاب ها و داستان هايش ارتباط خوبي برقرار كردم. اولين بار كه كتاب هاي ماركز در كتاب فروشي به چشمم خورد بيشتر از هر چيز عنوان يكي از كتاب هايش برايم جذاب بود با نام «روزي همچون روزهاي ديگر» كه برنده جايزه ي ادبي نوبل در سال 1982 نير شده بود. كتاب «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» و «يادداشت هاي روزهاي تنهايي» چند كتابي ست كه از اين نويسنده خوانده ام .
***
چند شبي كه يك برنامه از شبكه اول سيما به نام عصر ايمان پخش مي شود. اين برنامه شامل يك گفتگو است كه يك مجري و يك مهمان كل برنامه را مي چرخانند. مهمان چند شب گذشته حجت السلام زائري بود كه در مورد مشكلات دختران و پسران امروزي صحبت مي كرد. راسنش را بخواهيد اگر مسائل امروزي طوري براي دوستان آخوند مطرح شود كه از راهش به خيلي مسائل نگاه كنند، شايد بتوان با كمي فكر حرف هاي آن ها را جدي تر گرفت.
امشب نيز حجت السلام نقويان استاد حوزه دانشگاه درباره ارتباط بين دختران و پسران بحث هاي جالبي مي كرد. اولين نكته از اين برنامه كه باعث شد تا توجه ام جلب شود نوع بيان و مثال هايي بود كه نقويان در بين صحبت هايش مي زد. يكي از اين مثال ها به نوعي تحليل فيلم تايتانيك و رابطه دختر و پسر داستان فيلم بود كه چطور شكل گرفته بود و سرانجام به كجا كشيد.
يادمه چند سال گذشته برنامه اي مشابه عصر ايمان از شبكه چهار پخش مي شد با نام گستره شريعت. مهمانان اين برنامه بيشتر در رابطه با كليت جامعه و مشكلات بين مردم و حكومت صحبت مي كردند. در آن برنامه دكتر صادق زيبا كلام، حجت السلام اشكوري و ... حضور داشتند. در واقع دوستان مهمان برنامه با توجه به متفاوت بودن ديدگاه هايشان انتخاب مي شدند و در دقيقه هاي پاياني بحث آنها بالا مي گرفت و مجري برنامه مجبور بود ميزگرد را با يك شعر يا يك جمع بندي كلي به پايان برساند. يادمه كه يكي از پرطرفدارترين برنامه هاي شبكه چهار بود كه به مسائل حاكم در جامعه توجه مي شد.
اگر فرصت مي كنيد براي يك بار هم كه شده برنامه عصر ايمان را از دست ندهيد با توجه به اين كه زمان پخش عصر ايمان همزمان با برنامه 90 از شبكه سوم مي شود اما نيم نگاهي به آن بياندازيد. . در جامعه ما بالاخره دوستان آخوند هم متوجه شدند كه نوع بيان و ديد آنها بايد به گونه اي باشد كه تا حدودي براي ايجاد يك رابطه ميان اسلام و دين و جوان ها پلي از ديدگاه امروز ما زده شود. نه آن مثال هاي قديم و تكراري كه بارها و بارها در كتاب هاي درسي خوانده ايم.
March 05, 2006
سبب اين بود آري
روزها فرصت پرسيدن خيلي از سئوال هاي بي جواب من را از تو گرفت. فقط به ياد مي آورم كه بارها و باهار گفته بودي در يك شب زمستاني كه برف تا زانوها بالا آمده بود، دردي تو را در خود فرو كرد كه شايد دقيقه هاي بعد من در بيمارستاني به نام مهر در همين تاريخ يعني 14/12 متولد شدم.
«اگر من بزرگ نمي شدم، مادربزرگ نمي مرد
اگر من بزرگ نمي شدم، پدربزرگ زنده بود
چه ستمي كردم به شما با قد كشيدنم
پدر، مادر كه چنين شكسته شديد
نه مويي سپيد بود و نه پشتي خميده
اگر همان كه بودم، بودم... نمي دانم اما حالا بايد دوباره شمع را خاموش كنم.»
«بهرام بيضايي»
«پي نوشت: از دوستاني كه با ايميل و فرستادن كارت هاي زيبا و sms به يادم آوردند كه تولدم است ممنونم.»
March 02, 2006
...امروز هم نيز بگذرد
1. امروز حوالي ساعت 2 با گروهي از بچه ها 300 متر جلوتر از درب غربي استاديوم آزادي قرار گذاشته بوديم تا از نزديك بازي ايران و كاستاريكا را ببينيم.. از همان ابتدا ديدن يك نيسان مشكي با چند لباس شخصي وضعيت موجود را تثبيت كرد. هنوز چند قدمي دور نشده بوديم كه يكي از دوستان، روزنامه ورزشي كه خبر ورود زنان را به استاديوم چاپ كرده بود به آن آقاي بي سيم بدست نشان داد و آقاي محترم كه قيافه اش اين چيزها را نمي پذيرفت، روزنامه را جلوي پايمان انداخت و با دو فرياد محترمانه؛ گفت كه از اين محل دور شويد و اين ها...
2. ساعت 3:40 دقيقه است. حدودا بالاي 50 نفر مي شويم. بازهم به اميد رفتن داخل استاديوم همه در كنار هم ايستاده ايم. يك گروه نيروي انتظامي به سمت ما مي آيند. بعضي از آنها باتوم هاي سياه را به شلوارشان زده اند. قرار است همه سكوت كنيم و تا كسي از ميان ما به عنوان نماينده صحبت كند. اما اين ها توهم هايي ست كه در ذهنمان مي گذرد. آنها نه اهل صحبت هستند، نه اهل منطق و قانون. اين را خودشان گفتند...
3. حالا نزديك درب غربي شده ايم، گروهي از دوستان از دست نيروي انتظامي فرار كرده و خود را به پليس مي رسانند همه به دنبال هم هجوم به سمت پليس مي بريم تا از دست باتوم هاي نيروي انتظامي درامان باشيم. باز هم نمي شود. دخترعشق فوتبال كه تنها دغدغه اش تماشاي بازي از نزديك است باتوم مي خورد. حالا كمي وضعيت فرق مي كند.بالاخره با فحش و ناسزا و باتوم، خود را به ماشين پليس مي رسانيم و بار ديگر همه در كنار هم قرار مي گيريم. برخورد بد نيروي انتظامي باعث مي شود تا شكايت هايمان را بر سر پليس فرياد بزنيم. اما جز از دست دادن زمان شروع بازي ثمره اي برايمان ندارد.
4. ساعت از 4 بعدازظهر و زمان شروع بازي گدشته است. به اميد شخصي كه نمي دانيم چرا به او اعتماد كرديم( البته با قسم هاي قراني كه مي خورد) و قول اينكه همراه شما سوار اتوبوس مي شوم تا شما را تا مقابل جايگاه همراهي كنم. همه سوار يك اتوبوس آبي شديم. جلوي اتوبوس شلوغ شد و در يك چشم بهم زدن چند مامور وارد اتوبوس شدند و آن آقا ناگهان از ديدگان ما ناپديد شد. گروگان گيري چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ كم كم از استاديوم آزادي و درب غربي و شرقي دور شديم و از بزرگراه تهران، كرج سر درآورديم. اما ديگر نه فريادمان به جايي مي رسيد و نه كسي به حرف مان گوش مي داد. لبخندهاي آن مردك مامور كه از اين نقشه راضي به نظر مي رسيد از ذهنمان پاك نخواهد شد...
5. اين تمام ماجرا نيست بالاخره در ميدان آزادي بعد از نيم ساعت چرخيدن پياده مان مي كنند. بچه ها دوباره ماشين مي گيرندن و به استاديوم مي روند. بازهم تحصن مي كنند. به نظر مي رسد كه ديگر فايده اي ندارد يك ربع پايان بازي است.
...
اينجا يك شهر شلوغ كثيف است. اينجا شهري ست كه هنوز هم بوي نفرت و خشونت از آن مي بارد. اينجا در همين نزديكي ها وقتي از كنار مدرسه اي مي گذريم صداي حرف هاي معلم در گوشمان مي پيچد كه دروغ بدترين معضل است و قسم بدتين گناه. اينجا در كنار خانه تو در كنار زندگي من چه جنايت ها و چه اتفاق هايي كه رخ نمي دهد بدون اينكه حتي يك كدام از اين ماموران به موقع خودشان را براي نجات تو يا من برسانند. اينجا همان جايي ست كه براي شادي هاي كوچك، بايد غم هاي بزرگ را جايگزين كرد. اينجا همان استادويم آزادي ست كه چند سال قبل همه با شعار آزادي حق مسلم ماست، سعي كرديم موقعيت آن دوره را تغيير دهيم.
حالا در اين غروب دلگير بار ديگر يك روز به روزهاي بد اين جامعه اضافه مي شود روزهايي كه كسي جز خود مسئولان اين كشور آن را بوجود نمي آورند. امروز هم نيز بگذرد...
March 01, 2006
يعني مي شه؟
فكر مي كنم جام جهاني سال 1994 بود كه برزيل و ايتاليا در يك بازي حساس مقابل هم ايستادند. حدود بيست نفري مي شديم كه يك عده طرفدار برزيل بودن و يك عده هم طرفدار ايتاليا و خلاصه كري خوندن و اين حرف ها... بيشتر از همه ديدن فوتبال جمعيتي بهمون حال مي داد.
يادمه هميشه من و خانوادم موقع تماشاي بازي هاي فوتبال بايد يك سري تجهيزات آمده خوردن مي كرديم و ميز، از چاي و تخمه تا ميوه و تنقلات پر مي شد. اگه تيم مورد علاقه مون پيروز مي شد سر از پا نمي شناختيم و تا آخر شب در مورد بازي و گل هاي زده شده حرف مي زديم و تصاوير تكرار زدن گل را بارها بارها مي ديديم. اگر هم كه مي باختيم كه حوصله تكرار بازي و اين حرف ها را هم نداشتيم و مربي را توبيخ مي كرديم.
يادمه سال گذشته بود كه از اون جمع دوستان و خانواده، تنها 2 نفري مي شستيم پاي فوتبال و بازهم من سعي مي كردم مثل قبلا با هيجان زياد بازي را ببينم و چاي و ميوه و تخمه هم برقرار...
يادمه همين چند ماه پيش بود كه ديگه تنها رومير چاي بود و من و تماشاكردن يك بازي فوتبال...
حالا فردا قرار بريم استاديوم آزادي تا بازي ايران و كاستاريكا را از نزديك ببينيم. اينبار نه از چاي خبري نه از تنهايي...
هميشه بابت ديدن يك مسابقه فوتبال در استاديوم دلم مي خواست پسر بودم. هميشه دلم مي خواست با دوستام قرار مي گذاشتيم و با تجهيزات پرچم و شيپور و صورت هاي رنگي براي رفتن به ديدن يك بازي فوتبال_ كه در واقع حق هر آدمي ست كه تفريح هم داشته باشد_ برنامه ريزي مي كرديم. دلم مي خواست هميشه از اون دوره فروشان در استاديوم تنقلات و ساندويچ كثيف مي خريديم... حالا اين اتفاق افتاده است.
اما مطمئنم كه فردا اگر داخل استاديوم شويم، بدون شك براي من و دوستانم يكي از روزهاي مهم خواهد بود. دلم مي خواهد روزي بدون دغدغه و بدون اين تريدها و تهديدها بتوانيم ما هم با حضور در استاديوم از فوتبال لذت بيشتري ببريم.
به هر حال فردا زنان در استاديوم آزادي بازيكنان ايران را تشويق مي كنند. بايد خوشحال باشيم كه براي دومين بار اين اتفاق مي افتد.