« March 2006 | Main | May 2006 »
April 30, 2006
مخالفت رئيس جمهور با تفكيك زنان و مردان
محمود احمدى نژاد رئيس جمهور ديروز در زنجان گفت: هر نوع تفكيكى كه جدايى را برساند به بانوان آسيب خواهد رساند. به گزارش خبرگزارى جمهورى اسلامى رئيس جمهور افزود: زن و مرد يك حقيقت و هر دو انسان هستند. در مقابل هم نيستند بلكه مكمل يكديگرند و حتى لطف خداوند نسبت به زنان بيشتر از مردان است. وى در عين حال گفته است: در محيط هايى كه زنان حضور دارند آن محيط سالم و عاطفى خواهد بود و انحراف اخلاقى مرد و زن ندارد. وى در ادامه سخنانش با اشاره به اهميت بالاى حقوق زنان در اسلام اظهار داشت: بعضى از تعصبات در مورد زنان متعلق به اسلام نيست. متاسفانه هر جا بحثى از فساد اخلاقى مى شود، خانم ها در اين مورد مقصر شناخته مى شوند، اما مگر مردان مشكل ندارند؟ متاسفانه بعضى ريشه مفاسد را در زنان مى بينند، درحالى كه اين طور نيست. احمدى نژاد ادامه داد: بخش مهمى از معنويتى كه در جامعه هست، به خاطر وجود زنان است. وى گفت: بى انصافى است كه فساد را به زنان نسبت دهيم. زن و مرد وظايفى دارند كه بايد انجام دهند. صيانت از حريم عمومى وظيفه همگانى است و چون تاثير زنان بيشتر است بايد بيشتر مراقبت كنند.
جالبه «بی انصافی ست که فساد را به زنان نسبت دهیم...» دوستان نظرتون چیه؟
پی نوشت: روزنامه شرق.
April 27, 2006
خيال...
مرز بين خيالبافي و واقعيت هميشه برام دور بود و تفاوت آن تا حدودي ناممكن. هميشه فكر مي كردم از خيال بافي ست كه واقعيت پيش مي آيد. اما حالا بعد از گذشت چندماه متوجه شدم كه نه خيال و نه واقعيت هيچ كدام آن حقيقت هايي كه من به دنبالش هستم را دربر نمي گيرد. براي احساس دروني ام اگر پي مي بردم كه واقعيتي وجود دارد بدون شك يا خودم را مي كشتم يا داد مي زدم كه از احساساتم سوءاستفاده شده است... اما من شانس آوردم كه واقعيت را از ديد خودم پيدا كردم نه از ديد تو. حتي ممكن بود بدتر از اين ها هم پيش بيايد.اما من وارد تخيلي شدم كه جاي تو را، او مي تواند بگيرد. مثل همه فيلم هاي تخيلي كه در نهايت به تهي بودن آن مي رسي. مثل همه حرف هاي تو خالي كه موقع عمل جا مي زني. دلم مي خواهد نمونه اي از خيالبافي هايم را در اينجا بگذارم:
*ريختن تمام احساسات و عواطفي كه بي خودي جلوي آن را در بعضي مواقع مي گيريم
*وجداني كه بايد به آن عمل كرد و واقعا متوجه بود كه تنها تو نيستي در اين دنياي تو خالي...
*ديدن يك بازي فوتبال در استاديوم وقتي جامعه برابري زن و مرد را يكي بداند.
*وقتي از حجاب به درستي سخن بگويم و حجاب را بشكنيم.
اصلا شايد اگر قصه رو عوض كنيم همه چي درست بشه. موافقيد؟
«زندگي را فرصتي آن قدر نيست كه در آئينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخند و اشك يكي را سنجيده گزين كند.»
April 24, 2006
فيلم و سينما
يك مطلب بلند در مورد حضور پررنگ كارگردان هاي مهم سينماي ايران در مجله فيلم و سينما نوشته ام كه وقتي چاپ شد به زودي در اينجا هم خواهم گذاشت...البته مجله فيلم و سينما اين ماه با شكل و شمايل متفاوتي در آمده است كه مي توانيد از روي دكه روزنامه فروشي با خيال راحت برداريد و بخوانيد!
اوج...
«نه عقابم نه كبوتر اما
چون به جان آيد در غربت ماه
بار جادويي شعر بار رويايي اش
ميرسانند به خاك مرا
اوج مي گيرم اوج
مي شوم دور از اين مرحله دور
مي روم سوي جهاني كه در آن همه موسيقي جان است و گل افشاني نور
همه گل بانگ سرور تا كجاها ببرد آن اوج ترمناك مرا
نزده بال و پري بر لب آن بام بلند
ياد مرعان گرفتار قفس مي كشد بال سوي خاك مرا»
April 23, 2006
...
كجاست ياري كننده اي كه مرا ياري كند؟
April 22, 2006
بي راهه
وقتي دو ساعت با ماشين پرايد كل كل كني سر كرايه ماشين كه دوبرابر مي گيره، بايدم عصابت بريزه بهم. وقتي نتوني پول تلفن بي صاحب رو بدي بايدم كارت عقب بيافته. وقتي موبايلت جواب نده و بعد بفهمي شارژ نداره، بايدم بزني از خونه بيرون. وقتي بدوني كه چقدر اين ماه كم مي ياري، بايدم به فكر صرفه جويي باشي، كتاب نخري، نوار گوش نكني، شام بيرون نخوري...
وقتي بدوني كه امشب دوستت براي هميشه يا شايدم يكي، دو سال ديگه از ايران خارج مي شه و نمي توني ببينيش، مثل نوار ضبط شده همه روزهاي با او بودن بايدم برات تداعي بشه.
وقتي توهم اينكه بدوني از پس فردا سركار بايد به جاي مانتو، چادر سرت كني، بايدم عذابت بده، وقتي بيبيني پليس از همين امشب به جوان هايي كه از برد تيم محبوشان خوشحال بودند و شادي مي كردند، تذكر داد كه ساكت باشند، بايدم دردت بگيره، حالا هم با يك سردرد مزخرف و چند تا قرص، ميري بخوابي تا حداقل تو خواب فكر نكني...
اصلا من نمي دونم اون كسي كه مي دونم كه منو مي بينه، امروز يا امشب رو چرا اين شكلي برام رقم زده؟ از اينكه به تو يك جور اعتماد كردم و بهم توهين شد لجم مي گيره. كجا مسير زندگي داره به بي راهه ميرسه نمي دونم...
يادمه فروزنده فيلم حكم مي گه: "اگر خودم نرم، خودم كار خودم رو تموم نكنم، تمام عمر بوي گند مي گيرم."
April 20, 2006
تو، او...
انگار شهر را خاك مرده پاشيده باشند. پنجره هاي بسته، كوچه هاي باريك، بي عابري، گذري.
گاهي صداي باريك، بي عابري، گذري.
چشمانم را مي بندم.
نترس،
گرسنه اند، ولي دور، ميان تاريكي، بين سياهي شب.
شب، باران، كوچه ي آشتي كنان، من، تو. من و تو و باران. دستم را كشيده بودم روي صورتش. مي خواستم تمام اجزاي صورتش را از بر كنم. هر دو خيس بوديم از باران. گفتم بمان خنديد...
آسمان، مي داني، آسمان جاي پرواز است. آسمان را نمي شود خاك مرده پاشيد...
ساكم را برداشته بودم تا خانه ام را براي هميشه ترك كنم. آب كاسه را پشت سرم ريختم و بعد پشت آن در آبي گم شدم.
مي دوم تا در آبي فلزي. مي دانم كه در را باز خواهد كرد. آن وقت طعم شور بوسه اش را دوباره خواهم چشيد و پيراهنم سرخ خواهد شد.
ساك را گذاشتم زمين اما در خانه رويم باز نشد...
ماه تابيده ميان كوچه. آخر كوچه آشتي كنان باران مي بارد. آجرها را بو مي كنم. بوي خاك و آب و خون مي دود توي سرم. خون از زير لباسم سرازير مي شود. من خالي مي شوم. حالا او هم مي ميرد. او هم كه در دل من از غم قوطه ور بود، مي ميرد. بوي خون پيچيده بود تا انتهاي قلبم. نه تو وجود داري و نه او و... من. بايد هر دو را در قاب عكس ديد. تو ميان دستان من، او در ميان خاك مرده.
...
پي نوشت: برگرفته از كتاب مادر توي قاب عكس به قلم نوشت پوريا آذربايجاني
April 19, 2006
اين دو شب
تيغ و ماه
در تئاتر شهر اين شب ها اجراهاي زيادي به نمايش در مي آيد اما باز هم سالن هاي نمايش دهنده خلوت به نظر مي رسند. تئاتر دشمن مردم به كارگرداني اكبر زنجانپور، تيغ و ماه به كارگرداي آتيلا پسياني هم در تالار چهارسو با موفقيت ادامه دارد.
تئاتر تيغ و ماه كه امشب موفق به ديدن آن شدم تنها با دو بازيگر آتيلا پسياني و پسرش خسرو پسياني هر شب به اجرا در مي آيد. تيغ و ماه بخش سوم از سه گانه گنگ خواب ديده و تلخ مثل عسل است كه يك نمايش بي كلام حدودا 50 دقيقه با موسيقي و نورپردازي تا انتهاي نمايش پيش مي رود.
اگر راستش را بخواهيد آتيلا پسياني سينما، برايم قابل هضم تر از آتيلا پسياني تئاتر است...اگر چه خانواده پسياني از گروه كارگرداني كه فاطمه نقوي و ستاره پسياني بوده تا بازي خسرو پسياني همه براي به اجرا در آمدن اين تئاتر زحمت زيادي كشيده اند اما باز هم فكر مي كنم كار بعدي پسياني با نام مرشد و مارگريتا برايم جذاب تر باشد.
بد اقبالي تيم ميلان
خيلي دلم مي خواست كه امشب ميلان به بارسلونا گل مي زد. خيلي دلم مي خواست گل هم با پاس nesta وارد دروازه بارسلونا مي شد. خيلي دلم مي خواست سر فرصت داور را مي گرفتم و حسابي كتك مي زدم. خيلي دلم مي خواست...اه ه ه ه . بس ديگه حالا كه بازي يك، صفر به نفع بارسلونا تموم شد... اميدوارم بازي برگشت ميلان سه تا به بارسلونا بزنه!
ترس، نگاه، خانه خالي...
ديشب شب بدي بود. همينطور كه با خيال راحت پاي كامپيوتر نشسته بودم بدون اينكه بدونم تنها تو ساختمون 4 طبقه خالي دارم زندگي مي كنم يهو برق قطع شد و من فهميدم كه در تاريكي مطلق دارم نفس نفس مي زنم. تنها نور موبايل بود كه فضاي تاريك خونه رو تا دو قدمي خودم روشن كرده بود. هنوز صداي كارگراي ساختمان نيمه ساخته شده، از پشت پنجره شنيده مي شد. توي اين موقعيت رعد و برق و بارون هم كه بيداد مي كرد. خلاصه كلام ترسيده بودم، نه شمعي در كار بود و نه دوستي بيدار... پس كو اون روشنفكرهاي بيداري كه شب تا صبح فيلم مي بينن و كتاب و شعر مي خونن؟
بالاخره تموم كرد...
پوپك گلدره را مي گويم، بالاخره تموم كرد. بالاخره بعد از چند ماه خيال اطرافينش را راحت كرد. او مدت ها مرده بود. اما حالا برايش گريه مي كنند.
April 17, 2006
«هر جوري مي شه» فيلم ساخت!
هوو
بيرون از سينما مملو از جمعيت است تا يك فيلم ديگر از عليرضا داوودنژاد به نام هوو در معرض تماشاي عموم قرار گيرد. سالن سينما پر از تماشاگران بيكاري ست كه در روز تعطيلي جايي جز سينما را براي تفريح انتخاب نكرده اند همان چيزي كه شايد سال ها پيش آرزويش را داشتيم، سالن پر سينما؛ حالا اين آرزو كم كم با فيلم هوو به وقوع پيوسته است. در مورد كارگردان اين فيلم بايد بگويم كه فكر مي كنم داوودنژاد يكي از پرشانس ترين كارگردانان سينماي ايران است كه فيلم هاي_ اخير_ بدون مضمون اش با فروش نسبتا خوبي هم روبرو مي شود. البته استفاده از بازيگران حرفه اي شايد موفقيت او در فروش فيلم هايش را چندبرابر كند.
زمانيكه ملاقات با طوطي را روي پرده سينما ديدم احساس كردم كه اين داودنژاد فيلم هاي نياز وعاشقانه نيست و خلاصه بدون اينكه به داستان فيلم توجه كنم سعي كردم تا بازي هاي مهتاب كرامتي و محمدرضا فروتن را فقط ببينم. تا هشت پا ساخته شد. يادمه سر اكران خصوصي فيلم هشت پا قبل از شروع فيلم احمد نجفي يكي از بازيگران اين فيلم به عنوان مجري برنامه اكران خصوصي فيلم هشت پا از داوودنژاد كارگردان فيلم خواست تا به روي سن برود. اگر اشتباه نكنم قيافه ظاهري داوودنژاد كه پالتواش را روي شانه انداخته بود نشان مي داد كه انگار توقع نداشته كه براي فيلمش ارزش قائل شوند و از سر اجبار براي اكران فيلمش آمده است. البته خب تعجبي ندارد چون وقتي فيلم آغاز شد من هم همين احساس را داشتم. هشت پا قرار بود با يك قصه جذاب تماشاگر را محو تماشاي فيلم كند اما اين ها همه خيالي بيش نبود. در ذهن داوودنژاد خط داستاني مي گذشت كه تبديل كردن آن به فيلم مخصوصا در ايران بعيد به نظر مي رسيد. اما پافشاري كارگردان باعث شد تا هشت پا به روي پرده سينما برود. فيلمي كه نتوانست نه توجه مخاطب عام و نه توجه مخاطب خاص را به خودش جلب كند.
هوو نسبت به ملاقات با طوطي و هشت پا حداقل يك داستان سرراست دارد كه بتوان تا انتهاي فيلم را دنبال كرد و در شك و ابهام پايان آن قرار نگرفت. هوو از سه بازيگر جذاب ساخته شده كه حضور آنها براي پيش بردن روند داستان كمك زيادي كرده است. رضا عطاران در نقش عطا توانسته نقش مرد خوش خيالي را بازي كند كه نگاهش به زندگي از نگاه كودكانه اي سرچشمه مي گيرد. او سعي مي كند تا به هر دو زن در امور خانه كمك كند و به خوبي نقش يك اسب ابلح را با رقص در آشپزخانه به اجرا در آورد و با يك بازي گرم شخصيت يك مرد بي خيال كه از رفتن به زير كرسي لذت مي برد را به خوبي ايفا كند. در انتها هم با زن سومي به زندگي اش ادامه مي دهد.
رضا دووادنژاد و علي صادقي به نوعي با در كنار هم قرار گرفتن به يك نوع تيپ در بازي رسيده اند كه در واقع هوو با داشتن اين سه بازيگر قابليت نگه داشتن تماشاگر را تا انتهاي فيلم دارد. داوونژاد با ساختن فيلم هوو بار ديگر نشان داد كه مي شود در سينماي ايران هر جوري كه باشد فيلم ساخت. حتي اگر فيلمنامه برايتان آشنا به نظر برسد!
خلاصه داستاني كه در مورد فيلم هوو تا كنون نوشته شده است بيشتر از هر موضوعي قابل بحث است.
«هوو داستان مردي است كه دنبال يك زندگي عاشقانه است ولي وارد يك ماجرايي ميشود كه (به فهم تازهاي از زندگي ميرسد).»
حتما اگر فيلم را ديد با اين خلاصه داستان مقايسه كنيد، ببينيد با اين قصه جور در مي آيد يا نه...
April 16, 2006
تب
ديشب قرار بود يك يادداشت با عنوان «زن، سنت، تجدد» بنويسم كه تب شديدم مانع از نشستن پشت كامپيوتر شد. به هر حال به زودي ياداشنم را اينجا مي زارم.الانم خدا خير دهد اين قرص هاي advil را كه قعلا خوبم... البته اگر اطرافيان بگذارند...
April 15, 2006
يك گاف بزرگ ...
دور نزن،
انقدر نچرخ
كجا داري ميري؟
«دلت نگرفته نه، چيزي آزارت نمي ده نه، بي خيال!»
تو جلوي من راه مي رفتي بدون اينكه بدوني من پشت سر تو بودم. داشتي دوباره وليعصر مي رفتي ، ديگه مسير آشنايي شده بود برات. به من گفته بودي بيا اما من نمي خواستم بدوني كه من آمده ام. اگه مي دونستي كه پشت سرتم، اون موقع ديگه من گاف داده بودم. اما حالا تو يك گاف بزرگ دادي...
آره sms ت بهم رسيد اما پاكش كردم. گفته بودم مي خوام تنها باشم اما خودت خواستي... كجايي چرا پنهان مي شي.؟
با توام رفيق دلت خنك شد كه چوب لاي چرخ زندگي من گذاشتي؟ يادته هميشه خوابت مي اومد و تو سرما و گرما گرفتار مي شدي. آره، چاره اي جز موندن تو خونه ما نداشتي. يادته نمي خوابيدي. بايد فيلم مي ديدي، گاهي هم چايي مي خوردي... تو هم روزي گرفتار عشق بودي از بد قضايا عاشق منم بودي.
يادمه من مي گفتم بريم بيرون. دوست داشتم هر وقت مي رفتيم بيرون شعر مي خوندم آهنگ... مهم نيست چه آهنگي بود هر چي بود آهنگ پر خاطره اي شد. تو اما نمي دونستي كه من چه لذتي مي بردم از زندگي.
امشب كوه بودي رفته بودي برام دعا كني. گفته بودي امشب هوا ابري، ماه درنمي ياد. گفته بودي اسمش چي بود؟ بگم براي كي بايد دعا كنم كه گناهاش بخشيده بشه؟ گفتم مهم نيست اسمش چيه... خدا خودش بهتر مي دونه. گفتم تب دارم، گفتم نمي خوام بدونه كه مريضم و كسي نيست تا باهاش دكتر برم. گفته بودم كه زانوم دوباره درد گرفته. مي گن همش عصبي. اما من مي گم همش درد...
April 12, 2006
نفرت، لذت
از سياستي كه بوي تعفن آن در سرتاسر روزهاي ما پيچيده است حالم بهم مي خورد. از رفيقي كه مي داند من مشكلي در زندگي شخصي ام ندارم و اين روزها با باورهايم زندگي مي كنم، حالم بهم مي خورد. از سينمايي كه شايد حالا بيش از چهارماه باشد (غير از جشنواره فيلم فجر) دور از آن بوده ام و براي مني كه حداقل هفته اي يك بار به سبنما مي رفتم و تمام فيلم ها را مي ديدم، حالم بهم مي خورد. از انگيزه اي كه اين روزها من را براي زندگي كردن نگه مي دارد حالم بهم مي خورد. از آهنگ ها و ناله هاي مامك خادم كه از درونش بر مي خيزد حالم بهم مي خورد. از سوسك هايي كه اين روزها در خانه بيشتر سر و كله شان پيدا شده است، حالم بهم مي خورد.
تنها خانه و كار و كتاب و فيلم ديدن در سكوت برايم لذت دارد. تنها قدم زدن در كوچه هاي جردن و راه رفتن بين مردمي كه نمي دانند چه مي خواهند برايم لذت دارد. تنها ديدن سوسكي كه راه فرارش را از هوود آشپزخانه پيدا كرد ه است برايم لذت دارد. تنها و تنها فقط با چشمان باز نظاره مي كنم كه چه به روز همه ما خواهد آمد؟ اين ها را نگفتم كه بگويم از زندگي كردن پشيمانم. نه حالا مي فهمم كه با اين آرزوهاي كوچك و دلبستگي هاي ساده مي توان به زور زندگي كرد و لذت برد... همه دوران ها مي گذرد، مثل روزهايي كه اعتراض داشتيم اما گذشت. مثل همان خاك سردي كه تو را در خود مي بلعد تا در آينده اي دور دوباره پيدايت شود.
كار، كار و.كار
خسته ام . بيشتر از كارهاي فشرده اين روزها خسته ام.
فردا هم كلي كار دارم. كارهايي كه بايد براي روزهاي گذشته انجام بدهم!
April 07, 2006
طوفان
فردا فكر مي كنم يك روز مهم از نظر سياسي باشد. روزي كه هياتي از دوستان سياسي ايران براي مذاكره با امريكا در عراق به گفتگو خواهند پرداخت. اما اين روزها رسانه ها و اخبار تلويزيوني در سكوت به سر مي برند كه مبادا سرنخي از حرف هاي آنها شنيده شود. متاسفانه ارتباط سياسي در ايران همچنان با بحران هاي اخير، سرنوشت ساز تر از دوره هاي قبل است. بايد ديد كه چه پيش مي آيد...
اين روزها مشغول كار و تحويل دادن مطلب به دوستان هستم.
به اين نتيجه رسيدم كه كار بهترين عامل براي فرار از زندگي اين روزهاست.. همان فكرهاي خاكستري كه حالا ديگر به راحتي مي توان از آنها دور شد و بدست فراموشي سپرد.
وقتي امروز طوفان شد. سياهي بود. اما روز هم بود. درخت مقابل من با تمام عظمتش فرو كش شد و در مقابل خدا تعظيم كرد. او تا روي زمين خم شد. شاخه ها بهم خوردند، من عابري بودم كه بايد از كوچه مي گذشتم. من هم شكسته بودم از باد. حالا هر دو سرد بوديم. حالا هر دو در هم آميخته بوديم. بهار را مي گويم
...
اين شعر را دوست دارم:
Hey…
I'm your life , I'm the one who takes you there…I'm the one who cares
They…
They betray… I'm your only true friend now…
They'll betray ,
I'm forever there…, I'm your dream, make you real…
I'm your eyes when you must steal… , I'm your pain when you can't feel ,
Sad but true…
I'm your dream, mind astray , I'm your eyes while you're away
I'm your pain while you return…, you know it's sad but true
You…
You're my mask , you're my cover, my shelter…
You're the one who's blamed
Do…
Do my deeds , for you're the one who's shamed , I'm your dream, make you real…
Hate…
I'm your haet , I'm your hate when you want love
Pay…
Pay the price… , pay, for nothing's fair
Hey…
I'm your life…, and I no longer care… , I'm your dream, make you real…
I'm your pain when you can't feel…
Sad but true…
I'm your truth, telling lies…, I'm your reasoned alibis
I'm inside open your eyes…
I'm you…
Sad but true…
April 03, 2006
من...
من، من خودم را پيدا كردم. همان مني كه مدتي يا شايد بهتر بگويم چند سال پيش از دست داده بودم. احساس مي كنم كه دوباره صبا هستم.