جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« November 2006 | Main | January 2007 »

December 22, 2006

حروف بهم ریخته تو همراه با ذهن آشفته من

جمشیدیه امشب مه بود و برف… خوشحال بودم که در این مه نه نو رو می دیدم و نه کسی من و می دید. خوبه بعضی وقت ها تنها خودم را می برم به اوج و به یک باره از همون بالا سقوط می کنم پائین.
دیدمش... حتی اسم منم دیگه نمی زاره کنار خودش. بازم سین، بازم واو، بازم نون و لام این حروفی ست که با آنها زندگی می کند.همچی وضعیت آخر است، وضعیت قرمز... اما من همچنان برایش نامه می نویسم. نامه می خوانم، گریه می کنم، شیون می کنم... گاهی خانه سیاه می شود گاهی از درون من خشم می خروشد و گاهی که یادم از گذشته تلخ می آید، خنده امانم را می برد.
*از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار، خود عشق است…
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست می دارمت به بانگ بلند

*قسمتی از متن فیلمنامه شب های روشن/ فرزاد موتمن




December 21, 2006

شب یلدا

فکر کنم سال گذشته بود مثل همین امروز مثل این ساعت مثل همین الان...
شب یلدا بود.
فلاش بک: شب یلداسال 1384، در یک روز سرد اول زمستان
جریان مبلغ 30000 هزارتومان ناقابل بود. قرار بود بریم مهمونی نمی خواستم برم. نمی خواستم بعضی از شب ها از خونمون دور شم. بهم گفت یا می یای یا اونا ناراحت می شن و ... بازم دلم گرفت. بازم راضی به رفتن شدم. به امید یک مهمونی. اما جیب جفتمون خالی بود. دلم نمی خواست نگران پول باشه. دلم نمی خواست در کنار کارش به این هم فکر کنه که پول نداریم. یادمه اون چندروز کمتر مطلب می نوشتم برای مجله و کمتر پول می گرفتم اما اون روز از دفتر تحریریه به من زنگ زدن و من رفتم برای دو صفحه 30000 تومان گرفتم. 30000 تومانی که به اندازه 3 میلیون در اون شرایط برام ارزش داشت. یادمه شب رفتیم آجیل خریدیم، بادوم هندی هم جدا خریدیم برای خودمون دوتا. یادمه هندونه و انار هم خریدیم و به مهمونی رفتیم. تصورم از مهمونی اونا همیشه یک چیز دیگه بود اما هیچ وقت لذت نمی بردم، فقط سکوت می کردم. (امان از فیلم لیلا مهرجویی که لیلا برای تولدش قرار بود بره خونه مامانش اما اول مجبور بود بره خونه مامان همسرش و بعد هم که آخر شب رفتن خونه مامان خودش چه حس خوبی بود، چه جو صمیمی، انگار همه با هم دوست بودن هیچ غریبه ای وجود نداشت...)
یادمه اون شب یک جشن دیگه هم دعوت بود، از چندروز قبل می گفت که می خواد اون مهمونی رو بره؛ اون نرفت شاید به خاطر من، شاید به خاطر خودش، شاید هم به خاطر ما...
یادمه یک مطلب هم اینجا نوشتم در مورد شب یلدا. یادمه تلفیقی از چند فیلم سینمایی بود. هیچ وقت بهش نگفتم که چقدر منتظر بودم تا بیاد خونه و من اون مطلب را براش بخونم...
شب یلدا امسال رامی گم.
تنهام، خونه را تمیز کردم، آش پختم، هندونه و انار و آجیل خریدم. کتاب حافظ و سه تارم پیشم هستن.
همچی خوبه؛
از صبح هم آهنگ گریه کردم ناصر عبدالهی را گذاشتم. اونم خوبه...
شب یلدا سال دیگه نمی دونیم چه اتفاقی می افته، همونطور که نمی دانستیم از شب یلدا پارسال تا امسال چقدر اتفاق افتاده است... این دل هیچ وقت دل ما نیست.




December 15, 2006

عادت

این روزها انقدر سرم شلوغه که فقط غرغر دوستام رو گوش می کنم و باید برای نبودن خونه، رفتن خرید، خوردن و کوفت و زهرمار باید جواب پس بدم. آقا نمی خوام به کسی جواب پس بدم.
چرا اینجوری می گن... می شه به من کمک کنید!
من دارم زندگی می کنم که کار کنم...
من دارم کار می کنم که خسته شم...
من دارم می خندم که کار دیگه ای نکنم...
باید که سخت زندگی کرد، باید که نخوابید و کار کرد.
عادت بده، زندگی ات را به دیگران؛ این جمله ای که دوستی امشب بهم گوشزد کرد.




وهم

این داستانی ست که دوستش دارم:
پيرمرد نامه را به دست محمد مي دهد و مدام تاكيد مي كند كه حتما آن را محمد پست كند.، آن طرف عمه با چشمان خيس با زني كه مي دانم قبلا مرده از خانه خارج مي شوند. من به اصرار از دحتر عمه ام مي خواهم تا پيشم بماند. آخه از پيرمرد خيلي مي ترسم او همه را مي ترساند با كت و شلوار سفيد بر روي مبل لم داده و مدام لبخند مي زند اما من مي ترسم . پيرمرد چاقويي بزرگ در دست دارد كه در ضامن هست و هر چند دقيقه يك بار آن را از ضامن بيرون مي كشد. به سمت آشپزخانه مي روم و كنار گاز مي ايستم و سبزي سرخ مي كنم. به دختر عمه ام مي گويم كه خيلي خوشحالم كه پيشم وايستاد تا من نترسم. احساس امنيت مي كنم.
مدتي ست كه پيرمرد خواب است چاقو را با شيطنت از كنارش بر مي دارم و سريع به سمت اتاقم مي دوم. آهسته در اتاق را قفل مي كنم. چاقو را از ضامن بيرون مي كشم. به آن خيره مي شوم درونش پر از آدم هايي ست كه الان با آنها زندگي مي كنم. با آنها به خريد مي روم و در مغازه اي لوازم چوبي جاي كارد و چنگال مي خرم. هنور نمي دانم در كدام خيابان هستيم اما خيابان شلوغي ست.
پشت در ايستاده بود، نمي توانستم از تذس در را بر رويش باز كنم. از سوراخي كه كليد مي اندازيم به بيرون نگاه كردم شكم بزرگ او تمام سوراخ را پر كرده بود. با صداي زنگ در خيالم كمي راحت شد او به سمت آيفون رفت تا در را باز كند. من سريع چاقو را در ضامن گذاشتم و بيرون انداختم و به سمت آشپزخانه رفتم.
شب همه جمع بوديم غير از آن خانمي كه مرده بود. كيك را من آوردم. از شدت اينكه شمع هاي زيادي رويش بود كيك در شمع پنهان شده بود. آخه جشن پيرمرد بود.
رختخواب دو نفره
امشب شب چهلم از ازدواج تو بود. تو امشب براي چهلمين شب بايد در رختخواب دو نفره ات بخوابي. رختخوابي كه براي مرحله ديگري از زندگي تو مدت ها آماده بوده است. امشب هم چراغ خواب قرمزت را روشن كن.
دير كرده، حتما در زير باران خيس خيس شده و ديگر از آمدن منصرف، همه چيز آماده است. مدتي قبل حموم كردم موهام پيچيده و لباس مخصوصم را تنم كردم. اشاب سورمه اي با دمپايي هايش را در كناري گذاشته ام كه تا زنگ زد سريع بپوشم.
دير كرده قهوه براي خوردن آماده آماده است. نگاهي به اتاق خواب مي اندازم تا چيزي از قلم نيفتاده باشد. آه راستي جاسيگاري كه دوست دارد را يادم رفته بود از كمد بيرون بياورم. خب حالا با جاسيگاري همه چيز آماده است. هنوز نيامده بر روي كاناپه دراز مي كشم سعي مي كنم تا چشمانم را نبندم. شر شر باران از روي پشت بام تمامي ندارد. چشمانم بسته مي شود. دير كرده.
صبح در را باز مي كنم تا به بيرون بروم واز بيرون زنگ بزنم و خودم را براي امشب آماده كنم. اما يادشت او را مي بينم كه برايم نوشته چهلمين شب تنهايي تو در رختخواب دو نفره خوش گذشت؟ شب چهلم براي من و شب هزارم براي ديگران و شب اول براي ديگري...
كوچه بن بست
يك سال و نيم بعد در همان خيابان حنيف قدم زدم. يادم مي ياد كه تو هم بودي، برف هم بود و ماشين لندكروز هم رد مي شد.
نظرتون را درباره این داستان بنویسید. ممنون.>




December 02, 2006

بازار کتاب وقتی که وضعیت مالی نابسامان باشه!

امشب سه کتاب خریدم و ساعت ها در میدون انقلاب چرخیدم. می خواستم زیر بارش برف و خیابون شلوغ و آدم های سرما زده قدم بزنم و به این فکر کنم وسط این تکاپویی که مردم انجام می دهند تا به مقصد برسند، می شه ایستاد و کمی هم نگاه کرد...
سه کتابی که خریدم:
درد (مارگریت دوراس) کتاب عاشق از این نویسنده همچنان در خاطرم مانده و فراموش نمی کنم...
اتوبوس پیر (ریچارد براتیگان) البته صید قزل آلا در آمریکا و در قند هندوانه که نوشته براتیگان بود قبلا خونده بودم و از داستان و حوزه ادبی کلماتی که در رمان هایش استفاده می کنه لذت می برم...
میرا (کریستوفر فرانک) فکر کنم یک تجربه جدید در کتابخونه ام باشه...




December 01, 2006

چند نکته درباره این روزها...

1. فیلم میم مثل مادر اصلا در هیچ کجای ذهنم نمی گنجد. نه فضای فیلم نه داستان فیلم نه ساختار فیلم هیچ نقطه جذابی برایم ندارد. از همه بدتر این که باید پذیرفت کارگردان پناهنده، مجنون، سفر به چزابه، قارچ سمی و مزرعه پدری همان کارگردان این فیلم یعنی رسول ملاقلی پور است. وقتی هفته گذشته در روز جمعه و در یک برنامه تلویزیونی، ملاقلی پور روی یک صندلی مقابل مجری نشسته بود و در باب فیلم اش با احساسات وصف نشدنی صحبت می کرد، فکر کردم چقدر دنیای کارگردان های سینمای ایران کوچک است. بعد از دیدن فیلم فکر کردم ملاقلی پور تنها روی بازی گلشیفته فراهانی کار کرده و بقیه بازیگران فیلم را ول کرده به امان خدا. یادم می آید قبل از اکران فیلم و در حین فیلمبرداری دوستی پشت صحنه فیلم رفته بود و نوشته بود «ملاقلی پور کارگردان پروسواسی است و صحنه ای سردستی را در روزهای فیلمبرداری اش نمی توان پیدا کرد و از میم مثل مادر زمزمه های خوبی به گوش می رسد...» واقعا اگر منتقد باشیم، واقعا اگر خبرنگار باشیم، واقعا اگر حوزه تخصصی ما سینما باشد، پس حتی قبل از فیلمبرداری، حتی قبل از تدوین و قبل از اکران فیلم می شود حدس زد که فیلم مورد نظر چه گندی از آب درآمده است. فروش خوب فیلم که البته در کنار اکران های ماه گذشته بد نفروخت دلیل بر این نمی شود که ملاقلی پور با این فیلم سینما را ترکانده است. آن هم «متفاوت ترین کارگردان جنگی ساز سینمای ایران»... آن هم درست در زمانی که سینما در کنار این فیلم یک تجربه دیگر همانند فیلم چه کسی امیر را کشت؟ را هم از سر می گذراند و با واکنش های عجیب و غریب تماشاگران و منتقدین روبرو می شود. خوشحالم از این که وسط فیلم میم مثل مادر سینما را ترک کردم تا یک هوای کاملا سرد و خنک به صورتم بخورد و یادم برود که فیلمی همانند میم مثل مادر هم در سینمای ایران ساخته شده است.
2. فکر کنم تقریبا یک روز درمیان فیلم های مهرجویی را می بینم. یک شب بانو، یک شب پری، یک شب لیلا و یک شب هامون... می بینید چه ترکیب جالبی ست. می بینید که حالا باز هم از اینکه همه چیز انقدر پیشرفت کرده لذت می برم. هر کجا از فیلم که دلم خواست برای هزارمین بار صحنه های کلیدی این چند فیلم را بزارم و پلک نزنم و تا انتها دنبال کنم. فکر کنم آرشیو فیلم های مهرجویی کامل شده و از هفته دیگه فیلمی عزیزی که چند سال پیش که خانه گیشا بودم برام فیلم می آورد، دوباره پنج شنبه ها برام فیلم می یاره.
3. این روزها خونه هم شلوغه، دوستام ولم نمی کنن. حالا شاید برای یک روز تنها بودن به انتظار می شینم و کلی کارهای عقب افتاده رو مرور می کنم. خونه سرده، مثل پارسال، فکر کنم اکثر شیرهای آب داغ خونه خرابه و خودم باید پی گیرش باشم. از هوای این رنگی هم بدم می یاد. فکر می کنم جلوی نور آفتاب خورشید یک فیلتر قهوه ای و کرم رنگ گذاشتن. پاییز دیگه چه می شه کرد...
4. راستی چند روز دیگه یک خبر مهم درباب این یک سال اخیر اینجا خواهم نوشت. اگر برای هیچ کسی اهمیت نداشته باشد برای خودم خیلی مهم است. شاید برای بعضی دوستان هم که بیشتر از خودم پی گیر زندگی ام بوده اند اهمیت فوق العاده ای داشته باشه. شاید یک اتفاق. شاید همان نکته ای که ماه ها بود به دنبالش بودم. و شاید آخرین حرف نا گفته ای که در دلم مانده است.
5. و آخر این مطلب هم با آخرین دیالوگ فیلم بانو تمام می کنم که خیلی با من می خواند:
... تو تنها کسی بودی تو زندگیم که حس می کردم به من خیلی نزدیکی... از اینکه می تونستم بهت تکیه بدم احساس غرور می کردم... ولی تو هم دوام نیاوردی، مثل همه... دیگه از آدم ها خسته شدم... باید بتونم تنهائیمو دربست قبول کنم، باهاش اخت بشم، بهش انس بگیرم...
ای پاکی، ای خلوص
این همان لحظه بیداری ست
که به من بصیرت خلوص را اعطا فرمورد...
گربدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم
از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر فراز بی بقای خاک.