جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Sep. 07Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« July 2007 | Main | September 2007 »
August 29, 2007
گفتگوی دم صبح...
خونه شلوغه، این تغییراتی که قدیمی بوده و حالا داره نو می شه... دوست دارم
بهش گفتم به نظرت کاردرستی انجام می دم،
سکوت کرد و گفت درست می شه، هستم تا آخرش.
گفتم کاغذام، نوشته هام،
گفت بزارشون، اونایی که دوست داری و بردار.
گفتم کارم چی؟ نمی خوام از دستش بدم،
گفت روزنامه سرجاش،
گفتم آخه با این وضع !...
گفت نمی خوای، تغییر نمی خوای، زندگی نمی خوای،آینده، درس، زندگی خوب،عشق. نمی خوای؟
سکوت کردم...
گفت اونجا برات خطر داره، بکن و برو، نگرانتم.
گفتم تا حالا کسی اینجوری نگرانم نبوده حداقل تو این یکسال و نیم
گفت انگیزت رو بزار رو امتیاز،
گفتم کدوم امتیاز،
گفت امتیاز زندگیت
گفتم مگه هنوزم هست
گفت آره بهت قول می دم که هست همونی که دنبالشیم
گفتم بدون تایید امضاء
گفت درست می شه، بهم اطمینان کن.
گفتم چه ساعتی می ری فرودگاه
گفت 14 ساعت دیگه
گفتم از 14 ساعت بدم می یاد، منو یاد...
گفت قرار شد فراموش کنی
گفتم اتهام من اینکه واقعیت را دیر فراموش می کنم. ستم را دیر فراموش می کنم.
گفت فراموش کن
سکوت کردم...
گفت می خوابی
گفتم آره برو نگرانم نباش...
گفت این شماره تنها امیدی که می شه روش حساب کرد
گفتم سفرت بخیر بگذره
گفت برا همینه که می رم سراغش
گفتم هر یه نگاهت، سکوتت، بغض یا خنده ات تو ذهن اون ثبت می شه، بعد با خودش به سلول مغرش می بره ، پس حواست باشه
گفت اذون اون شب یادته که جفتمون بیدار بودیم قسم به اون صبح همه چی تمومه
گفتم نمی دونم و سکوت کردم...
August 23, 2007
به خاطر می آورم...
هفت ماه گذشته است، به پشت سر که نگاه می کنم انگار بیست سال است... بار این ماه ها انقدر سنگین و دشوار بود که گویی برای خرد کردن شانه های هزاران هزار مرد و زن نیز کفایت می کند.
به خاطر می آورم آن روزی را که زیر باران از خانه خارج شدم به امید کار، باد می آمد و من به کاغذهایی می اندیشیدم که باد آنها را خواهد برد و برد. و گریه من بود که برای یک نفر بند نمی آمد.
به خاط می آورم که چگونه برای به دست آوردنت جان کندم اما سرانجام مسیرم به جاده ای فرعی بن بست ختم شد و گریه بود که بند نمی آمد.
به خاطر می آورم آن روزمرگبار را که بیست ساله ای بیش نبودم و قیافه یک آدم جاافتاده اما درظاهر شاداب را به خود گرفته بودم. دلم سوخت... نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گریه بود که بند نمی آمد و بغض پیچیده بود در گلویم و اشک ستمکارتر از آن بود که ببارد. نه چشمی بود که شرم کنم و نه طاقتی نیاز بود که اشکم نبارد.
با خود عهد کرده بودم که شرف و لیاقتم را برای هیچ انسانی خرج نکنم. اگر نمی شود، جدا شوم و تنها بروم.
حالا سطرهایم آنقدر تنهاست و آنقدر زخم زبان ها را علیه نوشته هایم می شنوم و می بینم که واهمه ای از هیچ ندارم. تا کی باید هیچ نوشت و کابوس یک چاردیواری را با خود همراه کرد. تا کی باید نشست و خورشید و ماه را از دور لمس کرد. تا کی باید گفت تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستی... و گریه بود که بند نمی آمد.
August 19, 2007
حال و احوال روزگار من
تب دارم، خيلي زياد... فيلم كم مي بينم و عروسي يكي از بهترين دوستام كه احتمالا نمي تونم برم. دلم مي خواد اين فيلمنامه لعنتي را تموم كنم.، كتاب جديد را شروع كنم...
نمي دونم چرا اين روزها را دوست دارم. شايد بي دليل، شايد هم از اين نظر كه مثل يك آدم ماشيني تنها كار مي كنم و به هيچ مسئله اي هم فكر نمي كنم. شايد هم به خاطر همون غرور كاذبي كه مقابل همه مشكلات وايستادم. نمي دونم...
دلم براي اينجا خيلي تنگ مي شه، دلم براي وبگردي دلم براي شعرهاي فروغ دلم براي حافظ گرفتن هاي شبانه و خلوت هاي تنهايي. دلم براي تنهايي تنگ شده دلم براي تنها بودن، براي تنها ماندن و تنها رفتن ها تنگ شده....
August 11, 2007
سه لوكيشن تكراري براي هر روز
روزنامه ام- به گمانم بايد رها شوم، در گذر زمان بايد رها شوم، بين كار گم مي شوم، نمي دانم آدم هايم، نگاه هايم بيشتر ازهر زمان غمگينم مي كند. روزگاري كه تنها بايد به فكر امروز باشم يا نه امروز نه روزهاي آينده، ترسم از پائيز است كه دير فرا برسد، آخ كه چقدر دلم مي خواهد به پائيز برسم...
خونه ام- حس ماندن و كار نكردن، گويي كه تنم مي خواهد گر بگيرد و... كابوس هاي شبانه، تكان هاي تخت و آوازهاي تكراري كه در گوشم زمزمه مي كنند. باز هم شب بيداري و آسمان گرگ و ميش. باز هم ساعت 8 صبح، باز هم شيريني مانده در يخچال و آب انبه، باز هم ساعت هايي كه تا چشم بهم مي زني بايد حركت كني...
پياده روهاي بدون عابر- توان حركت نداري، ميدانم، خسته اي ميدانم، فكر فردا ناراحتت مي كند، ميدانم، تا كجا مي خواهي بروي، تا كجا مي خواهي حركت كني، تا كجا مي خواهي به فكر فردا باشي، نمي دانم،
نمي دانم، نمي دانم... فكرشو نكن فردا هم همين است.
August 08, 2007
برادر خاطرت هست؟
تاریخ ورق خورد و اولین روزنامه جامعه مدنی منتشر شد، تولدی که تازه شکل گرفت و با پای برهنه از بیابان های بدوی به جامعه فرهنگی و مدنی رسید. همان روزهایی که نام خیلی از نویسندگان در ابعاد وسیع سیاسی مطرح شد. شاید تا پیش از این جامعه مدنی و دولت نوپا تغییر خاصی در سیاست آن روزها بوحود نمی آورد. مردم دیگر روزنامه خوان شده بودند. تا اینکه شعار "آزادی مطبوعات نابود باید گردد" از گوشه و کنار شنیده شد. موضع های متناقض شکل گرفت. روزنامه ها یکی پس از دیگری نرسیده به چاپخانه توقیف می شدند. عده ای می گفتن جوان ها برای این مملکت شهید شدند پس سهم ما از آزادی، فساد اخلاقی این جامعه است؟ نمایندگان مجلس چند نفر را متهم به حمایت های مالی آمریکا برای انتشار روزنامه ها داستند. حالا مطبوعات تبدیل به سوژه ای برای مخالفت با آزادی بیان نام گرفته است. در همین توقیف روزنامه ها بود که دولت خاتمی به پایان رسید. عطا الله مهاجرانی آخرین صحبت های خود را درباره مطبوعات با این جمله بیان کرد که "مطبوعات بهانه ای به دست کسی ندهد" در پی این اظهار نظر بود که مهاجرانی نیز استیضاح شد ودکتر محمود احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران برگزیده شد...
ورق بر می گردد. روزنامه های مختلف که شاید اکثرا خاسکتری بودند، منتشر می شوند. عده ای ایران راترک کردند، عده ای بازداشت شدند و دفتر روزنامه های قدیم یا خاک خوردند و از دور برکنار شدند یا با تغییرات بوجود آمده در دولت، آنها نیز در پی تحولات و برخورد عاقلانه و منطقی برای جلب افکار عمومی خود را هم پای جامعه درآوردند.
حالا بعد از گذشت چند سال، این روزها که سال 86 را به نام کوروش بزرگ ثبت کرده اند روزنامه ها یکی پس از دیگری توقیف می شود.
مدتی پیش وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، مطبوعات را به نام کودتای خزنده تعریف کرد که آن خبر نیز تکذیب شد. اما ایشان به نحوی یادآور شدند که زمان توقیفی روزنامه ها فرا رسیده است. کمتر از یک ماه قبل روزنامه هم میهن توقیف شد، شنیده ها حاکی از آن است که بعد از توقیفی دوباره شرق چند روزنامه دیگر هم به خط قرمزی ها نزدیک خواهند شد و فعلا در حد تذکر هر روز با ترس منتشر می شوند. این اتفاقات در جایی صورت گرفته است که وزیر فرهنگ مطبوعات را یک رسانه نامیده است که هر شخصی در چارچوب اقدامی براندازانه حرکت کند.
رئیس جمهور نیز با برشمردن عناوینی چون "هوچی گران، بدخواهان، چپاولگران برای منتقدان دولت خبر از تشکیل یک گروه با سابقه رسانه ای و مطبوعاتی در مجموعه اطلاع رسانی و ارتباطات داد تا از این طریق مواضع فعال در برابر دشنام گویان و عوامل تبلیغات سیاه علیه دولت اتخاذ شود. چه بر سر مطبوعات آمده است. نه این اولین بار نبود و آخرین بار هم نخواهد بود. خبرنگار بیش از این ها در ناامنی شغلی و مالی به سر می برد. خبرنگار ناگهان برای تهیه یک گزارش در پرواز ناامن هواپیما متلاشی می شود. خبرنگار بیش از این ها مورد تهدید قرار می گیرد. خبرنگار از همان قشر فرهنگی جامعه بیرون می آید اما آنطور که باید مورد احترام آن جامعه نامیده نمی شود.
اگر روزی بخواهم از روزهای خوب روزنامه نگاری تعریف کنم مطمئنا چندین بار کلمه توقیفی در ذهنم نقش خواهد بست. همان روزهایی که در ته خاطرمان تلخ باقی خواهند ماند.
August 06, 2007
تلخی ترس در تاریکی
تمام تنم درد می کند. می گویند ترسیده ام. اما طبق معمول خودم قبول ندارم. خیلی وقت است که به تنها رفتن و آمدن، به تنها فکر کردن و انتظار هیچ کس را نداشتن و منتظر هیچ کس نبودن عادت کرده ام.
فقط تاریکی مطلق بود، مثل خوابیدن در گوری که هیچ روزنه ای به روی زمین ندارد اما تو نفس می کشی. در حالی که چشم از تاریکی برنمی داشتم، سیگاری روشن کردم، پک زدن به سیگار برایم عادی نبود فکر نمی کنم در یک موقعیت بحرانی لذت را بتوان لمس کرد. کار از شوخی و لبخندهای همیشه بر لبانم گذشته است... صدای زنگ تلفن که بلند شد، فهمیدم هنوز هم کسی هست که نگرانم باشد. چقدر حس خوب بودن، و چقدر حس زندگی، تا حالا بهش رسیدی؟ خب این چیزها به خودت مربوطه، دوست دارم حرف بزنم اما به خاطر انسانیت هم که شده باید قطع کنم. همون عقاید و اصولی که بهش ایمان دارم. راستی ساعت چند صبح؟ هنوز هوا روشن نشده.، بخواد می تونه بیاد نخواد هم هیچ وقت نمی یاد. یعنی تا طلوع خورشید می یاد؟از دیشب مشغول نوشتنم. با اینکه چشمام از خواب بهم خورده است اما خوابی نمی بینم... در یخچال راباز می کنم، بطری خالی است و بی سبب مستم.
سراغ فیلم هایم می روم و چندتا از لیست فیلم های مورد علاقم را انتخاب می کنم و می شینم و سکانس هایی که دوست دارم برای هزارمین بارمی بینم. Eyes wide shut، ، باج خور، پدرخوانده" 3" Casablanca ، سکانس گریه مریلا زارعی در سربازهای جمعه، قسمتی از بوتیک و رفتن خسرو شکیبایی از خونه بانو در یک زمستان سرد...بعد همینطور که توی اتاق کارم می نویسم dido هم برای خودش از پرواز پرند ها و رسیدن امید می خونه.این همون لذتی است که اگر سال ها تنها باشم هرگز فراموش نمی کنم. خوندن، نوشتن، گوش کردن و تماشا کردن فیلم.
کوتاه از 24 ساعت گذشته
- راستی می خواستم بگم روزنامه به روزهای خوب شدن داره نزدیک می شه، اگرچه از اول هم انتخابم درست بود اما تو این یک ماه گذشته حس می کنم "کائنات" می تونه روی دکه روزنامه فروشی خودنمایی کنه. مهم اینکه به یک فرمت ایده آل رسیده شاید همون موقعیتی که می شود روی صفحه، مطالب و همه موارد تجربه های زیادی کرد. به زودی سایت روزنامه هم راه می افته.
- بسکتبال جهانی شدن هم چه حالی داره و دوباره حس اون غرور لعنتی به سراغم آمده، ییش به سوی بسکتبال ایران در المپیک 2008. در ضمن پیام رئیس جمهور برای پیروزی تیم بسکتبال ایران و سرکوفت زدن به تیم ملی فوتبال و ...اینجا می تونید بخونید. بنده خدا قلعه نویی!!
- دیدن رئیس مجلس در لباس ترکمن هم جالب بود، تصور کنید و ببینید.
August 04, 2007
چند نکته کلیدی درباره فیلمنامه از سررسیدم بین سال های 1378 تا 1380
شاید نوشتن یک فیلمنامه که پیشنهاد آن مدت ها پیش بهم داده شده بود، بار دیگر باعث شد تا به سراغ سررسید قدیمی ام در کتابخانه بروم و نکته های کلیدی از کلاس و درس و تجربه های نه چندان دور را دوباره مرور کنم. یادش بخیر کلاس فیلمنامه نویسی ام در سال های 79 و 80 ، یادش بخیر استادان خوبم که هنوز هم خاطره غروب های همیشگی کلاس و بحث داغ سینما و فیلم از ذهنم پاک نشده است. یادش بخیر خیابان دوم، پلاک 14 و تاریکی کوچه ای خلوت که ساعت هشت و نیم شب باید تا ابتدای آن پیاده می آمدم و گاهی سکوت همان کوچه برایم دوست داشتنی بود و یادش بخیر...
"قسمت اول"
-آدمی می تونه برای نسلی دیگر باشد و ماجرایش برای امروز. و این به فیلمساز کمک می کنه و فیلمساز را هدایت می کند تا فیلم با المان های دقیق از یک فیلمنامه پیش برود. فیلمنامه براساس قصه ای قوی نوشته می شود. و فیلمنامه نویس به فکر است تا به مسائلی که از نظر خود او مهمتر است، بپردازد.
- ادبیات و داستان خوب هیچ ربطی بهم ندارد، فیلمنامه توسط ادبیات 60 درصد است. و تقریبا قابل تبدیل بهم نیستند. برای تبدیل و اقتباس به داستان ادبی اطلاعات کافی لازم است تا ادبیات در دل سینما جا بگیرد و نکته مبهمی بر روی پرده به چشم نیاید. هر چه کیفیت ادبی کمتر باشد قابل اقتباس تر است.
-عده ای روی طرح کار می کنند و یک گروه روی آن طرح شخصیت ها را می سازند. در اینگونه فیلمنامه ها شما شخصیت می بینید. در سینمای ایران ما ساختار حرفه ای نداریم و کاسه چه کنم دست می گیریم و به دنبال راه حل می گردیم. داستان باید قابلیت تصویر را داشته باشد تا تبدیل به فیلمنامه شود. که هنوز هم به نظر می رسد ایران این فرایند را نداشته و سینمای ما بعد از چند سال هنوز در حال تجربه کردن است. فیلمنامه با ادبیات فاصله دارد و به نظر می رسد، فیلمنامه نویس ساختار داستان را نمی شناسد.
-سناریو یک نقشه است و هر چه این نقشه را شخصی تر کنیم برای ساخت یک فیلم موفق تر هستیم. فیلم، سناریو را به زبان دیگر ترجمه کردن است. متن به آن زبان نوشته می شود و سناریو در زمان فیلم شدن از یک زبان به زبان دیگر ترجمه می شود.
-فیلمساز باید بداند آگاهی و شناخت و توانایی اش در چه زمینه ای است. و اسیر فکرهای لحظه ای در داستان نشود. آنچه علاقه دارد را در داستان پیدا کند. فیلمنامه خوب زمانی است که آدم احساس نیاز کند و به خوبی به یک داستان بپردازد. یک فیلمنامه نویس باید تاریخ سینما را بداند. نیاز مخاطب امروزی از سینما و فیلم، نیاز محوری نیست. نیاز مخاطب از آن فیلمی است که ساخته شده است. آدم های فیلمنامه همیشه باید باورپذیر باشند. شخصیت های حقیقی فیلم نباید ضعفی در فیلمنامه ایجاد کنند.
August 02, 2007
یک نامه نخوانده
وقتی می خواهم آسوده بخوابم تنها یک جرقه نگاهم را جذب می کند و تمام وسوسه های درونی ام بهم می ریزد.
نه صدای تو پچیده در ذهنم و نه تبسم لبخند تلخت را فراموش می کنم. اول خودم و بعد تو را به زمان سپردم. نمی گویم خاکستری شده ام نه، اما نه از این روزها خوشم می آید و نه بدم... تنها وسوسه پایان خط رهایم نمی کند.
کاملا اتفاقی وارد دنیای تازه ای از زندگی شده ام، شاید حس پیشرفت شاید هم حس رفتن، اشتباه نکن و همه جا چو ننداز که می خوام برم. از چند شب پیش فیلم لیلا، پری، سگ کشی و پرده آخر شده تمام دقیقه های بیهوده ام در خانه. اونهم به خاطر نوشته های کذایی تو!
می گویند عشق، تولد دوباره است و به قلم می نویسند رابطه این تولد با زندگی، نوستالژی های زیادی را از دوران مختلف اشتراک های ما به ذهن می آورد. پرونده تشکیل دادن و به یاد دوست داشتن و دوست داشتن ها بودن تنها راه فرار از زندگی نیست و ربطی به سلایقمان ندارد. مخصوصا برای من که چندین پرونده برای تو بستم. به قول دوستی فریم به فریم این لیلای لعنتی _فیلم_ و زندگی عجیب و غریب هنوز همان حس لبخند تلخ تو در روزهای اعتراض من به دوستت بود. به قول تو چقدر کابوس دیدیم که تو به دنبال یک عشق فرا زمینی شب هات را به صبح رسوندی. گفته بودی با هر اتفاق پقی می زنی زیر گریه، خیلی دلم می خواست بدونم تو گریه هم بلدی... نمی دونم اما حالا فکر کنم وقتشه تا قسمتی از نامه یک سال پیش را اینجا بزارم.
سلام
مي دونم كه گريه كردن من از ديشب تا الان براي زندگيم بود و تو.
من هنوز نتونستم به خودم فكر كنم. به مني كه خيلي وقته مرز 25 سالگي رو هم رد كرده...
شايد اگر هميشه به خودم فكر مي كردم تا تو، راحت تر مي تونستم زندگي كنم. حداقل تو زندگي شخصيم موفق تر از اين مي بودم. هميشه مرز بين دوست داشتن و نفرت را نفهميدم. هميشه تنها بودم و با همه حوادث روبرو شدم. ضربه خوردن از هر اتفاقي من رو نسبت به خودم فراتر از زمان برد. اما بازم احساس مي كنم كه شكستي در كار نبوده يا مثل تو تاواني رو پس نمي دم. شايد بابت كارهايي كه نكردم و تصورم هميشه از واقعيت مثبت بوده بازم اميدوارم.
من تازه داشتم ياد مي گرفتم كه با داشتن يك زندگي و افتادن در دام متاهل بودن چه طوري مستقل هم باشم. اين همون چيزي بود كه تو بارها و بارها از من مي خواستي. در واقع درك من از موقعيت يك آدم با مشخصات تو شناختي بود كه در حال رشد بود.
معادله خيلي ساده اي؛ من فرمول را تازه ياد گرفتم كه فهميدم طراح سئوال صورت مسئله رو اشتباه داده، براي رد گم كني. اين يك بازي، بازي كه برد و باختش برام مهم نيست. مثل هميشه من تو بازي قرار گرفتم كه ناخداگاه وسط ميدون بودم و حالا نوبت من بود كه بازي كنم. اما كدوم حركت و به نفع چي و كي، بازم برام مجهول بود.
انقراض موقعيت كنوني من به انتها رسيده البته اگر باز هم من بخواهم.
هميشه فكر مي كردم براي يك زن هيچ چيز با شكوه تر از موفقيت شوهرش نيست. در آينده يك روزهايي با غرور از اين روزها حرف مي زنم. اما نمي دونم اون غرور از روي جدايي با تو باشه يا...
زندگي اين ور سكه هيچ وقت برام نقش نداشت. هميشه يك زندگي ايده آل كه همه دوستامون دارن برام مهم بوده. وقتي احساس كردم كه تو نيستي روند اين زندگي برام متفاوت شد. اين تفاوت يكمي غير قابل هضم بود اگر دروغ نباشه بيشتر از يك كم. گفتي بايد زندگي كني، گفتي برو جايي كه تنها نباشي، گفتي كار كن بازم مستقل باش، گفتي من نمي خوام زندگي كنم...
رفيق نيمه راه زندگي و دوست عزيز، من همه اين ها يي كه تو گفتي را مي دونستم اما دردي دوا نشد. چون تو گرفتار بي هدفي در زندگي شده بودي. چون تو حالا به من فكر مي كردي تا خودت. و اين همون مسئله اي بود كه من مدت ها پيش بهش رسيده بودم. اما حالا مي تونم با اطمينان كامل بهت بگم راه اشتباه من را نرو به بن بست مي رسي. باور كن. اين نگراني هاي تو را از زماني فهميدم كه توي آشپزخانه بيهوش روي سنگ هاي مرمري افتاده بودم و تو گريه مي كردي و اظهار پشيماني. همان شبي كه براي خوابيدن در كنار تو دلواپس روزهايي بودم كه بالاخره فرا رسيد. همان شبي كه ازت خواستم تا من را با واقعيت روبرو كني ولي باز هم تفره رفتي. تو دوست داشتي تا موقعيت خودت را به كساني كه دوستشان داشتي نزديك كني و برايت مهم نبود كه زندگي تو با من رقم خورده بود. از اين حرف هاي من ناراحت نشو و نامه را تا انتها بخون. هنوز خیلی حرف ها تو دلم مونده که تو باید بدونی، البته دونستن این حرف ها دیگه فایده ای نداره. همه چی تموم شده. خیلی وقته که تموم شده...
حتي شايد باور نكني كه ديگر گذشته من از همين چند ساعت قبل شروع شده است. گذشته اي كه در آن هنوز هيچ اتفاقي نيافتاده است. كرنومتر زندگي من چند ساعتي ست كه زده شده است.
1385/3/15