جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« July 2006 | Main | September 2006 »

August 30, 2006

نمایی درشت از زندگی فردی...

با کتاب حال کنید!
«... می گفتند راه تعلیم کک ها این است که برای غذا خوردن به شما متکی شوند. برای همین باید بگذارید راس یک ساعت مقرر از شما تغذیه کنند.
بعد معتقد شدند کک هایی که به تن گربه های سیامی هستند احتمالا هوشمندترند از کک هایی که به تن این گربه های ولگرد معمولی هستند. معقول هم این بود که خون هوشمند کک های هوشمند به بار آورد.»

مطلب بالا را از کتاب صیدقزل آلا در آمریکا نوشته ریچارد براتیگن برداشته ام. نکته جالبی که از این نویسنده می توانم به آن اشاره کنم در واقع تنوع انواع و اقسام کلمات در خط به خط نوشته های این نویسنده است که تک جمله های بی نظیری دارد و باعث می شود تا خواننده با کتاب ارتباط برقرار کند. شاید وسط خواندن یک کتاب از براتیگن خسته شوید و با خود قرار بگذارید که دیگر سمت کتاب های این نویسنده نروید اما زمانی نمی گذرد که احساس می کنید دلتان برای نوشته های این نویسنده تنگ شده است و باید سراغ کتاب هایش بروید. البته انتخاب آن قسمت از کتاب که در بالا نوشته ام دلیل دیگری دارد که دلم می خواهد فعلا پنهان بماند.
با موسیقی بی خیال شوید! (Philip Glass)
تا حالا شده از یک موسیقی فیلم به اندازه یک کنسرت بزرگ از یک موزیسین بزرگ لذت ببرید؟ یادمه وقتی که درخت گلابی به کارگردانی داریوش مهرجویی ساخته شد، غیر از مضمون فیلم که همچنان برایم از اهمیت ویژه ای برخوردار است موسیقی آن که در خیلی از سکانس ها تنها قطعه ای از پیانو فیلیپ گلس بود، توجه ام را به خود جلب کرد. بعد از شناختی که نسبت به کارهای گلس از طریق اینترنت پیدا کردم زمینه ای فراهم شد تا آلبوم های دیگر این آهنگساز را نیز گوش کنم. تیتراژ فیلم ساعت ها بود که ناگهان تم موسیقی آن باعث شد تا بار دیگر آهنگساز آن، گلس همان اسطوره چند سال قبل و یا شاید بیشتر برایم مهم باشد. در واقع کارهای این آهنگساز به نوعی ساختار مدرن کلاسیک دارد که ساز پیانو در آلبوهای او است که مورد توجه قرار می گیرد. حالا در این روزهای پایانی تابستان وقتی از دفتر ماهنامه بر می گردم ترجیح می دهم آلبوم های فیلیپ گلس را در خانه گوش کنم تا فضای متشنج بیرون از زندگی برایم قابل تحمل باشد و با موسیقی بی خیال اتفاق ها زندگی کنم. حالا یا می خواهد سه تار عزیز م باشد که مدتی حوصله او را هم نداشتم و یا موسیقی دلنشینی که تنهاییم را پر کند.
با فیلم، بنویسید!
هر وقت یک فیلم خوب می بینم، احساساتی می شوم و باید یکی دو خط از کاغذهایم را سیاه کنم. خیلی از وقت ها هم سراغ مجله فیلم می روم و همانجا اگر فیلم در مجله ها معرفی شده باشد، ساعت ها می شینم و به دنبال نقد فیلم، مجله فیلم هایم را زیرو رو می کنم. خدا می داند که در این میان نقد و مطالب خواندنی دیگری را هم می بینم که بارها و بارها خوانده ام اما نمی توانم برای چندمین بار از خواندن آن بگذرم. خلاصه فیلم دیدن با دردسرهای خاص خودش! فیلم brokeback mountain از جمله فیلم هایی بود که در این چند روز اخیر دیدم. فیلمی که می دانم درباره اش به اندازه کافی نوشته شده است اما ساختار فیلم را بیش از فیلمنامه اش دوست دارم. فیلم دیگری که زیاد هم دوست ندارم درباره اش بنویسم چون صحنه های تکان دهنده آن بیش از حد آزارم داد، requim for a dream (مرثیه ای برای یک رویا) به کارگردانی دارن آرونوفسکی بود که اگر اشتباه نکنم امیر عزتی در مجله فیلم، آن فیلم را در یک خط خلاصه کرده بود که مرثیه ای برای یک رویا درباره چهار انسان است که در راه رسیدن به رویا، سلامت عقل و جسم و روح خود را از دست می دهند. و برای کسانی که طبعی حساس دارند، مرثیه ای برای یک رویا فیلم تلخ و غافلگیر کننده ای است... ( چقدر هم من گوش می کنم) خلاصه این که با تمام این حرف ها می شینم پای فیلم هایی که کاملا با روحیه من سازگار است!
دلم برای سینما فرهنگ و دیدن فیلم های خارجی در ساعت های آخر شب لک زده است اما زمانی برای دیدن فیلم آن هم آن موقع شب نمی ماند. که البته دلایل دیگر نیز بماند برای بعد...




August 27, 2006

یک برداشت از یک اتفاق

این روزها به این فکر می کنم که چطور می شه بی تفاوت از کنار آبروی یک روزنامه پر مخاطب و مدعا به خاطر یک آدم گذشت...روزنامه ای که در خیابان آفریقاست و مدیر امور مالی اش درخواست می کند به خاطر موقعیت کنونی با سکوت آن کسی که خودش هم خبر ندارد به خاطر مشکلات بوجود آمده، از روزنامه بیرون اش کنند! آدمی که مثل دیگران نفس هایش دنیای کوچک ما (نوشتن) را آلوده تر از قبل کرده، آدمی که حتی کیسه زباله هم برای او جایی ندارد... قصد توهین ندارم اما این حرف هایی ست که امروز شنیدم.
باید اعتراف دیگری هم بکنم. من از قبل دوستانی که در حوزه آن روزنامه کار می کردند را در جریان اتفاق ها قرار دادم، با تلفن و پیغام گذاشتن، با حضوری دیدن، اما به نظر می رسد که آنها تنها به فکر آبروی خود هستند و حتی راه های دیگری هم مقابل من قرار داده اند تا با سکوت خاتمه پیدا کند. او خود نمی داند که آدم های اطرافش چگونه او را به بازی گرفته اند. شاید الان تنها آرزویم این باشد که روزی این پرده ها کنار بروند...
فقط می دانم این اتفاقی ست که شاید سال ها در مطبوعات با خاطره ای بد باقی بماند؛ به قیمت زندگی آدمی که ناخواسته در لجن فرو رفته است.
پی نوشت: دلم می خواهد از اتفاق های بد ننویسم اما فکر می کنم این چند خط هم می تواند یک زنگ خطر را به صدا در بیاورد. امیدوارم با نگاهی درست به قضیه بپردازی، چون زندگی بی رحم تر از همه اتفاق ها است... حس زنانه ام می گوید که باید این ها را می نوشتم. چون دلم...، نمی دانم.




طوفان

دور بودن از محیط زندگیم و مسافرتی که اجبار هم در آن دخیل بود، باعث شد تا دلم برای این جا خیلی تنگ شود. برای جای امنی که همچنان معتقدم می توانم آن را حس کنم و تقریبا به آن وابسته شده ام. بعضی وقت ها مسافرت های کاری آنچنان درگیرم می کند که حس می کنم بیش از همیشه احتیاج به وقت آزاد دارم، که البته بعید می دانم به زودی این آرزو برآورده شود. غیر از این می ماند کارهای عقب مانده ای که این هفته تمام اش می کنم.
البته این سفر یک خوبی خیلی مهم هم داشت، که من با دنیایی فراتر از خیانت، خودخواهی، دروغگویی، بی لیاقتی و کوچک بودن بعضی آدم های فانی آشنا شدم. دنیایی که به صراحت می توانم بگویم برای این دسته از آدم ها تمام شده است و روزهای آخر زندگی را سپری می کنند. خدا می داند که در دوره بعدی زندگی وارد جسم کدام نوزاد به دنیا آمده بشوند. آنها زندگی ناتمامی را می گذراند، پس باید بر گردند و دوباره متولد شوند، دوباره چشم در چشم هم بیاندازند و دوباره به خاک بروند. فیلمTHE JACKET تنها مثالی است که می توانم درباره دنیای انسان های زمینی به کار ببرم. فیلمی که زمان و مکان در هم آمیخته می شوند. فیلمی که هر کدام از ما می توانیم در موقعیتی از زندگی گرفتار نابودی شویم. نفرتم می گیرد که آدم ها نامردی می کنند، چون مردن را انتهای راه زندگی خود می دانند، پس برای شان مهم نیست که پست می شوند. اما نمی دانند که کار آنها در این زندگی ناتمام می ماند.
با مروری بر زندگی الیا کازان در این چند روز اخیر متوجه شدم که زندگی کازان پر از کنایه هایی است که به او زده اند. زندگی کازان با فیلم هایش هیچ ارتباطی ندارد. حتی تصور اینکه او درباره زندگی اینگونه می اندیشد هم برایم قابل باور نیست. او می گوید:هنگامی که خود را عادت می دهید جلوی بروز عواطف تان را بگیرید به جایی می رسید که دیگر واقعا نمی توانید چیزید حس کنید. اگر کسی که در زمینه های هنری فعالیت می کند به جایی برسد که دیگر نتواند چیزی را عمیقا حس کند، دیگر براساس تخصص فنی کار می کند و نه عواطفش. او دیگر یک هنرمند نیست بلکه یک تکنیسین تبدیل شده است... نابودی استعداد در یک هنرمند، شخص او را نابود می کند. چنین افرادی از هم گسیخته می شوند و سلامتی شان به کلی از بین می رود. آنها به وضع بدی این دنیا را ترک می کنند...
با همه این حرف ها، دلم برای یک طوفان تنگ شده است. طوفانی که مرکز آرامش باشد!




August 21, 2006

شب شعر

ودیشب، کل دیشب با تو بودم. با فریادهای تو، با نگاه غمگین و نگران برای روزهای نیامده من…
جواب همه سئوال هایم را گرفته ام. حتی جواب این زنگ های مرتب تلفن که تنها سکوت می کنی…
بهت آدرس این جا را دادم تا سر فرصت بخوانی و بفهمی که چگونه می گذرد…
از اینکه پیشنهاد دادی تا هفته ای یک بار در خانه ام شب شعر بگذرام، ممنونم. بعید نیست از هفته دیگر این اتفاق بیافتد. اگر استاد احمدرضا احمدی از سفر بر گردد، شب شعر ما هم آغاز می شود…

دوستان می توانند برای شرکت در این دوره ایمیل بزنند تا زمان و آدرس را برایشان بفرستم. در ضمن اگر پشنهادی در این زمینه دارید ممنو ن می شوم که راهنمایی ام کنید.




August 17, 2006

شب یلدا زنانه کی ساخته می شود؟

...
زندگی شرح سفری ست در گذشته،
برای بازنگری روابط آدم ها و شرح سلوکی ست که انسان
برای گذر از یک توفان سهمگین طی می کند،
برای رسیدن به رهایی و عشقی تازه...
«نوشته امید روحانی/ پشت جلد فیلمنامه شب یلدا»




August 16, 2006

سه زن!

یکی می گفت اگه به زندگی صادق هدایت دچار نشه، جای شکر داره. یکی می گفت ببریمش پیش یک روانپزشک حداقل دردش رو می فهمه و راه چاره ای پیدا می کنه… گفتیم می بریمش بیرون. قرار گذاشتیم روز جمعه که ناهار را با هم بخوریم و بعد بریم خونه یک فیلم توپ ببینیم و بعد هم بریم بیرون…
ایول آخر خوشی سه خانم محترم در روزجمعه!
تا بعد فیلم دیدن و نقد کردن همه چی خوب پیش می رفت. اما برای بیرون رفتن بود که سر و کله مشکلات پیدا شد. اولا اینکه کجا بریم دورمون آدم مست و دیوونه نباشه؟ دوما فشم و درکه و دربند و جاده چالوس و سد کرج و همه اینا که پر آدم های نکبت که برای یک چایی و گردو خوردن باید کلی چرت و پرت از اطرافت بشنوی؟ سوما جمعه شب و آدمای خودش… اینکه شد همش آدم های مزخرف! اهل کنار اومدن با شرایط موجود هم که نبودیم، پس دل و زدیم به دریا رفتیم جاده فشم. وسط جاده بود که یک پرشیا از یک طرف و یک بنز (خداوکیلی) آخرین مدل از طرف دیگه پیچیدن جلوی ماشین و شروع به اذیت کردن. یک لحظه سبقت ماشین ما و دور شدن و بعد دور زدن ماشین از نیمه راه. وقتی فهمیدیم از مزاحم ها فاصله گرفتیم، دوباره خوردیم به این مشکل که کجا بریم؟
بالاخره انقدر تو کوچه پس کوچه های نیاوران چرخیدیم که سر از بالاترین نقطه شهر پیدا کردیم. دیگه این تنها جایی بود که حداقل آدم مزخرف و دیوونه و نکبت و مست اونجا نبود. سه تایی از ماشین پیاده شدیم و وایستادیم و شب و شهر نورانی تهران را از بالاترین نقطه نگاه کردیم همون جایی که اگر هم دستمون رو دراز می کردیم نفری یک ستاره می چیدیم. (فیلم هفت پرده یادتونه؟) فکر کنید غربت شهر با همه نورانی بودنش، توی یک شب تاریک، که هیچ جا برای نشستن و گپ زدن پیدا نکرده بودیم سه تایی بدون حتی کلمه ای حرف فقط نگاه کردیم نگاه… بعد نیم ساعت هم راهی خونه ها… نمی گم بد بود اما خوب هم نبود،تنها دلمون را خوش کرده بودیم!




August 13, 2006

آه از خستگی...

راستی امروز قبل از اینکه برم دفتر مجله، رفتم سری هم به مجله دیگری زدم...وارد محیط آن جا که شدم یاد مهدکودک افتادم...اما از برخورد یک خانم محترم متعجب بودم. چون فکر نمی کردم یک انسان محترم در تحریریه آن مجله پیدا بشه... وقتی هم شنیدم که بعضی دوستانم در آنجا پست شان عوض شده و کمتر به آنجا سر می زنند، راستش خوشحال شدم. حالا بدون هیچ مشکلی می تونم به مجله ایراد بگیرم، مجله ای که سرتاپاش ایراده...
یعنی می شه برای مجلات دیگر هم این اتفاق بیافته! احساس می کنم بد نیست که یک جورایی آدم های مطبوعاتی را از غیر مطبوعاتی جدا کرد. البته کار ساده ای نیست اما من راهم را انتخاب کردم. اگر می تونید در این زمینه به من کمک کنید یا برایم کامنت بگذارید و یا ایمیل بزنید. در ضمن از انجمن صنفی هم به خاطر همکاری آنها در این زمینه ممنونم...




August 12, 2006

...

مگر نرفته بودی که نباشی؟
مگر نگفتی می روی برای همیشه؟
یک آن گفتی که نیستی
و دستت هنوز در دستم مانده
مثل میوه ی بغض در گلو
مگر نگفتی می روم اگر بخواهی؟
نه تلفن و نه نامه و نه رویا
حتی اگر قلبم را مچاله کنی
و سوزن لحظات بگزند مرا
گفتی نه از بیم دیگران
و همین را بهانه کردی تا بازی دیگری را بیاغازی
آن قدر که بمیری
تا همه چیز معنا بیابد!

*محمدعلی سجادی




August 10, 2006

آدم معمولی

اینو ... گوش کنید:
من اون فیلمو ندیدم من اون شعر را نخوندم
این بابا را نمی شناسم هیچ وقت اون ور نبودم
من همینم که هستم ی آدم معمولی
هیچ وقت مهم نبودم نباید کار سختی باشه
به خودم دروغ نگفتم فکر نکردم لازم باشه
زندگی رو دوست دارم ی زندگی معمولی
نمی خوام کتاب باشم دوست دارم که گوش بدم به یک قصه معمولی
نمی خوام عاشق باشم اگه آخرش جدایی
نمی خوام پولدار باشم اگه قیمتش رها
نمی خوام زندگیمو به پای شهرت بریزم
دوست دارم خودم باشم یک آدم معمولی
ببینم می زاری یا نه؟
نمی خوام اول باشم اگه زندگی مسابقه است
نمی خوام تو جمع باشم تنهایی ی قالب
نمی خوام به من بگن چی باید آرزو کنم
من می خوام خودم باشم یک آدم معمولی
عشق خودم رو دارم ی عشق معمولی
به من ربطی نداره اسم این هنرپیشه چیه
اصلا برام مهم نیست این کارخونه مال کیه
هر کسی هر چی داره هر کی که هست خوش به حالش
من می خوام خودم باشم یک آدم معمولی
ببینم می زاری یا نه؟
...
آهنگ آدم معمولی، خواننده: kiosk




تصویری از یک کتاب!

همیشه برایم تصویری بوده است... هیچوقت نتوانستم تصورم را پشت رمان صید قزل آلا در آمریکا نوشته ریچارد براتیگن پنهان کنم...
«بوته های تمشک را جدا می کردم از بوته های یاس. هر از گاهی چند شاخه یاس می داد ببرم خانه، همیشه هم یاس های خوش آب و رنگی بودند، همیشه هم احساس خوبی داشتم از توی خیابان که راه می رفتم و یاس ها را می گرفتم با افتخار بالا مثل جام هایی از آن مشروب مشهور بچه ها: شراب خوش گوار گل.
هیزم می شکستم برای اجاقش. غذا را با یک اجاق هیزم سوز می پخت و حرارت خانه را هم با تون عظیم الجثه ی هیزم سوزی تامین می کرد که تمام طول زمستان خودش می ایستاد بالا سرش مثل ناخدای یک زیر دریایی در یک اقیانوس تیره ی زیرزمینی.
تابستان زیرزمین را آن قدر پر از برش های بی شمار هیزم می کردم که می زد به سرم و همه چیز می شد هیزم، حتی ابرهای توی آسمان و سواری های پارک شده در خیابان و گربه ها...»




August 09, 2006

این چند روز...

حدود یک هفته ای می شه که کار ثابتم با یک سردبیر خوب شروع شده است. سردبیری که در این یک هفته کلی همراهم بوده و فضای آروم تحریریه منو از همه چی دور کرده. حس می کنم میشه بیشتر از این هم ساعات روزانه ام را به کار اختصاص بدم و لذت ببرم. کار مشکلی اما مشکل تر از زندگی که قبلا داشتم نیست. حداقل یک آرامش خوب می تونه ذهنیتم را برای خیلی دیگه از کارها باز کنه. دیدن یک استاد فیلنامه نویس هم تو روزایی که فکر می کردم تنها شدم بیشتر از همه برایم مسکن آرام بخش بود. استادی که خیلی وقته کنارش درس یادگرفته ام و حالا فیلمنامه ها را به دست او سپردم تا با کمک او سرو سامانی به آنها بدهم. این ها همه را بگذارید کنار یک مهمونی باحال که دیشب باعث شد تا دوستان زیادی را ببینم. دوستانی که وقتی همدیگر را دیدیم بعد از گفتن کلمه تکراری چقدر تغییر کردی و بزرگ شدی از تغییر تحولات این 5 سال گفتیم. واقعا هم که چقدر در این مدت همه تغییر کردیم... به قول سردبیر محترم دنیا خیلی کوچیکه و آدم ها به هم می رسن...
به احتمال زیاد فردا بعدازظهر هم راهی شمال هستم تا یک شب یک روز کامل استراحت کنم.

یک پیام شخصی!
راستی از امشب برگه های زیادی است که باید اسکن کنم و در اینجا بگذارم. شاید باور کردن بعضی مسائل برای خیلی ها غیر قابل هضم باشد!




August 08, 2006

آ سیدمرتضی (آفتاب پشت ابر نمی مونه…)

هنوز هم با همه المان های موجود یک فیلم فارسی دوسش دارم.
طوقی جز اولین فیلم های زنده یاد علی حاتمی است. تعقیب و گریز شخصیت های داستان، ورود دو خواهر به امامزاده که در صحنه های کلیدی سر و کله شان پیدا می شود، صدای پنبه زنی که طوبی ریتمش را با دهان می گیرد و در انتها سکانس طولانی مستی سید مرتضی در مقابل عکس سید مصطفی و موسیقی بی نظیر اسفندیار منفردزاده همه این ها باعث می شه تا طوقی را برای هزارمین بار ببینی… فیلمی که بعد از حسن کچل، نوعی دیگر از سینمای حاتمی که در واقع مردم هم بیشتر آن گونه فیلم ها را می پسندیدن، ساخته شد. فیلمی که مشابه آن در کارنامه فیلم های زنده یاد حاتمی کمتر دیده می شود.

مرتضی مست و بی حال در مقابل عکس سید مصطفی نشسته و با او حرف می زنه.
«…سرتو درد نیارم دایی، این دل لانتوری خودشو باخته، دایی با توام، پاک آق مرتضی افتاده تو هچل، نه راه پس داره، نه راه پیش، دایی مصطفی، هر چی خودم و زدم به اون راه دل دس وردار نشد، صد رحمت به صدتا نیش چاقو. همچی زق زق می کنه که چار ستون بدنم می لرزه. سرتو درد نیارم، تو مایه های نامردیه، نالوطی هیچی سرش نمیشه، یک آبروییه که، دویومیش خودشه، بدجوری خودشو باخته، رسوا ای الله، فهمیدی، راحتت کنم، کار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل، چی بگم، حکم، حکم اونه، نالوطی، اینارو نخونده بودم. این دیگه چه رنگشه، حیرونم، یه آدم گنده باهاس بشه نوچه یه وجب دل، آخه چرا باهاس همچی باشه، کی گفته یک جوجه دل بشه اختیاردار آدمیزاد. این درست نیست دایی، درست نیست، کار از یه جا خرابه، حالا از کجا خرابه باهاس وقت گرفت از اوستا کریم پرسید…»




August 06, 2006

شوخی کاملا جدی!

قانون با کسی شوخی نداره. این جمله ای بود که امروز چندبار شنیدم اما نمی دونم که چقدر می شه روش حساب باز کرد اما آخر این بازی ست که می شه گفت قانون شوخی یا جدی؟
البته طبق مواردی که در رابطه با قانون بارها و بارها مهرانگیز کار توضیح داده و قانونی که هر روز انواع تبصره ها به آن اضافه می شود همه را به شک انداخته است... حالا کدام قانون کدام تبصره نمی دانم اما سه گزارش بلند از دادسرا تا دادگاه نوشته ام که تا چند روز دیگر چاپ میشود و بعد در اینجا خواهم گذاشت. از دوستانم برای تهیه این گزارش ممنونم.




August 05, 2006

ندیدمش اما کنارمان است

«ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.»

14 مرداد سال روز حسین پناهی...
باورتان می شود، یک سال از نبودن حسین پناهی می گذرد. در این یک سال که جسم او زیر خاک پنهان بود و ما ندیدیمش، هر وقت کتاب شعرهای او را
به دست گرفیتم، دوباره چهره آرام او مقابل چشممان آمد. دوباره بازی گرم او در سایه خیال از ذهنمان گذشت... دوباره لعنت و نفرین بر این دنیا کردیم که او را با خود برد.
چه خوب که او نیست و چه بد که او نیست!
گفته بود من و نازی زیر یک چتر می رویم تا خیس نشویم.. گفته بود عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه، گفته بود آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است، آه ای نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم... و این چنین شد که من و نازی با هم رفتیم و مردیم.

پارسال چند روز بعد از نبودن پناهی دو کتاب از شعرهای او به دو نفر هدیه دادم، تا خودشان را پیدا کنند. فکر می کردم انسان ها مثل من، مثل ما تحت تاثیر نثرها باشند. یکی آن کتاب را خواند و زندگی کرد. ودیگری زنی بود که او را ندیدم اما مطمئنم که کتاب زیر لوازم زندگی او گم شده است. زیر حرف ها و نگاه های یک آدم فریب خورده جا مانده است. کتابی که شاعرش هم می دانست انسان ها دو دسته اند.
چقدر امثال پناهی ها را در این چند سال از دست داده ایم. چقدر افسوس خورده ایم. امسال اولین سال مرگ او بود و سال دیگر دومین... ندیدیمش اما کنارمان است. همین نزدیکی ست. در اتاق تو در کتابخانه تو. تنها ما گم شده ایم و آنها پیدا شده اند. این چند خط شعراو هم نثار باقی مانده ها:

«خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به
طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا
اولین و آخرین...»




...

... و خدا اون بالا قضاوت می کنه
پی نوشت: امشب با اینکه کنسرت موسیقی رفتم و حالم باید خوب باشه اما خوابم نمی بره... تنها این جمله بالاست که ذهنم را تخلیه می کنه.




فردا...

خانه من در کوچه یست که یک روز بوی مهربانی می دهد، یک روز بوی نفرت...
خانه حقیر من و زندگی کوچکم که برای تو زنده ام، مرا در آغوش گیر.
چشم های پنهان و چهره های نگران چرا دور من نشسته اید...
من خوشحالم، خوشحالم از زندگی و گریان از مردگی!
چرا نمی شود روزهایم مثل امشب باشد، مثل نور باشد، مثل شیرینی.
رفتم و گذشتم از دلتنگیم، جای تو خالی ست کنار شادی کوجک من، کنار رقص جسم و روح من، کنار عروسک بازی من و قلم.
چهره ات نمایان است. نگاهم نکن، عریانم.
نفس می کشم اما می دانم فردایم موقتی ست
اما می دانم فردایم روزدیگری ست...




August 04, 2006

انجمن صنفی، گذر از تاریخ

وقتی چند روز قبل به انجمن صنفی رفتم و مقابل کمیته بررسی آثار قرار گرفتم، فکرش را نمی کردم که پرونده ام زیر کلی پرونده دیگر مانده باشد و حتی از روزی که برده بودم همانند خیلی دیگر از پرونده ها حتی نگاهی به آنها هم نکرده بودند. دیدن مسئولان آنجا مرا به وجد آورد تا با اعصابی خورد شده و برای اعتراض خود را آماده کنم. اما خانم محترمی به سمت من آمد و گفت آروم باش و کاری نکن که به پرونده ات رسیدگی نشود... عجله نکن. از سر اجبار سکوت کردم و طبق معمول بعد از نیم ساعت با زمزمه کردن مسئولان و حمایت آن خانم محترم از پروند هایی مشابه من که به آن رسیدگی نشده بود، نیمی از کارم انجام شد. اما نمی دانم آن خیل دوستانی که آنجا بودند کجا این مطبوعات دست به قلم هستند و یا بوده اند. از در انجمن که بیرون آمدم به دوستم گفتم اگر انجمن در رابطه با همه مشکلات مطبوعات انقدر سختگیری می کردند الان خیلی از دوستان که نون به نرخ روز هم می فروشند، بیکار بودند این کلمات مثلا خفن، شاسکول که نشان دهنده روشنفکر جماعت امروز است در مطالب سر و کله شان پیدا نمی شد. اما چقدر آدم مطبوعاتی به معنای واقعی سراغ دارید که نوشته هایشان قابل درک و فهم باشد. اگر بوده اند یا از ایران خارج شده اند یا در خانه و جاهایی دیگر مشغول به کار هستند که نه نامی از آنها به میان می آید و نه اشتیاقی برای نوشتن برایشان باقی مانده است. خواندن این مطلب ندا دوست عزیزم که مدتی دور از وب بود باعث شد تا فکر کنم انجمن صنفی برای چه گروهی تشکیل شده است. برای حمایت آدم ها یا برای یارکشی و اینها...
یک مجله جدید!
بد نیست تا درباره مجله از راه رسیده ای به نام صنعت گردشگری ایران که شماره اول آن تیرماه منتشر شده است و محیط آرام تحریریه اش صحبت کنم. این مجله برای اولین بار در ایران منتشر شده که با کاغذ تمام گلاسه ایران را معرفی می کند. مجله ای که فکر می کنم کار در تحریریه آن برایم تجربه جالبی باشد. با توجه به این که دوستان سایت تهران شهر را هم آنجا بعد از 4 سال دوباره دیدم و دیروز بعداز ظهر صحبت از روزهایی آمد که حالا خیلی از ذهن دور هستند. و بعد هم خریدن چند کتاب از کتاب فروشی همیشه ثابتم و پیدا کردن دو فیلم رومن پولانسکی به نام های _ماه تلخ Bitter moon و_مرگ و دوشیزه_ Beath and themaide پنجشنبه آخر هفته ام گذشت.
کنسرت آذری...
راستی امشب دومین شب از کنسرت موسیقی پاپ آذربایجانی است که در ساعت 8 شب در فرهنگسرای بهمن- تالار شهید آوینی اجرا می شود. کنسرتی که با اجرا دیشب جز پرفروش ترین کنسرت های اخیر در این هفته بوده است.




August 02, 2006

آمدنت...!

خدایا به خاطر امروز ازت ممنونم. ممنونم که حقم را گرفتم. ممنونم که تونستم در مقابل یک مشت آدم بی مصرف که فقط با اومدنشون توی این دنیا همه رابطه ها را به لجن کشیدن و فقط سرشون از مرداب بیرون اومده و راهی جز شرمندگی ندارند، ممنونم. دل من امروز بعد از چندین و چند ماه به معنای واقعی کلمه از غمگینی بیرون اومد. من همه تلاشم رو کردم و خوشحالم که تونستم حقم را بگیرم. به زودی با شواهد همه این ابهامات را برطرف می کنم.
اما دلم برای شان می سوزد... دلم برای باغچه هم می سوزد... نه حس ترحم و نه حس خیانت فقط و فقط حس درونیم میگوید که نباید مغرور شوم. تو هم مغرور بودی. او هم همینطور.
این را زمانی فهمیدم که حس کردم تو تا دم در خونه اومدی اما زنگ را به صدا در نیاوردی. می دانستی که چراغ پنجره اتاق خواب من روشن است. من بیدار بودم. من پشت پنجره بودم... و صدای قدم های تو و نگاه تو که سوار بر ماشین از کوچه دور شدی.
تو آمدی...
برای خودت زندگی کن نه برای آنها. بگذار بقیه سرگردان زندگی تو باشند...