جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Feb. 07Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« June 2006 | Main | August 2006 »
July 31, 2006
بانویی دیگر...
چرا ازت خبری نیست نگرانتم...
صدای قوها را می شنوی صدای پروازشان را چطور؟
داغ بودم داغ داغ... تب داشتم. مبارزه فایده ای نداشت لحظه ای چشمم را باز کردم و روی تخت دراز کشیده بودم. همیشه سرم برای من حکم غذاهای لذیذ و خوشمزه را دارد اما این غذا اینبار خیلی بدمزه تر از آن بود که فکرش را می کردم. به محض اینکه رسیدم خانه برایم اسفند دود کردند و گفتند لعنت به کسی که تو را به این روز انداخت. ضیافت دیشب برای صحبت درباره اتفاق های اخیر برپا بود و من تنها سکوت و به نقطه ای خیره نگاه می کردم. به حرف ها گوش می دادم و مبهوت فیلم تکه تکه بانو در تلویزیون را می دیدم. لحظه ای من جای بانو بودم...
با این که در اوج زمستان به دنیا آمده ام اما از روزهای برفی زیاد هم دلخوشی ندارم مخصوصا از سرمای دی ماه...از همان روزهای برفی که خیلی از اتفاق ها می افتد.
روز برفی که محمود با چمدان خانه را ترک می کند و بانو سرد وسنگین و موقر نشسته است و می کوشد خود را نبازد و ضعف نشان ندهد. محمود عقب عقب دور می شود چند قدم می رود، بر می گردد و به بانو نگاه می کند و می گوید برو تو سرما نخوری... برو تو...
بانو همچنان بی حرکت می ایستد و به رفتن او نگاه می کند...
زمان می ایستد... همه چیز در سکوت مرگباری فرو رفته... گاه به گاه صدار قار قار کلاغ از دور، یا بانگ، برفی یه... برف پارو می کنیم، بانو منهدم و شکسته به ستون سنگی تکیه می دهد و نگاه می کند به باغ بزرگ... به دانه های درشت برف که آرام و بی صدا بر زمین می نشینند... به شاخه های خشک چنار و کلاغ ها... و رفته رفته به گریه می افتد. پر و دردناک، انگار می خواهد همه اندوه دلش را یکباره و یکجا بیرون ریزد... صدای ناله او در باغ بزرگ دور و گم است...
نمی دانم کی خوابم برده بود. نمی دانم کابوس ها کی شکسته شد. نمی دانم بانو چطور درد را مزه مزه کرد و رفت.
تنها یک نفر است که خوشبخت است کسی که دلش می خواهد آزار دهد...
پی نوشت: قسمتی دیالوگ بیتا فرهی/ بانو/ داریوش مهرحویی
July 30, 2006
و این دست بسته!
این چند روز نبودم و الان با دست بسته دلم می خواد تا صبح زل بزنم به مونیتور و وبلاگ گردی کنم و مطلب های تازه را بخونم. فعلا کمتر می تونم بنویسم تا زمانی که دست چپ عزیزم به روزهای قبل برگردد... دستی که زندگی من با آن می چرخید. درمان طولانی مدتی که دکتر از آن صحبت می کرد کمی نگرانم کرده است.
این چند روز فقط خواندم و خوادندم... از مجله فیلم شماره 349 بگیرید تا روزنامه شرق و ورزشی و کتاب هویت میلان کوندرا و طاعون آلبر کامو. از همه بیشتر نامه ای به جعفر پناهی که احمد طالبی نژاد در مجله این ماه نوشته است با تیتر«تو چرا پیر نمی شوی» بهم چسبید و صفحه سینمای خانگی که درباره داستان سه مرد خائن خبیث بود (بهزاد عشقی).
مطلب هایی که باید نوشته می شد در ذهنم می نوشتم و یک دوست خوب برایم تایپ می کرد. این اتفاق باعث شد تا خیلی از دوستانم به دیدنم بیایند و من را از تنهایی بیرون بکشند. دعا کنید فیلم به آهسگتی را از روی پرده سینما برندارند تا فرصتی پیش آید و فیلم را ببینم. راستی فکر می کنید موبایل شکسته ام هم درست می شه، نمی دونم. برام دعا کنید در این موقعیت خرجی رو دستم نزاره.
این جمله اول کتاب طاعون نوشته شده است:
«تجسم اسارتی به وسیله اسارتی
دیگر به همان اندازه معقول است که
بخواهیم چیزی را که واقعا وجود دارد به
وسیله چیزی که وجود ندارد نشان دهیم.»
پی نوشت: تو که گفتی همه چی درست می شه. دیدی نشد. دیدی چه بلایی سرم اومد. بازم به تو اعتماد کردم اما فریب خوردم. از اون شب هم که موبایلت رو خاموش کردی. اما هر وقت خودت کار داری پیدات می شه. Sms می زنی... راستی اون شب تو بودی زنگ زدی خونه برادر من. نه؟...
July 24, 2006
چند نکته مهم:
من لازم می دونم تا در مورد چند نکته که حتما «دوستمان» هم اینجا را می خواند تذکر بدهم.
اول: فکر می کنم لزومی نداشته باشد که وبلاگ آدمی را بخوانم که مدت ها قبل برایم اهمیت داشته است... پس او مهم بود چون وجود داشت اما الان برای من جز این چند لینکی که این بغل داده ام و به آنها سر می زنم و یک موقع هایی شروع به وبلاگ گردی می کنم هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. نوشته های او هم شاید برای خالی کردن عقده هایی است که مدت هاست به آن دچار شده است. پس شخصی نویسی از یک بحران در زندگی هیچ سودی جز آبروی خود او ندارد. زندگی من خوب بود، زیبا بود، اما حالا بر حسب اتفاقات واقعی وعمیق دچار تغییر و تحول شده است. تغییرات جدید، تحولات عمیق. سوءتفاهم یک بیماری است که ترحم برانگیز است. و این را تنها او می تواند حل کند.
دوم: دو روز است که کارهای مهم زندگی ام را انجام می دهم . دیگر برای انجام خیلی از کارها با دوستانم مشورت نمی کنم. به هر حال آن ها دوستان مشترک بودند. من خوشحالم که در این چند روز گذشته فهمیدم نیاز انسان به دیگری تنها برای رفع مشکلات است نه دوستی. دوستان دیگر هم که رفاقت شان را خیلی وقت است به من ثابت کرده اند. پس طرف صحبتم مشخص شد!
سوم: نمی دونم در آینده نزدیک چه اتفاقی می افتد اما حدسم تا چند روز آینده درست از آب در می آید. او آدم خوبی است. نگاه های او و حرف هایش تنها کمی روحم را اذیت می کند. دلیل این گونه زندگی کردن اش را هم می دانم. به قول مانیا اکبری در مصاحبه ای: در زندگی می توانی کشف کنی، درد بکشی، تجربه کنی، تغییر کنی، بمیری، متولد شوی، تماشا کنی، بخندی، لذت ببری، گریه کنی... جامعیت عجیبی دارد زندگی. و در انتها مرگ این جامعیت را ندارد...
چهارم:شاید این خواسته خدا بود که در بدترین روزهای زندگی مصاحبه مانیا را در مجله بی خاصیت نسیم بخوانم و از آن لذت ببرم و برای چند ثانیه به هیچ کدام از مشکلات زندگی ام فکر نکنم. پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده مجله 999 تومان نسیم را بخرید و این چند صفحه را از بقیه صفحات بی خودی رنگی آن جدا کنید و ببلعید. البته اگر دلش را دارید!
پنجم:بهتر است که نوشته های این وبلاگ مختص همان سینما و فوتبال و سیاست و روزمرگی باشد. شاید از شخصی بودن در بیاید. برای حرف های موجود در دل هم باید جای دیگری را در نظر بگیرم. اما نمی دانم کجا؟ پس برای همفکری کمکم کنید. ایمیلم به آدرس Shadvar@gmail.com و یا کامنت بگذارید، ممنون.
ششم: این جمله مصداق خیلی از آدم های امروز جامعه است: «عمیق ترین جهش های روانی در عمیق ترین دردهاست»...
هفتم: برای نوشتن این مطلب بغض دردناکی داشتم...
July 23, 2006
...
امشب باید زود بخوابم. مجبورم چون فردا کار زیادی دارم. ...
July 21, 2006
تا بی نهایت
سرم را می چرخانم و گذشته ام را به خاطر می آورم شاید همش سرتاسر خاطرات بد باشد. به دور از یک خاطره خوب... . کاش می شد به یاد نیاورد...
ظهر یکی از روزهای آخرین فصل از پاییز بود. برای دیدن دوستی که قبلا با همسرم قرار گذاشته بودم به راه می افتم. می دانم که باز دیر می رسم. ترافیک دلیل محکمی برای نرسیدن بود، طبق معمول گوشی همراهم زنگ خورد و همسرم گفت که دوست عزیزمان خانه را ترک کرده و او پشت در مانده است. من مسیرم را به سمت روزنامه همشهری تغییر دادم و همسرم آنجا منتظرم بود. واقعیت امر این است که وقتی وارد روزنامه شدم، در اولین نگاه چشمم به دنبال یک آشنا بود. اما با دوستان زیادی برخورد کردم و ساعت هایم با آنها طی شد. حتی مقاله ای که نوشته بودم ته کیفم گذاشتم تا موقعیت و جو را بسنجم. یادمه که اون روز ناهار جوجه کباب با برنج بود. اما من نگران دیگری بودم، نگران کسی غیر از خودم. می دانستم که فشار کار او را اذیت نمی کند اما بالاخره دل او از آنجا هم مثل بقیه جاها زده خواهد شد.... مثل خیلی چیزهای دیگر. احساس کردم چهار دیواری ساختمانی بزرگ به همراه آدم های محصور دور من نشسته اند و از خوب بودن و بد بودن همسرم می گویند و من تنها چشمانم به راهرو ساختمان بود تا او به اتاق کارش بیاید. زمان زیادی در آنجا بودم ولی حس بیگانه بودن و یا غریب بودن بیش از هر موضوعی دلخورم کرده بود. من حتی خیلی از دوستانی که آنجا کار می کردند و بارها با آنها تلفنی صحبت کرده بودم نمی شناختم کسی نبود که معرفی کند.
«ناتوان از نوشتن، از یافتن حرفی برای گفتن، از آویختن عقیده ای استوار، به ایمانی مطلق، یا دست کم، به عشقی، عشقکی، رویایی.»
آنجا را ترک کردم، تازه همسرم به اتاق کارش آمد. درست است او سرکار بود و من یک مهمان ناخوانده که به دعوت او خوانده شده بودم. اما بی دلیل. حتی قلمی که برای نوشتن آماده در دستم بود با غیظ و آهی به روی میز گذاشتم. در بیرون از آن ساختمان تنها لگدی به تنه لش بی خاصیت یک درخت در آن نزدیکی من را آروم می کرد و تنها به بی نهایت فکر کردم. تا مسیر خانه به بی نهایت خیلی موضوع ها فکر کردم.
پی نوشت: دلم نمی خواهد گذشته ام را مرور کنم، دلم می خواست به دوستی که کامنت گذاشته بود، بگویم گذشته من چه فرقی به روزگار تو دارد؟ تاریخ گذشته من از یک روزی سیاه و آزار دهنده است. اما حالا به سمت روشنایی می رود آن را سیاه نکنید.
July 20, 2006
جنگ، عامل خود ساخته...
برای رسیدن به نقطه صفر شمارش معکوس می کنیم.
برای رسیدن به روزهای جنگ، آن داغ ننگ خورده را پرورش می دهیم. تو از جنگ گفتی, از اینکه دلت برای آدم های جنگ دیده می سوزد. پس تو می فهمی, درک می کنی, احساس درد داری... اما هنوز پر از بانک کودکانه ای، هنوز دروغ می تواند دری برای روزهای نه چندان دور تو باز کند. از دهان سیاهت تا کی باید شنید و خندید و به دل گرفت... در لحظه ای که مردی کور بی هوا تو را می بیند اما دستت را به او هم نمی دهی. عاقبت تنها می شوی، شاید تنها شده باشی.
اما من رسیدم از راهی آمدم که پر از غبار بود، که پر از خیانت بود پر از جنگ، پر از نامردی، پر از خون و اندوه. و همه را خودمان ساخته بودیم. بی آنکه بدانیم با خود چه کرده ایم.
«شهر من حالا گور آرزوهایم بود»
...
معرفی آثار دیدنی یک هنرمند
«نمایشگاه نقاشی های مرضیه کمانیان»
از تاریخ 24 تیرماه تا 2 مردادماه
از ساعت 8 صبح تا 6 بعدازظهر
حتما ببینید. کارهای زیبایی...
مکان: گالری هفت پیکر, خیابان توانیر, خیابان نظامی گنجوی, پارک نظامی گنجوی
July 19, 2006
...
همچنان کامپیوترم خراب و منم بدون این دستگاه لعنتی نمی تونم کار کنم... الان هم این مطلب را خونه یکی از دوستای عزیزم نوشتم.
امروز هم این شعر مدام در ذهنم در می آید:
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
زمان گذشت...
July 17, 2006
سروش...
خب اين هم از امروز صبح!
مجله سروش كه مدتي توسط يك گروه حرفه اي، به سردبيري كيوان كثيريان منتشر مي شد وشكل و شمايل تازه اي به خود گرفته بود، با تغيير مديريت مواجه شد. مديريت جديد احتمالا قصد دارد سروش را به همان سبك و سياق گذشته منتشر كند...
شايد حالا كه در بطن جريان قرار داريم، تحولات اخير در مطبوعات را بيشتر ببينيم. جالب است ديروز در سروش دوستاني را ديدم كه كلي خاطره از روزنامه حيات نو برايم زنده شد.
پي نوشت: من تا اين ساعت كامپيوترم دچار مشكل بود و به اينترنت دسترسي نداشتم و اديت مطلبم هم باقي ماند...
از تمام دوستانم كه برايم كامنت گذاشته اند ممنونم. فكر مي كنم كامپيوتر قديمي ام حالا كمي بهتر شده است...
روز من، روز ما
من امروز تنها بودم، مثل هر روز چايي گذاشتم، رفتم دوش گرفتم، مثل هميشه تنها صبحانه خوردم، مثل هميشه لباس پوشيدم و رفتم سركارم.مثل هميشه خسته برگشتم، دوغ خنك خوردم، اخبار گوش كردم، حاضر شدم رفتم سركار، خسته برگشتم... تلفن صحبت كردم، ايميل چك كردم، وبلاگ خوندم، تبريك شنيدم از همه، از دوستام، از فاميل همه برام آرزوي موفقيت كردند آرزوي خوشبختي...
به افتخار من امشب شبكه iran tv آهنگ امرو دياب (تعالي معاك) را نشان داد، به افتخار تنهايي امروز من شبكه didar tv فيلم باشو غريبه كوچك و گزارش يك قتل را نشان داد. به افتخار خودم بعد از چندماه ماكاراني درست كردم، دو تا فيلم خريدم: خاطرات يك گيشا، كوهستان بروك بك ... امشب مثل هر شب نبود. در واقع مدتي كه تغيير زيادي كردم. اين تغيير را دوست دارم. اين تحول را...
تازه اين هم گوش كردم، ميزان زرد بودنم رفت بالا...
باورم نمي شه دستات توي دست من نباشن
رو در و ديوار خونه گرد تنهايي بپاشن
تو هموني كه مي گفتي تو دنيا هيچ كي مثل من پيدا نمي شه
تو هموني كه مي گفتي قلبم مال تو باشه واسه هميشه
...
پي نوشت: امروز حوالي بعدازظهر وقتي ميدون هفت تير بودم چندتا ماشين پليس ديدم، گفتم خدا بخير بگذرونه ...
July 15, 2006
...
بي معرفت، بي معرفت، بي معرفت...
خيلي بي معرفتي.
آرزو
چند روزه كه به آرزوهام فكر مي كنم. كم كم به اين نتيجه رسيدم كه آرزو مهمترين مسئله شخصي هر آدمي ست كه اكثرا هم آن را داريم. پس براي آرزو كردن خيلي از مسائل بيشتر فكر كنيم كه اگر بهش رسيديم در نهايت احساس پوچي هم نكنيم... آرزو در عين بزرگ بودن خيلي هم مي توانه كوچيك باشد انداز يك نخود.
ياد اون دوستم افتادم كه اسمش آرزو بود و در حالي كه امتحانات ترم را مي گذراند در اتاقي قديمي از يك حياط بزرگ دچار گاز گرفتگي شد و آرزو را با خودش برد...
July 13, 2006
داخل آدم هاي جعفر مدرس صادقي چه مي گذرد...
خواندن كتاب و نوشتن درباره خط به خط قصه ها و داستان ها، تنها يك معني دارد، اينكه تو بتواني با كتاب ارتباط برقرار كني در واقع با نويسنده كتاب حال كني.جعفر مدرس صادقي و داستان هايش زماني برايم جدي شد كه فيلم گاوخوني به كارگرداني بهروز افخمي را ديدم.
فيلم را دوست دارم، از اينكه فيلم روايت يك كتاب باشد برام جذاب و خوشم مي ياد. حتي در آن سكانسي كه بهرام رادان بر روي نماهايي از زاينده رود نريشن مي خواند، با فضاي مه آلود كل فيلم اساسا زندگي مي كنم.
.../«هوا ابري است، روي پياده روي حاشيه زاينده رود ايستاده ام. مرغان دريايي با سر و صداي بسيار روي آب به دنبال غذا مي گردند.»
از همون موقع تصميم گرفتم كتاب هاي مدرس صادقي را بخونم. البته پيش زمينه اي هم از كتاب ديگر او با نام قسمت ديگران و داستان هاي ديگر داشتم كتابي تقريبا قديمي كه در سال 1364 چاپ شده بود.
اما وقتي عرض حال را خواندم، آقاي نوبخت و همسرش براي من جز آدم هايي بودند كه نوع زندگي و نگرش آنها به نظرم نادر و عجيب بود. كتاب پر از كنايه هايي است كه به تو و زندگي بارها و بارها زده شده است.
«رستم، بچه اي بود مثل همه بچه هاي ديگر. توي محوطه ي باشگاه براي خودش گشت مي زد و بازي ها را تماشا مي كرد. فقط تماشا مي كرد. دوست نداشت كه خودش بازي كند. يك بار در سالن باشگاه نمايشي تماشا كرد كه خيلي به دلش چسبيد. بازي بازيگرها و آن چه روي صحنه نمايش مي گذشت خيلي بيشتر به دلش چسبيد تا بازي هاي ديگر و آن چه روي زمين هاي بازي مي گذشت. تصميم گرفت برود توي كار نمايش. دلش مي خواست توي نمايش هايي بازي كند كه مردم براي تماشا كردنشان سر و دست بشكنند. دلش مي خواست كاري بكند كه بعد از مردنش، همه يادشان باشد. دلش مي خواست وقتي مرد، همه يادشان باشد كه زماني رستمي بوده و داستان هاي او را براي همديگر تعريف كنند.»
وقتي آب و خاك را خواندم، توضيح واضحات اول صفحه بيشتر كنجكاوم كرد كه ببينم داستان كتاب از چه قرار است؟!
« اين يك داستان عاشقانه است وهيچ پيام پنهاني در پس آن و در لابه لاي سطرهاي آن وجود ندارد. جمله به جمله ي اين داستان از صافي ذهن آدم هاي آن مي گذرد و زاويه ي ديد آنها روايت مي شود. و همه ي اين داستان چيزي نيست به جز مجموعه اي از ناگفته ها، ديده ها، شنيده ها، و تصورات ذهني آدم هاي آن از همديگر و از جهان و هرگونه شباهتي ميان اسم اين آدم ها و خود آنها با اسم آدم هاي واقعي يا خود آنها كاملا تصادفي و ناشي از تلاش نويسنده است در جهت راست نمودن يك واقعيت ساختگي.»
رابطه اسفنديار و مينو يك رابطه قديمي و پنهاني است كه حالا با گذشت زمان ديده مي شود. هميشه در بيشتر كتاب ها فصلي وجود دارد كه خواننده سعي مي كند براي گرفتن نكته آن داستان، آن فصل متفاوت را چندين بار بخواند. در كتاب آب و خاك هم اين فصل وجود دارد. شخصيت محوري هر كدام از زن ها و مردهاي قصه، اين امكان را به خواننده مي دهد تا خود تصميم بگيرد كه آيا تفاوت نسل با نسل است يا هيچ مرزي بين آدم ها وجود ندارد و يك قاعده كلي حاكم است.
كتاب هاي مدرس صادقي هر كدام از داخل و جود او آغاز مي شود. اگر چندين و چند كتاب از اين نويسنده را مطالعه كرده باشيد متوجه مي شويد آيا او نويسنده مورد علاقه شما است يا نه؟ آيا كتاب من تا صبح بيدارم و يا ديدار در حلب با سليقه شما همخواني دارد يا نه؟ شاه كليد و كله اسب هم كه جز كتاب هايي است كه به چندين چاپ مجدد رسيده است.
به قول رو جلد كتاب:
«كله اسب داستان جدالي ست ميان دو جهان. جرقه ي تماس در آغاز داستان زده مي شود. دختر كرد دري به جهان تازه اي به روي كسرا باز مي كند. همه ي داستان را از ديدگاه كسرا دنبال مي كنيم و با او در سفر دشوارش همراه مي شويم. كسرا مي خواهد دختر را پابند كند و به عرصه زندگي روزمره بكشاند. اما دل دختر در هوايي ديگر است و با كسرا از كردستان حرف مي زند، از خودمختاري و جنگ...»
اين كه كتاب هاي مدرس صادقي را پيشنهاد مي كنم بخوانيد باز هم به خودتان بستگي دارد اما تنها نوشته من در اين باره بيشتر شناخت كلي از نويسنده و آثاري است كه اگر مايل به خواندن هر كدام از كتاب هايش باشيد راحت تر انتخاب كنيد.. نويسنده اي كه بعضي از آثارش تصوري است و بعضي ديگر حتي در ذهن ما نمي گنجد.
July 12, 2006
خواب!
دو شب است كه مدام گريه مي كنم. امروز هم فكر كردم صداي زنگ مي آيد، ساعت 6 صبح از توي رختخواب بلند شدم و رفتم پايين دم در... اما كوچه خالي خالي بود. هيچ كس نبود. سرماي سر صبح تا الان روي تنم مانده... خواب عجيبي ديدم خواب ديدم نيك آهنگ كوثر به ايران برگشته، همان دفتر جردن و همان روزهايي كه حالا برايم محو شده اند. خواب ديدم كلي عكس از خانواده اش به او مي دهم. اين صداي لعنتي زنگ موبايلم كه كوك كرده بودم تمام آن خواب را از من گرفت... (نيكان عزيز دلم مي خواهد ايران بودي تا دوبار محكم به پشت يك بنده خدايي مي زدي تا مشت و مالي داده باشي!)
بايد مي رفتم سر كار. بايد نامه مي گرفتم. بايد جواب نامه ها را مي دادم. سي دي عكس را خانه جا گذاشتم. ديرم شده بود. آژانس هم در ترافيك صبح گير كرد و كلي تا دفتر پياده رفتم...
خسته ام.خسته...
July 11, 2006
مطبوعاتي بدون فرهنگ، سينمايي بدون ريشه
آقاي تهيه كننده محترم كه روزهاي من را پشت سرهم خراب كرده ايد. شما چندتا كار انجام داده ايد كه اينطور به خود مي باليد... چندبار پشت ميزي كه به شما هم مطمئنم تعلق ندارد لم داده ايد و زير چشمي آدم ها را نگاه كرده ايد... به چند خبرنگار گفته ايد كه من مصاحبه نمي كنم چون از جو مطبوعات بدم مي آيد. نه شما از جو مطبوعات بدتان نمي آيد شما از جو مطبوعات ترسيده ايد...
...
آقاي محترمي كه خود را كارگردان سينما مي ناميد... چندبار زندگي خصوصي تان به خاطر خوش گذراني درهم پيچيده و با دادن مهريه سعي كرديد آبرويتان حفظ شود. دلتان مي خواهد فيلم هاي سينمايي شما را نام ببرم ببينيد كه به اندازه انگشتان يك دست هم نيست. دلتان مي خواهد بگويم كه تنها خودتان هستيد كه فكر مي كنيد اسم بزرگي داريد اما هنوز خيلي مانده تا حتي به كلمه بزرگي برسيد. داشتن يك دفتركار كه امروز همه دارند، فكر نمي كنم به اعتباري كه نداريد اضافه كند. سكوت بدي كرده ايد؟ ازتان بي خبريم!
...
مكان معتبر عزيز كه هر مشكلي پيش مي آيد دوستان مطبوعات به شما روي مي آورند. چه خبر از حل مشكلات؟ دلمان خوش است كه بيمه مي شويم و به جايي مي رويم كه حداقل هم رشته و هم مسلك ما هستند. جايي كه ديگر با آدم هاي بي سواد و بي فرهنگ روبرو نيستيم. اما دريغ كه براي دوتا سئوال بايد سر فرو بياوريم و با ترس و لرز حق مان را بگيريم. اي كاش كمي به عقب برگرديد، دوره اي كه پيش از شما آدم هاي مهم تري سر اين پست ها بودند، اما افسوس كه آنها به سرزمين هاي دوري سفر كرده اند شايد به نوعي فرار و براي دوخط خواندن مطالبشان از آن سر دنيا بايد به انتظار بمانيم و اين روزها شما را تحمل كنيم...
...
مجله عزيزي كه نمي دانم روي دكه روزنامه بودن و نبودنت چه تاثيري دارد. در كنار اين همه مجلات رنگين شايد تو هم بايد باشي تا ميزان زرد بودن مطالب و غلط هاي املايي ات بيشتر به چشم بيايد. تازه نويسنده هايش چه افتخاري مي كنند از اين شاهكاري كه هر ماه منتشر مي شود. نمي دانم چرا بعضي از آن آدم هايي كه قلمشان خوب است در اين ماهنامه مي نويسند شايد به خاطر پول خوبي ست كه دريافت مي كنند. هر چه نباشد پول مهمتر است! اما حيف از آن قلم هايي كه بايد در اين مجله زده شود. كاش تماشاگران زودتر در بيايد، باز حداقل گروه آن قابل باورتر و بهتر از اين مجله عزيز است...
...
نه مطبوعات و نه سينما هيچكدام آنچه كه بايد نسيتند. روزگار غريبي ست نازنين!
...
شما با من چته؟
July 10, 2006
دو مطلب خواندني از روزنامه شرق امروز
1) اين مطلب امروز را در روزنامه شرق حتما بخونيد...(رمان نويس مشهور تقاضاي طلاق كرد) شما هم به شخصي فكر مي كنيد كه در ذهن من است... باورم نمي شود. زندگي او هم روزي داستان رمان هايش شود...
2) ايتاليا هم در جام اين دوره پيروز شد تا بار ديگر خاطره اي ديگر را بر جاي بگذارد. مثل همه اون
سال هايي كه ايتاليا قهرمان شد و به پيروزي رسيد... در ضمن مطلب (ماني) راهبر را هم در شرق امروز نگاهي بياندازيد. او در اين مطلبش بيان كرده كه «آنچه كه شانس زيدان را براي تصاحب بهترين بازيكن بالا مي برد سابقه درخشان اوست و البته لحظه وداع با فوتبال كه درست بعد از پايان جام جهاني است... (چه وداعي هم بود، اخراج شدن زيدان از بازي وداع دلچسبي نبود)
July 08, 2006
رهايي
دلم مي خواد يه ذره خاطره تعريف كنم. كسي كه ناراحت نمي شه نه؟ دلم مي خواد از همشهري، از ختم يكي از دوستامون، از نامردي و بي وجداني بعضي «آدما» خاطره تعريف كنم. از اينكه امسال جام جهاني تموم شد و من زياد از ديدن بازي ها لذت نبردم. با اينكه غير ممكن ترين اتفاق ها در فوتبال اين جام افتاد و من هميشه طرف مخالف ترين گروه را در بازي ها مي گرفتم تا متفاوت باشم... دلم مي خواد انگشتام روي كيبورد كامپيوتر رها بشه و اون حس غريبي كه هميشه جلوي نوشتنم را مي گرفت، ول كنم و همه رو بريزم وسط. چه اشكالي داره. منم دل دارم.
دلم مي خواد از بد بودن سريال هاي (ماه رمضون) آب دو خياري كه اكثرا پشت صحنه هر كدومشون رفتم، بنويسم. دلم مي خواد از دو فيلمنامه خوب اشغال و مقصد، بهرام بيضايي بنويسم. دلم مي خواد از نفرت و خشم آدماي مزخرف بنويسم همون هايي كه نه تكليفشون با زندگي مشخصه و نه تكليف بقيه رو روشن مي كنن!! دلم مي خواد از كادو تولدي بنويسم كه زندگي من و اون رو دگرگون كرد. نه اشتباه نكنين جعبه سيا نبود بدتر از جعبه سيا بود... دلم مي خواد از كابوس هاي ديشب بنويسم. كسي هست صداي منو بشنوه؟ كسي هست بدونه طعم تلخ و گس حرف بي منطق چيه؟ اصلا مي نويسم تا تو بخوني تا همه بخونن. به من نگيد تلخ مي نويسم نگيد مسائل زندگي را مي شكافم. زندگي خيلي وقته شكافته شده. دوستي بارها بهم گفته حرف تو دلت نگه دار، اما نمي تونم... چون عادت ندارم پنهون كنم.
دلم مي خواد از كتاب پاگرد محمدحسن شهسواري بگم. از اون شعري كه آذر مي خواند:
پر پرواز ندارم
اما
دلي دارم و حسرت درناها
و به هنگامي كه مرغان مهاجر
در درياچه ي ماهتاب
پارو مي كشند،
خوشا رها كردن و رفتن!
خوشا پركشيدن، خوشا رهايي،
خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايي!
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ نمي خواند.
حالا كدوم خاطره را تعريف كنم. همشهري يا ختم يا نامردي؟ اصلا تعريف كنم. نمي دونم... شما بگيد؟
...
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
برسر باريد باران گناه
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بسكه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم، چه مي دانم كه بود
مستيم از سرپريد، اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خودپرست
تا بپايان آرم اين افسانه را
...
همچنان فروغ فرخزاد كه مثل هميشه تنهايي من رو پر مي كنه، چه تنهايي اين روزها و چه تنهايي كه سال هاي پيش داشتم... نامردي ها و روزگار بدي
كه براي فروغ پيش آمده بود بي شباهت به زندگي من نيست!
***
همشهري...
باز هم مسكن، اينبار كپسول هاي جديدي كه تازه از امريكا برام آوردن، واقعا از قرص هاي ادويل زودتر تاثير مي زاره، اين درد زانو مزخرف هم كه عصبي، بر مي گرده به 8 ماه پيش، درست شبي كه از پله هاي همشهري ساختمون آيتك يكي يكي پائين اومدم و از شدت عصبانيت زانو پاي چپم گرفت و خوب هم نشد. بعد مي گن چرا غصه مي خورين و عصبي مي شين؟ دعواي اون روز را فراموش نمي كنم مثل خيلي از اتفاق هاي مبهم زندگيم كه فراموش كردنش را بايد تمرين كنم..
July 07, 2006
...
«مي چرخم...
با همه چيز،
با ذره ذره جهان
دور تو مي چرخم
اما با تو گرگم به هوا بازي نمي كنم
چون تو از گرفتن من شاد مي شوي...»
July 06, 2006
قسمتي از فيلمنامه مستانه...
دفتر كار رضا_ حوالي ظهر_ داخلي
رضا مشغول است... چند برگ به صورت پراكنده روي ميز است... رضا در ظاهر مطالعه مي كند ولي فكرش مشغول است... ليلا بدون اينكه در بزند وارد مي شود... خوشحال است...
ليلا: با خاك، يك سانش كردم... باورش نمي شد از يه ضعيفه اينطوري بخوره...
رضا: عليك سلام
ليلا: سلام بر بعد... تو كسي رو مي شناسي از پس كار عسگر بر بياد؟ همچين آبروشو بردم كه خودش استعفا داد...
رضا: خوب شد اومدي، فكر نمي كردم حرفمو گوش كني، دوست داشتم توام باشي.
ليلا: كجايي؟ ...چي؟ كجا؟
رضا: يه مهموني تو باغ بابا
ليلا: مناسبت؟
رضا مردد است... دنبال كلمه مي گردد
رضا: اعلام ازدواج من و شقايق...
ليلا فرو مي ريزد. سعي اش در باقيمانده توانش مشهود است...
ليلا: مباركه، مهموني ساعت چنده؟
رضا: ساعت هشت با شقايق مي يايم دنبالت.
ليلا بر مي گردد و مي خواهد خارج شود كه با صداي رضا بر جاي مي ماند...
رضا: خود شقايق هم نمي دونه... گفتم تولدمه... تو ساقدوش شقايق مي شي؟
ليلا، رضا را مي نگردد در چهره اش درد دارد.
آپارتمان ليلا- شب- داخلي
صفحه تلويزيون، رضا رو به ما دست تكان مي دهد و مي خندد... فيلمبردار، دوربين را به سمت خود مي چرخاند... ليلا «فيلمبردار» رو به ما، لبخند مي زند و چيزي مي گويد... صدايش را نمي شنويم... تلويزيون در حالت mute قرار دارد. ليلا روي صندلي نشسته و نگاه مي كند... چشمانش قرمز است، تلفن زنگ مي زند، چندبار، ليلا بي حوصله بر مي دارد... كسي حرف نمي زند. ليلا عصبي قطع مي كند.
...
July 05, 2006
كمي آرامش با طعم شيريني
اين روزها مي گذرد و من هم براي خودم زندگي مي كنم. چند روزي مسافرت بودم و بهم خيلي خوش گذشت. اما وقتي هم تهران رسيدم، سر از كوچه هاي باريك و بلند و پيچ در پيچ مولوي و لوكيشن سريال جديد لطيفي در آوردم. براي اولين بار احساس كردم چقدر اين فضا را دوست دارم. بازي باران كوثري در مقابل حسين محجوب هم به نظرم خيلي خوب بود و فكر كنم اين سريال هم موفقيت وفا را تكرار كنه.
درخت هاي بلند و دالون هاي تاريك خونه را انگار هزاربار توي ذهنم ديده بودم. همين حس ها همچنان دنبالم هست و شايد ما هم كارهايي بكنيم...
فوتبال رو اين چند روز با دوستام ديدم و كلي هم شرط بستيم و كري خونديم... بالاخره ايتاليا تا اينجا اومد بالا و آلمان هم توي جدول همون جايي ايستاد كه من مي خواستم. حالا بايد ديد پرتغال در برابر فرانسه چه مي كنه؟
***
درسته زندگي سختي رو پشت سر گذاشتم اما دلم مي خواد طوري زندگي كنم كه بايد باشم. فكر مي كردم مي شه بهتر از اين ها با مشكلات كنار اومد كه به هر حال من هم كنار اومدم. ولي وقتي امروز خبر خوشي در مورد زندگي شخصيم شنيدم، فهميدم خدا خيلي به من نزديكه. شايد انقدر نزديك كه مي شه لمسش كرد و انقدر دور كه مي شه از احساس بودنش آرامش داشت...
حالا وقته اينكه كارهايي كه توي ذهنم هست، به سرانجام برسونم. زمان زيادي احتياج دارم. اما بايد شروع كنم. خدا رو شكر بد نمي گذره البته اگر مزاحم ها بگذراند. اين بار مزاحمم سر از وبلاگ در آورده... چه كنيم روزگار است ديگر!
با همه اين حرف ها هنوز هم نگرانم. انگار نگراني در وجود ما كمين كرده تا طعم شيريني خيلي از اتفاق ها را هم زود از ياد ببريم...
July 01, 2006
در باب اتفاق هاي اخير
خوشحالم كه تونستم به هدفم برسم و از كاري كه كردم پشيمون نيستم. من تمام اتفاق هاي اخير را براي پليس كاملا شرح دادم. خيلي ها را با توضيحات اضافه تر... قرار شد به هر مسئله اي كه باعث آزار روحي من مي شه، فكر نكنم.
شايد باخت آرژانتين در مقابل آلمان و حذف اين تيم تنها مسئله كه داوري آن از جلوي چشمم نمي رود.
در هر صورت به كوري چشم... حال من خوب است، حال شما چطور؟