جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Oct. 07Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« August 2006 | Main | October 2006 »
September 29, 2006
حال سینمای ما بد است!
عروسک فرنگی به کارگردانی فرهاد صبا
هنوز هم باورم نمی شود که یک فیلمبردار باسابقه سینما بخواهد کارگردانی را هم تجربه کند و نتواند آن چیزی که در سرش می گذرد به تصویر در آورد. وقتی هنوز تعریف جامع و مطلقی از سینما نداشته باشیم، وقتی هنوز ندانیم که کجا از دیزالو و فیدهای متفاوت استفاده کنیم، وقتی هنوز برای انتخاب بازیگر سرگردان باشیم و بعد از این همه بالا و پایین کردن اشتباه انتخاب کنیم، وقتی در تدوین فیلم مشکل وجود داشته باشد چطور می توان انتظار داشت که رفت سینما و فیلم خوبی هم دید؟ فرهاد صبا فیلمبردار خوبی ست اما قطعا نمی تواند کارگردان خوبی هم باشد. و اینجاست که شعار همیشگی دوباره پیدایش می شود که سینما قدرت فوق العاده ای برای ریسک کردن و ساختن فیلم دارد اما هنوز خیلی از فیلمسازان ما با وسواس و پیش زمینه قبلی فیلم می سازند و موفق هم می شوند نمونه بارز این قضیه همیشه و همیشه فیلم پرده آخر به کارگردانی واروژ کریم مسیحی بوده است و یا همانند بهرام بیضایی و نحوه فیلم ساختن او که هر چندین و چند سال یکبار اتفاق می افتد. بعضی از کارگردان های سبنما هم به سالی یکبار فبلم ساختن عادت کرده اند و تمام اعتبار و تجربه ای که با چند فیلم خوب داشته اند زیر سئوال می رود. بعد هم دوستان همیشه در رکاب آنها می گویند، استاد دوباره رفت پشت دوربین تا سینما را با فیلمش بترکونه... که البته این اتفاق نمی افته و فیلمی که به سرعت فیلمنامه اش تغییر کند و حتی در زمان فیلمبرداری دوباره نوشته شود کمتر پیش می اید که فیلم خوبی هم از آب در آید. با این وجود تجربه کردن در هر مقطعی عیب نیست اما این که یک کارگردان و یا یک بازیگر نقش خود را در سینما بدانند و فراتر از آن گام برندارند، مهم است. در این چند سال اخیر همچنان روز به روز می بینیم که بازیگران و فیلمبرداران سینما می شوند کارگردان و خیلی از آنها با یک بار فیلم ساختن می فهمند که نمی توانند کارگردان خوبی باشند و دوباره به حرفه اصلی خود بر می گردند و برعکس عده ای هم کارگردانی زیر زبان شان مزه می کند دوست دارند گرور گرور فیلم بسازند.
فکر می کنم از نوشتن درباره فیلم عروسک فرنگی دور شدم پس دوباره به فیلم بر می گردم.
فرهاد صبا با هر انگیزه ای که فیلم را ساخته است به نظر می رسد خام و نپخته به سمت داستانی رفته که تنها تصویر برایش مهم بوده است. یک فیلم زمانی که برای تماشاگر ساخته می شود باید با قدرت تمام برای انتخاب هر سکانس این قابلیت را داشته باشد که طرف مقابل این تصویر یک تماشاگر است. حتی این فیلم سیاست به تصویر در آوردن یک ملودرام را ندارد و تنها به بهانه های مختلف می خواهد تا انتها پیش برود. خسرو شکیبایی نقش اصلی فیلم را بر عهده دارد در صورتی که بازی های او برگرفته از نقش های گذشته اش می آید. بازیگری که معتقدم پیشنهاد 50 میلیونی و عروسک فرنگی دو کار اضافه در کارنامه اش است که اگر بخواهد در انتخاب فیلم های خود اینگونه پیش برود، کارنامه بازیگری و سابقه چندین و چندساله اش کمرنگ می شود. با این حساب این کارگردان است که همانند یک سکان کشتی باید حواس اش به بازیگر، انتخاب سکانس، دیالوگ و ... باشد. خواندن نریشن در طول فیلم و موسیقی نه چندان دلچسب تورج زاهدی _با آن ساز تار بی موقعی که صدای اش در می آمد_همه به جز داستان فیلم که هنوز هم نتوانستم یک تعریف مشخصی از آن پیدا کنم، لطمه های دیگری بود که بر فیلم وارد شده است. با این حال دلم برای سینما می سوزد. سینمایی که فیلمنامه اش یک روزه نوشته می شود، فیلمبردار و بازیگرانش، کارگردان می شوند و اغلب فیلم های خوب اش در توقیفی به سر می برد.
به قول تیتر معروف این چند ماه اخیر که هم برای سینما به کار می رود و هم برای سیاست و آشپزی و حوادث... اینبار: حال سینمای ما بد است!
September 28, 2006
عادت مي كنيم
تقريبا عادت كردم... مثل هميشه كه عادت به سراغم مي آيد اينبار هم ناخواسته به محيط كار، سردبير جديد و دوستان و چهره هاي تازه عادت كردم. عادت كردم كه تا شب در محيط كار بمانم و اصلا هم از وضعيت موجود غرنزنم. عادت كردم كه بگويم حالم خوب است و هيچ مشكلي ندارم، عادت كردم ازفضا و امكانات نداشته لذت ببرم و خيلي موارد ديگري كه از نداشتن و نبودن آن عادت به سراغم مي آيد. وقتي كتاب عادت مي كنيم زويا پيرزاد را خواندم احساس كردم چه عنوان جالبي براي يك كتاب. وقتي خواندمش فهميدم تمام شخصيت هاي كتاب به نوعي به محيط ، داشته ها و نداشته ها عادت كرده اند. احساس مي كنم عادت مي تونه به معني خو گرفتن هم باشه... اما برايم هيچ وقت معني دوست داشتن را پيدا نكرده است. شايد تنها بايد عادت كنيم تا همه چيز برايمان قابل تحمل تر باشد...
جنبش واژه زیست
پشت کاجستان برف
برف، یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
باد، آواز، مسافر و کمی میل به خواب
شاخ پیچک، و رسیدن و حیاط
من و دلتنگ و این شیشه خیس
می نویسم و فضا
می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند
زتدگی یعنی: یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته
«سهراب سپهری»
September 25, 2006
ماه بزرگ
شنیدم که می گن این ماه، ماه خوبی و ماه بزرگی...
نباید دروغ بگی، نباید دل بشکنی، نباید ناامید باشی، نباید غصه بخوری،
خدا این ماه فرشته ها را می فرسته تا آرزوهای ما را با خودشون ببرن...
شاید از الان باید به آرزوهامون فکر کنیم... شاید فرجی بشه. شاید...
September 23, 2006
خدا شاهده یک جوری شدم
کافه ستاره (سامان مقدم)
حس می کنم فیلم را خیلی دوست دارم و فضای سرد آن نه تنها توی ذوقم نمی زند بلکه خیلی از سکانس ها احساس یخ بودن وجودخود من را هم می گیرد. با اینکه فیلم پر از رنگ است، از چهارچوب پنجره رنگی بگیرید تا آتش و باران و رعد و برق و لباس های رنگی ملوک در اپیزود آخر اما باز هم فضای فیلم سرد و تاریک است. شاید دلیل دیگر سرد بودن فضا به موقعیت لوکیشن در محله های قدیم و صدای اذان نیمه صبح و... بر گردد. دلم نمی خواهد بگویم مردها در کافه ستاره هر کدام به نحوی از فیلم رانده شدند حتی ابی که به نوعی نقش مثبت این قصه بود اما این تقابل احساس زنانگی در مقابل وجود هر کدام از مردای قصه برایم کاملا قابل درک بود.
فکر می کنم سامان مقدم با ساختن فیلم کافه ستاره نشان داد که می تواند فیلم های بهتری در آینده بسازد. او کارگردان باهوشی است و این حس را می توان از چیدمان قصه با توجه به فضاسازی محیط فهمید. فیلم از ریتم و جریان نمی افتد و به نوعی تا انتها تماشاگر را با خود پیش می برد. انتخاب اپیزودها که از آخر به اول شروع می شود و استفاده از المان های خاص سینمای تجاری و به روز که تا حدودی سینمای کیمیایی و موتمن را درون خود جا می دهد به نوعی باعث شده تا کلیشه در کنار معصومیت رفتار آدم ها در هم ادقام شود و فیلم از جریان نیافتد.
انتخاب بازیگران از حامد بهداد تا افسانه بایگان به نظرم بد نبود. مخصوصا بازی رویا تیموریان در این فیلم و زندان زنان بدون شک او را تبدیل به یک بازیگر نقش دومی خوب در فیلم های اخیر کرده است که می توان تفاوت بازی او در این فیلم و فیلم های گذشته اش را کاملا دید. فکر کنید چهره سرد تیموریان _در این فیلم در نقش ملوک_ که حالا نقش یک عاشق پیشه را باید ایفا کنه. مثل همان سکانسی که بعد گرفتن فال حافظ با عشوه می گوید: خدا شاهده یک جوری شدم. خیلی شاعر خوبیه!
هانیه توسلی اینبار با چهره اش بازی می کند و افسانه بایگان ترکیبی از بازی های گذشته را برای نشان دادن بازی های امروزی به کار می برد.
تدوین شاهکار محمدرضا مویینی و موسیقی بی نظیر فیلم هر کدام تاثیر عمیقی در روند کلی فیلم دارند. دیالوگ های تک بعدی بازیگران در مقابل دوربین به نظرم بد نبود و برای ایجاد فضای فیلم لازم بوده، پیمان معادی فیلمنامه ای نوشته که درک و پذرفتن آن برای تماشاگر عام کمی دور از ذهن به نظر می رسد اما مقدم بیش از هر موضوعی فیلم را تا حدودی دلی ساخته است. کارگردانی که بعید نیست او هم فیلم به فیلم به دنبال تغییر و تحول در سینمای ایران باشد.
دید شخصی: از فیلم هایی که باعث شود تا همه درباره پایان آن انتقاد کنند، لذت می برم. کافه ستاره از جمله این فیلم ها است. راستی کافه ستاره ای که در جشنواره و سالن مطبوعات دیدم و در موردش اینجا نوشتم را هم بخونید... قبل از اکران و بعد از اکران.
September 22, 2006
فانوس
روزگاری در شهر دور دست ویرانی زندگی می کردیم، می گفت اسمش فانوس بود، فکر کنم قبل غروب های پاییزی بود که باید همه چی آغاز می شد. دل گیر بود اما جای گرمی بود. ته یک دنیا که سقفش فقط یک چراغ داشت. چراغی که بالای میز ما بود. گفته بود و گفتم، خندیده بود و منم با یک شال سفید باهاش رفتم تا ته خنده هاش، تا جایی که دیدم زیر نفس های تنش می لرزم. قرار بود براش کتاب بخونم هر نوشته ای که بتونم جذبش کنم. می خواستم براش اولین و آخرین کلمه ها و نوشته ها باشم.
یادمه براش خوندم: *«من یک صفحه کاغذ سفید نیست که امروز خطی بر آن بنویسی، فردا خطی بنویسی، و دیروز خطی نوشته باشی. نه! من از بی آغاز جهان آمده است تا امروز، تا اکنون و می رود سوی بی پایان. در این بحبوحه و در این غوغای خاموش درون، چه کسی توان داوری قاطع دارد؟ من از کجا می آید که چنین است در حس غبن و گلایه و خشم ونفرت و نیاز و فترت و تردید و بیگانگی و حیرت که بی اختیار، و خطاب به هیچ کس برزبانش می گذرد...»
تمام حرفم با او بود می دانستم که درگیر من درونی اش شده است. بهم خندید و گفت احساساتی کوچولوی من... اما یقین داشتم که اشتباه نکرده ام
او برایم خواند: *«در کنار یکدیگر بایستیم، اما نه تنگاتنگ، زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. همانگونه که تارهای ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.»
گفت و گفتم تا اینکه غروب های پاییزی با خریدن یک فال حافظ از یک پسربچه فالگیر و لبخند تنهاییش تمام شد. فانوسم ویران شد، پاییزم از راه رسید. یک شهر دیگر، یک شهر تازه، اسمش هنوز خاطره نشده...اسمش؟
پی نوشت: دو کتابی که همچنان برای چندمین بار می خوانمشان.
* نوشته ای از کتاب سلوک (محمود دولت آبادی)
* نوشته ای از کتاب پیامبر و دبوانه (جبران خلیل جبران)
September 20, 2006
بي مقدمه
آن پير خري كه مي كشد بار تا جانش هست مي كند كار
آسودگي وانگهي پذيرد كز زيستني چنين بميرد
«مولانا»
من دارم له مي شم و صدام ديگه در نمي ياد، بايد مقاومت كنم، بايد كار كنم،
بايد دوباره بلند شم، بايد لباس هاي خاكي شده ام را بتكانم. بايد مقابله كنم. يك تنه سخته زندگي را چرخوندن با همه مشكلات كه حتي درصدي هم از اون ها كم نشده... تو خونه كه هستم فكر كارم، بيرون كه هستم فكر پولم، تنها كه هستم فكر انرژي مثبتم... واي امان از اين بازي ها كه تمومي نداره. امان از اذيت ها... فرار از حرف ها و جواب پس دادن ها... ترم جديد بايد انگيزه براي درس خوندن باشه كه نيست، اصلا وقتي براي خودم نيست... كاش ساعت مچي دستم زمان بيشتري را براي يك روز نشون مي داد.
چند دقيقه فقط براي لذت يك خواب شيرين بدون كابوس لازم دارم...
September 17, 2006
باز هم طعم تلخ دروغ
چقدر دروغ... چقدر خالي بستن... هر كي ندونه من كه مي دونم چه خبره...
دوستام كه مي دونن چكار كرده... پدرم، برادرم، خواهرام ، مامانش، پدرش، فاميلش همه مي دونن چكار كرده... حتي اون خدا كه اون بالا نشسته... بالاخره زمان مي بره. مثل وقتي كه زمان برد تا همه چي فراموش شد... زمان برد تا خاطرات خوب از بين بره و جاي آن را پر از خاطرات بد و تلخ بگيره كه اون هم كم كم كمرنگ مي شه...
September 14, 2006
مشتري قديمي
راستي كجا مي شه آروم نشست گريست...
ديروز تحريريه ما روزآشفته اي را گذراند. يك تلفن باعث شد تا بعدازظهر هر اتفاقي را پيش بيني كنيم...
اما خورشيد طلوع مي كند تا غروب تمام شود و شب آغاز مي شود تا روز پايان يابد...
دلهره روزهاي آينده همچنان ادامه دارد. شايد دوره اي ديگر آغاز شده است. دوره اي كه حتي دلواپسي روزهاي نيامده هم تمامي ندارد....
دلم مي خواست از اتفاق هاي بهتري بنويسم . از كتاب هاي جديدي كه خريده ام و يا فيلم هايي كه يكي يكي در كشو ميزم قرار مي گيرد و آرشيو مي شود. ديروز ديدن آقاي فيلمي مان هم برايم عجيب بود توي اين شهر بزرگ و بي دروپيكر كسي به فكر من بود... خانم براتون فيلم مي يارم با تخفيف ويژه... نگران نباشين زندگي ديگه... فيلم هاي خوبم را براتون مي زارم كنار... آقا تخفيف بده به خانم مشتري قديمي... يك فيلم هم هديه از طرف ما.
كتابفروشي هميشگي ام كه روزهاي دلگيري تنهايي به آنجا پناه مي برم، قرار شده برايم ليست كتاب هايي كه در بازار نيست را تهيه كنه. بهتر از اين ديگه چي از دنيا مي خوام. كتاب و فيلم، كتاب و فيلم...گاهي هم نوشتن مثل ديشب كه فيلم ليلا را به خاطر بغضي كه گلويم را فشار مي داد، نتونستم تا انتها ببينم و چندبار قطع كردم. خدايا ممنون، ممنون.
September 11, 2006
تکرار مکررات اینبار برای روزنامه شرق/ شهریور 1385
«روزنامه شرق در طول 3 سال انتشار، همواره سعی کرده است در چهارچوب ضوابط و مقررات قانونی در عرصه اطلاع رسانی و انجام تکالیف مطبوعاتی به گونه ای عمل نماید تا هم نقشی در خور توجه و نیاز زمان را ایفا نماید و هم از چنین تریبونی اعتماد مردم و مخاطبان ویژه خود را نسبت به جمهوری اسلامی به صورت متقابل حفظ نماید...» این حرف های مهدی رحمانیان درباره «آینده شرق» بود که امروز دوشنبه درتاریخ 20 شهریور سال 85 در این روزنامه که آخرین شماره آن بعد از توقیفی منتشر شده بود بعد از سومین جشن سالگرد شرق باقی ماند.
البته زمزمه های توقیفی روزنامه شرق مدتی بود که از گوشه و کنار شنیده می شد اما به نظر شما جریان کاریکاتورهای اخیر در روزنامه ها کمی لوس و دستمالی نشده است؟ اتفاقات اخیر در روزنامه شرق با توجه به تغییر و تحولات در رابطه با مدیر مسئول شرق هم در این چند روز گذشته پیامدهای زیادی داشته است. با این حال دیگر فرقی نمی کند که چه کسی مدیر مسئول شرق خواهد بود وقتی که این روزنامه در توقیفی به سر می برد. آنچه بیش از هر موضوعی ذهن را مشغول می کند گروه و دوستانی بودند که در این روزنامه ثابت کار می کردند. حالا شاید چند ماه دیگر شاید هم چند روز دیگر باید منتظر بمانند تا همانطور که به وضعیت روزنامه ایران رسیدگی شد به این روزنامه هم بپردازند!
گویا شنیده شده بود که روزنامه ایران در تدارک جمع کردن نیروهای خود برای درآوردن روزنامه ای دیگر است... خبرهای ضد و نقیض همچنان از گوشه و کنار در حال تولید است. اما مهم این است که روزنامه شرق و در واقع مهمترین روزنامه ای که قابل خواندن بود و خوانندگان زیادی را جذب کرده بود هم توقیف شد.
پی نوشت: فکر می کنم جز اولین کسانی بودم که خبر را دریافت کردم اما به قدری سرم امروز شلوغ بود که نتوانستم اینجا بگذارم. همیشه خبر بد زودتر می رسد!
شرق هم توقیف شد تا شاید راه برای توقیف باقی مانده ها بازشود (فهیمه خضرحیدری)
شباهت هاي تحريريه و سالن ترحيم (بابک غفوری آذر)
... و نوبت شرق رسید! (آسیه امینی)
انگار که زمين برای خيلیها دارد میلرزد:(پرستو دوکوهکی)
خر تو خر (خورشید خانوم)
جماعت باهوش شرق چرا احتياط واجب نکردند؟(نیک آهنگ کوثر)
September 10, 2006
آینه
می گفت پ، پو، پا، پ، پو، پا...
لحظه ای نمی شد او را رها کرد و رفت پی خوشگذرانی. گفتی خوشگذرانی چه کلمه گم شده ای در میان روزهای نه چندان دلچسب گوشه های تنهایی...
این چنین زیستن از بودن در میان اطرافیان بهتر است، این چنین ساکت ماندن از حرف های نگفته و کارهای نکرده، از رفیق رکب خورده و از نزدیک رنج دیده، بازهم بهتر است...
می گفت پ، پو، پا، پ، پو، پا...
دلم می خواست او در یک چهاردیواری محسوس بماند و خط های کج و کوله را بر روی دیوار آنقدر بکشد که راهی سالم پیدا نشود... وقتی او را تنها گذاشتم حس کردم که در عالمی دیگر به دنبال خود می گردد. اما او دور یک دایره می چرخید و می رقصید و می خواند پ، پو، پا، پ، پو، پا...
انارهای دون شده را در ظرفی کنارش قرار دادم. می گفت. هزار هزار تکه تنهایی من در دل این دانه های قرمز انار هم جا نمی گیرد اما انار می خورم تا خونم تصفیه شود تا خونم تازه شود...
می گفت پ، پو، پا، پ، پو، پا...
خواستم آرامش را برایش فراهم کنم. اما جلو من را گرفت، می گفت خوبم اما من در آینه دیده بودم که از پا خواهد افتاد، من در آینه تو را هم دیدم که زندگی را از او گرفته بودی... آینه من تار شد آینه من با تو رفت، خواستم دوباره تو را از آینه در آب ببینم اما تو پریده بودی و صدایت شنیده می شد که می گفتی،
پ، پو، پا...پ،پو،پا...
September 08, 2006
یک روز با آئین آرامش و آسایش
همچنان در تهران. تنها یک روز دیگر باقی مانده است… کارهای نیمه تمام و قول هایی که هیچ کدام از آنها انجام نشده است. حتی کمبود خواب هایم ادامه دارد… کاش ذهن هم تعطیل بود. مثلا یک روز را روز دور ریختن فکر و خیال می نامیدند و هیچ کس در آن روز خاص به هیچ چیز فکر نمی کرد.
و یا یک روز با آئین آرامش و آسایش… فکر می کنم در این مورد هم حتما باید بهانه ای داشته باشیم تا آن را دربست قبول کنیم.
September 06, 2006
آرامش تحریریه با نگاه های عجیب!
امروز با سختی بدی شروع شد. اما خدارا شکر حکم هم صادر شد. با اینکه با دیدن آن بدون آنکه بخواهم اشک هایم ریخت و در خیابان بر آن کنترلی نداشتم و تنها بودم اما احساس کردم داور و یا قاضی این ماجرا، دوستان و حتی نگهبان دم در کنارم هستند و لیوان آبی به دستم می دهند. اولین بار بود که حس کردم چقدر سخته که بلافاصله بروم دفتر تحریریه و بخواهم ظاهر ماجرا را طبیعی جلوه دهم. اما تصورم اشتباه بود. امروز دفتر تحریریه بیش از هر جای دیگری به من آرامش داد و اتفاقات صبح کاملا از ذهنم پاک شد. دوست من وسردبیرعزیزممنون برای همه چی...
آنقدر روحیه گرفتم که بعد از کارم، به دو مغازه کتابفروشی و فیلم سر زدم و دو کتاب و یک فیلم خریدم. دی وی دی مسافران و دیدن آن همچنان یکی از دغدغه های قدیمی بود که حالا هر وقت بخواهم به سراغ فیلم هایم می روم و آن را با کیفیت خوب می بینم... مخصوصا سکانس جاده و موسیقی که تم آن از ذهنم پاک نمی شود.
پی نوشت: راستی اگر مطلبی از شما در مجله ای دیگر چاپ شود بدون آنکه نامی از شما در آن دیده شود، چه لقبی به آن می دهید؟
فرهنگ، ادبیات و شهامت... این ها از زبان کیست؟ کسی که خود به آن اهمیت نمی دهد چگونه می تواند به دیگران اعتراض کند؟ البته باز هم بگویم که اگر بخواهم دایره واژگان را از کتاب فرهنگ بیرون بکشم، من کلمات قشنگ تری می توانم پیدا کنم. انقدر مبهم نویسی در وبلاگ نوشتن مد شده است که طرف هر چه دلش می خواهد بگوید و بعد هم از همه خواهش کند که کسی به خودش نگیرد من منظورم شخص دیگری بود! این نه برای اولین بار بلکه در این چندماه اخیر بارها و بارها یا آن برخورد کردم. البته به قول دوستی که امروز بعد از مدت ها دیدمش، آن هم طبیعی است به هر حال وبلاگ «تریبونی شخصی برای اظهار نظر است» من با این جمله مشکلی ندارم اما اگر حد و مرز در آن گم شود و یک نویسنده قدیمی وبلاگ نویس بلد نباشد در آن فضا درست بنویسد، دیگر چه انتظاری باید داشت! کمی هوشمندانه برخورد کردن با نوشتن آنچه که در ذهن و فکر ما میگذرد خیلی از سوءتفاهم ها را نیز از بین می برد که فکر نمی کنم بد باشد. پس تریبون شخصی هم حرمت می خواهد. من نه قصد توهین داشتم و نه قصد دیگری، این چند سطر را نوشتم تا بگویم اگر قرار بود دلخور شوم مدت ها قبل باید این ها را می نوشتم. حالا هم دیگر مهم نیست. اینجا تنها جایی ست که وقتی خسته از کار بر می گردم به آن پناه می آورم. پس سعی می کنم دوباره در آن با دیدی دیگر بنویسم.
September 05, 2006
بی راهه
حالم از این بچه بازی ها بهم می خورد... راستی یادم نبود که امروز سه شنبه است و آخرین فرصت برای معرفی!
واقعا همین را می خواهی... خوشی کوچکم را هم می خواهی از من بگیری؟... تو جز کینه و نفرت پوچ هیچ نقطه اوجی درونت پیدا نیست... فردا باز هم شاکی می شوی که من کاری نکرده ام... در نگاه دوستان و رفقا خودت را توجیه می کنی تا مبادا کارهای بدت دیده شود.
به تو هم می شود گفت انسان؟
چقدر دلم هوای گریه دارد. دوباره باید آن را ببلعم. بدون هیچ صدایی. خسته بودن از یک روز کاری در تنم مانده است. نه از بیرون، نه از ترافیک و نه از کار و از دنیای امروزی. دلم می خواهد بی پروا بنویسم. مثل آن موقع هایی که انگشتانم بر روی کیبورد برای نوشتن مدام می رفت و می آمد گاهی در این رفت و آمدها مجبور بودم از کلید دیلیت هم استفاده کنم تا حواسم باشد که جلوی عواطف و احساسم را بتوانم بگیرم. یادمه چند روز پیش با دوستی درباره اینجا صحبت می کردم که او انتقاد به جایی از وبلاگم کرد و من هم پذیرفتم اما دوست من، حقیقت باید طبق حرف های خود شما روزی دیده شود. من از آن روز نه برای آبروی خودم بلکه برای آبروی آنها می ترسم. یادمه برایت گفتم که می خواهم چگونه آن حقیقت ها را از پنهان بودن در بیاروم. اما هنوز مدتی دیگر مانده است. این حرف ها را چندماه قبل هم در یکی از پست های اینجا گذاشتم. باز هم می گویم زمان مشخص نمی کند اما وضعیت من بیشتر از گذشته برایم روشن است...
فراموش کرده ام که در این غروب پیاده رو دوباره برای قدم های من هم جا دارد
در آن دور دست که تو و من گم شده ایم،
حقیقت به روشنایی چراغی از دور در انتظار ما نشسته است.
وسپیده دم زمانی ست که یا تو قربانی شده ای و یا من در قربانگاه بی عدالت محکوم شده ام.
و در نگاهت شکستی موج می زند که برای پنهان کردن آن راهی جز سکوت نمی ماند.
فراموش کرده ام که پیاده رو هیچ وقت به بن بست نمی رسد...
September 04, 2006
دزدی در روز روشن...
این هم از همشهری جوان... فکرش را بکنید مثلا یکی از پر تیراژترین مجله های اخیر بر روی دکه های روزنامه فروشی. بالاخره این ها هم گاف دادند. توضیحات بیشتر را از نوشته های اخیر رضا شکراللهی عزیز در این باره بخوانید.
«همشهری جوان» هم دزدی میکند! شرمتان باد. (توضیح نویسنده اصلی «حسین جاوید» در این باره...)
شهری که دوست می داشتم.
تقریبا نیمه شمالی شهر زیر پایم بود و ساختمان بلند شیشه ای آبی رنگ باعث می شد تا نیمی از نگاه من به شهر را این ساختمان بپوشاند. یک لحظه فکر کردم می شود چشمم را لنز دوربین کنم و با یک چرخش نگاه، از ساختمان های نیمه ساخته تا بزرگراه و آسمان تقریبا بدون دود، تصور کرد که این همان شهر شلوغ و ناآرام است که در آن بعضی موقع ها می شود سکوت را هم پیدا کرد!
وقتی وارد کتابخانه ملی و ساختمان عظیم آن شدم بیشتر از قبل فضای آرام و دنیای کتاب من را به اشتیاق آورد اما نمی دانستم که از کدام قفسه باید آغاز کنم. البته با زمان کمی که برای انجام دادن کار دیگری در پیش داشتم. به چند قفسه کتاب و مجله بسنده کردم. فضای این کتابخانه آنقدر تمیز و مدرن است که وقتی نگاهم به کفش های خاک خورده خودم بر روی موکت های نارنجی رنگ افتاد سعی کردم تا پاهایم را پنهان کنم. چقدر همه چیز مرتب و منظم چیده شده بود. حتی نگاه هایی که اینبار از پشت هر میز و صندلی مثل همیشه تو را آزار نمی داد و تنها سکوت آنجا بود که دلم نمی خواست از کتابخانه بیرون بیایم. برای یک بار هم که شده به کتابخانه ملی سری بزنید تا از سکوت و فوران کتاب در آنجا لذت ببرید! احساس می کنم در این شهری که پر از درگیری و سر و صدا و رفت و آمد و هزاران هزار اتفاق های دیگر است می شود برای مدت کوتاهی آن را دوست هم داشت اما فقط مدت کوتاهی…
September 03, 2006
...
تا حالا شده از شدت خستگی هم خوابتون بیاد و هم نتونید بخوابید...
این روزها با چشم های پف کرده کار می کنم!
بهتره از اتفاق های ناگواری هم که در این چند روز افتاده ننویسم. از سقوط هواپیمایی که با همان شماره پرواز هفته گذشته من مشهد رفته بودم تا دلنگرانی های اخیر برای بعضی دوستانم که در معرض خطر قرار دارند! (توضیح اش مفصل است که به موقع خواهم نوشت.)
***
سینما را با کدام مجله می توان خواند؟
خب خدا را شکر که امیر قادری منتقد سینما هم به جمع فیلم سازان سینما پیوست البته از نوع فیلم مستند، آن هم برای کارگردانی چون مسعود کیمیایی. که قبلا نقد ها و اظهار نظرهای قادری را در مورد کیمیایی شنیده اید؟ بدون شک فیلم قادری فیلمی می شود که به اندازه تایم فیلم پر از حرف خواهد بود.
شماره 350 مجله فیلم هم به همت آقایان مهرابی، گلمکانی، و یاری منتشر شد. از ما کسی پیر نمی شود تیتر جوابیه جعفر پناهی به احمد طالبی نژاد است که اگر جریان مشاجره آن دو را شنیده اید این جواب پناهی را نیز بخوانید...
کاش دلیل این همه گفتگو ابراهیم حاتمی کیا با مجلات دیگر را می دانستم! البته مجله نسیم که هیچی؛ اما هنوز گفتگو او در مجله فیلم را نخوانده ام ولی به موقع مقایسه ای بین گفتگوهای اخیر او با چند سال پیش می نویسم. علیرضا محمودی روزنامه نگار محترم هم که دست از نقد فیلم های عامه پسند (خیلی دیگه عامه پسند) برنمی دارد و آنها را یک در میان در مجله فیلم به در و دیوار می کوباند.
امروز هم با دیدن چندین مجله رنگی و حال بهم زن سینمایی، بیشتر از قبل خدا را شکر کردم که مجله فیلم همچنان منتشر می شود.
September 01, 2006
تجربه ای دیگر...
دیشب به لطف دوستان دو جشن دعوت بودم، اما ترجیح دادم در خانه بمانم و با دوستان دیگر فیلم ببینم. حس می کنم در مکان هایی که آزارم می دهد لزومی ندارد که باشم! حالا می فهمم که چرا خیلی از آدم بزرگ های سینما و مطبوعات در این مجالس شرکت نمی کنند. تجربه کاملا درونی است که هنوز خیلی مانده تا خیلی ها به آن برسند. خدا را شکر برای گزارشم لیست کسانی هم که جایزه گرفتن، امروز صبح در میل باگسم بود.
این جشن ها هم تقریبا بدون حاشیه هستند و می شود برای شان حاشیه تراشید. یادمه یک بنده خدایی می گفت «خبرنگار اونکه بدون حضور در این مکان ها، با حاشیه پردازی بتواند گزارش بنویسد!»
***
راستی یک پیشنهاد دیگر، اگر تکرار برنامه صندلی داغ که مهمان دیشب آن صفار هرندی بود دوباره پخش شود، سوژه مناسبی برای پرورش یک اتفاق است...