« February 2009 | Main | April 2009 »

March 12, 2009

اگه بگم بد شم بهتر از اینکه نگم و خر شم!

گفتن از اتفاقات روز و دست و پنجه نرم کردن با آن ها به نظرم کلی انرژی می گیرد. اما بعضی وقت ها دلم می خواهد در مورد مسائلی اینجا بنویسم که ناخودآگاه ذهنم درگیر آن ها می شود.
من آدمی هستم که اعتراض می کنم. آدمی که اعتراض اش اگر به نفع اش نباشد حداقل این است که حرف اش را زده و به طرف مقابل ثابت کرده که بی خیال نیست و شرایطی که برای اش نامساعد هست را نمی پذیرد. حالا اگر به قیمت از دست دادن کار یا حرفه و یا سود بردن از یک معامله باشد.
در واقع همه آدم ها هویت دارند. و اگر قرار باشد پشت هویت واقعی خود پنهان شوند، همه وجود و هستی خود را ناکام می گذارند. بارها این اتفاق برایم افتاده است که شنیده ام سکوت کن و کار روزانه ات را انجام بده، و یا این که این نجوا را همکارانم در گوشم زمزمه می کردند که با حرف و اعتراض موقعیت کاری و شغلی ات را به خطر می اندازی و ...، اما واقعا نمی فهمم مگر قرار است چه اتفاقی بیافتد؛ باید محاکمه شوم؟ باید کلمه نه چندان دلچسب "چشم" را در مقابل آدم هایی به کار ببرم که حرف زور می زنند؟ و یا حق ات را می خورند و با چند توجیه تو را تهدید به بیکاری می کنند؟ و یا نه میدان گفتگو را طوری دور می زنند که در نهایت تو می شوی مقصر خودخواهی و از دید آن ها حرف های غیر منطقی ات که چه در حالت عصبانیت و چه در حالت عادی آن حرف ها را برای هزارمین بار در ذهنت مرور می کنی و می بینی جایی برای محاکمه شدن تو نیست. واقعا چه بلایی سر من و یا ما قرار است بیاید؟
وقتی یاد کلاس اول دبستام می افتم، که چطور حجم زیاد کلمات در ذهنم جای می گرفت و من آن ها را می آموختم و از کلمه های گنده و دراز متنفر بودم و در دیکته هایم تشدید برایم همیشه دردسرساز بود، بیشتر به این نتیجه می رسم که ارزش همه آن کلمات و بیان آن ها چقدر در حرف های امروزی مهم است. که چطور ما با این کلمات دروغ می سازیم و چطور با این کلمات وعده های خیالی می دهیم و چطور جمله کلیشه ای "دوستت دارم" را بارها برزبان می آوریم و بدون آن که بگذاریم طعم همان دوست داشتن چند سالی برایمان ادامه داشته باشد و چطور با این کلمات یکدیگر را بدون هیچ منطقی محاکمه می کنیم و چطور قدرت فن بیان را در آزار و اذیت آدم ها پیش می گیریم...
گفتگو ها تمام می شوند، به نظر می رسد شرایط عادی ست اما برای کسی که حرمت حرف و یا ارزش آن مهم باشد تازه اول یک اتفاق است! تازه ذهن درگیر این نامردمی ها می شود. تازه تحلیل های ذهنی شبانه به سراغت می آیند و در انتها تو با یک لبخند ساده راضی هستی از این که اعتراض کردی و سکوت را کنار گذاشتی. حالا دلت را محکم می کنی و بار دیگر به این می اندیشی که باید به سراغ یک جریان تازه باشی.
اما واقعا شما جز کدام دسته از آدم ها هستید، اعتراض می کنید و پای همه چیز می ایستید و یا نه سکوت را به دلیل موقعیت های مختلف در پیش می گیرد؟ حالا این موقعیت ها می تواند هر چیزی باشد شما نهایت آن را در نظر بگیرید.>
و به قول یک زنده یاد جمله جالبی را زمزمه می کرد که اگه بگم بد شم بهتر از اینکه نگم و خر شم...




March 08, 2009

چرا رنگ ما پریده!

می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم. می دونم که حس نوشتنم این چند روز کم بود و باور کنید گرفتاری های اخیر امانم را بریده بود. یکی باید بهم بگه، یکم بی خیال شو؛ بزار زمان برات تصمیم بگیره اما انگار نمی شه و بازم فکر و احساس و عواطف و مالی و کوفت و.. اینا به سراغت می یاد.اگه بخوام این پرسش و پاسخ های ذهنی ام را خودم مطرح کنم و خودم هم به جواب برسم، بازم دردی دوا نمی کنه. پس بی خیال خودم می شم.
از این حرف ها که نمی دونم چقدر تونستید با اونا ارتباط برقرار کنید می گذرم و شاید در ادامه مطلبم که می خوام درباره اتفاق های اخیر بنویسم چند خطی هم راجع به خودم نوشتم.
اول اینکه چند روز پیش تولدم بود، چهاردهم اسفند. بازم فلسفه این تاریخ ها را نفهمیدم که چرا تو ذهن می مونه. خب همه ما یک روز به دنیا اومدیم و یک روز هم از دنیا می ریم. به قول بهرام بیضایی هر سال که از تولدمون می گذرد انگار یک تار دیگر از موهای ما سفید می شود و بزرگ شدنمان باعث فرسوده و پیر شدن آدم های اطرافمان می شود. اما باید بپذیریم که تولد اگر نبود، هیچ کس هم نبود. با این حال دوستام لطف های زیادی به من کردند و هر سال می خوان جای خالی یک سری مسائل را با اومدن و تبریک گفتن هاشون برام پر کنن. این خیلی خوبه، بماند که شاید تولد برای دیگران بیش از اینکه من اینجا نوشتم مهم به نظر برسد ولی باور کنید تولد یعنی بزرگ شدن و فهمیدن حقایقی که شاید هر دهه از زندگی ما را رقم می زند... این یعنی تولد. حالا یادآوری آن یا می تواند خوشایند باشد و یا ...
***
دست انداختن آدم ها در شرایط متفاوت گاهی مزخرف و قابل بیان نیست. من همکاری در روزنامه دارم که گاهی می خواهد مزه پرانی کند اما گرفتار وقایعی می شود که شخصیت اش را زیر سئوال می برد. و وقتی مشکل به اینجا می رسد، سکوت تنها راه انتخاب برای اطرافیان او می شود، نه برای نداشتن یک جواب کوبنده بلکه برای ذخیره کردن انرژی که می تواند صرف روزمرگی های هر کدام از ما باشد. امروز این اتفاق در سیاست هم دیده شده است. هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه امریکا برای دیدار با همتای روسی اش سرگئي لاوروف، به ژنو سفر کرده بود. در همان ابتدای دیدار کلینتون با یک جعبه کرم رنگ به سمت لاوروف آمد و آن هدیه را تقدیم به او کرد. هدیه يك دكمه قرمز نمادين Reset به نشانه بهبود روابط بود که اين هديه عجيب به دليل "ترجمه اشتباه به زبان روسي" موجب خنده حضار شد. در واقع کلینتون با این حرکت می خواست با لحن خنده و لده گری خواهان یک رابطه دوباره برای امریکا و روسیه باشد اما خود او مضحکه شد؛ کلمه ترجمه شده روسی روی دکمه اشتباه بود و خنده لاوروف و نیز کلینتون را شامل شد. جالبه همیشه هرکسی می خواهد دیگری را دست بندازد خود او می شود معرکه گیر میدان. مثلا این که سید محمد خاتمی بار دیگر اعلام کرد که نامزد ریاست جمهوری شده است، بد نیست اما امری که به بررسی جامعه شناختی او از موقعیت کنونی می پردازد کمی نگران کننده است. چرا که این سال ها، سال های اواخر دهه هفتاد نیست و حساس ترین لحظه های تاریخی ایران در این دو سه سال اخیر رقم خورده است. کاش همه نامه ها مثل "نامه ای برای فردا" همانطور که در ذهن ما مانده است در ذهن سید ما خاتمی هم مانده باشد و کاش جو همان جو چندسال پیش بود که کمی ما را از نگرانی رها می کرد رنگ پریده ما رو به بهبودی می رفت. ای کاش خاتمی زمانی وارد عرصه انتخابات می شد که دیگر دوستان اصلاح
طلب میدان را برای او خالی می گذاشتند. ای کاش...
***
گاهی دلم برای آدم های درگیر می سوزد. آدم هایی که آزادی آن ها گرفته شده است و انگار دراین دنیا در بند و سلول زندگی می کند. آنها خود را با شرایط سازگار می کنند و تسلیم این واقعیت می شوند که زندگی است و چه باید کرد و گاهی هم تحمل بر آن ها کوتاه می شود و به هر بهانه ای خود را از منجلابی که در آن گرفتار شده اند، آزاد می کنند. اما بحث زندگی متفاوت تر است چرا که زندگی یعنی حق حرف زدن و حق انجام دادن ایده ها و حرکت هایی که ما هر کدام قاضی خود می شویم. این گونه آدم ها که آزادی ندارند، زود هم به روزمرگی و یکنواختی می رسند و مثل حیوان روز و شب را می گذرانند تا به پایان خط برسند. و در انتها هم می گویند ما که هیچ چیز از زندگی نفهمیدیم! اما دسته دیگر که رها می شوند هر روزی که می گذرد به دنبال تحول و تغییر روز دیگر هستند؛ این گروه از آدم ها یکواشکی کاری نمی کنند و هیچ ترسی هم از اتفاق ندارند. با اعتماد به نفس پیش می روند و هر گونه زندگی را برای خود انتخاب می کنند. چرا که آن ها حق انتخاب دارند. می دانند که چه زمانی می توانند یک زندگی را تمام کنند و کجا مقابل یک زندگی دیگر بایستند.
راستی نظر شما در مورد زندگی و حق انتخاب آن چیه؟ شاید من دارم تند می رم و زندگی یک رنگ دیگه ای داشته باشد که من نمی بینم.