جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Apr. 07Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« February 2007 | Main | April 2007 »
March 23, 2007
امسال هم رسید اما من...
اول اینکه سال نو همه مبارک. سال 86 هم رسید و نحسی این چند سال اخیر امیدوارم با امسال تموم بشه. هیچ وقت مثل این چند سال اخیر، البته جز اواخر سال 85، از زندگی ام به صفر نرسیده بودم. با اینکه 2 ساعت مونده بود به سال تحویل حالم را یک بنده خدایی گرفت اما گذاشتم به حساب جنوب شهری بودنش و حس فاصله فرهنگی و طبقاتی که همچنان در این شهر بزرگ بیداد می کند و وقتی محمد اصفهانی یا مقلب القوب را خوند، با خودم قرار گذاشتم که امسال بهتر ازا ین ها باید زندگی کنم. همونطور که دو، سه سال پیش ، بی خودی چند سال از عمرم که باید پیشرفت می کردم و به هر چی می خواستم می رسیدم، تباه شد. البته باید یادآوری هم بکنم که خیلی ها هستن که شاید تا آخر عمر نبخشمشون اما دعاشون می کنم. به امید روزی که یا این دنیا یا اون دنیا که نمی دونم چی هست و چی نیست، رودرو باشیم و بگم... به وقتش می گم.
بعد اینکه امروز قرار بود برم شمال اما نه حس اش بود و نه زمان اش، شاید چون فکر می کنم هنوز هم می شه بهترین شب های زندگی ام را با یک دوست خوب در جاده های شمال و فشم و آن کوچه همیشگی مون بگذرونم. و دستم را از شیشه ماشین بیرون کنم تا بدنم گرم باشه و دستم یخ...
بچه ها بخاطر لحظه هایی که تنها نموندم ممنون، در این مدت رفیق و شفیق و آدم حسابی، آدم غیر حسابی، آدم عوضی و نامرد هم کم نبودن دورم، که خدا به دادشون برسه.
راستی همین روزها خونه تغییرات اساسی می کنه. بالاخره کتاب هام می رن توی یک کتابخونه دوم که از این وضع روهم بودن رها بشن. امسال هم رسید اما من همچنان سکوت می کنم تا ببینم این راه به کجا ختم می شه. می خواستم یک جمع بندی از سال 85 درباره زندگی شخصی ام بکنم اما روزهای بد اول سال انقدر بد بود که هنوز حکم های مختلف دادگاه توی کشو میزم باقی مونده. من می گذرم. اما اونو نمی دونم! اگرچه بزرگ تر از این حرفاست...
March 14, 2007
چهارشنبه سوری و بهانه های دیگر
دیشب همه بودن و از رو آتیش می پریدن، من یک گوشه دور از همه کنار دیوار ایستاده بودم و فقط به آتیش نگاه می کردم. گاهی سرخ می شد، گاهی زرد، نمی دونم چشمام خیلی می سوخت. نفهمیدم از دود آتیش بود یا... آش آخر شب و چایی داغ وسط اون همه شلوغی خیلی چسبید.
خونه مثل همیشه است و تنها یکی دو مورد مشکل برام پیش اومده که باید درست کنم. اول اینکه همه لامپ های راهرو سوخت. دوم اینکه DVD خراب شده باید بدم تعمیر، یک هفته ای می شه که نتونستم فیلم ببینم. شیشه میز هم کامل شکست که باید عوض شه و این حرف ها.
از اینکه مردم تو خیابون همچنان در حال خرید و در تکاپو عید هستند، تعجب می کنم.چقدر مردم خوشبخت اند و چقدر مردم خوشحال اند! خدا رو شکر...
March 10, 2007
چه باید کرد؟
یک هفته پر از مشغله کاری و فکری، که هضم هر کدومش زمان طولانی می خواست. اولی که استعفا من از ماهنامه صنعت گردشگری بود، نزدیک به هشت ماه را از خیابون شریعتی گرفته تا این چندماه اخیر که تحریریه به خیابون پاسداران منتقل شد، را با همه مشکلات گذروندم. بماند که چرا این اتفاق افتاد و تنها من نبودم، شاید به دلیل مشکلات موجود در ماهنامه و اینا، اما مطمئنم قراره یک اتفاق بهتر و تازه تر بیافته. همون شب با یکی از دوستام رفتیم یک کافی شاپ باحال و کلی بهمون خوش گذشت. اما ته چهره ام پر از ابهام بود که حالا چه باید کرد...
***
وقتی دوستم از ایسنا توی یک صبح ابری بهم خبر داد که یک ساعت قبل، تلفنی به سرویس سینما در خبرگزاری ایسنا شده که رسول ملاقلی پور دیگه نیست! باورم نشد. اما طول نکشید که تا ظهر خبر به حقیقت پیوست وsms ها شروع شد. هنوزم باور نمی کنم و چهره ام پر از ابهام که با نبودن فیلم تازه ای از او چه باید کرد...
***
یک چند تیکه لباس ازش مونده بود که دلم نیومد اون ها رو بدم به کسی، اما چندبار نگاهشون کردم و بعد هم گذاشتم توی یک کیسه که بدم بره...حالا دیگه هیچی نمونده. فکر می کنم همش تو سکرته، این حس تنفر منم واسه همیشه نمی مونه، یاد گرفتم که همه چی رو از احساساتم بریزم بیرون که هر روز چیزی برای رفتن روی نروم نمونه. اما حالا با این لباسا چه باید کرد...
***
فیلم Head in the clouds رو دیدم حس می کنم فیلم شدیدا از فیلمنامه لطمه خورده و در دوپارگی فصل های فیلمنامه به سر می بره که خب منم فصل اول را بیشتر از فصل دوم دوست دارم. بازی Charlize Theron در مقابل Penelope Cruz هم دقیقا از رو در رو شدن دو بازیگر حرفه ای میاد که بازم Charlize Theron یک چیز دیگه است. فیلمنامه های قدیمی را ریختم وسط اتاق کار مثلا خونه تکونی و با خودم می گم حالا چه باید کرد...
March 06, 2007
براي تويي كه نيستي
نمي دونم چرا بي خودي هواي نوشتن دارم. شايد چون هوا ابري، دوباره هواي ابري. تو مي دوني چندبار هوا تو اين هفته ابري بوده؟ تو هستي كه بدوني؟ تو منو تنها گذاشتي؟ اما نگفته بودي بقيه راه رو تنها برو؟ گفتي بيا من اومدم و باهات همراه شدم!
اين از تو... اين از تولدم... اين از اون جشن صميمي دونفرمون،
اتفاق شوم
اتفاق ها همچنان ادامه دارد. اتفاق هاي اخير را مي گويم. راستي بايد چه كرد؟ تنها بايد نگران بود و نشست تا ببينيم چه بلايي سرشون مي ياد. چقدر دلم مي خواست كاري بكنم! چقدر دلم مي خواد گريه كنم. به قول هنوز «كيهان هواي گريه آدم را تازه مي كنه»
March 05, 2007
یک زن باید آزاد باشد
لعنتی، بازم یه اتفاق، یه اتفاقی که دیگه داره حالمو بهم می زنه. یه زن باید آزاد باشه، باید عاشق باشه، باید استدلال فکری و مالی داشته باشه، باید سیاست، روانشناسی، بینش، تفکر و هنر را در زندگی اش اجرا کنه، باید وارد حیطه های شخصی و دینی و مدنی جامعه ای بشه که شاید نسل های گذشته اش چشمانشان بسته بوده و حالا همه افکار به سراغش اومده.
مگر این همه آدم نیستند که روزها و شب ها در کنار هم زندگی می کنن و بچه دارن.
پس چرا آدم های عقده ای همیشه باید سر راه قرار بگیرن،
مگر یادت نیست یه بار چطور باتوم خوردی... یادته درد داشت؟ یادته اعصابت تا یه مدت بهم ریخته بود و از حرف نزدن حناق گرفته بودی؟
فکر کن اگه دیروز صبح به همراه دوستت به جای رفتن به دادگاه سر قرار می رفتی الان اوین بودی! بعد باید جشن تولدی که امروز تو ماهنامه برات گرفته بودن، را اونجا می گرفتی...
فکر کن، سند مالکیت هر کدوم از ما برای خودمون نیست. سند مالکیت ما را اونا امضا می کنن. دلت می خواد حرفهایت را بزنی اما می ترسی تا حالت را جا بیاورند، اما سکوت هم نکن. یک جیغ بنفش زنانه بکش و مواظب باش صندوقچه زندگی ات را اونجا ته اون اتاق تاریک که پر از خوف و وحشت جا نزاری.
حالم از هر چی نامرد و کثافت به معنای واقعی بهم می خوره ... اگه همه چی عادلانه توی این مملکت وجود داشت یک مرد غلط می کرد پاشو از گلیمش دراز تر کنه که یک مشت دوست مهربونمون برای از بین نرفتن حق زنان، توی زندون گرفتار بشن. این مملکتی که پر از نشونه های ریا و سنگدلی که درش موج می زنه.
اگه حق من از این زندگی درست داده می شد، امروز کسی برای ناحق بودن شرایط اش منو هم باخودش نمی برد. شاید این اتفاق ها می افته که زندگی هر کدوم از ما، از زنایی که مثل من تنها باید بی لیاقتی آدم های اطرافشون را لحظه به لحظه ببینن، به یاد بیارن که اینجا ایرانه، همان ایرانی که می گویند سرای من! کاش منم دیروز بین اونا بودم. چون این روزها بیشتر به زن بودن و آزادی و گرفتن حقم هم فکر و هم افتحار می کنم.
خبرهای دیگر از تجمع دیروز
بي توجهي نسبت به كنوانسيون حقوق انساني زنان(فهیمه(
March 03, 2007
«بگذار همین طور ادامه پیدا کند»
هیچ خبری نیست، در پس این روزهایی که هر روز اش یک قرن است. تنها نگاه به چهره پر از خنده من نکنید، لطفا؛ این روزها کلی دیودی خریدم که یکی یکی شب ها می شینم و می بینم. بعد کلی کتاب می چینم روی تختم و از هر کدوم یکم می خونم. اول حافظ، بعد یک دوتا شعر، بعد کتاب هایی که منو توی یه دنیای دیگه می برن و بعد خوابم می بره... صبح از استرس اینکه خواب نمونم چندبار ساعت موبایلم را کوک می کنم. بعد هم که بیدار می شم می بینم آباژور تا صبح روشن بوده و من نفهمیدم. خلاصه صبح که از رو تخت بلند می شم، آبی که شب قبل کنارم گذاشتم را می ریزم کنار گلدونم. چند وقته زرد شده فکر کنم مال همون یک هفته ای بود که من رفته بودم کنار آب های خلیج فارس... بعد با خودم می گم امروزم باید بگذره پس خوب شروع کن. اما هیچ وقت معنی خوب شروع کردن را پیدا نکردم. بی خیال... موسیقی گوش کردن و سکوت کردن، عشق است...
این هفته دو تا کتاب خریدم. «تنهایی پر هیاهو» که شدیدا پیشنهاد می کنم بخونید. این کتاب به چاپ چهارم رسیده و نوشته بهومیل هرابال که ترجمه پرویز دوائی. دومین کتاب هم متعلق به نویسنده حالا می تونم بگم محبوبم حسین سناپور به نام سمت تاریک کلمات. دوسش دارم بدون هیچ دلیلی. این کتاب هم مجموعه داستان های سناپور که با کتاب قبلی اش با گارد باز که اون هم مجموعه داستان هاش بود، متفاوته. مخصوصا اون داستان کوتاه بگذار همین طور ادامه پیدا کند، که خط به خط اش مال این روزگار. رمان نیمه غایب هم هنوز مثل این دیوونه ها دوست دارم و بعضی وقت ها می رم سراغش. با اینکه، بگذریم.
قسمتی از کتاب سمت تاریک کلمات شاید خوشتون بیاد!
«بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه می بینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار کنیم؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد، یا من دارم می کنم.»