جستجو



ارتباط

ايميل


آزشيو موضوعی


پشتيبانی

MT 3.2
XHTML | CSS
RSS | Atom


« از مشق شب تا بازگشت افشين قطبي و رفتن و اين حرف ها | Main | شیوا »

کاش هیچ مرگی آغاز نمی شد

دیدی انقدر نشستی توی این چندروز تعطیلی به مرگ فکر کردی و خبر شوم شنیدی که بالاخره خسرو شکیبایی مرد. از بس که هی ناشکری کردی و گفتی چرا این روزا این شکلی می گذرن و چرا همه مردم خل و دیوونه شدن و چرا همه خمار و بیچاره ان.
گفتی چرا دوستم باید الان تو کما باشه و یک تصادف دلخراش زندگی اش رو بهم بریزه ونابود کنه ... گفتی چرا فلانی بهم زنگ نزده و موبایلش خاموشه و در دسترس نیست. نشستی و هی غصه خوردی که کی تموم می شه این بازی های ذهنی و اتفاق های غیرقابل پیش بینی...
حالا هم امشب باید کلی دعا کنی؛ اول برای دوستت که فردا بهتر بشه و به زندگی برگرده و دوم برای شکیبایی که خدا رحمتش کنه...
باورت می شه که دیگه نیست! یادته فکر کنم 15 سالت بود که توی اتاق خونه دوستت لیدا نشسته بودین و آلبوم تازه به بازار اومده از شعرها و دکلمه های شکیبایی را گوش می کردین. چه شبایی بود... از همون روزا و شبا بازم یادت می یاد که پری را به خاطر مرگ اسد و حرف های صفا صدبار می دیدی و بعد کم کم سکانس منقل و دود میکس برات شد خاطره و گفتن و التماس کردن حمید هامون برای یک معجزه تو جاده شد تکه کلامت توی سختی های زندگی... آخ که چه دردی داره نبودن این آدما.
آخ که یادته تیزر جشنواره فیلم فجر با صدای شکیبایی بمب خنده تماشاگران را به هوا می نداخت و از کشیدن کلمات اون مسخره بازی ها گل می کرد... حالا دیگه برای شنیدن و گوش کردن صحبت های شیرینش انتظاری باقی نمی مونه... خدا صبرمون بده.

July 19, 2008 01:10 AM

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)