« November 2009 | Main | January 2010 »

December 17, 2009

دلتنگي هاي روزنامه نگار خيابان ج-م- ا- ل- ز- ا- د- ه

اين چند هفته اخير همش داره اتفاق هاي جالب مي افته. از روز دانشجو به اين ور روزگار جالبي پيش اومده . روز جمعه وقتي ظهر با بچه ها رفتيم يه جايي تا از اين فضاي تصنوعي اين روزا و اين شعارها دور بشيم، كنار كر كر قليون و چاي يه رستوران باحال تو يه نقطه باحالتر، صحبت از خيلي مسائل روز پيش اومد كه من يكي به هيچ ورم ديگه حساب نمي كنم. چون واقعا حالم داره از اين مزخرفات بهم مي خوره. حس مي كنم حيف نكرده اين هواي سالم و اين كوه هاي نيمه برف رو ول كنيم و به بازي هاي مسخره 2000 چندم اين جماعت توجه كنيم. خلاصه اينكه اگه اينا مي خوان ما رو دورازجون شما خر فرض كنن، بزار دلشون خوش باشه، ما كه مي دونيم اون 1000 تومني خوش رنگ و پاره شده ازكجا مي ياد، شما هم كه كم از اين صحنه سازي ها نديدين، پس به قول بهمن مفيد توي فيلم قيصر كه درمورد كريم آب منگل مي گه ... «شما هم بگيد زده. آره خوبيت نداره. واردين كه.» اما حالا اين آب منگل قيصر با آب منگل اين روزا چه وجه تشابهي با هم دارن رو بايد به نظرم قيصر و دوباره ببينيد!!!
دلم بدجوري پراز نفرت و كينه شده، باورتون مي شه درمورد يه خيابون و آدماي اون خيابونه. حوصله سانسور هم اينجا ندارم. نه اينكه فكر كنيد چيزي خوردم يا زيادي «خوشحالم» نه جون شما؛ اما چقدر بده كه خشم و نفرتش يه روزه سرباز كنه و كل داروندار طرف را بريزه رو گردونه. اما من كه دهنم قرص تر از اين حرفاست. ما كجا، عيوني و بالانشين و عبادتياش كجا... ما همين كه صبح بيدار مي شيمو خورشيد و تو آسمون مي بينيم انگار صدبار مكه رفتيم و با هر لقمه نوني كه مي خوريم هزار با كعبه را طواف كرديم. حاليتونه كه... ما حتي زورمون به يه ماشين مدل بالا و خيابون جردن هم نمي رسه چه برسه به مديرمسئول يه روزنامه. اگرچه هر چي شيشه ست خراب شه توي همون كوچه پس كوچه هاي محله اي كه حالا ديگه بوي غريبي ازش مي ياد...
راستي فراموش كردم بگم كه اين روزا همچنان بيكارم و فقط كتاب مي خونم. چند روزي هم مريض بودم . اما چندتا دوستجون خوب به موقع به دادم رسيدن و بهم روحيه دادن كه طبق معمول زندگي صدسال اولش سخته بعد مي افته رو روال! يا به قول محسن مخملباف زندگي رنگ است.




December 01, 2009

درباره اوريانا فالاچي

حس پنهان زن بودن
هميشه از اين كه كتابي درباره زنان و افكار آن ها بخوانم، لذت مي بردم. البته اين قضيه ربطي به آدم هايي كه همجنس من هستند ندارد. تنها حسي است زنانه كه ميان من و يك نويسنده زن و يا خبرنگار زن وجود دارد.
اوريانا فالاچي در 15 سپتامبر2006 از دنيا رفت. او جايگاه خبري و موفق بودن يك زن را با توجه به كتاب هايي كه نوشت، تثبيت كرد. بنابراين شمايل يك زن نوگرايي را داشت كه تنها هدفش جستجو درباره اتفاقات و يا همانند كتاب «جنس ضعيف» تفاوت هاي ميان زنان در سرتاسر دنيا بود. فالاچي قلم گرمي داشت و همين موضوع درخششي بود كه همگان با كتاب هاي اين نويسنده ارتباط راحت و رواني را برقرار مي كردند. نوشته هايش در كتاب هايي كه منتشر كرد نه خام، نه يكدست، نه تخت و بي روح بود. انگار در همان زمان و مكاني كه براي خواننده كتاب را نوشته بود، حوادث در حال رخ دادن بوده است.
در مورد كتاب هاي او مي توان به اين نكته اشاره كرد كه حس زنانگي در آن ها بيشتر به چشم مي خورد. وقتي كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد را بخوانيد متوجه خواهيد شد كه يك زن آبستن چطور با يك جنين كه حتي هنوز قد يك نخود هم نيست ارتباط برقرار مي كند و در واقع دنياي درون خود را با دنياي بيرون از پوسته گرفته شده دور جنين و دنيايي كه در حال زندگي در آن هستيم را براي ما بازگو مي كند. او در اين كتاب، در استحاله مادرانه اش نمي خواهد بچه را دور بندازد اما برسردوراهي مي ماند و ميدان را به موقعيت يك مادر كه از اين دنيا با خبر است واگذار مي كند. او در تك گويي هايي كه ميان خود و جنين اش دارد عاشقانه همدم خود را وادار به انتخاب براي ماندن و يا مردن مي كند.
فالاچي در كتاب جنس ضعيف هم گزارشي از وضعيت زنان در جهان را ارائه مي دهد. زناني كه زندگي خانوادگي و همسران خود را مهمترين وجه مي دانند. همانند زنان هندي كه اگرهمسرشان طي اتفاقي از دنيا برود زماني كه جسد او را مي سوزانند، اين اتفاق ناگوار ادامه زندگي را براي زن سخت مي كند و زن نيز خود را به آتشي مي كشد كه جسد همسرش درآن مي سوزد...
موضوع ديگري كه درباره كتاب هاي فالاچي مي توان به آن اشاره كرد در خصوص مقاله هايي است كه ابتداي هر كتاب اش نوشته است. او در اين مقاله ها موقعيت داستان وكتاب اش را براي خواننده توصيف مي كند تا خواننده از همان ابتدا در جريان روند و خط داستاني و موضوعي كه قرار است كتاب به آن بپردازد، قرار گيرد.به اين ترتيب فالاچي پيش از آن كه يك خبرنگار موفق و جسور باشد، زني است كه گاهي رك گويي هايش در كتاب ها و گفتگوهايش در كنار آن حسي كه درونش موج مي زند، اجتناب ناپذير است. او در كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ درباره زندگي مي نويسد، «زندگي لحظه اي است بين تولد و مرگ.» و در ست بعد از جنگ ويتنام، در مواجهه با هر رويدادد به اليرابتا فكر مي كند و در پايان مي گويد:
«اليزابتا زندگي چيزي است كه بايد خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه اي را از دست بدهيم حتي اگر وقتي كه پرش مي كنيم، بشكند.»
پي نوشت: با عرض پوزش حق چاپ ونقل مطلب محفوظ است.