جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« بي راهه (15) | Main | روزمرگی را فراموش کنیم »

پراکنده از گوشه و کنار

-/چقدر سخته نوشتنی که بعد از مدت ها باید بنویسی...
نمی خوام بگم همه چی غریب شده برام یا تکراری، نه، اینطوری نیست اما بعضی وقت ها فرصت نوشتن هم از دست می ره.
هربار که برنامه مسافرت پیش می یاد با خودم می گم این دفعه تا می تونم سعی می کنم بهم خوش بگذره و با یک روحیه تازه برگردم تهران و دنبال کار و پول و زندگی و یک کم هم انگیزه...
هفته پیش چند روز را در کنار سواحل خلیج فارس و جزیره کیش گذروندم . خوب بود، غروب کشتی یونانی برای دومین بار هم برام جذاب و دیدنی بود. از تنها چیزی که متنفر بودم بازار و خرید و این حرف ها بود که حوصله ام را سربرده بود. بیشتر شب ها با دوچرخه کنار ساحل بودم و به دریا نگاه می کردم. انگار روی ابر راه می رفتم، انگار کسی دستم را گرفته بود؛ فکر کنم دریا و آسمون هر دو منو می بردن تا نزدیک محراب. انقدر با دریا حرف زدم و قول و قرار با هم گذاشتیم که نگید و نپرسید. البته تهدید هم همراش بود که اگه اون چیزی که می خوام بشه دوباره برمی گردم کیش و می رم دریا...
خلاصه برگشتم تهران دوباره کار و پول و زندگی و کمی هم انگیزه... شما خسته نمی شید؟
-/هی به خودم می گفتم به دلت شک نیار حتما می یاد...
زمزمه می کردم که الان می یاد، زنگ بزن، یک، دو، نزد...سه... نزد. چقدر حس غریبی انتظار. از انتظار از کلمه انتظار و از فعل وانفعال و مفعول و هرچی که انتظار را ساخته متنفرم... دستم رو روی سینه گذاشتم تا قلبم آروم بگیره اما انگار تاپ تاپ قلبم بیشتر می شد. ته دلم مطمئن بودم که نمی یاد. اما بازم بهش اعتماد نکردم.هر وقت انتظار حوصله ام رو سر می بره، سعی می کنم بخوابم. اون شبم خوابیدم و اون نیومد...
-/ امروز که پنج شنبه تعطیلی بود از صبح فیلم دیدم تا بوق شب... بدم نبود، اما واقعا بعضی فیلم ها از دیدن یک سریال درپیت مسخره هم مزخرف تره...مثلا فیلم my brother’s wife که اگر اشتباه نکنم به نام فیلم همسر برادر ترجمه شده هر چی بود خیلی مزخرف بود اما در عوض فیلمی که خیلی خوشم اومد جدیدترین فیلم آنجلینا جولی که A MIGHTY HEART بود. فکر کنین کنار این فیلم ها، یک فیلم هم از استاد برتولوچی دیدم. THE SHEL TERING SKY (آسمان سرپناه) فیلم تلفیقی از زندگی از دو قشر مختلف در دو دنیای متفاوت بود. معرفی شخصیت های داستان فیلم در ابتدا نشون می ده که به هیچ عنوان کاراکترها پیچیده نیست و می شود تشحیص داد که قرار است چه بلایی سر داستان فیلم بیاد اما اینکه تماشاگر تا انتها فیلم رو دنبال می کنه به صحنه ها و بازی های روان هر کدام از کاراکترها برمی گرده که به تصویر در آوردن یک آسمون کاملا آبی در بیابونی از شنزار که عشق بازی رو نمایش می ده به نظرم یکی از بارزترین صحنه های فیلم بود. البته برتولوچی این فیلم رو ساخت تا کلکسیونی از قاب های آسمون آبی و دشت شنزار به تصویر در آورد. کنار این همه فیلم مجموعه تلویزیونی 24 را هم که قسمت هایش رو قبلا دیده بودم، خریدم. خلاصه امروز همش به فیلم دیدن و نوشتن گذشت...
فردا دوباره کار و پول و زندگی و کمی هم انگیزه... مثل همیشه.
-/ راستی چند ماهی می شه که مجله شهروند هم به جمع مجله های آرشیوی اتاقم اومده. خوشم می یاد، اگه قراره ببینیم توی این مملکت بی خبری چی می گذره، فکر کنم این مجله اتفاق های تقریبا مهم در طول هفته رو شرح می ده، بگذریم که یادداشت های ورزشی و مصاحبه مهدی کروبی به اسم ناگفته های شیخ در این شماره واقعا خوندنی بود.
-/ ... هیچی فکر کنم چیزایی که باید می نوشتم و نوشتم . روزنامه خیلی عادی و تکراری شده... اگه شیطنت های من و گاهی مطلب های دلی هم نباشه که دیگه هیچی. فکرایی برای جشنواره فیلم فجر کردم که فکر کنم از هفته دیگه هم اینجا و هم در صفحه سینما روزنامه بخونید و ببینید. گاهی وقت ها با خودم می گم اگه همه چی همونی بود که ما می خواستیم چی می شد؟

November 30, 2007 02:52 AM

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)