جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« May 2006 | Main | July 2006 »

June 27, 2006

اتفاق هاي اخير…‏

ديشب بچه ها اومده بودن خونه من و نشستيم و بازي هاي فوتبال را ديديم. خوبه، خيلي خوبه …‏
خوش مي گذره وقتي با لذت كنارشون مي شينم و شام مي خورم، احساس مي كنم كه با وجود دوستاي خوبي ‏مثل اين ها هيچ دلهره و دلشوره اي ندارم. ‏
راستي سام پاك ضمير عزيز و سعيد مروتي و محدثه جان بابت دلنگراني هاي شما در اين چند روز ممنونم. ‏
خوشبختانه آنلاين بودن حميدرضا هم خيلي از موقع ها به داد تنهايي من مي رسه…‏
فكر كنم 4 روز بود كه نتونستم از خونه بيرون بيام. اون هايي كه دم از امنيت جمهوري اسلامي ايران مي ‏زنيد، فكر مي كنيد براي پيدا كردن چند مزاحم و تهديد هاي بي مورد چقدر زمان مي برد؟ سرگرد ميرزايي ‏حضورا در كلانتري اعلام مي كند كه هيچ كس نمي تونه در منطقه تحت نظارت من اذيت و آزاري به خانواده ‏ها برسونه. اما هنوز هم نمي دونم روي حرف هاي اون ها حساب باز كنم يا نه؟ معني و مفهوم اين كارها را ‏واقعا نمي دونم. ‏
بعضي وقت ها فكر مي كنم انسانيت مي تونه جلوي خيلي از مشكلات را بگيره. درسته صنم عزيز بايد نوشت. ‏حتي مي تونه نوشته هاي من براي يك گزارش از زندگي يك زن تنها خيلي تاثيرگذار هم باشد. واقعيت امر ‏اين كه با تمام سختي ها و مشكلات دلم روشن است و مي تونم از پس اتفاق ها بر بيام. زمان همه اتفاق ها را ‏روشن تر مي كنه!‏
‏***‏
فريادهاي مربي پرتغال در پايان بازي با هلند
هميشه از بازي هاي جام جهاني كلي خاطرات خوب داشتم. حالا هم كه بعضي بازي هاي مهم ساعت 10:30 ‏شب است، خونه من خالي نيست و شبي يك مهمان يا شايدم بيشتر را در خودش جاي مي ده. ‏
ديشب وقتي داور بازي پرتغال و هلند نفري يك كارت زرد به همه بازيكنان مي داد، دقيقه هاي آخربازي لحظه ‏شماري مي كردم تا مربي پرتغال فيگو را بيرون از زمين بازي بكشه و تعويض كنه.به اندازه كافي فيگو كتك ‏خور اين جام بوده و حالا كه پرتغال به دور يك چهارم نهايي رسيده، بازي هاي حساس تري را در پيش داره. ‏اما اميدوارم آلمان حتي به مرحله نيمه نهايي هم نرسه. فعلا كه آرژانتين و عشقه… از همه اين حرف ها كه ‏بگذريم نشست هاي بعد از بازي فوتبال ديدني تر و شنيدني تر است. حضور حميد رضا صدر به عنوان ‏كارشناس فوتبال هم_ اگر مجري برنامه وسط حرف هاي او نپرد_ دراين نشست ها خالي از لطف نيست. ‏صدر كه در درجه اول يك منتقد روشنفكر سينمايي است براي استدلال بازي هاي جام جهاني هم مي تواند به ‏همان اندازه حرف هايش شيرين و تاثيرگذار باشد. ‏
آن تبليغ بين اين نشست ها هم كه گوسفندها در دهي با يك توپ بازي مي كنند و داور بي شباهت به كلينا نيست ‏با آن پس زمينه صداي گوسفندها كه توپ را وارد دروازه اي مي كنند كه دروازه بان آن يك سگ است واقعا ‏خداست…‏
‏***‏
زمان بازگشايي روزنامه ايران رسيده…
روزنامه شرق در صفحه ايران خود ديروز مطلب كوتاهي را در ستون كناري با اين تيتر چاپ كرده بود كه ‏زمان بازگشايي روزنامه ايران رسيده؛ اميررضا خادم عضو كميسيون فرهنگي گفته است: «با توجه به جايگاه ‏روزنامه ايران در عرصه رسانه ها، اينكه اين روزنامه رسمي ترين نشريه دولتي است ضرورت دارد انتشار ‏خود را از سر گيرد. اشتباهي كه توسط يك نشريه اين روزنامه رخ داد، با توجه به عذرخواهي هايي كه از ‏طرف مسئولين اين روزنامه صورت گرفت جبران شده است.»‏
اين چند روز درگير درآوردن پرونده اي براي مجله فيلم و سينما هستم. جلد اين ماه مجله فيلم و سينما هم ‏عكس امين حيايي در فيلم سنگ، كاغد، قيچي خوب از كار در آمده است.‏

پي نوشت: ديشب ماموران پليس چند موتوري را گرفتند. اگرچه پليس براي شناسايي با من تماس نگرفت ولي ‏به هر حال با اون تهديدهايي كه اون ها كرده بودند به زودي دوباره سرو كلشون پيدا مي شه. صداي ‏موسيقي هم تاثيري در نشنيدن زنگ آيفون وصداي موتور هيوندا آنها نداره. دوست داشتم امروز به مجلس ختم ‏يكي از دوستانم مي رفتم كه از ديشب چهره اش جلوي چشمم اما فعلا نمي تونم از خونه بيرون برم و بايد در ‏خونه بمونم. ‏
خيلي دلم مي خواد اين ها كه نمي دونم اسمشون را چي بزارم، پيداشون بشه و من ببينمشون. توي اين آشفته ‏بازار بايد كارهاي پرونده ويژه اين شماره فيلم و سينما را هم انجام بدم. تنها ايميل راه ارتباطي من با كارم شده ‏و كلي كارهاي عقب مانده ديگه هم دارم... حتي براي خريد روزمره هم... بگذربم.‏
روزاي سختي...‏




June 26, 2006

تو هنوز زنده اي!!

باور نمي كنم كه اينجا مقابل كامپيوترم نشسته ام و هنوز سالم و سلامتم.‏
دلم مي خواد همه اتفاق هايي كه افتاده را بنويسم. اما فعلا بايد ببينم پليس چه مي كنه؟ دل نگرانم و ‏دلشوره دارم. ‏
فقط هنوز باور نمي كنم كه آدم انقدر پست باشه...‏




June 23, 2006

بي راهه

به خدا كه تو داري مرا به راهي مي بري كه خود مي خواهي
معني اين چيست؟ امتحان؟ امتحان من...‏
لعنت به كسي كه يك قدم ديگر به سوي تو بردارد.‏
بياباني خشك تر از اين نبود؟ كويري بيهوده تر...‏

‏*قسمتي از ديالوگي درفيلم روزواقعه.‏




June 21, 2006

چند روز گذشته...‏

روزنامه كيهان كار مي كنيد؟ شما خبرنگارها چرا جو كشور را شلوغ مي كنيد؟ چرا بي خودي شايعه درست مي ‏كنيد؟ چند نفر دستگير شدند چون لازم بود تا ادب بشوند. پس هيچ مشكلي نيست…. شما مشكلي داريد؟
‏… : سكوت…‏
آنهايي هم كه دنبال مشكل مي گردند، خارج از ايران هستند و براي بقيه مشكل مي تراشند. پس سرتون تو كار ‏خودتون باشه، براي خودتون مي گم. نه دردسر كاري براتون پيش مي ياد نه مشكل معنوي…. شما كه با قلمتون ‏بازي نمي كنيد نه؟ ازدواج كردين؟ شغل همسرتون چيه؟ كدوم روزنامه كار مي كنيد؟ در چند مورد تحصن شركت ‏كردين؟ ‏
‏…: سكوت… ‏
موبايلم زنگ مي خورد . دوستم مهشيد، بايد باهاش حرف بزنم. اصلا حالش خوب نيست. ‏
‏ مهشيد: الو صبا… من دارم تهران را ترك مي كنم. احساس مي كنم بايد دور از كار و خانواده باشم.حالم خوب ‏نيست. برام دعا كن. بايد برم… وقتي برگشتم باهات تماس مي گيرم. قربان‎ you‏...‏
‏...: سكوت...‏
يكي دو ساعت مي شه كه اومدم بيرون. همه جا دوباره شلوغه، پياده رو ، ماشين ، ترافيك، ايران كه باخت چرا ‏مردم حواسشون نيست؟

موبايلم دوباره زنگ مي خوره.‏
الو كجايي تو... هر جا هستي بمون داريم مي يام دنبالت بريم بيرون... سر خيابون فرشته مي بينيمت... اگه زودتر ‏رسيدي سفره خانه سنتي فرشته ساعت 9 ميز 219 رزو كرديم. حتما بيا دختر دلمون برات تنگ شده . نه نگو كه ‏ناراحت مي شم. منتظرتم.باي...‏
‏...: سكوت...‏
بايد بخندم، بايد طوري برخورد كنم كه 2 ساعت قبل هيچ اتفاقي برام نيافتاده... بايد برم تو جمع دوستام. 2 ماه ‏مي شه كه نديدمشون. از همون روزي كه فهميدم زندگيم رو بايد عوض كنم. جهت زندگي رو...‏
شين سر ميز شام: خب شام هم خورديم و براي چاي و قلييون بريم دربند... فردا رستوران نور فرحزاد، پس فردا ‏جاده چالوس، پسون فردا بام تهران، كباب تركي، فيله كبابي گوسفند، ششليك، بختياري، سلطاني و ديزي...‏
‏...: سكوت...‏

‏ تازه رسيدم خونه، انقدر خسته ام كه حتي براي يك دقيقه هم نمي تونم روي پام بايستم. صداي آيفون، مي دونم ‏كه مهمون نيست بايد رفتگري باشه كه هر شب بهش پول مي دم. آيفون را بر مي دارم...‏
‏...: بله؟ كيه؟
صدا: باز كن مي خوام باهات حرف بزنم.‏ ‏ يا بيا پائين يا...‏
‏...: شما؟ كيه؟
صدا: ...‏
‏...: از ترس نمي دونم بايد چكار كنم. چراغ اتاق رو خاموش مي كنم. يك موتور با دو سرنشين... نمي تونم ‏تشخيص بدم كيه . ترسيدم. خونه همسايه تنها جايي كه به ذهنم مي رسه زنگ بزنم... ‏
هنوزم هم دم در ايستادن... ‏

ساعت 2 شب/ زنگ مي زنم به پليس 110 واقعا زود مي رسن. با ماشين پليس و دو مامور.‏
چي شده خانوم؟
‏...: همسرم ماموريت. دونفر مزاحم من شدند. مقابل خونه من كشيك مي دهند... ‏
مامور: آروم باشد ... اتفاقي نمي افته ما امنيت شما را تضمين مي كنيم. امنيت اين مملكت را هم بر عهده مي ‏گيريم. پس قبل از اتفاق جلوي هر مشكلي را مي گيريم... خيالتون راحت، بريد و بخوابيد .‏
‏...: سكوت...‏
با ترس مي يام تو خونه به شماره نگاه مي كنم، شماره فوري كه اگر اتفاق افتاد سريع آنها را در جريان قرار بدم. ‏اما ترسم كم نشده ... خدا باعث و باني تمام اين مشكلات را...‏

چند ساعتي مي شه كه از امروز مي گذره... دوباره خيابون شلوغه، پياده رو شلوغ. ترافيك... هنوز كه آخرين بازي ‏ايران شروع نشده... پس چه خبره؟ شايد تحصن؟ شايدم...‏
هيچ كس تو اين ممكلت مسئوليت نمي دونه يعني چيه؟ حواسمون نيست كه چه اتفاقي مي افته هر وقت كار از ‏كار مي گذره عذاب وجدان مي گيريم. داغون مي شيم... تازه اگر فكر كنيم، مي بينيم زندگي رو خيلي باختيم.‏
دوباره صداي آيفون شنيده مي شود...‏
دوباره فرحزاد و جمشيديه و جاده چالوس ...‏
دوباره خنديدن...‏
دوباره كار... ‏
دوباره زندگي ناامن...‏
دوباره سكوت... سكوت... ‏

پي نوشت: راستي دور بودن از كامپيوتر و وبلاگ هم براي معتادهايي مثل من از هر چيزي بدتره... ‏




June 14, 2006

بي راهه

‏‏«دلت گرفته... دل منم گرفته. بي تابي داري، منم دارم... يه ‏جوري لالموني گرفتيم هردومون...»‏
پي نوشت: قسمتي از ديالوگ مريم/ فيلم سلطان(مسعود كيميايي)‏




June 13, 2006

تنها نگاه كردم...‏

خيلي خسته ام ، تجمع امروز در ميدان هفت تير را هم ديدم. ‏
رفته بودم تا در گوشه اي بايستم و نگاه كنم. تنها براي لحظه اي... شايد كاري كه بايد امروز پيش مي آمد و من هم ‏در بين آنها قرار مي گرفتم.‏
‏ زني چادري از كنارم گذشت اما نمي دانم چرا ترسيدم، شايد به ياد باتوم هاي روز استاديوم آزادي افتادم؛ و چند ‏قدم عقب تر رفتم.‏
خسته ام، از اين روزها خسته ام،از اين آدم ها خسته ام، از اين خيابان ها كه غروب هم در آن پيداست، خسته ام. ‏نمي دانم... واقعا آب و هواي آن طرف بهتر است؟




June 10, 2006

بي خيال... مي تونيد؟

رسيدن روز شنبه هر هفته مثل يك كابوس مي مونه كه بايد با كلي كار سر و كله بزني و به همه اميدواري بدي ‏كه كارهاي عقب افتاده را جبران مي كني. جالبه احساس مي كنم ديگه هيچ بهونه اي هم نمي تونه تو رو از ‏انجام ندادن كار فراري بده. پس اين راهي كه بايد بري و به سرانجام برسوني. مهم نيست كه نه حوصله داري ‏و نه وقت فكر كردن. مهم نيست كه جام جهاني شروع شده و دوباره كلي خاطره را برات از دورهاي قبل زنده ‏كرده. مهم نيست كه هميشه براي ديدن بازي ها با اشتياق تموم فوتبالت رو تماشا مي كردي. اگرچه هنوزم تو ‏فكر يك مهموني هستم تا براي ديدن يكي از بازي هاي مهم بچه ها را به خونه دعوت كنم كه هر وقت ياد اين ‏دوره از جام جهاني افتادم حداقل خاطره خوبي مونده باشه تو ذهنم. بگذريم، بازم بي خيال... مي تونيد؟
‏ به قول رفيقي ايول همه چي داره خوب پيش مي ره... اصولا ما آدم هاي خوشحالي هستيم!‏




June 09, 2006

يك دوست

«ساكت باش و آروم و بي صدا...‏
حتي گله هم نكن.‏
فقط نگاه كن، نگاه كن كه روزگار برايت چه رقم خواهد زد.‏
حتي گريه هم نكن. ‏
تنهايي تو براي لحظه اي كم نخواهد شد، جز صبوري، جز تماشا كردن... ‏
سعي كن به خاطر بسپاري تمام اين سختي ها را. جلو برو، تا مرز مرگ رفتن. ‏
همه با تو هستند، خدا نزديك توست.‏
شايد زمان برگشتن و دوباره تجربه كردن به دست نيايد.‏
پس كمي هم آروم بگير و صبر كن...»‏

‏*اين نوشته ها را يك دوست خوب برايم ميل كرده، دوستي كه با حرف ها و نوشته هايش بعضي از آدم ها را ‏فراموش مي كنم.‏




June 08, 2006

امروز ما سوژه بوديم!‏

چند روزي ننوشتم. چند روزي از فضاي وب دور بودم. نه اشتباه فكر نكنيد، اين بار نه مسافرت رفته بودم و ‏نه آنقدر كار داشتم. تنها بي حوصلگي بود و كمي هم دلهره روزهايي كه نمي دانستم چه اتفاقي خواهد افتاد. ‏هنوز هم در پس همه اين روزها و شب ها زندگي مي كنم. دلم تنها به چهارديواري خوش است كه با تمام ‏وجود به آن دلبسته ام. اما مي دانم كه موقتي ست... مي دانم كه اين هم روزي از من گرفته خواهد شد.‏
روز... آفتابي... كمي برف بر روي كوه هايي كه در دوردست ها پيداست. صداي نوايي كه من را براي ‏ساعات آينده اميدوار مي كند و ثانيه ها دلداريم مي دهند.تمام تلاشم را مي كنم تا در مقابل اتفاقات مقاومت كنم ‏و زندگي. شايدم اين ها را براي دلگرمي خودم مي نويسم، يا مطمئنم كه بالاخره روي خوش زندگي را هم ‏خواهم ديد. چشمم به اين طرف و آن طرف مي رود. ماشين دم در، لحظه اي از نگاه من دور نمي شود. و تو ‏ناگهان جلوي من قرار مي گيري. واقعيت دارد من و تو در مقابل يكديگر. من آرام از پله ها بالا مي روم. تا به ‏طبقه بالاي بالاي ساختمان مي رسم همان جايي كه مردم در زير پاي من خيلي كوچك هستند و مدام وول مي ‏خورند. من همه را مي بينم. من تو را هم مي بينم... لحظه اي به خودم مي آيم. بايد حركت كنيم بايد راهي ‏شويم. ‏
در طول مسير كوتاه فريم به فريم لحظه هاي زندگي گذشته، جلوي چشمم آمد اما بايد حركت مي كردم.‏
امروز و شايد روزهاي ديگر، برايم تجربه هاي خاصي باشد. «هرگز» كلمه مناسبي براي تكرار اتفاقات ‏نيست بلكه شايد باز هم در بازي زندگي پيش آيد...‏

‏*راستي امروز از خبر تصادف يكي از دوستانم در اتوبان خيلي ناراحت شدم اما خوشحالم كه خودش سالم ‏است و تنها ماشين آسيب زيادي ديده است. ‏




سينما و فوتبال

مطلبي كه در پست قبلي گذاشته بودم در ادامه حذف شده بود كه با اين كامپيوتر ‏خراب دوباره يافت شد. ‏
هوشنگ گلمكاني سر مقاله اي كه براي روزنامه شرق در رابطه با جشنواره كن ‏نوشته بود، موقعيت سينماي جهان را به يك بازي فوتبال تشبيه كرده بود.‏
‏(پس سينما هم مي تونه يك بازي فوتبال باشه)‏
گلمكاني نوشته است:‏
‏«جشنواره ها در نهايت يك بازي هستند و ما با درك و پذيرش قواعد اين بازي ‏بايد واردش شويم. اين بازي حتي بي قاعده تر از مثلا يك بازي فوتبال است. در ‏فوتبال، به هر حال عوامل عيني و علمي و فيزيكي كه جلوي هزاران نفر اتفاق مي ‏افتد، نقش عمده اي در نتيجه بازي دارد و البته مي توان سهمي هم براي شانس ‏و اقبال و گردش كواكب و به كارافتادن ابر و باد و مه خورشيد و فلك قائل ‏شد. وگرنه تماشاي بازي اي كه برنده و بازنده اش به طور قطع از پيش معلوم ‏باشد لطف چنداني ندارد. در بازي هاي جشنواره معادله تقريبا برعكس است...» ‏
‏ فوتبال و فوتبال
وقتي بازي شروع شد و ايران دو تا گل خورد، مخصوصا گلي كه روي اشتباه يحيي گل ‏محمدي بود، خواستم تلويزيون رو خاموش كنم و بگيرم زير باد كولر بخوابم. حتي با ‏ديدن پاس هاي بي هدف جلوي دروازه حريف و موقعيت هايي كه همچنان علي دايي با ‏سانت هاي اشتباه از دست مي داد ديگه تصميم قطعي را گرفته بودم. كه با گل ‏مهرداد معدنچي و احساس كارگردان تلويزيوني كمي اميدوار شدم. ‏
اگرچه دروازه بان ضعيف بوسني اين دلگرمي را براي ايران داشت كه مي شه به ‏راحتي چند تا گل ديگه هم وارد دراوزه حريف كرد. و اين اتفاق هم تا انتهاي ‏بازي افتاد. ‏
نبودن علي كريمي و مهدي مهدوي كيا كاملا در بازي ديده مي شد و خط حمله تقريبا ‏خالي بود. نيمه دوم هم تا دقيقه 40 بازي اصلا قابل ديدن نبود اما چند گل ‏آخر خيال همه رو راحت كرد.‏

پي نوشت براي دوستام:راستي كاش مي تونستيم وارد استاديوم آزادي بشيم. ‏بااينكه سر بازي ايران و كاستاريكا تا حدودي بين بچه ها براي رفتن به ‏استاديوم هماهنگي وجود داشت اما اين بار حتي اين هماهنگي هم نبود. يك عده ‏رفتند و يك عده ماندند... دليلش را بايد از كي پرسيد؟ ‏




June 01, 2006

زندگي و فوتبال

امروز با همه اتفاق هايي كه برام افتاد نشستم و بازي فوتبال را ديدم. احساس ‏مي كنم فوتبال مي تونه براي يك ساعت و نيم من را از فضاي موجود خارج كنه. ‏و اين براي مني كه اكثر روزهايم شده دغدغه كار و زندگي و آينده نجات بده. اما ‏زماني تا پايان خط، اين دلمشغولي هاي ذهن نمونده. احساس مي كنم كه وقت اضافي ‏بازي زندگي را دارم مي گذرونم. حالا يا اين وقت اضافي يكي دو قيقه است يا ‏بيشتر نمي دونم. بستگي به داوري داره كه بالاي سر هممون نشسته.‏
‏(كسي هم كه اهل فوتبال باشه طبيعتا زندگيش هم با ديد فوتبالي مي بينه.) ‏