جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« September 2006 | Main | November 2006 »

October 30, 2006

چه کسی امیر را کشت؟ (2)

دیروز فارغ از همه کارها و مسائل با دوستی رفتیم و نشستیم و فیلم چه کسی امیر را کشت؟ را در سینما آفریقا با اون پرده و صدای بد دیدیم. واقعا من نمی دونم چرا این کارگردان های محترم سینما هیچ اعتراضی نمی کنند،برای کیفیت صدا و تصویر بد سینماهایی که فیلم شان را نمایش می دهند.
بابا امیر پر...
فیلم متفاوت است، فیلم پر از دیالوگ های خنده داری ست که اگر تماشاگر عام سینما کمی به خود فشار بیاورد می تواند از همه دیالوگ های شخصیت اکبر (خسرو شکیبایی) در سالن سینما بخندد. فیلم ساده است اگر بحث در باب کشته شدن امیر تا انتها تماشاگر را با خود همراه داشته باشد. فیلم در عین همه ایرادهایش دوست داشتنی و قابل درک است (البته برای من). وقتی قرار باشد درباره یک فیلم بنویسم از همان ابتدا در ذهنم فیلمنامه را تجزیه و تحلیل می کنم، بعد بازیگران، بعد عوامل پشت صحنه، بعد نوع کاراکترها، بعد موسیقی، بعد تدوین و مهمتر از همه کارگردانی.
روایت بهم ریخته چند شخصیت که داستان فیلم را می سازد و ویژگی شاخص آن نفرت از یک آدم است که تا سکانس ما قبل فینال فیلم همه خوب از آب در آمده است. امیر کشته شده و بازی همه در مقابل دوربینی که نمی دانیم شاهد آن تماشاگر است یا راوی، ادامه پیدا می کند. این که نشانه های فیلم باید قاتل امیر را مشخص کند هرگز به چشم نمی خورد، در واقع قاتل همه هستند و اعتراف به قتل این پازل را درست می کند. از آدم شکست خورده عشق تا عشق فانی، نسل قدیم و نسل جدید و فرهنگ های مختلف، فیلمنامه خیالی چه کسی امیر را کشت را به تصویر در می آورد. به طور کلی داستان آدم های مختلف را بهم پیوند می دهد در این بین امیر وصله نا چسب این پیوند است. از همان ابتدای فیلم در این فکر بودم که خدا کند امیر در سکانس پایانی دیده نشود و تنها نریشن او بر روی همان کویر و یا ساحلی که در فیلمنامه نخست بود، شنیده شود. اما این اتفاق نیافتاد در عوض امیری که باید دیده نمی شد با بازی در سکانس پایانی تمام حس بوجود آمده را از تماشاگری که امیر را نمی شناخت و ندیده بود از بین برد. خط داستانی فیلم به تندی پیش می رود اما درست در زمانی که باید تماشاگر را به همراه داشته باشد، فیلم از ریتم می افتد و تماشاگر را خسته و کسل می کند. شاید به همین دلیل است که دوباره فیلم در ده دقیقه پایانی می خواهد اوج بگیرد اما تماشاگر با آن همراه نمی شود و آن را پس می زند. البته در آوردن فیلمی که بازیگران آن مقابل دوربین بنشینند و یک ساعت و ربع حرف بزنند مشکل به نظر می رسد. اگر به خاطر بیاورید گاوخونی به کارگردانی بهروز افخمی هم این مشکل را برای تماشاگر بوجود آورد. در کنار همه این حرف ها تدوین خوب نازنین مفخم تا حدودی بار سنگین این مشکلات را به دوش کشید. البته فکر می کنم جایگاه موسیقی هنوز در خیلی از فیلم های ایرانی مشخص نیست. موسیقی پر حجم بتدای فیلم این امر را بیشتر نمایان می کند. فیلمبرداری خوب مهرداد فخیمی فیلمبردار پیشکسوت سینما هم عالی بود. در هر صورت چه کسی امیر را کشت حاصل تلاش کارگردان و نویسنده اش برای ساختن یک فیلم متفاوت است که به نظرم آن فیلم را به سمت سینمای خاص به جریان می اندازد.

*اگر فیلم را دیده اید درباره آن نظرتان را بنویسید.




October 26, 2006

قرار است در سینمای ایران اتفاقی بیافتد!

قرار است این اتفاق به نوعی فیلم چه کسی امیر راکشت به کارگردانی مهدی کرم پور باشد، همان فیلمی که پارسال در همین روزها که نه قبل تر از آن صبح تا شب به فکر هر کدام از شخصیت های این فیلم بودیم تا در ذهن ساخته و پرداخته شوند. قبل از این که دیالوگی را برای زیبا (نیکی کریمی) و یا مرجان (مهناز افشار)، اسمی که از روی یکی از شخصیت های فیلمنامه خودمان برداشته بودیم) انتخاب کنیم، انقدردر مکان های خصوصی و حرف های روزمره زندگی تکرار می کردیم تا به دیالوگ مورد پسند می رسیدیم. در یکی از آن روزها که فیلمبرداری فیلم ادامه داشت چندباری گذرم به پشت صحنه فیلم هم افتاد. یادمه خسرو شکیبایی قرار بود مقابل دوربین، دیالوگ تقریبا طولانی و پر از تیکه ای را بازی کند، شریفی نیا هم آمده بود تا بازی شکیبایی را از نزدیک ببیند. حس کردم نقش اکبر ممکن است شکیبایی این فیلم نباشد، ممکن است خسرو شکیبایی هم اکبر این نقش نباشد... یادمه غر هم زدم که انتخاب شکیبایی خوب نیست... اما فیلم با همان شکیبایی جا نیافتاده ساخته شد؛ البته این را هم بگویم که انتخاب همه بازیگرهای فیلم کار مشکلی بود و مهدی کرم پور کارگردان این فیلم همه سعی اش را می کرد تا با وسواس بیشتری بازیگران هر نقش را انتخاب کند. خب حق هم با او بود چون کلیت فیلم بر مبنای دیالوگ هر کدام از بازیگران می گذشت و همین باعث شد تا انتخاب هر بازیگر سخت تر باشد. اما به نظرم چه کسی امیر را کشت؟ فیلمی است که با آن می شود تا حدودی در سینما، جایگاه کرم پور را هم تشخیص داد. کارگردانی که اولین فیلم بلند او جایی دیگر نام داشت و پر از حرف بود اما امکان بیان کردن اش را بدست نیاورد و در اکرانی نه چندان موفق ناپدید شد. حالاهم تماشاگر است که تکلیف خود را مشخص می کند که یا سینمای کرم پور را دوست دارد و یا از فیلم های او زده می شود. که البته به قولی «یک ترکیب بازیگری کم نظیر» چه کسی امیر را کشت؟ تماشاگر پسند است. اما من فکر می کنم سینمای کرم پور سینمای خاصی است که اگر قرار باشد دلی ساخته شود اتفاق های بهتر از این هم در سینما و فیلم های او خواهد افتاد. کارگردانی که تا کنون تجربه فیلم های مستند و کلیپ های جشنواره ایی او بیانگر حرفه اش کارگردانی در چند سال اخیر بوده است. اما با این وجود این سینمای بهرام بیضایی است که باعث شد تا کارگردان های زیادی به جمع سینما اضافه شوند.
چه کسی امیر را کشت؟ همان فیلمنامه خام و خاک خورده ای که این روزها در اکران به سر می برد و گوشه ای از اتاق کارم کنار فیلمنامه های دیگر دیده می شود. چقدر دیدن یک فیلم پرداخته شده در ذهن با تصویرهای واقعی لذت بخش است.




October 22, 2006

من تو

ديشب بيش از يك ساعت و نيم ايستادم روي بالكن تا بارون خيس خيسم كنه. كوچه خالي بود، گاهي از ميان شاخه هاي بلند سايه اي از تو پيدا بود. مي دانستم كه بارون رو دوست داري اما دلم نمي خواست دوباره احساساتي بشم و مثل احمق ها گريه كنم. اول مطمئن بودم كه تويي اما لحظه اي خودم را ديدم. ترسيدم!
باز هم زل زدم به خيابون به شاخه هايي كه آروم و قرار نداشتند ولي هيچ كس نبود... ديشب يك آتيش بازي كودكانه راه انداختم. كاغذهاي قديمي و زرد را ريختم توي سينگ ظرفشويي تا با يك شعله كم گرم بشم. آخه من هميشه سردمه...
صبح اصلا رنگ ديشب رو نداشت. غزلهاي نيمه تمام اطراف تخت پراكنده بودند، همان كاغذهاي سياهي كه ديشب در نگاهم آنها را سوزاندم. همان نگاه هاي سردي كه در كوچه جا گذاشتم. همان تويي كه من بودم و نمي دانستم در پي شاخه ها چه مي كنم؟




October 21, 2006

ماندن يا رفتن...

اين روزها مسافرهاي زيادي هستند كه من بدرقه راه آنها هستم. اين منم كه اين روزها بدرقه روزنامه ها و نامه هاي مختلف هستم. دلم مي خواهد به علاقه ام فكر كنم. به روزنامه اي كه بايد مطلب بنويسم و از نگاه آدم هاي نه چندان آشنا مي ترسم. اما هر روز اين تصور را در ذهنم مي كنم كه اي كاش من جاي ستون هاي سياه عاشقانه مي نوشتم. مثل همان روزهايي كه از بودن و نوشتن هراسي نداشتم. چرا بايد ميان علاقه ام گم شوم.
چرا بايد از يك روزنامه خوب كه دغدغه همه عمرم بوده، دور بمانم. چرا؟ بازهم تحمل مي كنم. باز هم با تمام وجودم افتخار مي كنم كه در مقابل سختي ها مقاوم هستم. اين جا، اين نوشتن ها را به تو مي بخشم. دور مي شوم تا باز هم ببازم. تو همين را مي خواهي نه؟
تبريك مي گويم نه به روزنامه بلكه به سينما كه جايگاه خود را در ميان مطبوعات پيدا كرده است.




October 17, 2006

...

شب هاي قدر هم به پايان رسيد، اما امان از اين گله ها و دعواهاي وبلاگي...
ديشب كلي درباره اتفاقات اخير و موقعيت مطبوعات و در اومدن روزنامه هاي جديد با دوستي تا نزديك سحر صحبت كرديم. در آوردن مجله هم بد فكري نيست رفيق!




October 14, 2006

یادته؟ اما من یادمه!

تب کرده ام به زور پای کامپیوتر نشسته ام تا مریضی از پا نیاندازتم. سرگردان درایوهای کامپیوتر راباز می کنم. گاه جملاتی می خوانم و گاه از بعضی فایل ها می گذرم. اما وقتی مطالب او را می خوانم متوجه می شوم که حالا چقدر پراکنده اند. چقدر بهم ریخته و عاصی اند. مثل همان دوره که من حتی بویی از هیچ اتفاقی نبرده بودم. حس می کنم با گذشت این ماه ها چقدر در حق من از گذشته ظلم شده است. از روزها و شب هایی که تنها به انتظار می نشستم و بدون آنکه می خواستم این بازی را ادامه می دادم. بدون اینکه بدانم در چه میدان بازی گرفتار شده ام. شاید برای همین است که برگشتن و دوباره زندگی را از سر گرفتن با خیالی مثل او محال است.
«مي‌خنديم. شايد قهقهه. يكي شعر مي‌خواند و بقيه، سرشان را به چيزي گرم مي‌كنند. با اولين جمله‌ي بي‌هوا، سيل خاطره است كه سرازير مي‌شود. خيلي نگذشته. شش ماه هم نشده اما انگار شش‌سال پيرتر شده‌ايم. هيچكس، آن شور و شوق را باور ندارد. يكي، از ميدان‌هايي مي‌گويد كه قرق كرده بوديم، ديگري از شعارها. يكي از اين‌كه هرآن‌چه اتفاق افتاده، واقعي بوده و ديگري، از اين‌كه نمي‌شود شكست را واقعي تصور كرد. خودمان هم مي‌دانيم با مرور خاطره چيزي درست نمي‌شود اما باز هم مي‌گوييم و مي‌خوانيم و باور مي‌كنيم شب را و روز را...»
دقیقا در دوره ای که من فکر تغییر و تحول برای آینده بودم و او فکر رهایی اما کجا معلوم نبود و نیست...به قول او «لبخندهاي تلخ، جاي خاطره‌هاي عصبي را مي‌گيرد.»
یادمه نوشته بود که «ابتذال، پاسخ مطلق لحظه‌هاست». همه می دانیم که در کدام مسیر قدم برمی داریم. چرا از خودمان فرار کنیم. همه می دانیم کجا اشتباه کرده ایم، همه می دانیم کجا دل شسکته ایم همه می دانیم کجا زندگی را نابود کرده ایم... هر چه هست و هر چه پیش می آید دست پخت تک تک کارهایی است که تا الان انجام داده ایم. پس جایی برای گله نمی ماند. بقیه اتفاقات بد را هم باید بدست او بسپاریم. یادمه، یادته، هر گز فراموش نمی شود حتی اگر تو بخواهی... و شاید یک نکته دیگر نوشتن را به هر سبکی که دوست داشته باشی می توانی تجربه کنی.




October 13, 2006

یک پیام...

دیروز نتونستم برم دفتر مجله، یک مشکل بانکی کل روزم را بهم ریخت... اصلا اون آدم کیه که نگران منه، اصلا من نمی شناسمش و نمی دونم شماره موبایل و تلفنم را کی بهش داده، از این گنگستربازی ها خسته شدم. بهش می گم من شما رو نمی شناسم، به من می گه شماره شما رو یک خانم بهم داده... خلاصه این اتفاق ها که برام می افته نمی دونم چرا پیش می یاد. دلم می خواد به اون کسی که اینجا را می خونه بگم، تو رو اون کسی که دوست داری دست از سر من بردار، حداقل اذیت نکن، حرف داری بگو من گوش می کنم. اما کاری نکن که من از زندگیم بیافتم.

کابوس
بالاخره سرما خوردم و بدنم مقاومتش را در برابر مریضی از دست داد. دیشب فکر کنم تا صبح ناله می کردم و کابوس های عجیب می دیدم. فکر می کردم در خونمون باز شده یکی اومده تو... بگذریم الان هم کلی مطلب باید بنویسم و کار دارم که قول دادم تا شب بنویسم و برای دوستی میل کنم.

من و خیال و واقعیت
این هفته مرز بین خیال واقعیت را تا یک حدودی پیدا کردم. دیدن تئاتر ماه در آب به کارگردانی محمد یعقوبی اون هم در یک شب طوفانی که من راحت در سالن نمایش نشسته بودم، برایم خیلی لذت بخش بود. فکرش را می کردم، نمایش همان روزمرگی بود که هر کدام از ما به نوعی درگیرش بودیم. به نوعی زندگی من، به نوعی زندگی تو و زندگی خیلی از ما که آسیب های احساسی بدی را خورده بود.شخصیت های آی سودا، آلما و باران که هر کدام از ما بودیم. و از همه مهمتر اینکه حرف های درونی ما گاهی آنقدر مهم به نظر می رسد که حرف های بیرونی را نمی شنویم... تقابل سنت و مدرنیسم و یا پذیرفتن هر اتفاقی در زندگی، کاملا در این نمایش قابل باور بود. غیر از این نمایش دیدن دوباره فیلم سایه خیال بود که مرز بین من و خیال و واقعیت را پررنگ کرد. فیلم سایه خیال را دوست دارم. فیلمی که فکر می کنم اصلا تاریخ مصرف ندارد و اگر برای چندمین بار هم از تلویزیون پخش شود، دوباره با تمام وجودم فیلم را می بینم. به قول نیما حسنی نسب دیدن بعضی از فیلم ها مثل فیلم هامون هم هیچ وقت خسته کننده و کسل آور که نیست بماند وقتی هم که به تماشای فیلم می نشینیم انگار برای اولین بار است که آن را می بینیم و کل حواسمون پیش شخصیت های دوست داشتنی فیلم، حمید هامون، علی عابدینی و مهشید است... بگذریم؛ سایه خیال به نظر من متعلق به مرحوم حسین پناهی ست. شخصیت خیالی غلومی رو همه ما داریم تنها باید به آن توجه کنیم... شایدم خیلی از ما هم او را با یک فوت از زندگی مان دور کرده ایم. با این حال شعری که در تیتراژ آخر فیلم هم خوانده می شود از همان خیال می آید...

خوشا بحال لک لک ها که عشقشون قاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که مرگشون گاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که خوابشون واو نداره
خوشا بحال لک لک ها که لک لک ان که لک لک ان




October 10, 2006

...

غمت نباشه جوون. زندگي فراز و نشيب زياد داره. مهم اينه كه نااهل نشي و گير نااهل نيفتي...
/پيرمرد «بهزاد فراهاني» فيلمنامه هفت پرده نوشته شده توسط فرزاد موتمن




October 09, 2006

در خیابان های سرد شب

انتهای یک خیابان خلوت و تاریک، حس ناامنی و تنهایی که وجودم را انباشه است، اما حس می کنم میان رها کردن و تنها ماندن در این موقعیت نامطمئن و همراهی چند دقیقه ای با درون، لذت بخش است...
همراه می شود، همراه می شویم، ناگفته به سخن می نشینم.
اما باز هم تنها به خانه برمی گردم.
چندبار کتاب هایم را زیرو رو کنم، چند بار به دنبال قیافه ای آشنا در پیاده روهای تاریک و شلوغ نگاه کنم، چندبار اول کتاب های هدیه شده را بخوانم، چندبار گوشه گوشه اذیت های تو را از خاطرم پنهان کنم،چندبار به شعری که امروز برایم خواندی که خواهد افتاد و بر زمین نشست گوش بسپارم. به نظر شما هر عاشقی درگیر است؟ هر آدم درگیری عاشق است؟ آیا حرف ها مثل آدم ها هستن؟
تبسم کوتاه، شرم از نگاه، لحظه ای سکوت، چه بر سر گذشته ما آمده است... چه بر سر تو آمده است؟ عجیب ترین نکته این است که تو و من به دنبال خوشبختی هستیم. فکر می کنی به زحمتش بی ارزد. فکر می کنی وقتی بدستش آوردی بازهم برایت تازگی دارد؟ نمی دانم...
...
«آن ها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را بر می افروختند
خاک را متبرک می کردند
راه درازی انگار طی شده است
این قصه کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.»




October 07, 2006

چه روزنامه اي بايد خواند؟

حس مي كنم خواندن يك مطلب در روزنامه خوب كمتر پيدا شود. دلم مي خواهد طبق عادت هر روز باز هم بروم دكه روزنامه فروشي و يك روزنامه صبح بردارم. حتي يك نگاه گذري به خبرها و صفحات، تا حدودي با خبر شدن از اتفاقات نه چندان داغ روزمرگي حالم را خوب مي كند. اما دريغ از يك روزنامه...دريغ از يك خبر توپ.

راستي اين شماره ماهنامه صنعت گردشگري را دوست دارم. چون دو تا صفحه سينمايي خيلي خوب داره كه به نظرم بد نشده، فكر كنم اواخر مهرماه روي كيوسك باشه البته اگر مشكلي پيش نياد. اين سومين شماره از ماهنامه است كه يك جورايي دارم بهش عادت مي كنم.

دلم مي خواهد يك تئاتر خوب ببينم. ماه در آب به كارگرداني محمد يعقوبي تئاتر بدي به نظر نمي رسد. دلم مي خواد ببينم. فكر كنم با حال و هواي اين روزهاي من همخواني دارد ولي اميدوارم من هم بتونم باهاش ارتباط برقرار كنم. طوري كه عذابم نده...

ديروز كلي كار خونه داشتم و با يك دوست خوب هم كارهاي خونه را انجام داديم و هم موسيقي گوش كرديم و هم كلي راجع به آلبوم رضا يزداني و حضورش به عنوان يك خواننده محبوب فيلم هاي كيميايي صحبت و بحث كرديم. خلاصه از يزداني بگيريد تا فيلم جديد مهدي كرم پور (چه كسي امير را كشت؟) و فضاي واژگون پارسال تا امسال چه براي فيلمنامه هاي خاك خورده و مانده در قفسه كتابخانه ها، و چه براي اكران فيلم هاي نه چندان ارزشي كه يكي يكي بر پرده سينما مي آيند و الكي سر و صدا مي كنند، به يك نكته كاملا جدي رسيديم كه سينماي ايران در نهايت همين است شايد در سال چند استثنا در رابطه با فيلم هاي خوب وجود داشته باشد كه آن هم محدود است...




October 06, 2006

پراکنده این روزها

فید سبز
با یک رفیق قدیمی امروز تا شب را گذراندم. دوستی که با او ناخواسته وارد یک عمارت قدیمی در میدان خراسان شدیم. جایی که نام مسجد را به خود گرفته بود اما بنا به دلایلی تبدیل به حوزه بسیج مقاوت شده بود. دوگانگی میان جمعیتی که به آنجا می آمدند موج می زد. تو حتی نمی توانستی درباره مکانی که قبلا مسجد بوده و مغازه داران قدیمی هم آن را تایید می کردند به اثبات برسانی یعنی جرات سخن گفتن درباره این قضیه را نداشتی. چون آن شخصی که آنجا دفن شده بود بعد از مرگش متهم به عقاید سیاسی شده است. فکر کنید شخصی که فوت کرده بعد از مرگش هم متهم می شود... اما آنچه پیدا بود هویت تاریخی ست که در پشت ابهامات این قضیه باقی مانده است. هویتی که واقعیت این امر را ثابت می کند. (مسجد شیخ لطف الله اصفهان در فیلم پری مدام جلوی چشم می آید! مسجد آبی رنگی که تو به گل دسته هایش نگاه می کنی و بدون اینکه بخواهی ذکر می گویی، و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین...)
فید سیاه
یک مدتی که حالم خرابه، نمی دونم چه مرگمه، حس می کنم دوباره باید برم، اینبار بدون هیچ دلهره ای که کسی نگران منه، دلم می خواد که برم، مثل همیشه بندر لنگه، شاید بپرسید چرا بندرلنگه شاید به این دلیل که فکر می کنم جایی دورافتاده ایست که مدت ها در ذهنم چرخ می خورد. از آدم های گنده دماغ دلم گرفته، از آدم هایی که منم منم می کنند دلم گرفته، از آدم های بدبین و مستبد، از آدم های ننرباز، دلم می خواد بزنم و همه چی رو داغون کنم. برم تا ته یک اتفاق. اصلا تو چته صبا؟ این سئوالی که نمی تونم بهش جواب بدم...
فید قرمز
کاغذهایی که نمودار زندگی دو آدم بر آن کشیده شده بود، گاهی بالا و گاهی پایین، آنقدر پایین که صفحه کاغذ تموم می شد، گفت عکس ها را پاره کن، اما در هر عکس تو چهره اش عشق موج می زد... شاید آنها تصویرهای خیالی بود که من در ذهنم پرورش داده بودم. شایدم واقعیت بود...
فید سفید
درختان پوشیده از برف، آسمان سفید از ابر، به سبک و سیاق شیخ های روشنفکر که می گویند، سحر وقتی یه که خدا به دیدار عاشقانش می ره و روزی رو میون اونا قسمت می کنه... شاید تا الان 24 ساعت هم گذشته باشه که غیر از سوپ لب به غذای دیگری نزدم. امروز شنیدم که گفتند یک استامینوفن بخور تا زودتر رها شوی... آره می خواهم که رها شوم، دلم می خواهد بروم... حتی خواب هم نمی بینم. پس به رهایی نزدیکم..تنها به رهایی می اندیشم.

پی نوشت: این داستان نه چندان عیر واقعی تحت تاثیر فیلمنامه پری(داریوش مهرجویی) نوشته شده است... پس دوستانی که فیلم پری را دوست ندارند لطفا نخوانند...




October 03, 2006

...

دلم گرفته به اندازه همه دنيا....




October 01, 2006

تنها تراز همیشه به کویر می اندیشم!

در خواب دیده ام که تنها در دل کویر که تا چشم کار می کند دشت وسیعی از خاک است، قدم بر می دارم.
هوا گرم و آسمان آبی، خورشید در مرکز، بالای سر تو می تابد،
گاه از دل تپه های شنی، خاکی بر می خیزد،
لحظه ای احساس می کنی که در دنیای شن غوطه ور شده ای، آنجاست که تنها به کویر،
به تنهایی فکر می کنی، فریاد می زنی، از خدا طلب جرعه ای آب می کنی،
تو در کویر بیراهه نمی روی، تو در کویر مستقیم به سمت جاده ای دور حرکت می کنی،
گاه سرابی می آید از پس نگاه های دوری که به دشت فراخ کویر می اندازی،
تنها سراب است که تو را برای ادامه مسیر هدایت می کند، مسیری که انتها ندارد...
در دل تنهایی شب میان خاک و خاشاک می نشینی بدون آنکه متوجه باشی نیش عقربی تو را گزیده است،
بعد از مدتی احساس مالکیت می کنی، کویر را از آن خود می دانی...
من در خیال دیده ام که کویر چگونه مرا بلعیده است،
نزدیکی های صبح سرما بیدارت می کند،
شن زیاد است و باد میان موهایت می پیچد، باد از میان دست های خالی ات می گذرد،
باد میان موهایت می پیچد، باد از میان دست های خالی ات می گذرد...

9/مهر/1385