جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« December 2006 | Main | February 2007 »

January 29, 2007

پرده آخر

فیلم پرده آخر رو خیلی دوست دارم. هر بار هم که می شینم تا فیلم را ببینم، فکر می کنم برای اولین باره...
دیالوگ ها محشره... موسیقی، فیلمبرداری و طراحی صحنه هم که دیگه حرف نداره. (بابک بیات، اصغر فیعی جم، حسن فارسی) راستی حسن فارسی طراح صحنه این فیلم کجاست، ایران؟ کسی خبر داره آخرین کارش در سینما کدوم فیلم بوده؟

*«فروغ الزمان لباس زرشکی رنگ را به صنم می دهد و به عکس همسر اش نگاهی می اندازد و می گوید: عاشقش بودم، روزی که راه افتاد، قول داد سر ماه برگرده و من چشم به راهش موندم. با خودم هر لحظه اش را مجسم می کردم، کجاست، چه می کنه، غمگینه یا خوشحاله/ همیشه نگران دعوای داخلی بین این دو خانواده بودم...»

*قسمتی از دیالوگ فریماه فرجامی در نقش فروغ الزمان مقابل ماهایا پطروسیان در نقش صنم فیلم پرده آخر به کارگردانی واروژ کریم مسیحی/




از کارت جشنواره تا بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر

چندمین جشنواره فیلم فجره؟ بیست و پنجمین؟ از چندمین دوره همراه اش هستم؟ نمی دونم. مهم نیست... مهم این که امسال هم پی اش هستم. مهم این که یک سال دیگه از راه رسید. انگار این جشنواره فیلم فجر بهانه ای برای دیدن دوستان، برای فکر کردن این که یک سال بزرگ تر شدیم و توی این یک سال چه تاجی گذاشتیم رو سرمون... بهانه ای برای دسته بندی فیلم هایی که در جشنواره حضور دارند. فیلم هایی که اگر اکران عمومی شوند شاید هیچ وقت فرصت دیدن اش را نداشته باشیم اما جشنواره باعث می شه تا گول بخوریم و در سالن رسانه های جمعی بنشینیم و با حواشی و جو سالن فیلم ببینیم.
از کارت های جشنواره شروع کنم که هیچ حرف تازه ای نداره و دوباره فارابی این روزها شلوغ و اسم ها خط می خوره و به لیست آدم های معمولی که نه می دونیم خبرنگار سینمایی هستند و اکثرا رفیق و فامیل و این حرف ها اضافه می شن. امان از این کارت جشنواره... اگه درباره سینما همیشه حرف زده می شه اما در مورد نحوه کارت های جشنواره هیچ وقت حرفی زده نمی شود جز این که امسال هم در حرف از تعداد کارت های جشنواره کم شده است. شاید دلیل آن هم به قول دوستان کوچک بودن سالن سینما فلسطین است!
البته صدرصد امسال هم با چهره های جدید دوستان در سالن آشنا می شویم که می گویند در حوزه سینما فعالیت می کنند که البته کدام روزنامه و کدام نشریه و کدام مجله الله وعلم.
فیلم هایی که دیدن اش ضرر ندارد!
این بخش از مطلبم را نوشتم تا ببینم تعداد فیلم هایی که امسال در جشنواره فیلم فجر قابل تحمل هستند، چند فیلم است؟
حدس می زنم فیلم اخراجی ها (مسعود ده نمکی) یکی از عجیب ترین فیلم های این دوره از جشنواره فیلم فجر است. ده نمکی تداعی خیلی از موقعیت ها در گذشته است که حتی چهره هک شده در خاطرمان از این کارگردان باقی مانده است. اما یک جورهایی اخراجی ها در ذهنم حاصل یک لیلی با من است دیگری ست.
مثل یک قصه (خسرو سینایی) برای من دیدن اش یک انتخاب شخصی است که بر می گردد به کارگردان آن خسرو سینایی عزیز...
پارک وی (فریدون جیرانی) شاید یک ورژن متفاوت از قرمز باشد. اما جای بابک بیات خالی ست که موسیقی آن را می ساخت.
قاعده بازی به کارگردانی احمدرضا معتمدی می خواهد که همیشه کارگردان متفاوتی باشد. واقعا هم فیلم هایش خاص هستند. حداقل آن دو فیلم قبلی او زشت و زیبا و دیوانه ای از قفس پرید. خب فضای عجیب فیلم های این کارگردان امان خیلی از منتقدین را بریده اما همچنان معتقدم سینما سلیقه است!
تک درخت ها (سعید ابراهیمی فر)، سال گذشته مواجهه را در جشنواره فیلم فجر داشت که اصلا فکرش را نمی کردم با فیلم نار و نی او انقدر متفاوت باشد. مضمون و خط داستانی فیلم را هنوز هم به خاطر نمی آورم. اما روی این فیلم اش امیدوارم. شاید چون می دانم برای ساخت و شرکت دادن فیلم اش در جشنواره امسال مشکلات زیادی را گذرانده است. این فیلم در سال 1379 ساخته شد اما امسال به جشنواره رسید.
بی صبرانه منتظرم سنتوری (داریوش مهرجویی) را ببینم. دلم برای فیلم های مهرجویی آن هم از نوع پری و لیلا تنگ شده است!
اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) نوشتن درباره این فیلم ریسک بزرگی است که ترجیح می دهم فیلم را ببینم.
و اما رئیس (مسعود کیمیایی). بگذراید به نمایش دربیاید بعدا راجع آن مفصل خواهم نوشت. البته بیشتر در مورد خود کارگردان و اگر رئیس آن فیلمی باشد که من بعید می دانم، به کل نظرم در مورد کارگردان اش، هم تغییر خواهد کرد. حکم را دوست داشتم، اگر رئیس هم خوب باشد دست از انتقادهای منفی نسبت به کیمیایی بر خواهم داشت.
فعلا این فیلم هایی است که اگر موقعیت کاری ام اجازه بدهد، حتما آنها را می بینم و در مورد هرکدام طبق روال سال گذشته یادداشت های جشنواره ای هر روز را در اینجا می نویسم.
اگر هم نظرتون را بنویسید خوشحال می شم.
راستی وقت کردید این سایت را هم بخونید!!!




January 22, 2007

بوق ق ق ق ق ق ق ق

خب فکر کنم تنها جایی که دارم بهش کم لطفی می کنم وبلاگم باشه، اما خوشحالم که درکم می کنه. می دونه که من چقدر این مدت کار داشتم. می دونه که چقدر من این مدت سرم شلوغ بوده و کله ام پر از حرف. از هفته پیش تا الان موقعیت کاری ام تا یک حدودی تغییر کرده. برام مهم نیست که زیر دست چه آدم هایی دارم کار می کنم برام مهمه که دارم کار می کنم مثل همه شما که ادعا می کنید باید کار کرد، آن هم در یک محیط مطبوعاتی؛.آره منم از این فکرها زیاد می کنم که باید تنها کار کرد و چند سالی به هیچ چیز فکر نکرد. البته غیر ممکنه اما می شه کمی هم به ممکن بودن بعضی از موقعیت ها و کارهای زندگی اندیشید. پشت نگاه ها گم شد و حرف نزد. یک موقع هایی می گم بزار تک تازی کنند و با پشت میز نشستن و حرف های مزخرف روزشون را به شب برسونن.
حالا می فهمم که زن بودن در این مملکت چیزی جزسکوت نیست. دوستانی که می خواهند فمینیست باشند می دانند که چه می گویم، لطفا درک کنند. من از واقعیت حرف می زنم نه از شعارهای دهن پر کن! خدا را شکر انقدر تعداد زنان و دخترانی که مستقل هستند درصد اش در ایران رفته بالا که بعید نیست تا چند سال آینده تعداد زنانی که کار می کنند از مردان بیشتر شود. مستقل بودن همان کلمه مزخرفی که هر کی می خواهد از زیر بار زندگی اش فرار کند آن را به رخ می کشد...بی خیال!
هنوز هم صبح ها خواب می مانم. هنوز هم بیشتر از 4 ساعت در شبانه روز نمی خوابم، هنوز هم وقتی ساعتم می خواد با عصبانیت بلند می شم و به همه چی بد وبیراه می گویم و آژانس می گیرم، تا سر کار برسم. هنوز هم از پشت پنجره اتاق کارم که واقع در برجی از برج های پاسداران است، شهر پر دود و تنش تهران را می بینم. هنوز هم برای نداشته هایم نقشه می ریزم و برای داشته هایم او را شکر می کنم.
از موقعی که آمده ام تلفن مدام زنگ می زند، می خواهم که جواب ندهم. بوق ها و زنگ ها حالم را بهم می زند. زنگ هایی که برای چه کسی به صدا در می آیند؟
اسم این نوشته ام را دلم می خواهد بگذارم بوق ق ق ق




January 20, 2007

گم شدن در زمان...

نمی دونم چی بگم؟ فقط اینکه نزدیک جشنواره فیلم فجر و این حرف ها...
باورتون می شه جشنواره دوباره داره از راه می رسه؟
سعی می کنم امسال هم یادداشت های فیلم ها را اینجا بنویسم.
الان ساعت 1 خورده ای از شب و من همچنان در حال نوشتن مطلب هستم. فکر کنید صبح هم باید 7 از خونه برم بیرون. شاید کلا 2 ساعت بتونم بخوابم.
خوبه نه؟...




January 08, 2007

خبرهای کوتاه از گوشه و کنار

بعد از چند ساعت کوتاه خوابیدن از یک روز پرکار مثل دیروز که البته هر روزم مثل دیروز است، دلم می خواد کلی هم خبر بزارم اینجا.

اول اینکه ماهنامه وزین صنعت گردشگری به چاپ دوم رسید. به نظرم این می تونه یک اتفاق خوب، نه خیلی خوب باشه. البته بگذریم که جلد ماهنامه و کیفیت چاپ تا حدودی اون کسانی را که دنبال بهانه می گردند را راضی نگه داشته. بعضی اتفاقات کوچولو در عرصه مطبوعات که با چند تلفن کل روز را بهم می ریزه هم دیگه تبدیل به عادت شده. اگرچه تخصص من گردشگری نیست بارها گفتم، اما این وسط دو صفحه فرهنگی هم داریم که می تونه اون خون به جوش اومده حوزه سینما و فرهنگ را تامین کنه. خب خدا را شکر که شماره چهارم ماهنامه هم به خیر و خوشی و با آبرومندی بیرون اومد. هنوز وبلاگم مشکل داره برای عکس گذاشتن، در اولین فرصت جلد مجله را روی وبلاگ می زارم و به زودی سایت مجله هم راه اندازی می شه تا دوستان خارج از ایران که پی گیر هم هستند را از شرمندگی دربیاوریم.
خبر دوم فردا بزرگداشت کیومرث پور احمد در خانه هنرمندان ایران برگزار می شه. بدون شک او هم یکی از کارگردان های خوب سینمای ایران است که وقتی دلش می گیرد فیلم شب یلدا را می سازد و کلی مخاطب را به سینمای خود جذب می کند. اما هنوز هم فیلم لنگرگاه را از خاطر نمی برم، با اینکه سنم زیاد نبود اما دیالوگ جهانگیر الماسی که دو تا پسرش را گم کرده و با لحن خاصی پای تلفن می گوید «احمد یا بهمن» هیچ وقت از تو ذهنم پاک نمی شه و یا قیافه مظلومانه مجید شرم و صبح روز بعد باعث می شه تا فکر کنم نکنه شخصیت مجید خود پوراحمد بوده، اصلا خود پور احمد بوده...
خبر سوم هنوز نمی دونم که رئیس به جشنواره فیلم می رسه یانه اگر مسعود کیمیایی با این فیلم در جشنواره حضور داشته باشه بدون شک جشنواره امسال هم پر از حاشیه خواهد بود. علی سنتوری، اتوبوس شب، سنگ کاغذ قیچی، خون بازی و... می توانند جشنواره امسال را قابل دیدن کنند.
اگه اینجا چند روز خاک گرفت من مسافرتم. شاید حالم بهتر بشه.

*پی نوشت اول: راستی کسی ازش خبر داره؟ موقعیتش رو می گم...گند بزنه به هر چی مطبوعات مزخرف در ایران، اصلا به من چه مربوطه!

ی نوشت دوم: یک ربع بعد/
قبل از اینکه برم زنگ زد، حالش خوب بود. دیوونه می خواست دیشب کارای خطرناک کنه. حالم از خودشکی بهم می خوره...




سفر

قبل تر از این سال ها، همیشه دوست داشتم من و به سفر می برد. اما وانمود می کرد که از سفر متنفر است. خواستن های به جا از زندگی کم کم انسان ها را عادت می دهد که دیر به خواسته هایشان برسند. حالا دیگر مثل سال های پیش نه دلم می خواهد به سفر بروم و نه دلم می خواهد خواسته هایم را بیان کنم. شاید چون می ترسم سال ها بعد تازه خواسته های این دوران از زندگی ام برآورده شود.
هنوز چند روزی از سفر مشهد نمی گذرد که فردا عازم جزیره کیش هستم. ناخواسته ها تبدیل به خواسته ها می شود. این هم رسم زندگی این روزهاست...
دانه های قرمز انار
امروز در تحریریه ماهنامه وزین صنعت گردشگری با دوستی به این نتیجه رسیدیم که دانه های انار هزاران دانه در دل های ما است که هنوز انارش شکافته نشده است. شاید قرمز باشد و شیرین، شاید سفید باشد و ترش، کسی چه می داند. دانه انار است. دانه هایی که باید کنار هم باشند تا انار را شکل دهند.
دانه های انار مثل دل ما می ماند که هزاران کلمه و حرف ناگفته را در خود نگه می دارد تا روزی شکافته شود.
برای روزهای نیامده ام دعا کنید...




January 04, 2007

مکتب پست مدرن و نیچه

«نیچه معتقد بود که تمام افسانه های پوچ روزگار او در شرف نابودی است. به نظر او روشنگری، ایمان به خرد و پیشرفت، نا گزیر پدیده آورنده نظام های سیاسی خواهد بود که سرکوبگر اصالت تفکر و استعداد انسانی خواهد شد.» نیچه عقاید خاص خود را به راحتی تمام می تواند در مدت کوتاهی در عمق وجود هر انسانی تزریق کند. او می گوید، ذهن انسانی باید اساسا همیشه فریبکارانه عمل کند، زیرا افراد مجبورند که با هم زندگی کنند. همیشه برای با هم زندگی کردن انسان ها مشکل داشتم اما وقتی نیچه فلسفه انسان بودن را در کتاب مکتب و پست مدرن تشریح کرد، فهمیدم انسان بودن و زندگی کردن بین انسان ها آسان ترین مشکل دنیاست... نیچه همیشه گذشته دور را در ذهن خویش داشت و برای آیندگان می نوشت. و اما حقیقت و معرفت است که جلگه انسان بودن را برای زندگان به خطر می اندازد.
اگر کمی بیاندیشیم بدون شک این چیزها و مفاهیم را بارها از سر گذرانده ایم موضوع همان خواستن است. که معمولا نیست.
این مطلب برای این بود که باید یک مقدار خون غلیظ شده متنفر بودن از آدمیان را برای خودم رقیق تر می کردم. شاید شما هم بعضی وقت ها این حس غریب، بودن، ماندن، گذراندن را داشته باشید.
...
منتظر اتفاق نشسته ام...
نمی دانم،
او می آید!




January 01, 2007

من چه خوشبختم!

بدبینی های ما همیشه هم خوب نیست.
من خیلی چیزها را می بینم که دلم می خواد حتی بهشون فکر هم نکنم. انقدر به اطرافم سطحی نگاه می کنم که بعضی وقت ها از بی خیال طی کردن هم خسته می شم. با تمام وجودم از خونه ام مواظبت می کنم. اگر مثل این چند روز مسافرت باشم، دلم برای تک تک سنگ های خونه تنگ می شه. اگه سرکار باشم دلم می خواد بیام خونه و روی تخت انگوریم بشینم و فیلم ببینم چای و قهوه بخورم، کتاب بخونم و فکر این نباشم که قبض تلفن عقب افتاده و باید پرداخت کنم. از همه جالب تر که تو این چند روزی که مشهد بودم اتاق مجردی ام را که هنوز کلی کتاب توی کتابخونه داشتم خالی کردم و با خودم آوردم تا خونه ای که قراره خالی بشه هیچ چیز از وسایل صبا درونش دیگر نباشه. خونه ای که تنها 8 سالش بود و پدرم و خانواده ام هم آنجا را ترک کردند و من کمتر از یک سال آنجا در اتاقی دنج با پنجره ای که حصیر آن بوی نم باران را می داد با آرزوهای کوچکم دست و پنجه نرم می کردم. یادمه آن روزها بهترین خاطرات زندگیم را می نوشتم که هنوز هم آن صفحات باقی مانده است. اگر اصرار های بی مورد او نبود شاید هنوز هم آن اتاق آن حصیر و آن گذشته شیرین را داشتم. کاش می شد به عقب بر گشت. به قبل از با او بودن. کاش اویی وارد زندگی ام نمی شد.
امشب سالگرد رفتن او بود. او رفت. رفت که نباشد... برای همیشه. وقتی به عقب بر می گردم، حس می کنم چقدر راضی ام. از دوستای خوبم، از میم، از لادن از شیوا و از مریم که در این یک سال چقدر شب ها حرف زدیم و شعر خواندیم از شبنم که آخر شب می یومد پیشم و انقدر حرف می زدیم که سر از جاده فشم در می آوردیم و از همه دوستای مطبوعاتی ام چه نزدیک و چه دور که من را تنها نگذاشتند. خیلی از دوستان در طول این یک سال خودشان را نشان دادند. اگر دو رو بودند، اگر دنبال دردسر بودند، اگر می خواستند که وضعیت من را بدتر ببینند، اگر ازبیکاری به دنبال زندگی و سرنوشت من بودند، با کمال تاسف باید بگویم که افکارشان کوچک بود و پوچ. من امروز خوشبختم.

پا می چرخانم گهواره روزگار همچنان در گردش است
بی هیچ واهمه ای مسیر یک ساله ام را طی می کنم
چاهی می بینم، گود، تاریک، سایه ای می آید.
نه به نظر می رسد او هم آدم بود اما زیر خاک آدمیتش را ثابت کرد.
جایی که حتی بوی خاک هم نجاتش نداد.
او آینه زندگی گذشتگانش بود
او را می بخشم برای خودم...

*راستی کسی هست که بخواد واقعا کار کنه و بنویسه...حتما برام ایمیل بزنید.