جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Jan. 10Dec. 09
Nov. 09
Apr. 09
Mar. 09
Feb. 09
Jan. 09
Dec. 08
Nov. 08
Oct. 08
Sep. 08
Aug. 08
Jul. 08
Jun. 08
Mar. 08
Feb. 08
Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« December 2008 | Main | February 2009 »
January 20, 2009
1) یادداشت های خصوصی
«آزادی ممنوع»
تسلیم شدن به معنای شکست خوردن نیست و برهم زدن روتین یک جریان نمی تواند روی یک قضیه را بپوشاند. چراکه نوشتن در روزنامه ها و سایت های خبری این امکان را می دهد که اگر رسانه ای چون تلویزیون امکان گفتن خیلی از مسائل را ندارد، می توانید در جراید و اخبار روزانه اطلاع لازم را کسب کنید!
«حمایت از برنامه 90»
عقربه های ساعت هم نشان می داد که برنامه 90 این دوشنبه، دیرتر از زمان معمول آغاز خواهد شد. همه شواهد از جمله عادل فردوسی پور و مهمان برنامه اش نشان می داد که برنامه 90 مثل همیشه نیست و انگار فردوسی پور را از وسط میدان جنگ به برنامه آورده بودند. فقط یک پرچم مشکی کم بود در برنامه که نشان دهنده عزا مطلق 90 باشد. خب البته همین که 90 با این شکل و ظاهر پحش شد هم پر از حرف های ناگفته ای بود که سکوت های فردوسی پور آن را کامل می کرد. در واقع به نوعی به اطلاع مردم رساندن یک پیام که شاید تحریم این برنامه و توقیف اش در هفته آینده باعث شود دیگر 90 درکار نباشد . و در انتها فردوسی پور طاقت هم نیاورد و گفت: "امیدوارم هفته دیگر هم بر روی این صندلی بنشینم و برنامه را پخش کنیم و ترجیح می دهم الان سکوت کنم". این دلخوری ها برای فردوسی پور، نشانه های ضعف مسئولانی است که در هفته های اخیر برنامه 90 را زیر سئوال برده بودند. مثلا از همان مسئول سازمان تربیت بدنی جناب آقای آخوندی بگیرید تاخصوصی سازی باشگاهای لیگ برتر؛ به هر حال تجربه ثابت کرده است که در این مملکت محبوبیت مساوی با نابودی است. حالا می خواهد در باب یک برنامه تلویزیونی باشد یا هر حرکت دیگری که مردم از آن استقبال می کنند. فکر کنید اگر مسائل خصوصی باشگاه ها و هزینه ها و حتی سیاسی بودن ورزش همه و همه روشن شود چه اتفاقی را در پی خواهد داشت. به هر حال گروه هایی هستند که از راه های فرعی زیادی زندگی می کنند و نمی خواهند پول های بادآورده شان و ماشین های گران قیمت شان زیر سئوال برود...
ولی اینکه همه تریبون ها برای گفتن حقایق خاموش می شود هم زیاد خوشایند نیست. مثلا در همین برنامه 90 دیشب مسابقه پیام کوتاه طبق روال هر هفته قرار بود مطرح شود اما از همان ابتدا هیچ دستگاه گوشی موبایلی نمی توانست در مسابقه برنامه 90 شرکت کند. این اتفاق باعث شد تا فردوسی پور چندین و چند بار از مسئولین مخابرات و همچنین همکاران اش درخواست کند که این مشکل را رفع نمایند اما تا انتهای برنامه هیچ "پیامکی" به برنامه 90 ارسال نشد!!! خب این مسئله به بقدری واضح و روشن است که حتی دیگر جای صحبتی هم باقی نمی ماند. به هر حال انگار جو موجود در جامعه باعث می شود تا یک سرگرمی برای بعضی آدم ها ایجاد شود. فکرش را بکنید مدتی قبل اگر به خاطر بیاورید در مورد سینما و حمایت دولت از این رسانه اتفاقات مختلفی افتاد که در برنامه "دو قدم مانده به صبح" جواد شمقدری و مهدی عسگرپور مهمانان برنامه بودند و حضور آنها هم نتوانست مشکل قدیمی سینما و یک قشر دولتی را حل کند... و ادامه آن برنامه ثمره ای نداشت و هر دو گروه ترجیح دادند با سرکل انداختن حرف های یکدیگر هر کدام روند کاری خود را پیش بگیرند. و به نظر می رسد که دیگر هیچ وقت این دو قشر مخالف کنار هم در تلویزیون قرار بگیرند.
«تسلیم باش تا دگرگون نشوی»
واقعا اگر تلویزیون یک رسانه مهم در جامعه به شمار می رود، باید حق آزادی از آن گرفته نشود چرا که یک نفر بیننده تلویزیون نیست بلکه یک مملکت آن رسانه را به رسمیت می شناسند. پس کسی که این قدرت را داشته باشد که از طریق مخابرات امکان فرستادن یک پیامک را به برنامه 90 ندهد، حتما آدم مهم و کاربلدی است که نزدیک گوش ما کارهای دیگری هم انجام می دهد... شاید او واقعا ترسناک باشد و روبرو شدن با آن جز خطر مرگ مسئله دیگری رادربرنداشته باشد. شاید او ناگهان معادله های آینده کاری شما را برهم بزند و حتی نخواهد نام و نشانی از شما در تلویزیون و یا هر جای دیگری به چشم بخورد، شاید او یک قاتل فراری باشد که می تواند ظاهر اش را تغییر دهد و در شکل های مختلف با ماشین های مختلف جلوی پای شما قرار بگیرد، شاید او همین نزدیکی ها باشد... پس بهتر است اگر خطر به این اندازه جدی است، عادل فردوسی پور 90 را هم به آرشیو بسپارد و زیاد پیگیر اتفاقات پیش آمده نباشد و همه مسائل را به این امید که این نیز بگذرد... رها کند.
خبرهای مرتبط:
هواداران عادل فردوسی پور
محرمانه ترین برنامه 90
سیستم پیامک برنامه 90 به طرز عجیبی ازکار افتاد
خداحافظی تلویحی فردوسی پور از برنامه نود؟
January 19, 2009
رابطه!
يك رابطه زماني شكل مي گيرد كه تضاد درون اش موج بزند
يك رابطه مثل يك جريان مخالف مي ماند كه يا سفيده است يا سياه، اما كل انداختن براي تضاد آن لذت بخش است.
يك رابطه همه آن اتفاقاهايي ست كه ذهن را به واكنش وادار مي كند و هزار و يك حرف و حديث و استدلال از آن ذهن خارج مي شود.
يك رابطه فكرهاي پيچيده و متفاوتي ست كه گاهي وقت ها باعث بروز غريزه در بين آدم ها مي شود و كل جسمت راتحريك مي كند تا ببيني مي تواني طرف مخالفت را بغل كني يا حس نفرت و انتقام جاي خودش را به عاطفه و نزديكي مي دهد.
يك رابطه نگاه هاي عميقي ست كه شايد روزي به آن فكر كني و بفهمي كه چقدر خوب توانايي مقابله با آن را داشتي و شكستي در كادر نبوده و اگر رابطه ادامه داشت تا آخرش باز هم مي رفتي و نگران جا زدن اش نبودي.
يك رابطه نه دعوا، نه خشونت و نه درد ست، يك رابطه مي تواند عشق و وابستگي زودگذر باشد. مي تواند ادامه دار باشد، مي تواند يكنواخت و بي خود و طاقت فرسا باشد.
يك رابطه تمام نمي شود، مگر اينكه هيچي از آن براي ادامه دادن باقي نمانده باشد.
يك رابطه، رابطه سكوت و سكون است كه يك روزي جاي حرف هاي گذشته را مي گيرد.
يك رابطه بايد كامل و مكمل يكديگر باشد...
January 16, 2009
دهمين ماه لعنتي
اين ماه لعنتي هم تمام شد. مي خواستم يك مدت ننويسم ودور از فضاي و بلاگ نويسي باشم اما نشد...
ديديد يا شنيده ايد كه بارها با خودتون قرارهاي زيادي مي زارين اما نمي تونيد به تعهدهاي خودتون عمل كنيد... مثلا من همچنان شرمنده دوستي هستم كه مدام بهش اس مس مي زنم كه حتما همديگر را ببينيم و بعد... نه اينكه فراموش كنم نه .. اميدوارم دوستم اينجا رو بخونه و بدونه كه من واقعا دختر بدقولي نيستم... اين يه دليل ديگه از دلتنگي هاي من كه باعث شد اينجا بشينم و توي يك بعدازظهرگند روزنامه كه كلي هم از همه دلخورم، بنويسم.
اگرچه بهانه ها و اتفاق هاي مختلفي بود كه مي شد نشست و با خيال راحت اينجا نوشت، از فيلم هايي كه عاشورا تاسوعا ديدم تا اتفاق هاي مختلف روزنامه و حرف هاي خاتمي و موسوي... بگذريم. اين دلتنگ هاي ما تمام شدني نيست. فكرشو بكنيد به نظرم خوندن مطالبي از جمله يادداشت اسدالله امرايي درفرهنگ آشتي با تيتر «تو بي ما چوني؟» مي تواند جذاب تر و خواندني تر از مطلب هاي چه سياسي و چه فرهنگي بي پايه و اساسي باشد كه در همين روزنامه هايي كه كار مي كنيم و مي نويسيم، مخاطب را جذب كند.
نوشتن توي اين پنجره هاي كوچك تنها دردي كه از ما دوا مي كند اين است كه وقتي مي نويسيم و به نوشته هاي خودمون فكر مي كنيم، يك ذره از دلتنگي ها و ناراحتي هامون را با همين صفحه خالي مي كنيم.
January 02, 2009
متهمان به صف می شوند
زندگی به روایت امروز پر از نفرت و خواری و دربه دری است که همه ما گاهی وقت ها گرفتار آن می شویم.
گرفتار خودخواهی ها و بدجنسی هایی که فقط می شود در رابطه درونی انسان ها پیدا کرد. به راحتی راجع به عشق و دوست داشتن و سکس فکر می کنیم و گاهی اوقات تن به عمل هم می دهیم. بدون آن که منتظر لحظات و ساعت ها و ماه ها و سال های دورتر باشیم...به راحتی همدیگر را پس می زنیم تا با هر حربه ای که می توانیم خود را از مهلکه ای که در آن افتاده ایم رها کنیم. دیگر طرف مقابل اهمیتی ندارد، دیگر عشق او رابطه او و حتی دوست داشتن او هم مهم نیست. این را می گویند زندگی امروزی، حتما تجربه کرده اید! بعد هم مهر فراموشی به زندگی می زنیم و همه چیز را برای خودمان با استدلال های مثلا منطقی تمام می کنیم. ها ها به این می گن زندگی...
متهم ردیف اول اغراق می کند کاری نکرده است. او یک مرد مثلا روشنفکر امروزی است. کارش خواندن، فیلم دیدن، حرف زدن و خود را با طناب دیگران بالا کشیدن و اعتبار و بالا پریدن با آدم های نه چندان بالا است و گاهی وقت ها هم رکب خوردن از دوستان و مشروب زیاد خوردن و در جست جوی دخترای متفاوت گشتن است. از همه جا سردرمیاورد و برایش فرقی نمی کند که کجا ریش بزارد و کجا چپه تراش کند، فقط تشنه موقعیت است.
متهم ردیف دوم، زن دار و بچه دار است. در ظاهر همه مسائل را خوب جلوه می دهد و ادعا می کند چندین و چند مدرک تحصیلی معتبر دارد. جان اش برای بچه اش می رود، تعطیلات گم و گور می شود وروزهای عادی دل اش هوای خلوت تنهایی ها و ...را می کند. دست به هر کاری می زند تا موقعیت را فراهم کند، چه بسا کار و دفتر و تشکیلات را هم در آن لحظه بی خیال شود، تنها مغز و فکر و اندیشه اش یک جا جمع می شود... یک ساعتی می گذرد، او آرام شده است، دل اش می خواهد شعر اجتماعی بگوید و آن را به زن اش تقدیم کند، می خواهد که برای تعطیلات آخر هفته اش برنامه اسکی با بچه اش بریزد و به نظر می رسد زندگی برای اش رنگ دیگری شده است. اما مطمئن باشید چند روز دیگر همان آدمی می شود که مغز و فکر و اندیشه اش یک جا جمع می شود!
متهم ردیف سوم، می گوید نه خانواده دارد و نه هیچ کس و کار دیگری، می گوید از ابتدا تنها بوده و تنها مانده و فرق اش با آدم های دیگر این است که فرسنگ ها دورتر از تو زندگی می کند، تشنه ازدواج با دختر ایرانی است و عاشق خانواده و تشکیل خانواده است. می گوید کار سیاسی می کند و زندگی اش برای این کار فنا شده است. می گوید چاره ای ندارد که در جایی دورافتاده تو را همسر خود کند و هر چندماه یک بار به دیدنت بیاید. می گوید... بهتر است دیگر نگویم که همه حرف هایش یک کتاب داستان دروغ است. او بر خلاف حرف هایش، زن دارد و چند فرزند و برای فرار از آنها می خواهد زندگی دیگری را هم تجربه کند، در ضمن او دلیل این کارهایش را رهایی از روزمرگی می داند.
متهم ردیف چهارم،مدیر است و به این اندیشه زندگی می کند که روزی کسی را پیدا کند و به دورترین تپه ها و کوه های دنیا سر بزند و هیزم و آتش درست کند و زندگی اش را در آنجا از سر بگیرد... او با این حال خود را نسل سوخته می داند و امید چندانی هم به زندگی اش ندارد، گاهی خود را به مرگ هم می فروشد، این هم یک دیوانه عاصی دیگر است. که خود را با رفتن به رستوران های شیک و پیک و خوردن غذاهای کبابی سرگرم می کند.
متهم ردیف پنجم، دل اش می خواهد مثل دوستان اش در ظاهر آدم خانواده دار و دوست داشتنی باشد و در باطن مثل آدم های بی وجدان و کم ظرفیت هر کاری که دوست دارد بکند. اما باز هم ترجیح می دهد با چشم چرانی و بالا انداختن ابرو و گفتن الفاظ متفاوت خودش را ارضا کند. خدا عالم است کجا تحمل اش سر برسد و طوفان نوح بر او جاری شود.
اما در این گردونه روزگار«صات، شین، میم» می دانند که تمام این متهمان مثل سیب های کرم خورده ای می مانند که یا در همان ابتدای بهار از درخت می افتند و فسیل می شوند و یا تا آخر زمستان بایک لکه و جای کرم خورده باقی می مانند. آنها زندگی می کنند و بیشتر اوقات زندگی آنها را... با این حال متهمان این روزها به صف می شوند و سوژه بعدظهرهای این شهر شلوغ و پر مشغله که انگیزه زندگی را در فکرهای خراب خود جستجو می کنند.