جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Jan. 10Dec. 09
Nov. 09
Apr. 09
Mar. 09
Feb. 09
Jan. 09
Dec. 08
Nov. 08
Oct. 08
Sep. 08
Aug. 08
Jul. 08
Jun. 08
Mar. 08
Feb. 08
Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
« March 2009 | Main | November 2009 »
April 22, 2009
و پیامی در راه
تا حالا براتون اتفاق افتاده که کلی حرف داشته باشید، اما برای خودتون نگه دارید...
من هم به سبک بیانیه های مایلی کهن،( البته از نوع اول بیانیه ایشان!) بیانیه ای از روزگار روزنامه وزین مان نوشتم:
«حکایت ما خبرنگارها و این مدیرمسئولان محترم روزنامه هم همین موضوع ست که وقتی کل دنیا از یک خبر منفجر می شود ما به دلیل های مختلف امنیتی و نامه های محرمانه ... نتوانیم آن خبرها را درروزنامه پوشش دهیم.
مثلا همین چندساعته گذشته بود که خبر استعفای مایلی کهن شنیده شد اما به پیوست آن خبر و پیامد آن، مدیر مسئول محترم «الف-طا» از کار کردن خبر استعفای آقای مربی اینجانب را مطلع کردند. این اتفاق در حالی رخ داد که باز هم همان مدیر مسئول محترم«الف-طا» طی روزهایی که در تقویم "فروردین" نام گرفته بودند همکاران روزنامه را _با توجه به نزدیک شدن انتخابات سراسری در ایران و این شهر بزرگ دود گرفته_ به این مطلب سوق دادند که هیچگونه جناحی را در خصوص شخص خاصی در صفحات روزنامه به کار نگیرید. وگرنه به سبک سانسور کردن مطالب و یا حذف آن در روز بعد با دیدن صفحات تغییر یافته با دیدگاه مدیر مسئولی مواجه خواهید شد. بگذریم که این روزها تعداد خط قرمزی های روزنامه به حدی رسیده است که دست و دل شما و قلم شما برای نوشتن یک یادداشت و یا سرمقاله و یا گزارش تنگ خواهد شد. به نظرم کار کردن در این مطبوعات لعنتی و جو فانتزی آن حالا بیشتر از گذشته آزار دهنده است. اما چه باید کرد؟»
ظهر شنبه ای که گذشت در جمع روزنامه نگارانی بودم که برای شنیدن و دیدن دوستان و همیاران میرحسین موسوی جمع شده بودند. روایت ساده دوستان از رای دادن به موسوی آنقدر راحت و بدون سخن اضافی بود که مثلا جناب آقای عطریانفر به عنوان یکی از این مهمانان سکوت را اختیار کرده بودند و هرچند دقیقه یک بار خمیازه باعث می شد تا در صندلی خود جابجا شوند. به هرحال در انتهای نشست کاغدهای کپی شده ای را تحویل گرفتیم که محورها و مضامین اصلی سیاست های فرهنگی در آن طبقه بندی شده بود. با این حال وبا توجه به زمان کمی که تا انتخابات باقی مانده است، دوستان آن مجلس اینگونه گفتند که هر چه سریع تر باید برای حمایت از موسوی آماده شویم چرا که وقت تنگ است و زمان بی رحمانه در حال گذر...
دنیای فیلم و شب های بدون تلویزیون
تا شب گذشته کار من این بود که بعد از دیدن چندخبر و دیدن قسمت به قسمت lost ، ساعت 1 شب به بعد را با شبی یک فیلم می گذراندم. اما فکر کنید صبح از خواب بیدار و برای رفتن آماده بشوید و طبق معمول هر روز و طبق عادت همیشگی قبل از رفتن بیاید و کلید تلویزیون را بزنید که چشمتان روز بد نبیند که یکهو تصویر سیاه و سیاه تر و بعد کاملا قطع بشود و شما فقط صدا داشته باشید... فکر کنید! بعد توقع دارید طول روز را خوب بگذرانید...
با این حال دیدن فیلم ELEGY برام جذاب بود و بیش از همه موسیقی فیلم را دوست داشتم و طبق معمول با تک نوازی پیانو در طول فیلم که روی تصاویر می آمد، حال کردم. اگرچه برای اولین بار بازی Penelope cruz را خوشم اومد و کلی با آن صورت آرام و چشم های جذاب و موهایی که دورش ریخته بود، حال کردم و انگار یک تصویر آشنا از این تریپ دخترای ساده ومعصوم بود. اما ben kingsley همان تداعی کننده کاراکتر فیلم خانه ای از ماسه و شن بود.
در عوض دیدن فیلم NIGHTS IN RODANTHE شما رو به یک ساحل خوشگل با یک متل زیبا می بره که دوست دارید چندین بار خودتون را جای شخصیت های فیلم جا بزنید. فکر کنید آدم چندروز را بدون نزدیکانش در کنار یک آدم غریبه سپری کنه و گاهی حس قضولی اش هم برای طرف مقابل به جریان بیافته و اینا...
زوج Richard gere و diane lane که پیش از این در فیلم زیبای UNFAITHFUL نیز در مقابل هم بازی جذابی را ارائه داده بودند. با این حال حضور این دو بازیگر در فیلم NIGHTS IN RODANTHE هم قابل ستایش است. مخصوصا تمام سکانس هایی که رودرو هستند و به نحوی می خواهند تنهایی خودشان را به روی هم نیاورند.
داشتم فکر می کردم اسم این پستم را چی بزارم که یادم اومد سال سهراب سپهری عزیز هم است. یعنی یکم اردیبهشت. به همین خاطر چند خطی از یکی از شعرهای او به نام
و پیامی در راه را اینجا گذاشتم.
...
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید...
April 08, 2009
بازگشت به خویشتن
در باز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. خانه شلوغ تر از گذشته است، تازه دوستت را بدرقه کرده ای، حرف هایش به ذهنت می آید، می گوید آرزوی رفتن به دوردست ها را داشته است. می گوید دلش آدم های تازه و نو می خواهد، دلش از تنهایی خسته شده و دنبال آدم اش می گردد... تو دستت از او کوتاه است او گرفتار رویاهایی است که می خواهد در این دنیای سیاه به واقعیت تبدیل کند. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. روزنامه ها را ورق می زنی، حرف تازه ای پیدا نمی کنی، جز شمردن قربانی ها برای رسیدن به قدرت و بایدها و نبایدها که برایت هر روز تعیین می شود و تو مثل یک خمیری می مانی که حالا به شکل کاغذهای سفید و تنها با یک نام در صندوق های پوشیده شده شکل می گیرد. تو نگران گرسنگی و بی کسی خود می مانی. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. روی کاناپه می خوابی و به سقف خیره می شوی، از هیچ کس خبر نداری، حتی به او که مدت ها وابسته شده بودی، با او می خندیدی و قهوه می خوردی هم بی خبری. کاش جایی برای نوشتن داشت تا می توانستی از نوشته هایش بفهمی که چه روزگاری را سپری می کند. کاش روزهای قبل و قبل تر ادامه داشت و زود تمام نمی شد اگرچه تو خود باعث تمامی اتفاقات هستی... تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. انتظار می کشی، لباس خوابت را می پوشی و خوشبو ترین عطرها را می زنی و موهایت را پوشش می دهی تا مقابل آینه دلبری کنی و خود را برای آمدن او آماده سازی. یک ساعت از نیامدن او می گذرد. به خودت امیدواری می دهی که او آدم بدقولی است و جایی گیر کرده است. انواع و اقسام سریال های داخلی و خارجی که دنبال می کنی را می بینی، اما خبری نمی شود. با هر تلفن از جا می پری، اما صدای دیگری را می شنوی، بار دیگر حرف های درونی ات را تکرار می کنی که چرا وقتی از انتظار بیزاری باز هم باید منتظر بمانی! چندساعتی گذشته است و امید تو ناامید می شود. گریه امانت را می برد و لباس ها به تنت زار می زند. ترجیح می دهی به تختخواب دونفره ات پناه ببری و در تاریکی فرو شوی. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. پنجره مدت هاست که باز است، پرده های سفید با شدت باد تو را دربرمی گیرند و تو در بازی باد وباران قاطی می شوی. تو از بازگشت به خویشتن می ترسی، تو نگران هستی.