جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« June 2007 | Main | August 2007 »

July 22, 2007

فیلم و روزگاری که می خواهم زودتر سختی هایش به پایان رسد...

کنار عصبیت های بی خودی که گم می شوی، جز حرف های دردآور از سر خودخواهی هیچ چیز دیگری در این روزگار نمی یابی،
همیشه دلم می خواست نقاب سیاه روی تن و صورت لجن گرفته آدم ها کنار می رفت و می شد درون آنها را دید،حرف های مختلف و خستگی این روزها تمامی ندارد جز دیدن چند دوست و سینما چه مانده است.

حکایت تلخ دو عشق
- فیلمTalk to her به کارگردانی پدرا آلمادوآر است. بیشتر از هر چیزی اسم فیلم جذبم کرد. نمی دونم معنی فارسی اش هم می شود با من حرف بزن، در هرصورت تضاد بین آدم هایی که در فیلم عاشق هم می شوند و بعد هر کدام خارج از تصور ذهنی ما،به هم می رسند، فیلم بدی نبود. فیلمنامه در هرفصل زمان را با زیر نویس به مخاطب گوشزد می کند، تصور کنید که دو مرد چطور می خواهند عاشقانه زندگی کنند اما به نتیجه نمی رسند. هر دو مردی که پر از شهوت و احساس درونی هستند اما هر دو با دو زن به کما رفته عشق خود را در میان می گذارند. البته این وجه داستان آنقدر باید کار شده باشد تا تماشاگر را به مدت یک و ساعت و نیم بر روی صندلی میخکوب کند که به نظر من این فیلم کمتر قابلیت نگه داشتن تماشاگر را تا انتهای قصه در خود داشت.

بوی خوش زن غدغن...
- فیلم Perfume به کارگردانی تام تیکور
خیلی سعی کردم تا داستان فیلم را بعد از دیدن قتل های مختلف دختران و زنان هضم کنم. تصور اینکه یک آدم به راحتی کشته شود برایم سخت بود. مخصوصا آن پارک بزرگ شبانه که جشن در آن برپاست و دختر زیب مدام در خطر یک قتل است... اعتراف می کنم که قصه فیلم فوق العاده بود. اگرچه پیش از این فیلم Lola rennt را این کارگردان دیده بودم و آن فیلم هم برایم جذابیت های خاص خود را داشت اماperfume هم یک قصه متفاوت بود. به نظرم تیکور در ساختن فیلم های متفاوت مشهور است.
فکر کنید یک عطرخوشبو از اسانس تن بدن دختران خوشگل باید ساخته شود... فکر کنید کل داستان این است.

سینما یعنی این!
- فیلم The Black Dahlia به کارگردانی برایان دی پالما
نمی دونم گاهی اوقات فکر می کنم سینمای ایران چقدر با سینمای هالیوود فاصله دارد. بحث مقایسه دو ورژن مختلف از سینمای متفاوت دور دنیا نیست. واقعا سینما در هالیوود معنا پیدا می کند. خط داستانی، ایفای نقش هر بازیگر، میزان سن و همه این ها به بهترین شکل ممکن در فیلم کوکب سیاه به چشم می آید.
کوکب سیاه که بر اساس پرونده مشهور و همچنان گشوده مرگ الیزابت شورت در سال ١٩٤٧ و کتاب جیمز الروی به همین نام- منتشر شده در ١٩٨٦- ساخته شده، به یکی از سیاه ترین و بدنام ترین حوادث قرن بیستم آمریکا می پردازد.

کاش حکم آخرین بود و رئیس هم ساخته نمی شد
- فیلم رئیس به کارگردانی مسعود کیمیایی
تمام اختلاف نظرها درباره فیلم یک طرف، تیتراژ اولیه فیلم را هم که به نظرم خیلی خوب یک طرف . البته سکوتی که وبلاگ نویسان عزیز دربرابر واکنش به فیلم رئیس کیمیایی کرده اند، کمی عجیب به نظر می رسد...! یک جاهایی از فیلم را دوست دارم و یک سکانس هایی در فیلم هم هست که حتی نمی خواهم بهش فکر کنم و سعی می کنم از خاطرم ببرم که این فیلم کیمیایی... مثلا دلم می خواست شکیبایی همان شکیبایی فیلم حکم باشد. با اینکه شکیبایی در فیلم حکم هم حضور کوتاهی داشت اما به نظرم در فیلم رئیس اگر هم نقش او را بازیگر دیگری ایفا می کرد، هیچ فرقی نداشت. زبان شکیبایی در همان نقش کوتاه در واقع زبان کیمیایی است. او با نسلی که کمی از آن فاصله دارد باز هم بحث چاقو به جای گلوله را پیش می کشد.
فرامرز قریبیان همان لبخندهای همیشگی که تنها نقش متفاوت او در ردپای گرگ بود که هیچ کدام از نقش هایش را نمی توان به آن کاراکتر نسبت داد. اولین سکانس حضور او در این فیلم انگار فلاش بک طویلی به فیلم تجارت است. لعیا زنگنه اگر بیشتر از این در فیلم حضور داشت، شاید همان زنگنه سریال های تلویزیونی می شد اما انصافا نقش او در فضای سرد خانه و تزریق سرم زیر ملافحه تماما قرمز با پنجره بازی که باد کل اتاق را دربرمی گیرد، فضای خاصی به فیلم می بخشد. کیمیایی و قصه هایی که فیلم می کند واقعا فیلم هستند. همین که فیلم های کیمیایی اکران می شوند و تماشاگران به سینما می روند، خود اتفاقی دیگر است. نه اینکه کیمیایی و فیلم هایش بد باشند اتفاقا نه. بحث این است که به قول خود استاد *آدمی که از دوره خودش به دوره ای جدید پرتاب می شود، آدمی گیج و گنگ خواهد بود. دلم برای کیمیایی می سوزد حالا دیگر به سختی می توان جذب فیلم های نسل او شد. کاش هیچ وقت تاریخ مصرف فیلم های
رضاموتوری، قیصر و داش آگل تمام نشود و هر وقت آنها را دیدیم، کیمیایی را یاد کنیم.

*برگرفته از مصاحبه مسعود کیمیایی در روزنامه شرق




July 09, 2007

از ديروز تا الان نگرانم.
خدا خير بده كلانتري اين مملكت رو...
نمي دونم اما همه چي زير نظر قانون
اما من بازم نگرانم....
ديشب دو تا فيلم ديدم كه شب درمورد هر كدومش مي نويسم. .
راستي توي اين چند روز كه خالم از آلمان اومده ايران جز آبروريزي
چيزي براي اينا نداشته، اون از رانندگي مردم، اون هم از غذاي مزخرف يك رستوران خوب در دربند...




July 04, 2007

نوار قرمز دور روزنامه هم میهن

نمی تونم سکوت کنم و بگویم که دیگر هیچ اتفاقی برایم فرقی نمی کند.
نمی تونم سکوت کنم و بگویم هر روز صبح که از خونه می رفتم بیرون، تیتر و عکس صفحه اول هم میهن را می دیدم و با خودم می گفتم سرمقاله امروز احتمالا در باب فلان موضوع، باید حتما شب بخونم.
نمی تونم سکوت کنم و بگویم همیشه بین شرق و هم میهن دو به شک بودم و فکر می کردم دو تا روزنامه چگونه با هم رقابت می کنند و در انتها هم میهن را از بین تمام روزنامه ها بر می داشتم.
نمی تونم سکوت کنم، وقتی دیروز جز اولین نفرها بودم که خبر توقیفی هم میهن را شنیدم به این فکر کردم که سریع خودم رابه اولین دکه رزنامه برسونم و آرشیو هم میهن را تکمیل کنم که دیگر از فردا هم میهنی بر دکه روزنامه نیست.
نمی تونم سکوت کنم و بگویم این روزها دوباره گرد غم بر زندگی پاشیده اند و خدا نکند یک اتفاق نسبتا بد بیافتد، پشت سر هم کلاغ شوم برایت اتفاق های نا خوشایند از زمین و زمان می رساند.
نمی تونم پستی، حقارت را در صورت آنها و خستگی و کلافه بودن را در صورت همکارانم ببینم.
اگرچه در این مملکت بارها این اتفاقات افتاده اما عادت آن همیشه سخت بوده است.
هم میهن هم رفت در کنار روزنامه های توقیفی دیگری که دوستشان داشتیم و تنها درد مشترک این روزگار علاقه هایی است که دور آن نوار قرمز پیچیده اند...
امروز/صبح هم با صدای کلاغ بلند شدم و حالا وهم یک روز دیگر که شاید اتفاقی دیگر باشد را تا شب با خودم و درون خودم همراه می کنم...
یادداشتم در اولین روز ازانتشار هم میهن/
لولیان و هم میهن
روزمزه گی ها وهم میهن