جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« July 2008 | Main | September 2008 »

August 26, 2008

اتاق خواب یا سالن سینما!

چرا بیدارم نمی دونم، شاید به خاطر چندتا کاری که باهم گرفتم، شایدم برای اینکه می ترسم بخوابم و خواب های پریشون ببینم.
دیروز چه اتفاق هایی که نیافتاد، حرف های افشین قطبی و برنامه 90 . اینکه فردوسی پور عجب آدمیه، همش دلش می خواد برنامه اش تک باشه. اون از کل کل کردنش با علی دایی اونم از گزارش ضد و نقیضش درباره افشین قطبی! فکرش را بکنید...آخرش هم به تسلیم شدن قطبی انجامید و همون جلسه اضطراری که هیات مدیران پرسپولیس تشکیل دادن! اما خودمونیم عصبانیت قطبی هم دیدن داشت.
دیروز انقدر زود از روزنامه زدم بیرون که حوصله هیچی نداشتم و طبق معمول انقدر پیاده رفتم تا سر از سینما عصر جدید درآوردم. دیدن دوباره «همیشه پای یک زن درمیان است» نظرم را نسبت به جشنواره که فیلم را دیدم تغییر نداد. فکر کنم باید عادت کنیم که تبریزی هم یک درمیون فیلمش خوب بشه... اینو از زورکی خندیدن مردم از سوژه فیلم توی سالن سینما فهمیدم.
پی نوشت1): اولا صبح باید برم یک نشست خبری، و هنوز بیدارم. مطمئنم چرت می زنم. دوما توجه کردین بعضی ها سالن سینما را با اتاق خوابشون اشتباه می گیرن و هر کاری دلشون بخواد با همسر گرامیشون می کنن. انگار نه انگار که پشت سرشون کلی آدم نشستن و اگه کمی هم حواسشون به فیلم باشه، با حرکت اون ها از فیلم دیدن هم می افتن... مخصوصا با این فیلم هایی که فقط یک بهونه می خواد تا از خط داستانی جا بمونیم.خلاصه اینکه درسته سینما و اتاق خواب از نظر تاریکی و دنج بودن و فضای سرد و گرم بودنش مشابه اتاق خوابه اما اگه فکر کنین کلی آدم هم تو سالن حضور دارن، اونوقت باورتون می شه که با اتاق خواب فرق داره...
پی نوشت2): دیروز گفتن انقدر خوبی ندیدی که فکر می کنی ابراهیم اصغرزاده گله و بهترین گزینه برای انتخابات دوره بعدی. اینو توی دو سه هفته اخیر خیلی شنیدم اما راستش موقعیتی شد تا برم و زندگینامه و کارها و پست های این آدم را مطالعه کنم. حالا اگه واقعا هم بخواد کاندید ریاست جمهوری بشه برام دور از ذهن نیست... وقت کردین برید و سایت اش را بخونین.
این هم نوشته ام درجشنواره فیلم فجر درباره همیشه پای یک زن در میان است




August 21, 2008

شیوا

قبل از این که چند خط پایین رو بخونین بگم دلم می خواد اسم این پست امشب که نوشتم را بزارم "شیوا". باید بعضی چیزا مکتوب بشه تا تو ذهن آدما بمونه.
شاید باورتان نشود که این دوهفته و این مدت اصلا روزهای خوبی نبود... ننوشتن من هم از همین روزهای بد می آمد. گاهی به دنیای شکایت از روزگار می پرداختم و گاهی از خوبی ها و پیام های خوب دوستانم در موبایل شرمنده می شدم، اما توان حتی یک جواب و حتی یک پاسخ درباره نوشته ها و کامنت های خراب و دلیل های غیرمنطقی خودم هم نداشتم.
از ورود ممنوع بودن یکی از دوستانم و حضوراش در کشوری دیگر بگیرید تا آمدن یک تازه از راه رسیده و نوید یک عضو جدید در خانواده که هنوز باید چندروزی درانتظاراش باشیم. می گویند به نام پیام بخوانیم اش...
حال و احوال این روزهایم منجر به یک اتفاق و یک تصادف شد. که خدارا شکرخطر از کنار گوشم گذشت. گاهی فکر می کنم هر روزم می تواند یک داستان تازه از زندگی یک زن در دل هزاران اتفاقی باشد که قابل پیش بینی نیست. مثل همه آدم هایی که دلیل اتفاق ها هستند و از کنار تو و زندگی ات می گذرند. هفته پیش بود که با یک دوست، صبح سر از بهشت زهرا درآوردیم و یک دسته گل رز قرمز دلیل رفتنمان به
آنجا بود. همان روزی که مهرداد قخیمی هم قرار بود چندساعت بعدتر به آنجا بیاد. جالبه وقتی سرخاک خسرو شکیبایی رفتم نمی دونستم که گودال کناری متعلق به فخیمی... و درست ناگهان نقطه ای در انتهای مغز سرم تیر کشید و تصویرآن همه خاکی که قرار بود با یک جنازه گودال را پرکنه، جلوی چشمم آمد. می دونید چی می گم!!
روزگار کاری و روزنامه عادی
روزنامه عادی تر از همیشه شده، گاهی فکر می کنم وقته رفتنه و چندبار تصمیم می گیرم که امروز آخرین روز حضورم در روزنامه باشه اما حرف ها و حدیث های اطرافیانم دلیل موندن در یک ساختمون پر از خاطره از آدم هاش می شود که سرنوشت به دست همون آدم ها تغییر می کنه و دوباره زندگی به جریان می افته اگرچه بداخلاق بودن مدیر مسئول گرامی روزنامه هم ناشی از تکرار مکررات و پیش بینی آینده کارخبری می آید اما وقتی فکر می کنم، می بینم روزنامه تنها شغلی که از حساسیت زیادی در ایران برخورداره و هر اتفاقی می تواند منجر به کمرنگ شدن حتی چند تیتر و عکس های رنگین شود... خلاصه بهتر است که جا پای بزرگان و منتشر کنندگان روزنامه ها نزاریم تا اوضاع از این که هست براشون بدتر نشه!!!
رفتن به عمق درونیم
یک وقتایی حس می کنم خیلی از حرف ها را به نزدیک ترین دوستام نباید بگم. حتی اگه حس کردم از نگفتن دارم خفه می شم، بالشتمو بزارم رو سرم و داد بزنم یا اگه شد برم یک جایی که هیچ کس نباشه و تا می تونم فریاد بزنم. که اولی راحت تر از دومی بوده و بعضی جیغ ها تو دل آدما خفه می شن. بعضی آدما هم دیدین مثلا نمی تونن جیغ بزنن، قیافه شوکه شدنشون تابلو می شه و تو می دونی درونشون چی می گذره... یک موقع هایی دلت براشون می سوزه، اما کاری نمی تونی بکنی؛ بگذریم این کارا دردی رو دوا نمی کنه اما می تونه آرومت کنه. می تونه حرف های نگفتت رو تحمل کنه. شایدم یک روز زد به سرم و همه چی رو اینجا نوشتم تا دیگه چیزی تو دلم نمونه که بابتش سختی بکشم و جلو خودمو بگیرم آخرشم با خیال راحت بنویسم "آخیش همه چیو گفتم و راحت شدم"!!
فریدون آسرایی را خوش است.
چند شب پیش آلبوم فریدون آسرایی را حسین عزیز برام رایت کرد که تو موبایلم ریختم و باهاش تو این خیابون ها میون آدمای سرگردون حال می کنم. توصیه می کنم شما هم برید دنبالش. یک موقع هایی فاز می ده...
در ضمن فکر کردین پاییز امسال چه زود از راه رسیده... من اشتباه می کنم یا این برگ های زرد زیر پام زود از درخت افتادن؟!
راستی خبر ممنوع الخروج بودن گلشیفته فراهانی از کشورهم کمی بحث برانگیز است اینجا می توانید بخوانید.