جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Jul. 08Jun. 08
Mar. 08
Feb. 08
Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« February 2008 | Main | June 2008 »
March 04, 2008
لطفا صدگرم آرامش مطلق
نرفتن روزنامه و خوابیدن و فکر نکردن هم هیچ دردی را دوا نمی کند.
این روزها از در و دیوار بوی بهار و هوای بهاری و این ها می رسد؛ انقدر که تصمیم می گیری در طول روز کمی هم قدم بزنی و به این شهر شلوغ نگاه کنی. که این روزها شلوغی و ترافیک و این چیزها همش روی مخ آدم.
مغازه ها شلوغ و از صف آجیل فروشی بگیرید تا فرش فروشی ها و پوشاک و خوراکی و این ها مدام آدم ها هستند که به چشم می آیند. صبح هم که چشم پف کردتو باز می کنی و مثلا پرده اتاق را کنار میزنی تا روز را ببینی، متوجه می شی که خونه روبرو کلی تمیز شده و انعکاس هوای ابری و خورشید روی شیشه پیداست... این شهر شلوغ که توش پر از گرگ و حیوونای خطرناکه، گاهی هم خوشگل و زیبا می شود.گاهی هم بی خود و بدرد نخور...
اینا را نوشتم تا بگم تولدم هم رسید، یک سال دیگه هم گذشت. هر سال به این امید که تا سال دیگه باید تغییر تحولات اساسی توی زندگیم به وجود بیارم و شمع کیک تولدم را فوت می کنم.
اما ازشما چه پنهون که آرامشه بدجوری گم شده تو زندگیم. دوستم یک نفر را خیلی نفرین می کند. می گه همش تقصیر اونه که تو را توی این شرایط ول کرده و به انتخابات و این ها چسبیده... بدون اینکه حتی کمی چشماش را باز کند و به اطراف اش نگاه کند. می گه اون پر دغدغه ترین آدمی که این روزها می شه توی این کلان شهر دید و از کناراش گذشت. دوستم می گه بی خیال اش شو و سعی کن زودتر به خودت بیای. اون نمی تونه آدم، دوست و ... خوبی برای تو باشه. دوستم تهدیدم می کنه که یک روز بدجوری تو پر این آدم می زنه. راستش من از تهدید می ترسم!
خلاصه این که شاید سر این انتخابات کوفتی که حالم بده و جو مزخرف یا این طرفی یا اون طرفی که همه چیز را برام تبدیل به یک کاریزمای درونی می کنه. هر روز یک لیست و هر شب اسم هایی که برای ریخت و پاش کردن و برای جمع کردن نامزدها از گوشه و کنار می شنوم. امشب فلان جا شام بود و فردا شب آقای فلانی می خواد در کاخ فلانی ضیافت برگزار کنه. چند روزی هم گم می شی تا سر از یک شهر کوفتی دربیاری و شام اون شهر را از دست ندی... فکر کنید! حالم بد می شه از این همه بی خودی زندگی کردن و گذر زمان از پس آدم های کوچک اطرافم...
آخ یادم رفت تولدم ، باید خوب باشم...باید فردا برم و کلی داروهای گیاهی آرام بخش بخرم که بهم تجویز شده ، خودم که می دونم ایراد از کجاست! باید با اون کنار بیام. بقیه همش حرفه. اما دلم می خواد برم گیاه دارویی و بگم لطفا صدگرم آرامش مطلق! همین.