جستجو
ارتباط
ايميلآرشيو ماهانه
Feb. 10Jan. 10
Dec. 09
Nov. 09
Apr. 09
Mar. 09
Feb. 09
Jan. 09
Dec. 08
Nov. 08
Oct. 08
Sep. 08
Aug. 08
Jul. 08
Jun. 08
Mar. 08
Feb. 08
Jan. 08
Dec. 07
Nov. 07
Oct. 07
Sep. 07
Aug. 07
Jul. 07
Jun. 07
May. 07
Apr. 07
Mar. 07
Feb. 07
Jan. 07
Dec. 06
Nov. 06
Oct. 06
Sep. 06
Aug. 06
Jul. 06
Jun. 06
May. 06
Apr. 06
Mar. 06
Feb. 06
Jan. 06
Dec. 05
Nov. 05
آزشيو موضوعی
February 27, 2010
رقص و گريه و خنده و مسافرت نمي دونم كدومش رو انتخاب كنم؟

چقدر بارون، كاش اين بارون يه حسي در من ايجاد كنه.
چند روز بيشتر به تولدم نمانده است، همه سعي ام را مي كنم تا همه چيز متفاوت تر از سال هاي پيش باشد.
شايد وسط جشن تولدم هوسه گريه كنم و بشينم بلند بلند گريه كنم و يا شايدم تصميم بگيرم شبانه با دوستم به شمال بروم و سعي كنم يك خاطره خوب براي خودم توي ذهنم از يه جشن كوچولو باقي بزارم. شايد هم تا مي تونم برم وسط و با آهنگ (سوسن خانوم، ابرو كمون، چشم عسلي...) برقصم و بگم به جهنم كه هيچي مثل اون چيزي كه مي خوام نيست و هرهر بخندم! شايدم هيچ كاري نكنم و پاي تلفن بشينم وجواب تبريك ها را پشت تلفن بگم و احساس شرم كنم كه چرا كيك تولدم را فوت نكردم و اين ها... واقعا نمي دونم!!
فكر كن! اون اصلا نمي دونه كه تولدمه، نمي دونه كه دلم براش يه ذره شده و نمي دونه كه ديدنش برام يه روياست، نمي دونه كه هنوزم تو خيابون، توي اين شهر بزرگ و مه گرفته پشت اين چراغ قرمزها و شبونه هاي تاريك چشمم دنبالشه! اصلا بي خيال، هرچقدر هم بخوام منطقي همه چي رو ببينم، بازم كم مي يارم و يهو دلم هواي ابري بعضي آدما رو مي كنه كه فكر مي كنن براي هيچ كاري دير نيست اما من مي گم داره دير مي شه، شايدم دير شده...
February 08, 2010
از شب هاي جشنواره تا دلتنگي هاي روزمره

بايد در مورد چند اتفاق اينجا بنويسم. اتفاق هايي كه شايد سالي يكبار پيش بيايند و اتفاق هايي هم شايد هر روز و هر ثانيه در اطراف ما ديده شوند. به هر حال نوشتن از اتفاقات زياد است مخصوصا در اين دوره اي كه اگر حرف هم نزني به جرم سكوت تو را در بند مي كنند. بهتر است به اين اتفاقات نه چندان جذاب دل ببندم و از آن ها بگويم.
1 اولين اتفاق كار درخبرگزاري شهر است. خبرگزاري كه در بدترين شرايط 2 سال پيش در آنجا مشغول به كار بودم و به دليل همان شرايط هم نتوانستم خستگي و بار كارهاي يك خبرگزاري و استرس هاي موجود در آن را تحمل كنم و رهايش كردم. اما دوباره برگشتم به همان خبرگزاري كه اين بار با سرو شكل تازه اي از دوستان جديد و مكان ديگري روبرو شدم. بطن ماجرا و اين ها عوض نشده اما آدم هاي زيادي بر صندلي اين خبرگزاري نشستند. اگرچه اين خبرگزاري همچنان پايدار است اما آدم هاي متغير آن روز به روز در آنجا تجربه كسب مي كنند تا زماني بگويند خبرگزاري را در دولت دهم هدايت مي كردند. بگذريم...
2 بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر هم به پايان رسيد. جشنواره اي كه امسال در برج ميلاد برگزارشد و هر وقت از فيلم هاي مزخرف خسته مي شدم و دلم هواي تازه مي خواست به محوطه برج مي رفتم و با چند دوست گپ مي زدم. در جشنواره امسال ديگر از آن جاهاي تنگ و نبودن صندلي و تمام شدن شيريني و چاي خبري نبود. اتفاقا از نظر خوراكي و صندلي خالي تا دلتان بخواهد زياد بود اما محتوا و فيلم ها به قدري بد بودند كه فكر كنم يكي از بدترين دوره هاي برگزاري جشنواره از نظر كيفيت فيلم ها تا كنون همين جشنواره اي بود كه امسال برگزار شد. باورتان مي شود هيچ فيلم خوبي نديدم. اگر كمي هم بخواهم از يك فيلم تعريف كنم و به دلم نشسته باشد، فيلم «صدسال به اين سال ها» به كارگرداني سامان مقدم بود كه آن هم در بخش مهمان نمايش داده شد. خلاصه اين كه جشنواره امسال هيچ فيلمي براي تعريف و تمجيد نداشت.
3 مدتي است كه به فكر رفتنم. منتظرم تا يك اتفاق پيش بيايد و بارم و ببندم و از اينجا برم. هروقت مي رم كوهستان به اين فكر مي كنم كه اگه شب هاي تهران مثل شب هاي كشورهاي ديگه نباشه دلم كه تنگ شد چكار كنم؟ اصلا گورباباي شب ها، دلم تنگ شد چكار كنم؟
4 توي فيلم شبانه روز يك ديالوگي هست كه خيلي دوسش دارم. هديه تهراني به همراه دوتا دوستش كمند اميرسليماني و ستاره اسكندري وارد يك سالن بيليارد مي شن. كه با سه مرد روبرو مي شن مقابل هم مي ايستند و هر كدام از دخترها به مردها تيكه مي ندازن. كمند در ديالوگي ميگويد، ترمزو بكش..مرده مي گه، تو رو ديدم بيشتر گاز دادم تا سوار ماشينم نشي... نمي دونم چرا اما اين ديالوگ را دوست دارم!
پي نوشت: راستي اگه ديالوگ را اشتباه نوشتم حتما درستش را برام اينجا بنويسين!