جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« March 2007 | Main | May 2007 »

April 26, 2007

یک شب از این شب ها توی یک بزرگراه ...

دلم می خواد امشب متن این آهنگ را روی سایتم بزارم. دلم خیلی براش تنگ شده بود...
با تو رفتم
بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکسترغم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه
...




یک دوئل خصوصی!

کازینو رویال (CASINO ROYALE)
-/تو به خاطر غرور باختی، با غرور نمی تونی کاری بکنی، اگر ادامه بدی بیشتر می بازی!
آنچه در سکانس به سکانس فیلم کازینو رویال به کارگردانی مارتین کپبل یه چشم می خورد، حضور یک آدم با یک چهره کاملا سرد است که شما تصور می کنید او یک آدمی است با یک کاراکتری منفی، می خواهد تا انتها در فیلم ظاهر شود. این تمام آن حسی است که در اول فیلم نسبت به بازی "باند" داریم. موج تعقیب و گریز آدم های فیلم در قبال یکدیگر آنقدر زیاد است که دیگر زمین و آسمون برای آنها هدفی جز کشتن و روکم کنی با هم نیست. زمانی اولین جرقه در مورد روند داستان زده می شود که زنی نسبتا سن بالا به عنوان سرگروه پلیس ، به مردی به نام "باند" خط می دهد و درست زمانی که "باند" را از خانه مسکونی اش که تنها جای خصوصی او است بیرون می کند، "باند" کار خود را کرده است و رمز عبور برنامه های کاری زن را برداشته است. اما زن تنها به او یک جمله می گوید: باند... دیگه مخفیانه وارد خونه من نشو.
فیلم خیلی خوب است، فیلم دقیقا در خیلی از جاها که باید عشقی به میان بیاید، در کنار تمام خشونت ها به اوج می رسد. به نظر می رسد که فیلم از جاهای مختلفی شروع و به پایان می رسد و این دوپارگی ها تماشاگر را خسته نمی کند، بماند گاهی باعث می شود برای یک سکانس، نفس هم بند بیاید.
فکر کنید ابتدای فیلم از یک دوئل شروع می شود، بعد بین آن تیتراژ کاملا فکر شده کارگردان آغاز می شود، بعد روند داستان تا جایی که "باند" بعد از کلوپ تفریحی در یک جزیره _که واقعا کلوپه به معنای واقعی کلمه و مگر اینکه این کلوپ را در رویاهامون ببینیم!_ بیرون می آید، انگار یک داستان تمام شده و از لحظه ای که در قطار می نشیند یک داستان دیگر آغاز می شود. دوباره تا جایی که فکر می کنیم زندگی او با دختری که کارهای حسابداری و مالی را انجام می هد، تمام شده و او می خواهد ازدواج کند و از کار اش استعفا دهد اما دوباره یک داستان دیگر شروع می شود. این رفت و برگشت ها که بیشتر جنبه اپیزودیک را در فیلم دارد تا جایی ممکن است ادامه داشته باشد که "باند" از آن دست بکشد.
موسیقی پر حجم فیلم و سکانس های زیبا کناردریا که تنها "باند" را گوشه سمت چپ دریا می بینیم و کل صفحه را موج های دریا دربر می گیرد و نیز تمام سکانس هایی که مربوط به بازی پکر او در کلوپ می شود از جمله سکانس هایی است که دوست دارم و اگر باز هم ببینم خسته نمی شوم. مخصوصا جاهایی در کازینو رویال که دوربین روی صورت دو تا آدم متمرکز می کند تا از طریق زوایای صورت بشود تشخیص داد که چه فکری در سر هر کدام از آنها است. با اینکه چهره سرد و خشک هر دو گاهی باعث چند اشتباه هم می شود. اگر آن سکانس لرزیدن اجزای صورت حریف مقابل "باند" را به خاطر بیاورید، متوجه می شوید که بدون دیالوگ چگونه روی یکدیگر را برای 150 میلیون دلار کم می کنند. حتی این دوئل در انتهای فیلم برای "باند" و دوست دختراش که می خواستند با هم ازدواج کنند هم پیش می آید اما در ابتدای فیلم هم می شنویم که زن به او می گوید در کار های خود نباید احساساتی شوی...
به هر حال کازینو رویال یک فیلم پر تحرکی است که سرشار از نماهای قشنگ در بین خشونت های زیاد فیلم است که در خاطر می ماند.




April 24, 2007

تصویرها، تکرار زندگی ست...

وقتی تنها می شوم و این تنهایی لعنتی خودش را به من نشان می دهد، ترجیح می دهم در کتابخانه ام دنبال تمام کتاب هایی بگردم که تنهاییم را می پوشانند. در وضعیت بدی به سر می برم، شاید برای اینکه چندین پیشنهاد کار دارم و بیش از اندازه دوستانم نگرانم هستند. انگار آنها چیزی می دانند که من بی خبرم اما از حالا نوید یک اتفاق را می دهند.
وقتی تنهایم دلم می خواهد بانو راچندین و چندبار دیگر ببینم. درست در تنهایی اش دوستانی را به زندگی آورد که شاید هیچ نقطه مشترکی با او نداشتند، این را زمانی فهمیدم که با لباسی سیاه و چهره ای غمگین، در اتاق نیمه تاریک اش نشسته بود و ذکر می گفت. چرا شب های روشن را نگویم که آن کوچه پس کوچه های تاریک تنها با شعرها گرم بود که بین استاد و دختر رها می شد. آن نامه را به خاطر بیاور، که پیغام یک عشق گمشده بود، از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست، اما دیشب را بی تو در غربت گذراندم... چقدر حرف چقدر تصویرهای متعدد از زندگی من، از زندگی تو که همچنان تکرار زندگی است و سرانجام تمام اتفاق های ناممکن سر یک چهارراه بهم برخورد می کنند و ناگهان یک زن نیمه فاحشه در ماشین را باز می کند و سوار برسرنوشت شوم تو می شود. تنها یک جمله می گوید: مرسی آقا، دمت گرم، بیا معرفت نشون بده منو از دست این دایناسور خلاص کن... چه آب و چه آشتی بود که تنها با این جمله دامنگیر سرنوشت او شد. این را وقتی شب از روی پل هوایی با ماشین کم کم دور شد و تبدیل به نقطه ای روشنایی در بین تیرهای چراغ برق زمزمه می کرد، صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده، بی هیچ حرفی و کلمه ای... تو این ها را چه می نامی؟ یک نگاه، یک زندگی، یک رویا یا تصویرهای مشترک...
وقتی تنهایم لحظات سخت ستاره لحظه ای از ذهنم پاک نمی شود. طبق معمول خودم را خوشبخت می بینم حس می کنم جای ستاره نیستم تا یک معلول را جمع کنم. می گفت: سرم خالیه... از هر چیزی دلتنگم. دارم بازم بازی زندگی می کنم. ادا در میارم. مثل این چندسال گذشته. بازم یه مفلوک دیگه که زمین گیر شده. شاید اون فرقش با ما اینکه فقط راه رفتن ماها رو بلد نیست... خوش به حالش... نمیدونم چرا هر طرفی سر می چرخونم سکوته؟ نسل سوخته؛ راست می گفت اسم با مسمایی بود برای فیلم اش...
آخ امان از این حرف ها و تصویرها، خستگی ها، و بغض که همچنان با من است. نمی دانم کمی دیگر باید بیاندیشم. شاید نقطه مبهم و کور اطرافم حل شود. شاید هم حل نشود. اما می دانم تا انتها با تصویرهای مشترک همراه خواهیم بود.
چرا خسته نمی شویم؟ این سئوالی است که ذهنم را به خود مشغول کرده است.

*در این نوشته چند جمله از کتاب نوشت های مختلف آمده است. که شامل فیلم های بانو، شب های روشن، آب و آتش، و نسل سوخته می شود.




April 20, 2007

فیلم، موسیقی و آدم های خاکستری

فیلم امتیاز نهایی (match point)دیدم. فکر کنم دوستای نزدیکم می دونن که شخصیت وودی آلن برای من کم کم داره تبدیل به یک اسطوره ای می شه که هر چقدر ازش فیلم ببینم یا درموردش بخونم بازم برام جذابیت داره.
شخصیت قصه های آلن تقریبا شبیه خود او بدون دغدغه وارد زندگی می شوند و ساده ترین راه ها را برای آنچه که دوست دارند، انتخاب می کنند و حتی شاید به این فکر هم نباشند که یک قتل، یک دوست داشتن و یک اتفاق می تواند به راحتی به تصویر در آید و کاراکتر نقش اول داستان قاتل شود و بدون دردسر از قتل هایی که انجام داده، زندگی اش را هم ادامه دهد.. پس به نظر می رسد که این فیلم یک داستان کاملا کلیشه ای است که شخصیت های متعدد قصه، فیلم را می خواهد پرحاشیه کند و تماشاگر را تا انتها سرگرم خود سازد. وجه اشتراک فیلم های آلن هم که بیشتر فاصله های طبقاتی زندگی آدم هایی است که تقریبا او با آنها آشنا است و در فیلم هایش به چشم می آید. امتیاز نهایی تنها یک ویژگی دارد، آن هم به نوعی دیالوگ های کمیک و آدم های های خوش شانسی است که آلن با آنها حال می کند.
فیلم حس ششم (thesixth sense) را هم دیدم. توی یک شب بارونی از همین شب هایی که گذشت. می ترسیدم، اما دلم می خواست ببینم واقعیت و خیال کدام بر دیگری غلبه می کند. وقتی فیلم تمام شد از جام تکون نخوردم، شاید به خاطر ترس شاید به خاطر واقعیت هایی که وجود دارد و شاید اینکه کارگردان(ام. نایت شیامالان) چقدر زیرکانه فیلم اش را به خورد تماشاگر داده است. یک مقدار ابهام شخصیت ها برایم وجود دارد که شاید دوباره ببینم. نمی دونم . اما تصورم از آن همه تعریفی که شنیده بودم، فیلم دیگری بود!
فیلم کوکب سیاه (black dahlia)را دوست دارم و در پست بعدی مفصل درباره آن خواهم نوشت.
آلبوم هیس رضا یزدانی هم گوش کردم، نه آهنگ شمال و نه آهنگ دنیای وارونه هیچ کدوم به آلبوم اول این خواننده که پرنده بی پرنده بود نمی رسه. شایدم من آلبوم اولش را خیلی دوست دارم و تا اون آهنگ کافه نادری اش را در روز گوش نکنم، چشمام بازنمی شه.
این روزها همش فیلم می بینم. بیشتر به بخاطر اینکه از دست این تلفن های مکرر صاحبخونه و هزارتا حرف و حدیث راحت باشم. شاید به خاطر اینکه یادم باشه وقتی تو خیابون راه می رم، حس کنم نگران هیچی نیستم و بی دغدغه از کنار همه می گذرم. شاید برای اینکه امسال بارونای خیابون ولیعصر، دولت، فرمانیه وجاده فشم برام خیلی قشنگ تر و تازه تر از سال های قبل بود.
پی نوشت اول: راستی وقتی با دوستم رفتیم و فیلم خون بازی را برای چندمین بار دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که چقدر ما پاستوریزه ایم. تو این جامعه ای که سیاهی تهران حتی با همون پاساژها و بزرگراه های "شیک" از ذهن مان در این فیلم پاک نمی شود. عجب شهر سیاهی است و آدم هایش خاکستری...
پی نوشت دوم: اگر دیشب تو خیابون ها بودین فکر کنم متوجه شدین که واقعا دیشب تهران حکومت نظامی بود و سر هر چهارراه و رستوران و اینا موتورها، لباس شخصی ها و ماشین های گشت دیده می شدن و خیلی از خیابون های اصلی هم ایست بازرسی گذاشته بودن. خدا به داد همه برسه.




April 13, 2007

یک منتقد، یک کارگردان (ایرج کریمی)

مامور: کجا میرین؟
ژاله: میریم شمال
مامور: کجای شمال؟
ژاله: هر جا که بارون باشه.
مامور: امسال شمال بارون نداشته.
***
شاید تنها یک جمله برای کلیت یک قصه کافی باشد تا تکلیف تماشاگر را با فیلم روشن کند. در همین چند فیلمی که ایرج کریمی منتقد و کارگردان سینما ساخته است، نشان داده که دید فیلم هایش نه برای مخاطب عام سینما است و نه برای پی گرفتن یک قصه که روند متعادلی را طی کند. پس چه فیلم هایش و چه دیدگاه کارگردان از یک سینمای کلاسیک می آید که قواعد را گاهی زیر پا می گذارد. فیلم از کنار هم می گذریم اولین فیلم کریمی بود. فیلمی که بیشتر دلی است تا یک مشخصه فیلم کامل، اما کریمی مسیراش را دوست دارد و ادامه می دهد. حالا دیگر تماشاگر است که باید ببیند فیلم های کریمی در لیست سلیقه فیلمی او قرار می گیرد یانه؟ این بحث کاملا جدا از منتقد بودن کریمی کارگردان است.
فیلم از کنار هم می گذریم یک فیلم در دل جاده های پر پیچ و خم است که شخصیت های داستان را در این راه مارپیچ به درون زندگی فردی می کشاند که در جایی همانند سکانس رستوران جاده ای، با هم تلاقی دارند اما آدم های داستان حس عشق ورزیدن، بیان کردن و حتی گریز از نگاه را ترجیح می دهند تا دوباره تناقض های زندگی آنها را با هم درگیر نکند. انگار که همه می خواهند درون خودباقی بمانند. و این همان نشانه هایی است که کریمی دوستشان دارد.
آن چیزی که باعث می شود تا فیلم تماشاگر را از این زندگی و آدم های یکنواخت خسته نکند گاهی دیالوگ های طنز آمیزی است که بین آدم ها رد و بدل می شود.

دوبرادر به نام های بهزاد و سپنتا که درون ماشین با هم صحبت می کنند:
برادر بزرگ تر: ...تو اصلا می فهمی زندگی کردن یعنی چی؟ فکر کردی زندگی همه اش خوردن و شاشیدنه!
برادر کوچکتر: آره من کلی کتاب خوندم و فیلم دیدم ولی تازگی ها فکر می کردم، چقدر این فیلم های روشنفکری بی رحمند. چه قدر زن ها و شوهرها توی این فیلم ها با تفاهم، همدیگرو لت و پار می کنن...

دیالوگ هایی که به نظر می رسد همه باب دل کریمی بوده و باید حتما در جاهای مختلف از فیلم شنیده می شده. با این حساب کریمی سبکی را برای فیلم سازی اش انتخاب کرده که بی شباهت به فیلم های عباس کیارستمی نیست. زیر درختان زیتون را به خاطر دارید، همان جاده و همان شخصیت هایی که با حرف هایشان می خواهند به تماشاگر بگویند زندگی یعنی همین. رفتن ها و برگشتن ها، عشق های کوتاه و بی بیان، حرف های گنده و ساده... شاید یک از کنار هم گذشتن، شاید واقعا از کنار هم می گذریم. این همان حرفی بود که کریمی در دلش مانده بود.
اما از همه این ها که بگذریم واقعا اگر بخواهد در ایران منتقد معنا و مفهوم خاص خود را داشته باشد، نقدهای کریمی در مجله فیلم یکی از نقدهایی است که می شود از آن درس گرفت و فهمید منتقد یک فیلم در ایران به چه مفهومی است. برای رسیدن به این حرف چندین نقد کریمی را با نقدهای امروزی مقایسه کنید. فکر کنم تفاوت آن کاملا روشن است.
دیدن فیلم از کنار همین می گذریم باعث شد تا دوباره سینمای کریمی را بیشتر از قبل دوست داشته باشم. حتی همان باغ های کندلوس. شاید یکی یکی فیلم هایش را در اینجا بیشتر بنویسم. چون حس می کنم اکثر آدم های کریمی را می شناسم.




April 10, 2007

یک شب نشینی خوب

نیم ساعتی می شه رسیدم خونه. از یک شب نشینی خیلی خوب توی یک روز خیلی بد. وقتی نیمه های صبح نشستم توی ماشین و بزرگراه ها را طی می کردیم، انگار رادیو بهترین حرف ها و قشنگ ترین واژه ها را به کار می برد. حتی لحظه ای که از بزرگراه چمران گذشتیم و برج میلاد سنبل یک دوره از زندگیم بود، حالا تبدیل به یک قاب عکس بی ارزشی شده بود که تنها یک تصویر ازش مونده بود... تصویرهایی که هرساعت کمرنگ تر می شن و خاک روی اون ها را می گیره تا دیگه حتی نشونه ای از اون روزها باقی نمونه. همون حرفی که امشب تو مهمونی درباره اش زیاد صحبت کردیم. یک بار برای همیشه فراموش کردم که اصلا ما از این خیابون ها باهم گذشتیم یا نه؟ نه این درخت ها و نه این خط های زرد و سفید وسط بزرگراه هیچ کدوم مال اون روزها نیست حتی بهار هم بوی اون روزها را دیگه نمی ده انگار یک اسانس جدید وارد شده که ارزش بوی بهارهای گذشته را از بین برده... حتی آهنگ tango to evora حالا دیگه یک آهنگ معمولی که از شنیدنش می شه لذت هم برد...




April 09, 2007

فرشته های کوچولو، در بین رفتگان

رفتگان (The departed)
همه چیز از این فیلم شروع شد؛ دیشب وقتی توی آشپزخونه نشسته بودم و غذا می خوردم، حس کردم مارتین اسکورسیزی چطور می تونه یک فیلمنامه و یا همون فیلم روابط جهنمی را اینقدر روان بسازه که نیم ساعت آخر تو منتظر فینال داستان باشی و اما یک اتفاق دیگه دوباره شوکی در ذهن تماشاگر بوجود بیاورد.
فضای زندگی یک دانشجوی پلیس که برای او بازی کردن یک نقش پلیس مخفی در گروه مافیا مزخرف به نظر می رسه، آنقدر قابل باور می شود که دو مفهوم زندگی و احساس در هم به تقابل یک رفتار پنهانی با زنی به نام مادولین، روان کاو پلیس می رسد. ازهمان ابتدای فیلم و تنها با یک دیالوگ کلید یک بازی خشنوت بار زده می شود و در ادامه قدرت کاستلو با بازی جک نیکلسون و رفتارهای خونسرد او در مقابل حس خشونتی که در برنامه های او می بینیم، به یک تضاد رفتاری از او منجر می شود. اگرچه فیلم بیشتر از آنچه به قدرت آدم ها اشاره کند، موقعیت شخصیت های داستان از لحاظ وظیفه فردی هر شخص را مد نظر می گیرد اما همین تناقض های احساسی با آمیزه ای از قانون و پلیس جذابیت دیدن فیلم رفتگان را بیشتر می کند. مخصوصا در سکانسی که بچه های کوچولو در لباس فرشته ها از مقابل کاستلو می گذرند و او نیز به دنبال آنها به راه می افتد. از موسیقی محشر فیلم هم که دیگر حرفی نباید زد. موسیقی خوب haward shore بر روی فیلم به نظر می رسد ضرب آهنگ رفتگان را پیش می برد.
حالا بعد از دیدن رفتگان است که تازه باید هضم کنم که با چه فیلمنامه و چه ساختاری روبرو بوده ام. این هم می شود همان شوک آخر فیلم که تا چند ساعت درگیر شخصیت ها، دیالوگ ها و ساختار پیچیده ای بین گروه مافیا و پلیس و پدر و پسر و... می شوم. مطلب حمیدرضای عزیز درباره این فیلم هم خواندنی است.
شاید برای همین تصمیم می گیرم تا به فاصله چندساعت فیلم مزخرف The holiday را ببینم. فکر کنید، یک دنیای متفاوت یا داستان کاملا روشن و بی پرده و کلا یک فیلمی که شاید برای قبل از خوابیدن شب مناسب باشه. با اینکه بازیگران محبوب ام همانند، jode law و Cameron diaz به خصوص اون دیوونه بازی هاش را دوست دارم اما نمی دونم حس می کنم فیلم خیلی بدی بود شاید به این دلیل که چند ساعت قبل از آن رفتگان را دیده بودم.

پی نوشت: راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم که در این چند روز اخیر نوشته های اینجا کمی شخصی شده بود که هم معذرت می خوام و هم اینکه سعی می کنم مسائل خصوصی زندگی را که خیلی ها دوست دارن با اینجا قاطی کنن، مکتوب نکنم که فکر می کنم قبلا هم اشاره ای کرده بودم. به هر حال حواسم جمع تر از اینهاست که بخواهم مطلبی را بدون فکر بنویسم! به نظرم این توضیح لازم بود. اگر دوست داشتید نظرتون را درمورد رفتگان برام بنویسید. من که فیلم را دوست داشتم شما چطور؟




April 08, 2007

بهار این چند روز

همه اتفاق ها را ول کنید، این هوای لعنتی را دریابید که بدجوری خودشو تو این چند روز نشون می ده که یالا، بیا بیرون و قدم بزن...




April 06, 2007

مجله فیلم و بهاریه ها

چند سالی می شود که هر وقت عید می رسد اول از همه سراغ مجله فیلم می روم و بهاریه ها را می خوانم. اما حالا بعد از عید وقتی دوباره بهاریه ها را می بینم، حس می کنم چقدر جو شخصی نوشتن در بین بهاریه ها به چشم می خورد. بیشتر از همه مطلب آیدین آغداشلو و احمدرضا احمدی جذبم می کند. مخصوصا آن بنفشه هایی که احمدی می گوید همیشه می رویند، نمی دانم در روزها و زندگی ما هم جوانه می زنند یا نه؟
چند روز پیش جلد مجله فیلم ویژه نوروز را برای خواهرم جلوی وب کم گرفتم تا ببیند. می توانم به شخصه بگویم کسی که تمام روزگار سینمایی اش با این مجله سپری شده بود، حالا آن طرف آب ها برای خواندن یک صفحه از مجله بی تاب است و آن هم درست زمانی که عکس رسول ملاقلی پور هم بر روی ویژه نامه خودنمایی می کند و داغ همه را تازه.




April 05, 2007

امضا پای یک نوشته

دلم می خواد بنویسم. بعضی وقت ها مجبورهستیم که بنویسیم. شاید برای تعهدهایی که نسبت به دوستان و اطرافیان داریم. شاید نوشتن های دلی، شاید نوشتن از روی عصبی بودن بعضی خبرها که بغض را هم به همراه خودش می آورد، شاید هم برای یک نوشته که اشک را بالاخره تا وسط گونه هایت می کشاند.
درست وسط همین روزها که خبری از یک اتفاق خوب نیست، باید بیکاری چندین و چندرفیق خوب مطبوعاتی از گوشه و کنار شنیده شود. آن هم درست زمانی که نه تصور موقعیت بد کاری را می شود از ذهن دور کرد و نه برای خوردن یک نوشیدنی به کافی شاپ های اطراف سرک کشید و به خود امیدواری داد که تنها نیستی...
هیچ وقت هیچ جا نامه ای از گلایه ها و شکایت هایم باقی نگذاشتم. مکتوب کردن هر مسئله ای، به راحتی پاک نمی شود. مگر اینکه همان آرشیوهای کنار نوشته ها به درخواست خود نویسنده یا برداشته شوند و یا طبق همه اتفاق ها یک روزی پاک شوند و غیر قابل دسترسی! هنوز هم برایم پیش آمده است که خیلی حرف ها را باور نکنم. تا حالا شده یک متن را چندین و چندبار بخوانید اما متوجه نشوید که چرا انقدر پراکنده است و تنها یک وجه اشتراک در خط به خط آن مطلب دیده شود آن هم ته هر واژه اش ناامیدی، بیچارگی و فلاکت و شرمندگی نهفته باشد؛ دلم برای باغچه می سوزد... دلم برای همان نیمه ی غایب می سوزد، همان سیندخت تنها و رها شده در درونش که به دنبال یک نشانه از عشق کل مسیر را در کنار نرده های پارک طی می کند. دلم برای نوشته اول کتاب ها می سوزد، کاش هیچ نوشته ای مکتوب نمی شد. کاش هیچ چیز "یادم نرفته" بود. و روزی، اول کتابت می نوشتم، برای اینکه بدانی هیچ چیز یادم نرفته است...
هیچ کس غیر از من وتو پای امضای نوشته هامان نخواهد ماند. نه تو و نه من. نه قانون، نه احساس.
قلم بزرگ ترین نویسنده مطبوعاتی وقتی پشت اش یک نفر دیگر ایستاده باشد هم مشخص است. این را دیگر تو هم می دانی و دوستانی که سال هاست با قلم اطرافیان، نقدهای خود را به رخ می کشند. همیشه از یک نسل نالیدیم و گفتیم نسل سوخته اما من حالا می گویم سال های سوخته ای که برای هم رقم زدیم. دلم می خواد این را هم بگویم، حس می کنم خیلی وقت است که باید یک چیزی را برایت رو کنم آن هم رسیدن به اعتقادات درونی ست که تازگی ها به آن بها داده ای. شاید خدا کمک ات کرده است. اما هنوزهم تنهایی پر خیالی داری.

*اکنون من و او دوپاره یک واقعیتیم.
در روشنایی زیبا
در تاریکی زیباست.
در روشنایی دوسترش می دارم
و در تاریکی دوسترش می دارم.
من به خلوت خویش از برایش شعرها می خوانم که از سراحتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی شود. چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند از غضب پوست بر اندام خواننده بخواهد درید.
گرچه از قافیه های لعنتی در این شعرها نشانه یی نیست؛ از آن گونه قافیه ها برگذرگاه هر مصراع، که پنداری حاکمی خل ناقوسبانانی برسر پیچ هر کوچه برگماشته است تا چون رهگذری پابه پای اندیشه های فرتوت پیزوری چرت زنان می گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهار خورده بردرند تا از یاد نبرد که حاکم شهر کیست؟

*شاملو، احمد شاملو/ آیدا در آینه




April 03, 2007

لذت هایم را به دنیا می سپارم

منتظرم که تموم کنه. منتظرم که هر لحظه دستم را از روی دهنش بردارم و ببینم دیگه گرمای نفس اش دستم را گرم نمی کنه. منتظرم، مثل تو که همیشه منتظر بودی، اما نیومد. ته این آخرین جملاتی که گفته بود، معلوم بود که "هیچ" کمین کرده است. اطمینان احمقانه بهش امیدواری می داد که از زندگی دور شه.
منم باید می گفتم نه، آخ از این نه گفتن ها، که همیشه برام سخت بود و زجرآور. به قول دوستی یاد بگیریم که دیگه نسبت به خیلی از مسائل بگیم "نه".
کارها دوباره ریخته رو سرم. نمی دونم انگار 20 روز تموم، یک دنیای دیگه بودم، اما حالا که چشم باز کردم دوباره همون خونه، همون اتاق کار، همون دوستام، همون کتاب هایی که باید می خوندم و رو هم گذاشتم. وای امان از این روزهای نیومده که زیاد هم از اومدنشون راضی نیستم.
فکر می کنم به همه اتفاق های سیاسی که افتاده، اما وقتی با دوستی حرف می زنم، هر دومون به این نتیجه می رسیم که جنگ در ایران یکی از نادرترین اتفاقاتی است که ممکن است بیافته. چرا باید یک بازی سیاسی وسوسه جنگ را تو تن یک عده بندازه.
و باز یادم می یاد از شب عید، همون شب که من و تو داشتیم خرید می کردیم و خانواده ای با بغض از کنار شیرینی فروشی و آجیل فروشی گذشتن. تا بالاخره سرپرست خانواده با شرمندگی به تعداد نفراتشون چند شیرینی برای عید خرید. وای خدایا... چرا باید اینا رو ببینم، چرا باید تعداد این خانواده ها هر ماه شایدم هر روز بیشتر بشه… کی ما آدم می شیم، نمی دونم!
چرا باید خودخواهی یک آدم زندگی سه خانواده را بهم بریزه و یک تلفن که بیا به پرونده ات در دادگاه رسیدگی کن وگرنه فردا گوشه زندان می افتی، همه روزهای منو بهم بریزه. چرا باید آدم هایی که اعتقادات و نظراتشون را قبول داشتم، برای آزادیشون فکر می کردم، حالا تصورات ذهنی ام را بهم بریزن... اون روز یادته؟ که همسر آن آقا خودش را به در و دیوار می زد تا آزادی شوهرش را برگردونه، یادته؟ توی یک جشنواره مطبوعاتی بود که با گریه رفت رو سن و خواهش کرد تا همه خبرنگاران برای آزادی همسرش دعا کنند و کمک، حالا همونی که یک روزی عقایدش برام مهم بود و پر از حرف های ناگفته، باید در یک شبکه خبری اون طرف آب ها بشینه و حرف بزنه... اینم از آزادی، اینم از کوچ یک سرگردان دیگر از ایران به غرب.
این حرف ها رو هم ول می کنم. قبل از دیدن فیلم 300 می دونستم که دیدن و ندیدن این فیلم نظرم را عوض نمی کرد. فکر می کنم یکی از دروغ ترین فیلم هایی بود که تا حالا دیدم. اصلا هم دلم نمی خواد بیشتر در موردش بدونم و حرف بزنم، چون حس می کنم بیهوده است...
و دیگه اینکه فعلا نه از کتاب نه از فیلم و نه از وبلاگ خوندن از هیچ چیز لذت نمی برم و همه لذت هامو به دنیا سپردم.