جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Nov. 07Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« September 2007 | Main | November 2007 »
October 21, 2007
در جستجوي آرامش...
هنوز هم دير نشده است، گاه فكر مي كنم مي توان به بهترين دوستانم سري بزنم و در كنارشان نوشته ها را بنويسم و بخوانم. گاه فكر مي كنم چرا دوستانم ايران را ترك مي كنند. شايد دلايل مختلفي داشته باشد. شايد هم نه؟ اما هميشه تنها مي توان به اين فكر كرد كه ايران كم كم تبديل به يك كشور پر خاطره اي مي شود كه براي ايرانيان مهاجر چه مي تواند داشته باشد؟ چه پيشرفتي ؟ چه آزادي و چه دلبستگي؟ جز كوچه پس كوچه هايي كه براي هر كدام از ما خاطره انگيز است. و يا دوران دانشجويي و اين حرف ها... يا بيرون رفتن ها و خاطره هايي كه با خانواده هايمان هر كدام به نحوي داشته ايم... شايد هم دلايل سياسي و بهونه هايي كه باعث ترك از اين كشور مي شود.
مي گويند ايران چهار فصل زيبا دارد، واقعيت دارد، و خيلي ها معتقدند ايران مهد محبت و مهرباني و از اين جور چيزهاست اما بستگي دارد كه هر كدام از ما به چه چيزي معتقد باشيم. صحبت از نسل ها مي آيد. هنوز هم نفهميدم ما چه نسلي بوديم. و به قول محمد قوچاني "يك نسل دوبار انقلاب نمي كند". ما به عنوان فعالان كدام بخش از اين مملكت هستيم، قشر جوان پسند كه آرمان هايش را به فنا برده اند. كه دلبستگي اش گم شده است... حالا حس مي كنم تلخكامي هاي دوستانم براي ترك ايران ممكن است اين ها باشد. كشوري كه در آن مدام حرف و شايعه جنگ بيداد مي كند. كشوري كه ديگر حرف بچه 5 ساله اش هم مي شود انرژي هسته اي... واي امان از روزگاري كه در انتظارمان است.
چه برسر ما آمده است، بر سردوستانم كه از رفتنشان پشيمان نيستند و حتي لذت زندگي را در آن طرف آب ها مي فهمند. ديگر نمي توانم به حرف هايي كه همچنان معتقدم از شبكه هاي انطرف پخش مي شود كه مزخرف است فكر نكنم.
كشوري كه تنها با چند پروژه تلويزيوني و سريال هاي پربيننده مي خواهد از دين و مذهب واز نسل و از اسلام امروز سخن بگويد. حالا مردم راحت تر باور مي كنند كه جامعه به چه سمتي در آينده حركت خواهد كرد. روزي كه سناريو سياست در ايران به واقعيت تبديل شود روزي متفاوت خواهد بود. همان طور كه آمدن ولادمير پوتين به ايران در تاريخ ثبت شد.
بازهم اين سياست سياه و كثيف كه دوباره آلوده ام مي كند. دوستان خارج از ايران من فكر كنيد حرف روزمان هم شده حرف سياست و آمدن و رفتن سياستگذاران،چه به ما مي رسد. نمي دانم. اگر اوضا در آن طرف مساعد است كه مطمئنم بهتر از اينجاست چاره اي نيست جز تحمل روزهاي نيامده در ايران.
October 17, 2007
چند اتفاق مهم در كشور، مطبوعات، ورزش و روزهاي پائيزي
اول- اين روزها بحث هاي سياسي دوباره اوج گرفته است و حرف ها از گوشه و كنار به شنيده مي شود.
فكر كنيد روزنامه محترم "اعتماد" مدتي پيش در صفحه آخر ستوني به نام جنگ سرد راه انداخته بود كه موضوع "جنس يا همجنس مساله اين است" يكي از خواندني ترين مطلب روزهاي گذشته اين روزنامه بود. حتما بخوانيد...
"کلهر مشاور رئيس جمهور از جمله کساني است که از نان شب براي ستون ما واجب تر است. او اخيراً يک بحث آماري درباره وضعيت همجنس بازها در ايران و حرف هاي رئيس جمهور در دانشگاه کلمبيا انجام داده که خلاصه اش اين است که ما نسبت به امريکا همجنس بازهاي کمتري داريم. الف- دستگاه جديدي به بازار آمده با نام «همجنس بازسنج» ما خبر نداريم، دوستان اما گويا در جريانند. ب- لطفاً آمار همجنس بازهاي امريکا را ارائه کنيد، جهت ضايع کردنشان مورد نياز است. چرا که گويا آمارشان را داريد که مقايسه مي کنيد ديگر، ج- کبوتر با کبوتر باز با باز/ کند همجنس با همجنس پرواز، يک ضرب المثل امريکايي، غربزده و امپرياليستي است، د- اين همه جنس خوب، در ايران کي مي رود دنبال همجنس، رئيس جمهور گويا به ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه پيشنهاد داده او هم سفرهاي استاني انجام بدهد. من هم به ساير روساي جمهور کشورها اين پيشنهادات را ارائه مي کنم؛ الف- به رئيس جمهور يک کشور امريکايي پيشنهاد مي دهم کمتر سر ساير کشورها را شيره بمالد، خوبيت ندارد، عدالت محور هم نيست، ب- به رئيس جمهور جزاير فارو پيشنهاد مي دهم در راستاي ديپلماسي بين المللي فعال ما، با کشور ما ارتباط برقرار کند، تو رو خدا. ج- به رئيس جمهور سوريه پيشنهاد مي دهيم... نه، به پيشنهاد ما احتياج ندارد، ايول، د- به رئيس جمهور خودمان هم پيشنهاد مي دهيم همين طور پيش برود تا کماکان از اون بالا کفتر بيايه.
دوم- بازي پرسپوليس و استقلال را در روزنامه با يك تلويزيون كوچك ديدم. با اينكه براي ديدن بازي به مكان هاي مختلفي دعوت شدم اما ترجيح دادم تو روزنامه بمونم و فوتبال را تماشا كنم. بگذريم از اس مس هاي مختلف!!!اما بازي اصلا راضيم نكرد. مخصوصا داور كه دلم مي خواست لهش كنم. قطبي همچنان يك مربي موفقي كه اميدوارم روي همه تيم ها را كم كنه...البته در برنامه 90 ثابت كرد كه حتي با سكوت و لبخندهاي هميشگي اش مي تواند همچنان آرام و با اعتماد به نفس حرف اش را بزند. بر خلاف حجازي كه با استرس مضاعفي به برنامه 90 دعوت شده بود. ما براي تمام استقلالي هاي مقيم تهران دعاي خير مي كنيم...
سوم- آمدن پوتين به ايران را هرگز باور نمي كردم. تصور كنيد شب از كار به سمت خانه در حركت هستيد كه قدم به قدم بنزهاي مشكي و آژيرهاي قرمز ماشين پليس سرهر چهارراه ديده مي شود. با اين حال حضور پوتين در ايران به نظرم يك اتفاقي بود كه شايد تصور آن پيش از اين ها بعيد به نظر مي رسيد.
چهارم: شمال پائيز رفتن داره... از الان به همتون توصيه مي كنم اين شهرغبارگرفته را رها كنيد و بريد شمال تا بارون پائيزي دوباره همه چي را به زندگيتون برگردونه...
پنجم: واي دلم براي سينما تنگ شده، فكر كنم ركورد نرفتن به سينما را شكستم... البته ديدن فيلم در خونه هم لذت خودش را داره اون هم دسته جمعي...
October 14, 2007
خونه جدید، زندگی جدید، آدم های جدید وخداحافظ همه گذشته
"دست شستن از گذشته به معنای این نیست که دیگر قادر به یادآوری آن نخواهید بود، به معنای آن نیست که خاطرات شما تحلیل رفته یا نابود شده؛ فقط به این معناست که حالا در آن خاطرات سر نمی کنید، با آن خاطرات هم هویت نیستید..."
یک هفته ای می شه که زندگی تازه ای را شروع کردم، تغییر و تحولاتی که اگر در این یک سال اخیر استارتش را زده بودم الان نتیجه داده بود؛ اما حالا بهش سرعت بخشیدم و هرروز و هر شبم رنگ تازه ای گرفته...
آره سخت بود، سنگین بود، بار یک مشکلی که دوگانگی شادی و ناشادی را از تو می گرفت. دور افکندن و رها شدن از آن زندگی لعنتی که نه عشقی بود و نه دلبستگی... این همون حسی بود که هفته پیش که نه هفته قبل ترش، وقتی از در اومدم بیرون و سوار آژانس شدم همون جا به چند تا از دوستای خوبم زنگ زدم و با صدای بغض که نمی دونم برای چی بود، می گفتم تموم شد...
این خونه را دوست دارم. سه تا پنجره قدی به کوچه پس کوچه های پر از درختای بلند...کتابام کم شد، نوشته هام قاطی شده و هنوزم یک سری نشونه ها هست که باید بریزم بیرون...دو تا چمدون برای سفرهام آماده کردم. شاید یک مدت برم سفر... شایدم کار کنم و بمونم، نمی دونم.
کتابم را باید به زودی شروع کنم. کلی کار نیمه تموم دارم. اگرچه کارم توی خبرگزاری را به دلیل مشکلاتی که برام درست کرده بود، از دست دادم و از نظر مالی به مشکل برخوردم اما به زودی یک کار دیگه ای را سعی می کنم شروع کنم. کلی قرض بالا آوردم باورم نمی شه که تاوان یک زندگی مزخرف این همه مشکلات باشه که ناخواسته سر راحت سبز می شه و حالا تو باید بدونی که قانون جنگل حاکم بر این ممکلت چقدر حرف زور و نامردی توش پیدا می شه.
می دونم خیلی وقته برای اینجا و برای دلم ننوشتم. خیلی وقته که نه درست فیلم دیدم و نه کتاب خوندم. چندروز پیش یه سر رفتم کتابفروشی همیشگیم، فقط پولم به یک کتاب رسد. هر وقت کامل خوندمش درمودرش مفصل می نویسم.
نگاه می کنم، پائیز از راه رسیده، بوی بارون پائیز با بوی بارون بهار خیلی فرق داره. توی اتاق روی تخت نشستم، آن هوای غریب تمام اتاقم رو پر کرده، چراغ چشمک زن که مدام زرد و قرمز می شود و صدای پرنده ای که با سوت مردی عشق بازی می کند، و صدای جاروی رفتگر نشانه هایی است که کم کم در این خونه برام آشنا می شه. بهش عادت می کنم.
راستی یکی از روزنامه های قدیمی الان جلوی چشمم: در تاریخ 25 تیر 1381، تیترها را داشته باشید:
*پاسخ جبهه دوم خرداد به جامعه مدرسین؛ باورهای دینی را خرج رفتارهای سیاسی نکنید!
*محمد هاشمی: هیچ کس از نزدیکان من در مسئله مفاسد اقتصادی مشارکت ندارد.
*حکم زندان برای وکیل قربانیان قتل های زنجیره ای تایید شد.
* 60 درصد ذخیره ارزی کشور به یورو تبدیل می شود.