جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Feb. 08Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« December 2007 | Main | February 2008 »
January 16, 2008
یک کاپوچینو داغ لطفا!
هوا آنقدر سرد شده که زیادی لباس ها در تنم سنگینی می کند. کوچه پر از یخ بندان است و من ترس سر خوردن و اتفاق های بعدی رهایم نمی کند.
هفته و ماه های شومی را گذراندیم. حالا دیگر از دست دادن هر شخصی چه ادبی و چه فرهنگی و چه همکار در هر هفته تبدیل به سنتی شده است که نمی شود به آن فکر نکرد و در انتظار نبود... حالا دیگر سه شنبه هفته برایم بدترین روزهایی است که با خاطره درگذشت قیصر امین پور در همان سه شنبه و یا رفتن ناباورانه مهران قاسمی باز هم در سه شنبه ای دیگر اذیتم می کند. همان سه شنبه ای که خبر سقوط هواپیمای سی یکصدو سی را هم شنیدیم و شوک آن تا روزها و سال ها دنبالمان است. در همان سه شنبه ای که دیدن تو برایم وسوسه ای بود تا به خانه دعوتت کنم، اما همیشه زبان قادر از ناگفته هاست و آن هم در دلم باقی ماند...
این را زمانی فهمیدم که در تالار تاریک وحدت به دیدن افرا نشسته بودم و خبر نداشتم که آنچه در تئاتر می بینم بی شباهت به زندگی این روزهایمان نیست. و این شعر که در این روزهای برفی زیرلب آن را مدام زمزمه می کنم،" و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد"
همان تنهایی که شاید در فیلم پرسپولیس و در همان تاریکی لحظه به لحظه زندگی آدم هایش دیده ایم. و گاه به این فکر می کنم که چه روزهایی از کنارمان گذشت و در تاریخ ثبت شد تا در یک فیلم سیاه شاهد آن باشیم.
حالا وقتی تو را می بینم که با گفتن کلمه خوب نیستم روزات را به شب می رسانی، بیشتر پریشان می شوم... زمان می گذرد و نه تو می دانی و نه من که در کجای این سرنوشت بهم رسیده ایم؟
در یکی از همین شب های سرد زمستانی به کافه ای دنج در کنج شهر می روم و یک کاپوچینو داغ سفارش می دهم. تا خالی از وسوسه های بی تو بودن کمی به خودم بیایم..
پس یک کاپوچینو داغ لطفا!
January 08, 2008
هميشه قبل از آنكه فكرش را بكنيد اتفاق مي افتد
تنها يك تلنگر لازم است تا به زندگي عادي برگرديم و از اينكه در كنار هم كار مي كنيم و زندگي را مي گذرانيم لذت ببريم...
درست وقتي كه هيچ انگيزه اي براي خنده و يا شادي بر لبان و دل هايمان نمي ماند؛ اين اولين بار نيست كه از دست رفتنن عزيزي مدت ها ذهنم را به فكر فرو مي برد. نه... اين اتفاق بارها افتاده است كه همكارانم را از دست داده ام و ديگر از اينكه آنها را نمي بينم گرد غبار برچهره ام مي نشيند.
اينبار هم درست اتفاق زماني مي افتد كه تو حتي انتظارش را هم نداشتي. چند ساعت قبل مهران قاسمي از كنارمان رفت. حالا مدام در گوگل و هزار زهرمار ديگر در كامپيوتر سرچ مي دهيم تا براي هميشه چهره او را در ذهن به خاطر بسپاريم. چند ساعتي مي شود كه تحريريه روزنامه در سكوت فرو رفته و گاه اگر حرفي هم به ميان بيايد، صحبت از قاسمي است و ترجمه ها و نوشته هاي دلنشين اش.
مهران قاسمي دبير سرويس امور بينالملل روزنامهي اعتماد ملي بود كه مدتي پيش تصادف كرده بود و ساعتي پيش بر اثر حملهي قلبي دار فاني را وداع گفت.
قاسمي متولد سال 1356 بود و سابقهي فعاليت در روزنامههاي شرق، ياس نو، وقايعالتفاقيه و مجلهي شهروند را در كارنامهي كاري خود دارد.
اولين سايت رسمي ايسنا خبر درگذشت قاسمي را به دوستداران مطبوعات رساند