« October 2008 | Main | December 2008 »

November 30, 2008

مهمان دوقدم مانده به صبح و حواشي آن

خيلي وقته كه دنبال يك بهانه مي گردم تا اينجا را گردگيري كنم. گمونم هيچي پيدا نمي شد. حتي لحظه اي كه بخوام بيام اينجا و يك كلمه حرف بزنم و يا شكايت كنم يا غر بزنم. بگذريم!
ديشب منتظر برنامه دو قدم مانده به صبح آقاي صالح علاء بودم. مهمون برنامه ديشب حميد فرخ نژاد بود و كلي حرف. هميشه فكر مي كردم كه فرخ نژاد حرف هايش را بدون پرده مي زنه و حتي لحظه اي هم به اين شايد فكر نكنه كه تلويزيون يك رسانه ملي وكلي ميشه از توش حرف و حديث برداشت كرد چه برسد به اينكه حرف هايي هم زده شود كه شايد روزي آن ها را هم دوستان بهانه گير ما خط قرمز محسوب كنند. تنها يك لحظه دلم به حال فريدون جيراني سوخت كه بنده خدا وسط حرف هاي فرخ نژاد سئوال هايي مي كرد كه باب صحبت اونو تغيير بده.
اگرچه اينكه به رنگ ارغوان اكران نشده و آقاي فرخ نژاد عزيز هم دلش كلي پر بود و وصف ابراهيم حاتمي كيا را كاملا هوشمندانه به زبان آورد جاي تقدير و خوشحالي دارد اما واقعا آن قسمت از حرفاش كه مبناي فعاليت حاتمي كيا را بايد از فيلم هاي گذشته اش دانست و رضايت فرخ نژاد از فيلم «دعوت» اين كارگردان تنها يك كلمه و آن هم «حيف» بود، را به زبان آورد به نظرم پر از معناهايي بود كه مي شد اين بازيگر سينما درباره كارگرداني چون حاتمي كيا استنباط كرد.
***
پي نوشت: دلم بي صبرانه مي خواهد كه بنويسم، دلم براي نوشتن يك ذره شده...




November 09, 2008

زخم های من در یک شب

آره قبلا هم شنیده بودم که آدم بزرگ بودن کار سختی نیست حتی برای تو که رئیس جمهور این مملکتی و در یک حرکت ناخواسته و شایدهم خواسته پیام تبریکت را برای یک رئیس جمهور که قبلا کشورش دشمن خونی تو بوده و حالا تازه از راه رسیده می فرستی، تا بار دیگر به همه ثابت کنی که می توانی غیرقابل پیش بینی باشی...
حالا وقت آن است که شعار دوباره می سازمت وطن را در دوره ای سر دهیم که مدتی زیادی به انتخابات ریاست جمهوری و گنده کردن آدم بزرگ ها نمانده باشد. این که از گوشه و کنار کنایه می شنوی که اگر چپ ها به میدان بیایند همه چیز از دست می رود را قبول ندارم، اینکه نشسته اید و مدام از بالا و پایین مطبوعات آمار صحبت ها مبنی بر تبلیغات ریاست جمهوری را در می آورید و در بوق و کرنا می کنید، قبول ندارم.
نمی دانم فکرم چرا ناخوداگاه می خواهد به سمتی برود که از آینده می ترسم و بیش از گذشته سعی می کنم سکوت را درپیش گیرم و بیشتر نظاره گر این دوران ها باشم. فکر می کنم تاریخ می خواهد باز هم طبق معمول همه اتفاق ها را در خود ثبت کند که شاید روزی اگر گذرمان بر کتاب های داستان و درسی و آموخته ها افتاد به یاد آورم که در میان حرکت هایی که این دولت روی ما به مرحله آزمون و آزمایش گذاشت، چقدر سوختیم...
از میدان انقلاب به سمت خیابان قدس پیاده برای دیدن یک دوست راهی شده بودم و تعجب می کردم که چرا در طول مسیر به جای دیدن دوست قدیمی در یک خیابان پرحادثه این ها از ذهنم می گذرد. کاش می شد وسط پیاده رو ایستاد و پرسید که با آمدن یکی دیگر آیا گذشته مان بر می گردد و آینده مان سروسامان می گیرد؟ آیا دوباره لبخند به لبان هم نسلان و هم دوره های من برمی گردد ؟ آیا باز هم وقتی از خیابان می گذری و جمع دوستانه دختران و پسران را می بینی، در میانشان کراک و شیشه و هزار کوفت زهرمار دیگر را هم پیدا می کنی؟ آیا بازهم کسی بهت گیر می دهد که چگونه لباس بپوشی و تو هم در میان تر و خشک باهم آتش بگیری... و شایدم بدتر از این ها شود!!
نزدیک نرده های دانشگاه می شوم. دانشگاه تهران را می گویم و ناگهان در میان همهمه مضطرب و هیجانی مردم گم می شوم درست مثل روزهای جمعه که تا ظهر حکومت نظامی است حق حتی لحظه ای قدم زدن در این خیابان و کوچه از تو گرفته می شود... آسفالت میان درختچه ها و درخت های دانشگاه را مستقیم می روم تا زودتر به قرارم برسم. حس نفرت از پیاده رو و نگاه های پر از کثافت را در تاریکی چند قدمی کوچه تحمل می کنم. گاهی آدم هایی با لباس های بسیجی و موتورها از کنارم می گذرند و یکی دو تا از همین دوستان با تیکه هایی «امشب را در خدمت خانوم باشیم» آزارم می دهند و حالا خیال می کنم تمام آدم بزرگ های تصنوعی از مردم عادی و پرفسورها و مدیرها، تا سیاسیون ایران همه به دنبال پس انداختن موقعیت های خود می چرخند و برای یافتن یک تازه نفس زندگی خود را بهم می ریزند.
دلم می خواهد هر چه زوتر به او برسم، احساس می کنم می تواند امنیتم را در آن لحظه تامین کند، دوستم در کنار درختی ایستاده است؛ قبل از رسیدن به او مدام به خودم می گویم همه چیز را فراموش کن اما حس تنفر از انقلاب و دانشگاه تهران وجودم را گرفته که اگر بازهم از آنجا بگذرم مطمئن هستم این افکار به ذهنم خواهد رسید.
به او می رسم، دوستم از قیافه مضطرب و خسته من ترسیده است و می گوید تو خوبی؟
انگار صورت پریده رنگ ام زیر پودر سفیدی که مالیده ام بیشتر نمایان می شود و دوستم آن را به حساب ضعیفی و خستگی ام می گذارد و دوباره نصیحت ها را شروع می کند که تو باید بیشتر از این ها به خودت برسی... تو تنهایی.