جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« April 2006 | Main | June 2006 »

May 31, 2006

دلتنگي

اين روزها هم به زندان فكر مي كنم و هم به آدم ها... ‏
به كساني كه قدر زندگي را نمي دانند. خطر كنار گوششان است و بي توجه به آن ‏سر خود را به روزمرگي گرم كرده اند. شايد حتي به اين هم فكر نكنند كه اين ‏اتفاق هاي اخير روزي براي خودشان هم خواهد افتاد…‏
دلم گرفته است...‏




May 28, 2006

دوستان دست نگه داريد...‏

چند روزي از دستگيري مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر مي گذرد. تمام ‏وبلاگ ها و نوشته ها پر از ابهامات و توهين ها و ابراز احساسات ‏براي آزادي اين دو نفراست. همه دوستاني كه قضيه را باز هم سطحي ‏مي نگرند تنها براي بيان احساسات و علاقه شان سعي مي كنند انچه ‏كه مي دانند را بر روي دايره اي كه تنها بسته است و راهي جز ‏گذشت زمان ندارد بيرون بريزنند و به هر نحوي بيانيه صادر كنند و ‏عده اي مثل يك بازي تكراري آن كاغذي كه هيچ اهميتي ندارد جز ‏تسكين درد دوستان نزديك امضا كنند. چه بر گ ها و كاغذهايي كه ‏با اين امضاها سياه شد و تنها در ليست اطلاعات باقي ماند. باز ‏هم همان حركت هاي تكراري كه بارها و بارها در شكل ها و عناوين ‏مختلف ديده ايم. اما نتيجه كار چه مي شود؟ در پس تمام اين نوشته ‏ها چه تصويري نهفته است؟ آيا به آزادي مانا و مهرداد كمك مي ‏كند؟ آيا تنها مي شود با پريدن به يكديگر در مطلب ها و نوشته ‏ها به آن دو كه معلوم نيست در چه شرايطي به سر مي برند كمك ‏كرد؟ نه همه اين ها بازي هايي ست كه مثل يك شطرنج از قبل مهره ‏ها چيده شده بودند و حركت ها برنامه ريزي شده بود. حالا اين ‏حركت، گردن مانا و مهرداد را گرفته است همانطور كه در گذشته ‏گردن خيلي هاي ديگر را گرفت. جز دامن زدن به يك كاريكاتور ‏ساده كه همه مي دانيم يك سوءتفاهم است و بهانه اي براي سكوت ‏مطبوعات در اين چندماه اخير، بازداشت مانا نيستاني و مهرداد ‏قاسمفر هيچ دليل ديگه اي ندارد.هدف عده اي در همان پشت پرده ها ‏نائل شدن به بازي هاي سياسي است. ‏
همه اين ناكامي ها و ضعف ها نشان دهنده بي سوادي و اطلاعات سطحي ‏مردم و جامعه است. بهتر است با آن برخورد شود. اي كاش جامعه ما ‏يك جامعه انتقادپذيري بود كه به صراحت مي شد حرف زد.‏
دوستان اگر كاري از دستتان بر نمي آيد لطفا قضيه را بزرگتر از ‏اين نكنيد. امروز رهبر معظم انقلاب در نشستي كه با نمايندگان مجلس ‏داشتند، شعار آذربايجاني سر دادند... ‏
دوستان كمي دست نگه داريد شايد اوضاع در آينده بدتر از اكنون ‏شود.‏
اين نوشته مسيح علي نژاد در روزنامه اعتماد ملي شنبه 6 خرداد ‏بيانگر تمام تحولات اخير است...‏
‏«آيا به راستي به بازي و كنايه گرفتن لهجه ها، كه عمري ديرينه در ‏رفتار و كردار و گفتار همه كشورها دارد و سطوح مختلف جامعه ‏خودمان نيز در گفت و شنودهاي روزمره از آن بي بهره نيست اينچنين ‏مي بايد از آستانه تحمل ساكنان كشور عبور كند و تبديل به يك ‏بحران در سطح ملي شود؟! ‏
علي نژاد در ادامه مطلبش نوشته است كه:‏
روزي كاريكاتوريستي چهره و نام يكي از مسوولان و تصميم گيران ‏كشور را براي نقد يك مطلبي و يا شاد كردن ملتي به صفحه مطبوعات ‏كشاند. اگر آن روز اين هنر رايج در رسانه هاي جهان مورد تجمل و ‏سعه صدر تصميم گيران كشور واقع مي شد قطعا اين روزها هموطنان ‏آذري ما نيز در تبعيت و آموختن از آن رفتار و ظرفيت بالاي ‏مسوولان، آستانه تحمل خود را بالا مي بردند و كاريكاتور روزنامه ‏ايران را به مثابه يك اشتباه و برداشت نادرست يا يك طنز و ‏شوخي تفسير مي كردند نه يك توهين، چنانكه اگر دولت آن روزها از ‏آن كاريكاتور احساس توهين نكرده بود، و اگر آن روز دولت طراح ‏آن كاريكاتور را به مثابه يك شهروند ايراني مي پنداشت قطعا ‏امروز «مانا نيستاني» را نيز آذري ها به مثابه هموطن شوخ خود ‏مي پذيرفتند. اين است همه درد امروز جامعه در مواجهه با تحمل ‏ملي كه ناشي از چگونگي تعامل نخبگان عرصه تصميم گيري كشور و ‏مردم است. پايين بودن آستانه تحمل ملت قطعا در روزهايي ريشه ‏دارد كه خود تحمل نشده اند.» ‏




May 27, 2006

اصليت حكم، مال خداست...‏

‏ تا حالا شده چند روزي بدون كامپيوتر و تلويزيون سپري كنيد؟‏
تا حالا شده كلي حرف براي گفتن و نوشتن داشته باشيد اما امكانات موجود فراهم نباشه؟
تا حالا شده از دوستانتون كه گرفتار بند و سلول شده اند دردتان بياد ولي راهي براي دلجويي آنها نداشته باشيد؟
تا حالا شده دلتان بخواهد فرياد بزنيد اما جايي پيدا نكنيد؟
تا حالا شده ساعت 10 شب آژانس بگيريد و بي هدف دم در زندان اوين پياده شويد اما پاهايتان توان قدم برداشتن ‏را نداشته باشد؟
كافي چشمم را ببندم.‏
فقط يك لحظه به خودم اومدم و كنار اتوبان ايستادم و احساس كردم ميشه بيرون از اين ماجراها و دلهره ها زندگي ‏كرد، اما من آدمش نيستم...‏
به قول محسن خان دربندي، حكم رو كاغذ، مال محكمه اس... اصليت حكم، مال خداست...‏

قسمتي از ديالوگ مهدي فتحي/ فيلم اعتراض(مسعود كيميايي)‏




May 23, 2006

قلم

كلمه قلم براي ما كلمه ناآشنايي نيست. همان وسيله اي كه براي بيرون ريختن آنچه در بيانش عاجزهستيم از آن استفاده مي كنيم. مدتي پيش فردي كه خودش را اهل قلم هم مي داند تهديدهايش بي شباهت به شغل فرهيخته اش نبود. او بيان مي كرد كه پاهايت را به زودي «غلم» يا شايدم «قلم» خواهم كرد. امان از اين بازي كلمات...




May 22, 2006

DELETE

به نظرمي رسه كه حالا وقت آن رسيده تا كمي در ليست نامبرتلفن هاي دوستانم و مغزم و فكرم گزينه ديليت را انتخاب كنم. پيشنهاد مي كنم شما هم اگر فشار روحي و عصبي برايتان غير قابل تحمل شد، حتما از اين كلمه يا گزينه در هر جاي ممكن كه بود استفاده كنيد. فكر مي كنم روش خوبي باشد...




May 20, 2006

باز هم مجله فيلم...

امسال شايد به خاطر دغدغه هاي فكري يادم رفت در جشنواره مطبوعات از غرفه مجله فيلم شماره ويژه بهار را بخرم. حتي رفتم غرفه و مدتي هم در مورد كتاب سال و اينا هم صحبت كرديم. اما شماره ويژه بهار اصلا به چشمم نخورد.
وقتي چند روز پيش رفتم و شماره 346 ويژه بهار را خريدم، جلد خوش آب و رنگش اول از همه مبهوتم كرد اما وقتي تيتروار مجله را ورق زدم و مطالبش را ديدم، فكر كردم چه لزومي داره كه به رسم هميشه شماره ويژه بدون محتوا در بيايد. اصلا مي شد كه مطلب هاي اين شماره كمي خلاصه تر در شماره بعدي هم گنجانده شود اما نمي دونم چرا شماره هاي ويژه حس و حال مجله اول ماه را نداره. البته اينم اضافه كنم كه هنوز هم مجله فيلم يكي از محبوب ترين مجله هاي سينمايم است. اگرچه گفت و گوي اختصاصي با ژوليت بينوش و فولكر شلندورف را حتما بخوانيد شايد كمي بشود احساس كرد كه واقعا مجله فيلم را مي خوانيم.




May 19, 2006

هويت

رمان هويت نوشته ميلان كوندرا، را بعد از مدت طولاني دوباره بدستم گرفتم و خواندم. همچنان معتقدم رمان هاي كوندرا هر كسي را بر نمي تابد. شايد يك دليل آن سرد بودن فضاي موجود در خط داستان هايش است. همان فضايي كه هر آدمي نمي تواند با آن ارتباط برقرار كند.
دكتر پرويز همايون پور مترجم رمان هويت درباره اين كتاب مي گويد:
«رمان هويت وضع و موقع انسان معاصر به زير ذره بين گذاشته مي شود و سرگشتگي و التهاب جان و روان او را به نمايش در مي آيد. شخصيت هاي رمان از چگونگي تحول جهان خرسند نيستند، مشاركت در قيل و قال «اين آشفته بازار بي ارزش» را بر نمي تابند، و بلاهت درمان ناپذيرش را جدي نمي گيرند. شخصيت هاي رمان، افكار و احساسات را به هيجان مي آورد و ذهن او را به افق هاي دور دست تفكر و تخيل مي كشاند. آنان با حسرت به ارزش هاي متعالي از دست رفته مي انديشند، درباره موقعيت كنوني زندگي بشر گفت و گو مي كنند، و براي نجات خويش به عشق پناه مي برند...»
قسمتي از كتاب:
«تو از اظهارات كساني كه از مرگ به زندگي بازگشته اند اطلاع داري. تولستوي در يكي از داستان هاي كوتاه خود درباره اين موضوع مي گويد: تونل و در انتها روشنايي. زيبايي جذاب آن جهان. اما من برايت سوگند ياد مي كنم كه هيچگونه روشنايي و، بدتر از آن، هيچگونه ناهشياري در زندگي تو در كار نبوده. اما آنها مي گويند كه تو از دست رفته اي، اين كه مغز تو كارش تمام است...»
***
فكر كنم با خوندن اين كتاب ها حال و روزم را مي شود تشخيص داد. روزهايي كه اگر هم بخواهم شاديم را از من مي گيرند. نمي دونم چرا درباره وضعيت موجودم و فضاي شخصي زندگيم دستم به نوشتن نمي رود شايد هنوز يك حس غريب به من مي گويد كه بايد صبر كنم. براي بازگو كردن فضاي زندگي ام هيچ وقت دير نيست...




May 16, 2006

صبح روز دوشنبه...

خيابون مملو از ماشين و ميوه فروش و نونوايي شلوغ و مردم در تحرك براي رسيدن به مقصد و كار... به چشم من تنها من بودم و تنها من قدم مي زدم. من هم دنبال پول و خريد و ... بايد زود مي رسيدم، زمانم كم بود و كار زياد، غذا درست كردن، مهمون داشتن، سر كار رفتن ، دوش گرفتن و آرايش كردن واي تموم كردن اين كارها بي شباهت به كابوس نبود حتي لحظه اي كه بايد زنگ به صدا در مي آمد.
...
اولين ساعت از صبح روز سه شنبه
خونه بهم ريخته و آشپزخونه كثيف ترين جاي ممكن. دي وي دي خيلي وقت بود كه خاموش شده بود و بي صدا با تصوير آبي رنگ تلويزيون نور محيط خونه را دربرگرفته بود. قرار بود موزيك هايي كه دوست داشتم يكي يكي گوش كنيم. اما...
حس گذاشتن توت فرنگي ها و آجيل هاي روي ميز تو آشپزخونه رو نداشتم. حتي حس لباس عوض كردن. ترجيح دادم فقط بخوابم. صورتم خيس خيس بود اما خوابم برد...
...
«چقدر تلخيم، مزه تلخي را مي فهمي؟»




May 14, 2006

جاده، مه، مرگ

چپ كردن چند ماشين در جاده پر پيچ و خم و باروني و مه گرفته شمال كشور و راننده خواب آلود آردي كه من هم جلو نشسته بودم. كابوس نيستند، تصويرهايي است كه از مسافرت اين چند روزه در ذهنم مانده است... يا شايد همان ماشين واژگون خاكستري رنگي باشد كه تا مدتي براي نجات سرنشينانش شوكه بودم. يا آن كاميون ديگري كه با برخورد به كوه تمام سيب هاي زرد جاده را پر كرده بود.
كم كم موسيقي دلهره آور فيلم مسافران بهرام بيضايي هم با ديالوگ معروف مهتاب(هما روستا) «ما مي ريم تهران. براي عروسي خواهر كوچكترم. ما به تهران نمي رسيم. ما همگي مي ميريم.» پلان به پلان برايم تداعي مي شود.
فكر مي كنيد اين ها براي چند روز دوري از تهران كافي نيست؟




May 10, 2006

مسافر نيمه شب

...
ستاره سوار مي شود و مي كوشد كه لبخند بزند. رو به راننده (احمد) مي گويد
ستاره: بايد يكي رو ببينم. از اقوامم... مي خوام ازش پول بگيرم...
احمد: اين همه ماشين اين جاست كافي بگي دربست.
ستاره: تنهايي...؟ همه كه قابل اعتماد نيستن. به خودتون نگاه نكنين.
احمد لحظه اي فكر كرده ستاره به او لبخند مي زند. تاكسي حركت مي كند.
احمد: اين وقت شب از كي مي خواين پول بگيرين؟ ببخشين! خانم مي پرسم.
ستاره آه مي كشد.
احمد: شوهرتون كجاست؟
ستاره سكوت كرده است.
احمد: فوت كردن؟
ستاره: چيزي شبيه همين... نمي دونم!
احمد: كس و كاري؟ چيزي؟
ستاره: هيچ كس...
احمد چهره شادش را مالش مي دهد. ستاره به بيرون نگاه مي كند...
***
بخشي از فيلمنامه نسل سوخته به كارگرداني رسول ملاقلي پور /اپيزد دوم مسافر نيمه شب




May 07, 2006

بوي نفرت

پاي هر چي نامرد از زندگيم مي كشم بيرون. اين سكوت من حدي داره.
نمي خواهم وبلاگ را وارد لجني كنم كه هر وقت مي بينمش ياد خاطرات گند اين روزها بيافتم. اخلاق متمدنانه من اينبار داره به نفع تو تموم مي شه. من نمي دونم آينده من براي او چه اهميتي داره كه...
آقاي محترم بهتره خودت رو از اين بازي بكشي كنار. تو حتي از آن چيزي كه من فكر مي كردم هم كمتري... براي زندگي كردن هم بايد لياقت داشت كه تو آن را هم نداري. دلم مي خواست نامت و حرفه ات را اينجا مي نوشتم اما گاهي اوقات چند آس لازم است كه به موقع رو شود.
«اين پست را به حساب دلتنگي ام بگذاريد مثل همان آدم تنهايي كه سرش پر از حرف هاي ناگفته هست و دلش تنها راز ماندگاري...ممنون»




...

مغرور اگر كوچك‌ نبود مي‌دانست‌كه‌ بزرگي‌ در تواضع‌ است‌.




May 06, 2006

بي خوابي...

چه كنيم با اين بي خوابي ها...؟




May 04, 2006

حميد هامون يا يوسف يوسف پور ...

آتش بس
آتش بس كمي متفاوت تر از فيلم هاي گذشته تهمينه ميلاني به نظر مي رسد. البته ميلاني با زيركي تمام باز هم آنچه را كه در فكر و انديشه اش بوده به تصوير در آورده است. اما حالا در آتش بس سعي كرده روند داستان را به گونه اي پيش ببرد كه در بطن قضيه خواسته هايش را هم بگنجاند. در واقع همان قضيه گرايش فمينيسم بودن در اكثر فيلم هايش كه حالا در آتش بس هم تا حدودي ديده مي شود.
داستان روان و يكدست است. به نوعي دامن زدن به طنز ماجرا هم مي تواند مخاطب را براي ديدن يك فيلم مطلوب همراهي كند. ميلاني كارگرداني ست كه شايد نمي تواند فرا تر از كارهاي قبلي اش قدم بردارد. تنها تفاوت آتش بس و كارهاي قبلي ميلاني طنز موجود در اين فيلم است. او همچنان يك كارگردان اجتماعي ساز است كه براي ساختن فيلم هايش داستان هاي خاص را انتخاب نمي كند. اگر به خاطر بياوريد هامون به كارگرداني داريوش مهرجويي در دهه 60 زماني ساخته شد كه تمام اين اختلافات در آن فيلم هم ديده مي شد. داستان هامون از يك دختر و پسر جوان شروع مي شود تا به ازدواج مي رسد و سپس طلاق را به همراه دارد. تنها راه حل براي جدا بودن و زندگي كردن... هامون در سال 1368 ساخته شد و آتش بس در سال 1385 بر پرده سينما رفت. در زمان هامون تنها وكيل بود كه مي توانست اختلافات را به نتيجه برساند و در زمان آتش بس مشاور و راهنما كه با يك فيلم ويدئويي «امروزي» شما را دوباره به زندگي بر مي گرداند. البته آن هم چه برگشتني مي توان از تيتراژ پاياني فيلم تنها لذت برد و خنديد. اين هم بماند كه كارگردان هاي عزير و تدوين گران محترم بالاخره راهي براي نگه داشتن تماشاگران تا انتهاي تيتراژ پيدا كردند. حتي شده براي تيتراژ پاياني فيلم، آتش بس را ببينيد!
بازي مهناز افشار و محمدرضا گلزار هر دو بهتر از فيلم هاي قبلي شان بوده . خوشبختانه چهره اين دو بازيگر بالاخره با روح شد و حالا خيالمان بابت ساخت فيلم تله به كارگرداني سيروس الوند كه هم افشار و هم گلزار بازي مي كنند تا حدودي راحت شده است.
«تله»، فكر مي كنيد واقعا مي شود يك فيلم خوب از الوند سابق باشد؟




May 03, 2006

شكسته ها

چند روز قبل دوستي زنگ زد، براي كمي صحبت كه زياد با روحيه من سازگار نبود. حرف هايش همه خوب بودند اما من نمي توانستم آنچه را كه فراموش كرده ام، دوباره به خاطر بياورم. پس خيلي مودبانه به حرف هايش گوش كردم و بعد بازهم فراموش كردم. احساس مي كنم كه خيلي دير است براي اين حرف ها...حرف هايي كه پايه و اساس آن مدت ها پيش شكسته شده است. ميم عزيز باز هم از تو ممنونم، اما پشت ما را از روز اول خالي كردند. مي توانم بگويم حرف هايت همه در اين جمله خلاصه مي شود كه: *«وقتي ما هنوز نمي توانيم گفت و گو كنيم، چگونه مي خواهيم با جهان گفت و گو كنيم.»
از «تو» هم ممنونم كه باعث شدي تا اين مسافرت چند روزه به من خوش بگذرد و مدتي دور از روزهاي بد گذشته باشم.
*كتاب گفت و گو با شهلا لاهيجي عليه سانسور...