جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Jul. 07Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« May 2007 | Main | July 2007 »
June 28, 2007
بهش می گن مرد...
خیلی دلم می خواد بدونم به چی این زندگی دل بستی، تو که توی یک چهاردیواری باشی یا بیرون از آن برات فرقی نمی کنه، اما من زندگی را دوست دارم. تو که مریض باشی یا سالم برات فرقی نمی کنه اما من عشق و زندگی سالم را دوست دارم. تو که نمی دونی هنوز می خوای کجا باشی، تو که به بدترین شکل ممکن من را اذیت می کنی، اما من زندگی را دوست دارم. خونه، کتاب، دی وی دی، کار، دوست، تخم مرغ نیمرو، آب انبه، پارتی، بوی بارون، دلستر، چتر و کلاه، نگاه عاشقانه، ویلای پر از دوستای باحال تو شمال، سینما، دیالوگ های لوتی فیلم های کیمیایی، شعرهای احمدرضا احمدی... محسن نامجو و شعرهای شاملو تو هیچ چی دوست نداری، اما من اینا رو دوست دارم.
تو نه توی دنیای خیالی و نه توی دنیای واقعی... تو کی هستی؟
دم از حرمت زدی، همون حرمت زندگی که روزهای اول توی جشنواره فیلم فجر ازبین بردی؟ منظورت همون حرمت! یا... بگذریم، رفتارهایی که فقط من می دونم و زخم های خورده شده، نمی خوام نیمچه آبرویی هم که توی مطبوعات داری از بین بره.
تو که نه این دنیا را دوست داری نه اون دنیا که معلومه چه بلایی سرت می یاد، تو نه عشق به علی رو می فهمی که اسمت شده علی، نه انسانیت ، نه عاشق زندگی بودن، نه تیشرت سفید نه صورت تراشیده شده و نه روزهای آینده، تو هیچی نمی فهمی... تو حتی شهری که یک زمانی دوستش داشتی رو هم می خوای از دست بدی، تو حتی معنی تنزل الملئکه و الروح وفیها باذن ربهم من کل امر، را هم که یک شب ... زمزمه کردی، نفهمیدی، تو حتی شعرهای دوستی و قدم زدن های طولانی و حرف های تنهایی من را نفهمیدی. این روز ابری و بارونی، این خونه گرم و دوست داشتنی، هیچی را نمی زارم ازم بگیری،
تاوان اشتباه برای منی که توی این ماراتون زندگی کم نیاوردم، با خودخواهی تو ادامه پیدا کرده و ته اش به خونریزی منجر می شه. تو جنگ یک نفر پیروز میشه... اینو همیشه یادت باشه!
June 26, 2007
هیچ بودی و هیچ شدی...
می تازم... آنقد ر که در این شهر شلوغ و دود گرفته گم شوم.
چشمانم نگران از وحشت ساعت یازده و نیم شب سو سو می کنند.
مراقبم تا گریه همراهم نکند و حواسم از اطرافم جدا نشود.
حتی مسافر شب های میدان ونک که سنتوراش را کوک می کند و می نوازد هم نیست...
اگر ساعت هشت و نیم قرار نداشتم ، این ترس هم نبود... از میدون ونک و اون ضلع شرقی اش متنفرم.
می گویم گوشه ای از این زندان خراب شده ایستاده ای و مرا نگاه می کنی. که در چه تکاپویی بی هیچ حامی قدم بر می دارم.
گاه برای رفتن و برگشتن، تعلل می کنم. اما تصمیم به رفتن می گیرم. دوباره بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. نه خبری از تو نیست.، حتی کسی هم صدایت نمی کند. چه شب غربت انگیزی است.
وقتی به دفتر میرسم به همه چی فکر می کنم. باید کاغذ های مهر خورده دادگاه را پرکنم. در حالی که خودکار سیاه در دستم می چرخد تا در کادر موضوع اسم تو را بنویسم، موسیقی فیلم هنرپیشه از رادیو پیام پخش میشود...لعنت به، لحظه به لحظه زندگی ما که سینما هم طبق معمول همه جا همراهی مان می کند. لعنت به لحظه هایی که تو خراب کردی، و لعنت به هرچی که نام اش هیچ ست... تو هم منفرد تر از روزهای گذشته بی هیچ درکی از زندگی صبح را به شب می رسانی. بدون آنکه حتی بدانی چه برسر دیگران آورده ای...
دلم می گیرد و به یاد این شعر می افتم،
دنیا همه هیچ است و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ
June 21, 2007
تمکین زوجه
مخاطبه گرامی:
سلام علیکم
احتراما به استحضار می رساند شما به موجب سند نکاح شماره… دفترخانه شماره…همسر قانونی و شرعی جناب آقای…می باشید که هم اکنون در آدرس فوق الذکر… سکونت دارید( خانه ای که زندگی مشترک در آن آغاز شده بود و به رفتن او منجر شد) که جناب آقای… اجاره بهای آنرا بر طبق وظیفه قانونی خود پرداخت کرده اند. حال با توجه به اینکه مدت قرارداد اجاره منزل مسکونی فوق الاشاره در مورخه… به پایان می رسد، همسر شما قصد تمدید قرار داد راندارد، بدین وسیله به شما اعلام می شود پس از انقضا مدت اجاره به آدرس... (خانه مادری که به او مادر شوهر می گویند) برای ادامه زندگی مشترک مراجعت نمایید.
بدیهی است در صورت استنکاف شما در مراجعه به آدرس اعلامی جدید شما بر طبق مقررات به علت عدم تمکین از ایشان ناشزه محسوب و بر طبق ماده… قانون مدنی مستحق نفقه نخواهید بود.
***
نامه ها پر می شوند از خطوط سیاه که گاه همان فرصتی بوده که مدت ها به دنبالش بوده ای… در یک تابستان گرم که مشغول زندگی و کار هستی و زندگی را به لذت چند روزه اش زنده ای، اتفاقی دیگر سر می رسد… حالا می توان معنی تمکین و یک سال و نیم تنهایی یک زندگی و مسئولیت زندگی را فهمید بی آنکه حتی کسی در این مدت چیزی از سختی های تو شنیده باشد.
نظر خود را در مورد تمکین بگذراید…!شاید کمکی به زندگی آینده من باشد، اینبار برایم دعا کنید.
June 20, 2007
می خواهم همیشه باشد تا زمانی که سینما را دوست دارم!
فرقی نمی کند که پشت تلفن بداخلاق است. گاهی دلم برای نقش های او در فیلم های بی تا، صادق کرده، حاجی واشنگتن، اجاره نشین ها و هامون تنگ می شود. گاهی لهجه ترکی انتظامی در فیلم بانو را فراموش نمی کنم و در گوشم اکثر دیالوگ های مربوط به او تداعی می شود. گاهی دلم برای خلوت او در تنهایی و زیرزمین آب گرفته خانه خلوت تنگ می شود و دلم می خواهد کل فیلم را برای هزارمین بار ببینم. آخرین تصویری که از پدر سینمای ایران در ذهنم نقش بسته، پشت صحنه فیلم حکم به کارگردانی مسعود کیمیایی بود، کلاه لبه دار انتظامی و اتاق شلوغ و قدیمی به همراه زمزمه های موجود در پشت صحنه باعث شده بود تا بر روی یک صندلی لهستانی قدیمی خوابش برده باشد، رضا معروفی را می گویم...
بازی او در روز فرشته، گاو خونی و خانه روی آب هم که جای خود را دارد.
امروز تولد او بود، دلم برای او تنگ شده است و دوست دارم همیشه باشد.
سفر این دو روز به کنار دریا
دوتا پاهام بین دو کوه سبز که فاصله زندگی و بهشت بود استقامت می کرد
اولش دلشوره تو جاده پر پیچ و خم رهام نمی کرد. فکر می کردم یک اتفاقی برامون می افته اما اینطور نشد...
گفتم باید تا طلوع خورشید کنار دریا باشم. می خوام باخورشید حرف بزنم. می خوام بهش بگم من دوسش دارم… می خوام هم خورشید شاهد باشه، هم آسمون و هم دریا…
زودتر از طلوع خورشید رسیدم کنار ساحل، انتهای دریا و آسمون سیاهی بود، گفتم می خوام ببینم که خدا می تونه این سیاهی را کم کم به نور به زیبایی تبدیل کنه. می خواستم این قدرت را برای هزارمین بار ببینم. همه اینها را گفتم و رفتم تو ویلا…
دستام بین زمین و آسمون تو هوا بودن. تمام تنم از شیشه ماشین بیرون بود و آفتاب به دستای روغنیم می خورد…
یادمه کلی فیلمنامه درمورد شمال و شهرهای نزدیک شمال داشتم. با این که این دو روز زمان کمی بود اما ساحل شب اول، ساحل شب دوم و ساحل امروز صبح فهمید که من از زندگی چی می خوام. پای همه چی هم هستم...هیچ وقت مثل شمال این سری به من خوش نگذشته بود.
June 10, 2007
منتظر یک حرکت هستم.
یک حرکت دیگر و ...
می دونم که می یاد و اینجا را می خونه. می دونم که می خواد دوباره زندگی ام رابهم بریزه... شاید با یک حرکت تنها یک حرکت خاطره خیلی چیزها در ذهن اش باقی بماند و تایک عمر وجدان درد بگیره... البته اگر وجود داشته باشد!
تنها باید منتظر یک حرکت ماند...
پی نوشت: ممکن برای یک مدت خیلی کوتاه اینجا ننویسم یا اگر بنویسم سعی می کنم از زندگی شخصی ام نباشد.
اهمیت نوشتن مطالب در این سایت برای خیلی از دوستان مهم است، پس ترجیح می دهم فعلا اینجا سفید بماند. اما اگر اتفاقی بیافتد حتما با ذکر جزئیات خواهم نوشت... در ضمن این شعر را امشب با تمام وجودم بیش از گذشته دوست دارم،
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند
نامرد، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک آه...
وقتی که سوسک سخن می گوید.
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
«فروغ فرخزاد»
June 08, 2007
بوی تازگی
-دارم می رم سفر
-یک سفر کوتاه مدت
-امیدوارم تا برگشتنم تصمیم گرفته باشی...
-جاده سبزم می کنه، دریا عریانم می کنه، تنهایی با تو لبریزم می کنه...
-می دونم برگشتن من ممکن چیزی رو عوض نکنه، اما بهانه ای برای فکر کردن و زندگی دوباره تو...
-هیچ کس نمی تونه تنهایی تو رو پرکنه
-خیلی از کتاب ها منتظر تو هستن، خونه حتی به انتظار یک مهمون تازه همچنان منتظره. میدونی مهمون یعنی چی؟ می دونی انتظار یعنی چی؟ روتختی لیلی و مجنون قدیمی را روی تخت انداختم. می خوام اول اونو بهت نشون بدم. پس کی می یای...
-انگار هیچ کس ازاین جاده بعد انتظار تو عبور نمی کنه.
- راستی یک تابلو آبی که پشت تصویر چشات قرمزی ازش می باره و یک دسته گلچین از آهنگ ها هدیه امشب من بود، هدیه قبل از سفر.
-اینبار هم یک فرصت دیگر، می تونی فرصت ها رو درک کنی...
-کاش درک می کردی...
پی نوشت: تا اول جاده چالوس رفتیم. همون شب یادته...سیزده خرداد بود. هنوز میدون آزادی بودیم که بنزین تموم کردی. توی پمپ بنزین بود که بهم گفتی دوست دارم. گفتم برو تا ته جاده. ساعت از 1 بامداد هم گذشته بود. اول جاده چالوس بود که بهم گفتی بخواب، کنار دریا بیدارت می کنم. همه اون آهنگ هایی که من دوست داشتم برام گذاشتی و حتی پنجره ماشین را تا جایی برام باز کردی که گفتی فقط می خوام نسیم بخوره به صورتت و راحت بدون دغدغه فکری بخوابی. چقدر همه چی خوب و آروم بود. چشمو که باز کردم دیدم تو داری با مامور جاده صحبت می کنی. انگار که نباید می رفتیم. بعد دستمو گرفتی گفتی باید برگردیم جاده را بستن. حالا قراره دوباره بریم...
June 06, 2007
دنیا ارزش دوباره زیستن ندارد
استر: من این نقش بدبختی رو نمی خواستم قبول کنم... اما حالا دیگه تنهایی برام مطبوعه.
پیرمرد در حالیکه لوازم نوشتن را در دست دارد زانو زده است. سرش را خم کرده و استر هم سر او را نوازش می کند. پیرمرد نزدیک دهان بزرگ و خشک استر کاملا ساکت مانده است.
استر: آدم رفتار مختلفی پیش می گیره ولی بعد می فهمه که همش بیخودیه. آدم باید با احتیاط بین اشباح و خاطرات حرکت کنه. فقط همینو می خواستم بگم... پس دنیا ارزش دوباره زیستن ندارد.
قسمتی از دیالوگ استر در فیلمنامه سکوت نوشته اینگمار برگمن/ ترجمه پرویز تاییدی
June 03, 2007
محکوم به زندگی
*تق!
در بسته شد.
وینشتاین سر را پائین انداخت، دیگر فایده ای نداشت. قدم زنان به سمت یونیون اسکوایر رفت. ناگهان حس کرد اشک های داغ روی لب هایش سرازیر شده است. سعی کرد خودش را کنترل کند. اما اشک ها انگار از پشت یک سد شکسته بیرون می ریختند. اشک ها را لیسید. شور و تلخ بود، نشانه احساسات افسار گسیخته. بعد متوجه شد که تمام این اشک ها از گوشش سرازیر می شود. وینشتاین با تلخی فکر کرد: "لعنت به من ... من حتی نمی تونم درست گریه کنم."
و به خانه برگشت تا روی تختخوابش دراز بکشد و کمی فکر کند.
*قسمتی از مجموعه داستان محکوم به زندگی برگرفته از کتاب مرگ در می زند/ وودی آلن/ ترجمه حسین یعقوبی