جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« April 2007 | Main | June 2007 »

May 29, 2007

رهایی

دیروز خبرگزاری نرفتم. انقدر حالم بد بود که نمی تونستم حتی چشمام را باز کنم. می شنیدم که می گفتن 7 بود. وقتی چشمام باز شد حس کردم از یک دنیای دیگه اومدم. آرنج دستم درد می کرد و سوزن سرم زیرپوستم، توی رگ دستم می سوخت. می دونسنم که خیلی توی این یک ماه اخیر فشرده کار کردم اما بازم همش رفت به قرض...
همه چی خیلی خوب داره پیش میره... فاصله کلمات بالا تا آنچه در این خط می نویسم فکر می کنید چقدر است؟ اما به اندازه ده برابر آن فاصله در همین چندساعت اخیر برایم چندین اتفاق مختلف افتاده است. رسما زندگی من پر از تحرک و جنب و جوش است. آنقدر که حس می کنم، من نیستم که اتفاق را درست می کنم اینبار اتفاق است که من را غافلگیر می کند....
می خواستم از کارم در خبرگزاری شهر بنویسم. کار کردن در محیط ساکت و آرام همراه با لهره برای گرفتن خبر در کنار دبیر سرویس محترم، می تواند همان اتفاقی باشد که من انتظارش را می کشیدم...
روزنامه هم بد نیست. این که یک صفحه فرهنگی داشته باشی و یک روز حسین سناپور را نقد کنی یا شعرهای یغما گلرویی وحرف های دردناک آیدین آغداشلو درباره نقاشی و... همه لذت بخش است. حتی نوشتن در باب اذان موذن زاده که در غروب طنین اذانش رهایم نمی کند. چقدر خوب است، چقدر حس خوب در کنار همه اتفاق های بدی که می دانم نزدیک است... رهایم نمی کند اگر رهایش نکنم!




May 25, 2007

از گذشته تا آینده

اتفاق اول:* نوروز سال 77 یک نوروز بود مثل سال های قبل، با این تفاوت که این بار خاتمی رئیس جمهور بود. لابد کسانی که با خاتمی میانه خوبی ندارند می پرسند: یعنی هیچ آدم دیگری جز خاتمی در این مملکت اهمیت ندارد؟ ما می گوییم: چرا، خیلی اهمیت دارد. بعد چند دقیقه سکوت می کنیم و می گذاریم خود او به این فکر فرو برود که: پس اگر اهمیت داشت چرا در این سال ها اتفاقی نیافتاد؟ در هر صورت زمان در حالی گذشت که بعضی ها وقتی به خاتمی فکر می کردند به خودشان می گفتند: آیا با یک گل بهار می شود؟ دیگر هم که واقع بین بودند می گفتند: بله که می شود، ولی خیلی دردسر دارد.

اتفاق دوم: دومین روز خرداد ماه سال 77 به عنوان دوم خرداد جشن گرفته شد. و مطابق معمول روزهایی این چنین، همه چیز در سکوت برگزار شد. چند مراسم اعلام شد، چند مراسم لغو شد، عده ای در جایی دور اجتماع کردند، حرف های مهمی زده شد و اتفاق مهمی نیافتاد.

اتفاق سوم: گذشت زمان به سال 86 رسید. حالا خاتمی چندسالی می شود که از ریاست جمهوری برکنار شده است. ترس صحبت از دوم خرداد، یادآوری عده ای از مطبوعات و تلنگوری به مردم که دوم خرداد بود، و انداختن عکس خاتمی بر روزنامه ها، و بار دیگر زیر سئوال رفتن آزادی بیان و یا شاید حق گرفتن پوشش ظاهری، اما اتفاق مهمی نیافتاد...

اتفاق چهارم: دوم خرداد سال 89، سکوت مطلق، شکنجه، دوباره سعی برای تغییرات سیاسی و آزادی بیان... شاید یک اتفاق دیگر...!

* تا پایان اتفاق دوم برگرفته از کتاب "در سال 77 اتفاق افتاد" نوشته ابراهیم نبوی




مسکن درد

وصف حال این روزهای من،
می گویم، می اندیشم، می گریم؛ می فهمم، می خندم، درک می کنم، می بخشم...




May 20, 2007

نیمه گمشده

دیروز وقتی تو خیابون راه می رفتم و طبق معمول فکر می کردم، کنار یک مغازه کتاب فروشی ایستادم. با دیدن کتاب خروس ابراهیم گلستان داخل مغاز رفتم تا به فروشنده بگم که این کتاب توقیف شده و ممکن از اماکن بریزن و مغازه خوشگل با پله های چوبی اش را پلمب کنند. اول رفتم سراغ کتاب ها یک کتاب برای دوستم هدیه خریدم_ به بهانه گذشته های دوری که همیشه در کنار هدیه هایم، کتاب را بر حسب روحیات او کنار هدیه می گذاشتم_ بعد در عالم کاملا بی پولی کتابی هم برای خودم خریدم به نام ویکنت دو نیم شده، ایتالو کالوینو نویسنده این کتاب است که پرویز شهدی آن را ترجمه کرده است. این کتاب به چاپ سوم رسیده است. پیش از این ها نام این کتاب ویکنت شقه شده، بود با ترجمه بهمن محصص که در سال 1382 به چاپ رسید.

*کاش می شد هرچیزکاملی را به این شکل دونیم کرد. کاش هرکسی می توانست از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا، گمان می کردم همه چیز را می بینم، ولی جز پوسته سطحی آن، چیزی را نمی دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم این طور بشود، چون بچه هستی، چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه دیگرت هزاران بار ژرف نگرتر و ارزشمندتر خواهد شد. تو هم آروزخواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است.
*قسمتی از کتاب ویکنت دونیم شده
پی نوشت: اگر کتاب های دیگری از این نویسنده خارجی سراغ دارید، لطفا برایم کامت بگذارید. بدم نمی یاد بازم ازش کتاب بخونم.




May 18, 2007

خشونت همراه با اعتراض

دلم می خواد درباره خشونت بنویسم و این که بی تفاوت نمی تونم بشینم و ببینم که یک آدم عوضی اینطوری با من برخورد می کنه. اعتراض می کنم به همه چی، به خلوتی خیابونی که شب خسته و کوفته از روزنامه برمی گردی که یا یک ماشین بهت گیر می ده یا یک آدم...اعتراض می کنم به قانون مزخرفی که بهم می گه وقت تنگه حق تو بگیر و دلت برای کسی نسوزه... اعتراض می کنم به همه خستگی ها و دوندگی که حتی یادم می ره ناهار بخورم و ساعت 8 شب می رسم به خونه ای که تنها جای امن منه. اعتراض می کنم به جامعه ای که زخم زبون هایش آدم های زیادی را وادار به حلقه آویز شدن، می کند... اعتراض می کنم به اصول و عقاید غلط اطرافیانم که فکر می کنن زندگی همین است و بس... اعتراض می کنم به دلم که می گه برای خودت زندگی کن.




May 14, 2007

هم میهن

تو این روزهایی که حتی بهانه ای برای نوشتن نداری، دیدن روزنامه هم میهن روی دکه روزنامه ها یک حس قدیمی را دوباره در ذهنت شکل می دهد. هم میهن همان قدرخوب است که با یادداشت های قوچانی و مقاله نسبتا بلند کرباسچی و عمادالدین باقی با آمدن این روزنامه بار دیگر دست به قلم شده اند. هنوز با ندیدن شرق پس از توقیفی می توان حدس زد که هم میهن پرمخاطب تر باشد. همانطور که امروز چندین دکه روزنامه فروشی در اولین روز منتشر شدن این روزنامه، هم میهن را تمام کرده بودند. خوشحالم و به دوستانم در این روزنامه تبریک می گم.




May 10, 2007

تهران سیاه!

یک هفته کار کردم. خسته ام بیشتر از همه از حرف دوستام خسته ام. هر کدوم فکر می کنن مشکل دارن اما واقعا ندارن. این یک هفته خیلی جاها مجبور بودم برم و خیلی چیزا شنیدم و دیدم.
یک قهوه اسپرسو داغ!
شنبه گذشته بود که با لادن و کیوان ساعت 9:30 رفتیم یکی از این کافه های مرکز خرید گاندی، اونی که من همیشه می گم صندلی لهستانی داره و نور چراغ های داخلش قهوه ای... همون میز همیشگی کنار پنجره... اما بسته بود و یک آقایی گفت تا 8 بیشتر باز نیستیم. به قول کیوان توی هر کدوم از کافه ها را که نگاه می کردیم، انگار آدم ها منتظر بودن تا اماکن بریزه و هم را یکجا جمع کنه و ببره. انگار همه می ترسیدن اما نشسته بودند و قهوه می خوردن. دل منم عجیب قهوه اسپرسو داغ می خواست. کیوان می گفت احتمال اینکه بریزن هست، پس بهتره بریم جایی که امنیت داشته باشیم. دوباره سوار ماشین شدیم و دوباره فریدون فروغی شروع به خوندن کرد. این چراغ قرمزهای لعنتی سرچهارراه باعث شد تا من بگم چقدر پشت این چراغا می مونیم، چه تو زندگی و چه تو کارهای روزمره... کیوان گفت چراغ قرمز زندگی ما که سبز نمی شه. اما باز خوبه چراغ سرچهارراه ها حداقل سبز می شه و ما حرکت می کنیم. انگار همه پشت چراغ قرمز ایستادیم. چراغی که سبز نمی شه... انقدر چرخیدیم تو خیابون که ساعت از 10 گذشت و من باید می رسیدم خونه...
پارتی و سکس
چند روز قبل توی میدون انقلاب یک آقایی اومد جلو گفت خانم حجابت رو رعایت کن. گفتم حجابم و رعایت کنم پولدار می شم که این همه قرض بالا نیارم. گفت به خودتون ربط داره، موهاتون نباید بیاد بیرون، گفتم اونم به خودم ربط داره، برید و خونه های فسادی را بگیرید که فیلم هاش اومده بیرون و توی میدون انقلاب داد می زنن، خونه و پارتی سکسی شهرک غرب، قیطریه و اکباتان... گفت نمی خواد برای ما برنامه بریزی، موهاتو بکن تو. گفتم هر وقت با احترام برخورد کردی و جواب زندگی منو دادی، حجابمو رعایت می کنم. اصلا تو کی هستی که به من امر و نهی می کنی، توی این جر و بحث بود که یک دختر تقریبا با سر و وضع خیلی بد سرو کله اش پیدا شد. اونی که به من گیر داده بود رفت دنبال اون دختره و منم رامو کشیدم رفتم، احساس خفگی داشت دیوونه ام می کرد.
کراک
چندروز پیش توی یکی از این مراکز قانونی عزیز بودم که دیدم یک زن و شوهر دارن کتک کاری می کنن. نمی دونم چی شد که وایستادم یک کنار و اینا رو دیدم و شنیدم، می گفت یک روز شوهرمو دنبال کردم، دیدم رفت تو یک خونه ای که نمی شناخته، می گفت باورم نمی شد که با یکی دیگه باشه اما در آپارتمان را به بهانه آرایشگاه کنار خونه زدم. یک دختر بیست ساله در را باز کرد و گفت با کی کار داری، موندم چی بگم که گفت مواد می خوای... بیا تو باهم کنار می یایم. از لای در دیدم شوهرم و یکی دیگه نشستن کنار میز. حالم بد شد. تا اون دختره رفت چیزی بیاره منم اومدم بیرون. شب که ساعت 12 شوهرم خونه اومد و بهش گفتم خونه اون دخترا چکارمی کردی، دعوامون شد و کتک کاری... می خوام ازش جدا شم. اما باید طوری جداشم تا راحت به زندگی که معلوم نیست با کشیدن کراک چند وقت دیگه زنده بمونه، ادامه بده، دلم می خواد بمیره... این حرف را با گریه می زد دل منم براش سوخت. واقعا اگه قراره کسی رو ببرن بالای چوب دار این آدمای اینطوری باید بمیرن که جای نفس کشیدن بقیه رو با کاراشون تنگ کردن. فکر کنید اکثر جاهایی که مرده را می شورند، نوشته شده از شستن مرده هایی که کراک مصرف می کردند، معذوریم.
زنگ نزن، مزاحمی!
دلم نمی خواد این ها را بنویسم اما چند روز پیش بود که دوباره زنگ زد. مریم خانم زنگ زد. می گفت می شه سحر( یک دختر 17 ساله) بیاد پیش شما من مهمون دارم. امروز اصلا اخلاق نداره، براش کارت ایترنت هم خریدم بشینه پای کامپیوتر با شما دیگه کاری نداره، اگه می شه نزارین به من زنگ هم بزنه. بهش بگین مامانت 9 زنگ می زنه، هروقت مهمونش رفت. ببخشیدها. زود هم شام می خوره. خودم می یام شب دنبالش... پس زنگ نزنه...
این حرف اش چندبار تو گوشم زمزمه می شد. یک دختر معصوم تو سن رشد که دلش می خواد شلوار مارک دار بپوشه، موهاش مدل جدید باشه و آرایش تند بکنه و مثل مامانش راه بره... اما وقتی نشستم پای حرفاش، انگار مدت هابود با کسی حرف نزده. می گفت مامانم وقتی سرش شلوغه می گه زنگ نزنم. فکر می کنه من نمی فهمم. اما وقتی من می خوام با دوستم برم بیرون نمی زاره می گه زوده... من می خوام برم خونمون، تو اتاقم، کنار سازم و صدای موزیک هامو بلند گوش کنم...
باورش سخته هنوزم
فکر کنید داشتم از آخر هفته می گفتم. مثلا امروز پنج شنبه بود. من کلی برنامه داشتم. رفتن به باغ یکی از دوستان که خیلی دوستشون دارم، رفتن به سینما با رفیق دل گرفته ام. تهیه کردن پول، خوابیدن،..باورش سخته که فردا دوباره کار و کار و کار..
همه این ها به شنیدن ازدواج یکی از بهترین دوستام در... امروزم با هر کی حرف زدم دپرس بود. امان از این هوای بهاری...




May 05, 2007

زندگی رنگ است

زندگی ادامه دارد، ما زنده ایم به این زندگی، به امید، به کار.
چند هفته ای می شود که دوباره سرم شلوغ است. کار را دوست دارم و روزنامه را بیشتر از کار. فعلا خسته نیستم و هر شب با کلی ایده جدید برای صفحه فرهنگم می یام خونه و حال می کنم. یک حس مالکیت بهم داده این محیط روزنامه. خوشحالم شاید برای حوزه ای که دلم می خواست سال ها در آن کار می کردم و خیلی ها نمی گذاشتند... راستی امروز طرح فیلمنامه ام را به یکی دو نفر دادم که بخونن. دلم می خواد در مورد بقیه کارهای دیگه هم زودتر شروع کنم. یک کتاب دیگه هم خریدم به نام تلخکامی برای سه خوابگرد، نوشته گابریل گارسیا مارکز. به طرز وحشتناکی کتاب های اون رو دوست دارم. پیش از این ها چندین کتاب دیگر از این نویسنده با نام های روزی همچون روزهای دیگر، یادداشت های روزهای تنهایی و کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد رو خوندم. نوع داستان سرایی مارکز را دوست دارم.

"اما اکنون در زندگی تازه اش، گذرا و بی مکان، آرامتر بود. می دانست که بیرون از دنیای او همه چیز با همان ضرباهنگ پیشین ادامه خواهد یافت، که اتاقش باز در تاریکی صبح زود غرق خواهد شد و خرت و پرت هایش، اثاثش، سیزده کتاب دلخواهش، همه سرجایشان خواهند ماند. و این که در بستر اشغال نشده اش، رایحه تنی که خلا آنچه را که نیمه او بود، پر می کرد... "




May 01, 2007

دیروز من، امروز تو...

گفتی باید بمانی و زندگی کنی،
گفتی حرف از رفتن تنها راه گریز از خود نیست،
تو عاشق درد بودی و افسون بودن
تو لحظه های خوب زندگی را نمی دیدی،
آنقدر کوچک می شوی که ذهنت به خوبی ها، به هیچ چیز دیگر قد نمی دهد.
ارزش روزهای با او بودن، خالی می شود،
ارزش دوست داشتن تهی می شود،
و همه این ها از سر دیوانگی های تو به سرانجام می رسد.
فراموش کن و هرگز به دیروز خود برنگرد...
دهم/اردیبهشت/86