« April 2009 | Main | December 2009 »

November 20, 2009

حكايت چند جشنواره و شهر مردگان

1
اين حكايت جشنواره هاي مختلف با موضوع هاي متفاوت هم حكايتي است. هفته پيش بود كه جشنواره فيلم كوتاه به مدت چند روز آغاز شد و بعد به پايان رسيد. فيلم قيصر چهل سال بعد به كارگرداني مسعود نجفي،"حالا" به نظرم فيلم خوبي بود. حالا كه عباس شباويز چند روزي از كنارمون رفته و سينما را تنها گذاشته. فكركنم آخرين باري بود كه چهره شباويز را در سينما در فيلم نجفي ديديم. اگرچه امسال سال كيميايي بود و از روزي كه امير قادري منتقد سينما، مستند كيميايي را ساخت دوستان مطبوعات يكي يكي به سراغ كيميايي رفتند كه مدت ها از مطبوعات و آدم هاي مطبوعاتي در حال فرار بود. فكر كنيد براي فيلم محاكمه در خيابان فرش قرمز پهن كردند و قسمت هايي از فيلم هاي استاد در آن برنامه كه توسط نيما حسني نسب تهيه شده بود به نمايش درآمد. تب كيميايي است و بايد جواد طوسي از اين اتفاق خوشحال باشد چرا كه در شماره ويژه مجله فيلم هم طوسي و هم قادري به تعريف و تمجيد فيلم پرداخته اند كه زياد نوشته هايشان با فيلم همخواني ندارد. مثل هميشه...!
مثل همان جريان بعد از انتخاب وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي كه در ستون روزنامه اعتماد آخرين صفحه مي شود فهميد كه دنيا در دستان چه كساني در حال گردش است! بايد نشست و اين بازي را تماشا كرد.
2
كاش سطح انتظارمان از فيلم هايي كه بر روي پرده سينما مي آيند، متعادل وعادي باشد. اگرچه تا زماني كه فيلم در مرحله پيش توليد قرار مي گيرد تنها با دانستن داستان مي شود، به فيلم اميد داشت و در انتظار توليد آن ماند. "كتاب قانون" در مرحله فيلمبرداري بود كه عكس هاي فيلم يا براي روزنامه فرستاده مي شد و يا سايت هاي مختلف خبري جديدترين عكس هاي فيلم را روي سايت مي گذاشتند. وقتي عكس هاي "كتاب قانون" از پرويز پرستويي و آن بازيگر زن خارجي كنار هم ديده مي شد، مطمئن بودم كه فيلم، فيلم متفاوتي است. اما انگار ديگر نمي شود روي عكس هاي فيلم ، كست بازيگران و عوامل در يك فيلم اين حساب را باز كرد كه فيلم، فيلم خوبي خواهد بود. ديگر اين تصورات هم جوابگو آنچه در ذهن همه ما مي گذرد نيست. اين بحثي هم كه درباره مضمون فيلم توسط دوستان سياسي راه افتاد هم خيلي زود خوابيد و هم ثمره اي نداشت. خدا رو شكر كه حرف هاي اين دوستان هم ديگر به هيچ جاي سينما حساب نمي شود.
3
جشنواره فيلم كوثر هم شروع شد. چند فيلم بود كه دلم مي خواست آن ها را ببينم اما فرصتي نداشتم. اين سينما فلسطين و سينما صحرا شده جز سينماهاي پراز خاطره جشنواره ها. اصلا پاتو مي زاري تو سينما، فكر مي كني كسي الان مي ياد جلو سلام و عليكي مي كند. البته هنوز هم دوستان هستند و گاه از حال و احوال هم با خبر مي شويم ولي اين بي انگيزه بودن از آينده سينما و يك تحول اساسي تو چهره همه ما درباره سينما ديده مي شود. انگار دنبال يك فرصت يك بهانه براي تغيير مي گرديم . براي اينكه از اين يكنواختي همه دربيايم.
به هر حال توي جشنواره اي كه زن بايد نقش پررنگي داشته باشد، كمتر ديده مي شود. اگرچه فراموش هم نكنيم كه اين چهارمين دوره از اين جشنواره است و بايد در سال هاي آينده جا بيافتد.
4
راستي به اين فكر كردين كه اگر قطعه هنرمندان بهشت زهرا پر شود حتما دو دستگي ميان مردگانمان هم ايجاد مي شود؟ چه روزگار غريبي است كه همه با سرعت صد به سمت آن دنيا در حال حركتند و ما معلوم نيست كجاي اين مسير قرار گرفتيم. راستي شهرك مردگان هنرمند پر از جمعيت شده. مي گن اگر با اين سرعت پيش برود مسئولان بايد به فكر فاز جديد باشند.




November 13, 2009

Comfortably numb

اول از همه بايد بگم كه اين پست را تقديم مي كنم به همه اون هايي كه pink floyd را دوست دارن. به چند دليل اين روزها بيشتر و بيشتر از گذشته آلبوم هاي اين گروه بزرگ موسيقي را گوش مي كنم.
و اينكه سلام... اين سلام كلمه اي كه گاه موجب ارتباط شما با دوستان ديگر مي شود. حالا با نگاه مثبت يا منفي كه اينجا زياد به اين مسئله كاري نداريم. مي دونم كه خيلي وقته شايد نزديك چندين و چندماه باشه اينجا ننوشتم. مي دونم كه خيلي روزها و شب هاي پر اتفاقي را سپري كردم. و خوشحالم كه يكي از بهترين دوستام را دوباره در اوتاوا پيدا كردم. يك دوست خوب كه يكي دوسالي ازش بي خبر بودم. اما خدا رو شكر كه حالا دوباره پيداش كردم.
دوم اينكه با پيدا شدن يك دوست خوب يك دوست خيلي خوب ديگه از ايران رفت. البته بماند كه منم كم اذيتش نكردم. كاش بود... الان فكر مي كنم كه كاش بود و بحث هاي شب هامون ادامه داشت. كاش بود و بهم مي گفت كه صداي نفس هام هنوز تو گوشش مونده...
سوم اينكه دلم خيلي براي اينجا و حال و هواي تنها بودن هام تنگ شده بود. اينكه بارها و بارها نوشته هايي كه اينجا مي خواستم بنويسم را ترك كرده بودم.
چهارم اينكه با اين گروه جديد بچه ها توي دانشگاه اساسا حال مي كنم. سفر مي رم و كنارشون مي شينم و از حرف ها و ايده هاشون كه مدت ها پيش توي كله خودم بوده، لذت مي برم.
فيلم زياد مي بينم، كم حرف مي زنم، شبا من و دوستم با ماشين بيرون مي چرخيم و خيابوناي بالا شهر و پايين شهر را ورانداز مي كنيم و به مردم اين شهر فكر مي كنيم.مخصوصا اگر آهنگ Comfortably numb
را هم گوش كنيم كه ديگه سر از جاده فشم در مي آريم.
راستي پست بعدي در مورد كتاب قانون، جشنواره فيلم كوتاه و فيلم مسعود نجفي حتما مي نويسم. و همچنين بيكاري مفردي كه چندماهي گرفتارش شدم.