جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Dec. 06Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« October 2006 | Main | December 2006 »
November 29, 2006
...
در آن زمان كه آرزو كردم، باشم
زود تمام شدم
در آن زمان كه آرزو كردم، نباشم
زود آغاز شدم
تنها نيستم دستان گرم تو
مي خواهد كه باشم
و من، مپرس از من كه نمي دانم
چقدر محكمم هنوز...
چرا رها شده ايم بين زندگي و يك تصميم
مي خواهي كه باشم، مي خواهم كه بروم
از كلام نمي ترسم، از واژه نمي ترسم
اما از تقدير از ناآرامي قلبم از دستان لرزانم مي ترسم
ترك نخورده ام اما سنگين از اتفاق شب را تا صبح به سر مي كنم
حقيقت با من است مي دانم، اما واقعيت، نمي دانم...
*غروب پائيزي از يكماه پرخاطره...
November 27, 2006
سراب
از آن زمان که آرزو
چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل
سئوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای
به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی
چو نفشه ای بر آب شد
چه سینه سوز آه ها
که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی دلم
اسیر پیچ و تاب شد
نه شورعارفانه ای
نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ام
شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی
نه قصه و روایتی
تمام گریه های جان
چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در
نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر
که دوره شباب شد
...
November 23, 2006
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...
می دونم که کمتر اینجا می نویسم. اما شاید در این چندماه مزخرف، این هفته اخیر یکی از بهترین هفته های زندگی من بود. هفته ای که اولین روزاش یعنی شنبه با مهمونی خونه بهترین دوستانم فهیمه و مهدی آغاز شد و دیدن بابک و آرشیلای عزیز هم بعد از مدت ها چسبید. (مخصوصا جوجه پزون مهدی و بابک منو یاد اجاره نشین ها انداخت و بردن سیخ های کباب برای آتیش کردن منقل و این حرف ها بالای پشت بوم هم که حرف نداشت، کنار همه این ها دیدن فیلم استاد کیمیایی _خط قرمز_ هم خالی از لطف نبود.) خلاصه جای همه خالی خوش گذشت.
همیشه فکر می کردم اگر ماشین داشتم اولین جایی که می رفتم کجا بود. اگرچه هنوز موفق به خریدن ماشین نشدم اما چند شب گذشته از بام تهران تا باع متروکه ظهیرالدوله تقریبا به لطف یکی از دوستانم انژری مثبتی گرفتم و کلی یاد فروغ جونم افتادم. بازم همون شعری که دوست داشتم و دارم: و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... راستی ظهیرالدوله دوباره به علت فساد اخلاقی و بی جنبگی بعضی ها تعطیل شد و روزهای پنج شنبه برای خانم ها و روزها جمعه برای آقایون درش را باز می کنند.
کار همچنان زیاد و منم واقعا دیگه نمی رسم کی برم حموم یا کی بخوابم یا کی بخورم... بچه ها می گن خوردن غذا اگه برات سخته همون آمپول ب کمپلکس 12 و ب 6 روز درمیون بد نیست تزریق کنی جای غذا خوردنت هم می گیره. خلاصه الانم باید در تدارک شام باشم که دوستان عزیز منو پیدا کردن و می خوان رو سرم خراب بشن...
کلی باید راجع به فیلم هایی که دیدم از خارجی تا ایرانی و دیدن تئاترهایی که رفتم و کتاب هایی که در این شرایط بی وقتی خوندم ونتوسنتم زمین بزارم و تا صبح منو بیدار نگه داشتن بنویسم.
کلی باید درباره کنفراس دیروز بنویسم که بعدازظهر در اتاق بازرگانی برگزار شد و آدم های مهم سروکلشون اونجا پیدا شد که زود هم رفتند تا مبادا سئوالی درباره وضعیت موجود جامعه و موقعیت کنونی اقتصاد مملکت ازشون بشود به سرعت مکان موجود را ترک کردند. جای ساناز خالی تا سریع می رفت و یک گپ کوتاه می گرفت... خلاصه دیگه نمی زارم اینجا رو خاک بگیره، منتظرم تا سر یک فرصت مناسب یک مطلب توپ هم برای سالگرد این خونه ام بنویسم که خیلی دوسش دارم.
***
دوباره زمستون شد و این شوفاژهای خونه بازی در آورده. دلم می خواد بی دردسر کنار این همه چوب و آهن کرسی بندازم و روی میز کرسی هم پر انار و بادوم هندی بزارم... چقدر خیال خوبه خیال آبی، خیال قرمز...
November 18, 2006
شهر شلوغ
فكر مي كنم چند روز پيش بود كه با دوستي ساعت 11 شب رفتيم بام تهران. بهش گفتم دلم مي خواد برم جايي كه مردم مثل همين نورهاي كوچيك و براق تو دستم جا بگيرن. دلم مي خواد حس كنم مثل هميشه اون بالا هستم و هزارتا موجود ريز و كوچولو زبر پام قرار گرفتن. وقتي با اين ديد به تهران بزرگ نگاه مي كنم از هيچي نمي ترسم. حتي از بدترين اتفاق ها... همه چيز به نظرم حقير و كوچيك جلوه مي كنه. حتي تو...
نمي دونستم چندساعت بود كه اونجا نشسته بودم اما خوب مي دونستم كه دارم چه كاري انجام مي دم. دلش مي خواست حواسم به اون باشه... دلش مي خواست نگاش كنم، دلش مي خواست برم جلو بهش بگم سلام، دلش مي خواست بهش بگم چرا اين روزها انقدر با خودت درگيري، چرا مثل هميشه نمي توني پنهان كني و توي مطلب و نوشته هات لو مي دي... اما هيچي نگفتم ساكت و آروم نشستم تا اينكه قاضي صدام زد و من رفتم. رفتم تو گفتم كه...
بازم اومد دنبالم، دوباره گفتم بام تهران، بلندي، سكوت، نگاه، قرار بود 250 دقيقه با عشق باشه، اما بهش گفتم نه... گفتم كه تنها راحت ترم. گفتم كه خونه، رفيق هميشگي من... من و برد بلندتر از بام تهران. گفت گريه كن، گفت حرف بزن... گريه كردم، فرياد زدم، حرف زدم... اما بي صدا بودم. بهش گفتم تنها بودم و چندنفر بودند. بهش گفتم حقير شدند و برگشتند، گفت همين كافي بود. دوباره هردومون به شهر نگاه كرديم. همون شهري كه پر از ازدحام و نارفيقي و كلك و دروغ بود.
November 15, 2006
وصفی در باب روز دوشنبه
در عاشقی گریز نباشد زساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست درین شهر دیده ام
حقا که من نمی خورم اکنون و سرخوشم
«حافظ»
November 12, 2006
سفر
می دونم که این چند روز با نبودن من اینجا رو خاک گرفته، باید بگم که یک مسافرت باحال چند روزه در اصفهان حداقل این ذهن از هم پاشیده رو برای مدتی آروم کرد.
شب ها، نشستن در کنار زاینده رود، با باد سردی که برای مدتی کوتاه تنت را نوازش می کرد و چایی داغ بهت می چسبید، همه خاطره اولین سفر بد از اصفهان را پاک کرد. همین برای من کافی بود تا با قدم زدن و لذت بردن از پل سی و سه پل احساس کنم، اصفهان هم شهر خوبی برای مردن خاطرات بد است.
دیروز تنها برای دیدن یک غروب پائیزی ثانیه شماری می کردم و خورشید را تا انتهای یک روز دیگر راهی کردم.
پی نوشت اول: قابل توجه بعضی ها که با حس هشتم زندگی می کنند!
پی نوشت دوم: از همه دوستانم که نگران من بودند، ممنونم، این یک مسافرت غیرمنتظره بود.
پی نوشت سوم: من دسترسی به اینترنت نداشتم، ممنون برای کامنت ها
November 04, 2006
...
زندگي من چيزي شبيه "شايد وقتي ديگر" است...
چند روز است كه مدام فكر مي كنم شايد وقتي ديگر زمان مناسب براي رسيدن به زندگي مجدد من باشد...
فعلا خسته از حرف و كار مداوم دلم مي خواهد گوشه اي بنشينم و تنها به خودم فكر كنم.
هرگز نشناختمت رفيق!
چه روز دلگير و تمام نشدني...
شايد به همين علت است كه تا الان در دفتر تحريريه مانده ام.
كاش مي شد خوابيد!
November 03, 2006
جمعه تلخ تبدیل به یک جمعه شیرین
ساعت شروع بازی پرسپولیس و استقلال را نمی دونستم اما از همان دقیقه اول نشستم و بازی را دیدم. تقریبا می شود گفت که عادل فردوسی پور در این چند سال اخیر اغلب بازی این دو تیم در مقابل هم را گزارش کرده است. او در ابتدایی ترین سال هایی که بازی ها را گزارش می کرد، مشخص بود که تمام سعی اش را می کند تا نشود تشخیص داد که طرفدار کدام تیم است، اما امروز و روزهای قبل این روال از بین رفته است و حالا حرف های او به نوعی طرفدار آبی یا قرمز بودن را مشخص می کند. اگر تفاوتی بین فردوسی پور با بقیه گزارش گران بازی فوتبال می شود قائل شد، آن هم در واقع از بین رفته است اما باز هم گزارش او قابل تحمل تر از دوستان دیگر است...
از اون بالا کفتر می آید...
خب به نظر می رسد روزهای سخت و تمام نشدنی پرسپولیس تا حدودی گذشته است و دوران صعود این تیم به صدر جدول فرا رسیده است. این مسئله را می شود از ترکیب و چیدمان بازیکنان در زمین، انتخاب درست تعویض ها و هماهنگی بین ارنج تیم در زمین بازی امروز پرسپولیس در مقابل استقلال دید. تیمی که اگر این استقلالی ها باشند، به بهانه های همیشگی (از وضعیت نامساعد هوا تا زمین و زمان را بهم بافتن بگیرید تا بهانه های دیگر) که این بار هیچکدام نتوانستند به نوعی موارد توجیه کننده برای باخت استقلال باشند. جز یک مورد آن هم بعید نیست که وجود یک کبوتر قرمز در زمین بازی، پرسپولیس را به دوازده نفره بودن متهم کنند. استقلال است دیگر چه می شود کرد! و آث تمام این بازی موجودی به نام سیاوش اکبرپور ...
تمام بازیکنان پرسپولیس خوب بودند. بازی های نه چندان خوب مهرزاد معدنچی در روزهای گذشته، حاصل و جبران اش یک گل زیبا در دروازه استقلال بود و کریم باقری، شیث رضایی و رابرت ساها فکر می کنم جز بهترین بازیکنان پرسپولیس در بازی امروز بودند. نیکبخت واحدی هم آن طور که به نظر می رسید خواست که بی طرف بازی کند بر خلاف علی انصاریان با آن نمایش های درخشانش! خط دفاع هم خدارا شکر بد نبود و باز هم شانس با استقلال بود که تنها دو بار دروازه اش باز شد. به نوعی بازی خوب پرسپولیس حاصل تلاش دنیزلی هم بوده است.
اختلاف بین داورها در زمین بازی امروز هم که به اندازه کافی شاهکار بود و برای یک کرنر و یا آفساید نمی توانستند تصمیم درست و حسابی بگیرند. حالا که تیم ها خوب بازی می کنند، داورها مدام گاف می دهند. دیدن برنامه 90 این هفته فکر می کنم طوفانی برای داوری های فوتبال در هفته های اخیر باشد.
November 01, 2006
مسافر
اين هفته، هفته غريبي بود. از فرودگاه رفتن و بدرقه كردن مسافر متنفرم. اما هميشه اين اتفاق براي من و اطرافيانم پيش مي آيد. اينبار خواهرم را راهي سفري دور كرديم و به زودي پدرم هم از ايران خواهد رفت.
جز من و چند خاطره گنگ و بهم ريخته از زندگي ام كه آن را دوست دارم، حرفي نمي ماند. هميشه براي رفتن پيشقدم بودم اما الان براي ماندن هم فكري ندارم...