<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>وضعيت آخر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.sabashadvar.com,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="وضعيت آخر" />
    <updated>2010-02-27T13:37:25Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>رقص و گريه و خنده و مسافرت نمي دونم كدومش رو انتخاب كنم؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/27/303.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=303" title="رقص و گريه و خنده و مسافرت نمي دونم كدومش رو انتخاب كنم؟" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2010://1.303</id>
    
    <published>2010-02-27T13:33:58Z</published>
    <updated>2010-02-27T13:37:25Z</updated>
    
    <summary> چقدر بارون، كاش اين بارون يه حسي در من ايجاد كنه. چند روز بيشتر به تولدم نمانده است، همه سعي ام را مي كنم تا همه چيز متفاوت تر از سال هاي پيش باشد. شايد وسط جشن تولدم هوسه...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="TAATER.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/TAATER.jpg" width="200" height="200" /><br />
چقدر بارون، كاش اين بارون يه حسي در من ايجاد كنه.<br />
چند روز بيشتر به تولدم نمانده است، همه سعي ام را مي كنم تا همه چيز متفاوت تر از سال هاي پيش باشد. <br />
شايد وسط جشن تولدم هوسه گريه كنم و بشينم بلند بلند گريه كنم و يا شايدم تصميم بگيرم شبانه با دوستم به شمال بروم و سعي كنم يك خاطره خوب براي خودم توي ذهنم از يه جشن كوچولو باقي بزارم. شايد هم تا مي تونم برم وسط و  با آهنگ (سوسن خانوم، ابرو كمون، چشم عسلي...) برقصم و بگم به جهنم كه هيچي مثل اون چيزي كه مي خوام نيست و هرهر بخندم! شايدم هيچ كاري نكنم و پاي تلفن بشينم وجواب تبريك ها را پشت تلفن بگم و احساس شرم كنم كه چرا كيك تولدم را فوت نكردم و اين ها... واقعا نمي دونم!!<br />
فكر كن! اون اصلا نمي دونه كه تولدمه، نمي دونه كه دلم براش يه ذره شده و نمي دونه كه ديدنش برام يه روياست، نمي دونه كه هنوزم تو خيابون، توي اين شهر بزرگ و مه گرفته پشت اين چراغ قرمزها و شبونه هاي تاريك چشمم دنبالشه! اصلا بي خيال، هرچقدر هم بخوام منطقي همه چي رو ببينم، بازم كم مي يارم و يهو دلم هواي ابري بعضي آدما رو مي كنه كه فكر مي كنن براي هيچ كاري دير نيست اما من مي گم داره دير مي شه، شايدم دير شده...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از شب هاي جشنواره تا دلتنگي هاي روزمره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/ 8/302.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=302" title="از شب هاي جشنواره تا دلتنگي هاي روزمره" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2010://1.302</id>
    
    <published>2010-02-07T20:34:32Z</published>
    <updated>2010-02-07T20:37:18Z</updated>
    
    <summary> بايد در مورد چند اتفاق اينجا بنويسم. اتفاق هايي كه شايد سالي يكبار پيش بيايند و اتفاق هايي هم شايد هر روز و هر ثانيه در اطراف ما ديده شوند. به هر حال نوشتن از اتفاقات زياد است مخصوصا...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="NishKhand1.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/NishKhand1.jpg" width="301" height="200" /><br />
بايد در مورد چند اتفاق اينجا بنويسم. اتفاق هايي كه شايد سالي يكبار پيش بيايند و اتفاق هايي هم شايد هر روز و هر ثانيه در اطراف ما ديده شوند. به هر حال نوشتن از اتفاقات زياد است مخصوصا در اين دوره اي كه اگر حرف هم نزني به جرم سكوت تو را در بند مي كنند. بهتر است به اين اتفاقات نه چندان جذاب دل ببندم و از آن ها بگويم.<br />
1 اولين اتفاق كار درخبرگزاري شهر است. خبرگزاري كه در بدترين شرايط 2 سال پيش در آنجا مشغول به كار بودم و به دليل همان شرايط هم نتوانستم خستگي و بار كارهاي يك خبرگزاري و استرس هاي موجود در آن را تحمل كنم و رهايش كردم. اما دوباره برگشتم به همان خبرگزاري كه اين بار با سرو شكل تازه اي از دوستان جديد و مكان ديگري روبرو شدم. بطن ماجرا و اين ها عوض نشده اما آدم هاي زيادي بر صندلي اين خبرگزاري نشستند. اگرچه اين خبرگزاري همچنان پايدار است اما آدم هاي متغير آن روز به روز در آنجا تجربه كسب مي كنند تا زماني بگويند خبرگزاري را در دولت دهم هدايت مي كردند. بگذريم...<br />
2 بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر هم به پايان رسيد. جشنواره اي كه امسال در برج ميلاد برگزارشد و هر وقت از فيلم هاي مزخرف خسته مي شدم و دلم هواي تازه مي خواست به محوطه برج مي رفتم و با چند دوست گپ مي زدم. در جشنواره امسال ديگر از آن جاهاي تنگ و نبودن صندلي و تمام شدن شيريني و چاي خبري نبود. اتفاقا از نظر خوراكي و صندلي خالي تا دلتان بخواهد زياد بود اما محتوا و فيلم ها به قدري بد بودند كه فكر كنم يكي از بدترين دوره هاي برگزاري جشنواره از نظر كيفيت فيلم ها تا كنون همين جشنواره اي بود كه امسال برگزار شد. باورتان مي شود هيچ فيلم خوبي نديدم. اگر كمي هم بخواهم از يك فيلم تعريف كنم و به دلم نشسته باشد، فيلم «صدسال به اين سال ها» به كارگرداني سامان مقدم بود كه آن هم در بخش مهمان نمايش داده شد. خلاصه اين كه جشنواره امسال هيچ فيلمي براي تعريف و تمجيد نداشت.<br />
3 مدتي است كه به فكر رفتنم. منتظرم تا يك اتفاق پيش بيايد و بارم و ببندم و از اينجا برم. هروقت مي رم كوهستان به اين فكر مي كنم كه اگه شب هاي تهران مثل شب هاي كشورهاي ديگه نباشه دلم كه تنگ شد چكار كنم؟ اصلا گورباباي شب ها، دلم تنگ شد چكار كنم؟   <br />
4 توي فيلم شبانه روز يك ديالوگي هست كه خيلي دوسش دارم. هديه تهراني به همراه دوتا دوستش كمند اميرسليماني و ستاره اسكندري وارد يك سالن بيليارد مي شن. كه با سه مرد روبرو مي شن مقابل هم مي ايستند و هر كدام از دخترها به مردها تيكه مي ندازن. كمند در ديالوگي ميگويد، ترمزو بكش..مرده مي گه، تو رو ديدم بيشتر گاز دادم تا سوار ماشينم نشي... نمي دونم چرا اما اين ديالوگ را دوست دارم!<br />
<strong>پي نوشت</strong>: راستي اگه ديالوگ را اشتباه نوشتم حتما درستش را برام اينجا بنويسين! </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مبهم از فرداها...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 3/300.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=300" title="مبهم از فرداها..." />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2010://1.300</id>
    
    <published>2010-01-03T13:30:32Z</published>
    <updated>2010-01-03T13:36:40Z</updated>
    
    <summary>ديروز كه عاشورا بود، دلم براي هم نسلان خودم سوخت... كاش زودتر تكليف اين مملكت مشخص بشه... كاش بوي خون، صداي فرياد كمك كمك يك زن و گريه يك دختر بيچاره همه از ذهنم پاك بشه... كاش مي شد نشست...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>ديروز كه عاشورا بود، دلم براي هم نسلان خودم سوخت...<br />
كاش زودتر تكليف اين مملكت مشخص بشه...<br />
كاش بوي خون، صداي فرياد كمك كمك يك زن و گريه يك دختر بيچاره همه از ذهنم پاك بشه...<br />
كاش مي شد نشست و بي دغدغه فكر فردا بود!!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زمستون برفي مي خوام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 2/299.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=299" title="زمستون برفي مي خوام" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2010://1.299</id>
    
    <published>2010-01-02T12:38:03Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>حس مي كنم زمستوني دركار نيست. پس چرا برف نمي ياد؟ چرا كسي نمي پرسه زمستون امسال داره دير مي شه و انگار نه انگار كه داريم به نيمه دي مي رسيم... اين تقويم لعنتي هميشه روزا رو به يادت...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>حس مي كنم زمستوني دركار نيست. پس چرا برف نمي ياد؟ چرا كسي نمي پرسه زمستون امسال داره دير مي شه و انگار نه انگار كه داريم به نيمه دي مي رسيم...<br />
اين تقويم لعنتي هميشه روزا رو به يادت مي ياره، اينكه زمستون هم كه باشه بازم هواي دل من ابري و دستام گرم!<br />
اين كه شايد هر چهار فصل تو صدام، تو خنده هام، تو گريه هام، تو شيطون بازي هام ديده بشه و همه بهم بگن باز امروز شر شدي ها...<br />
چند هفته اي مي شه مي رم سركار... !! برگشتن به يه جايي كه كلي ازش خاطره دارم. چه خوب چه بد كه بيشتر ظهرهاي اون روزا يادمه كه با يك دوست خوب جيم مي شديم و اون با ماشين مي يومد دنبالم مي رفتيم ناهار مي خورديم و بعد من بدو بدو مي يومدم روزنامه... واي يادش بخير. ديديد بعضي روزا هر چي قديمي تر مي شن، دور تر هستن. انگار صدسال از اون روزا گذشته... <br />
اما بعد از چندماه دوري از محيط كار حالا برگشتم توي يه دوره كه غذام يه وعده شده و خوابم بيشتر از 5 ساعت نمي شه...  جالبه بدونيد كه از نظر سياسي هم از ابتداي سال 86 تا الان چقدر تغييرات بوجود اومده. اصلا موقعيت كاري خودتون رو با سال 86 بسنجيد!  تازه مي فهميد كه چي مي گم. بگذريم!<br />
اين پست رو نوشتم تا بگم خيلي دلم براي زمستون تنگ شده براي برف، براي شباي برفي، براي آهنگ هايي كه منتظرم تا برف بباره و زير برف گوش كنم و ساعت ها قدم بزنم. بدون اين كه چيزي از گذشته بخوام بدونم، جز چندخاطره خوب كه فكر كنم انقدر تعدادش كم هست كه وقتي بهشون فكر مي كنم به تكرار مي رسم. كه چقدر بارها و بارها فلان تصوير را توي ذهنم مرور و باهاش زندگي كردم. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دلتنگي هاي روزنامه نگار خيابان ج-م- ا- ل- ز- ا- د- ه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/17/292.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=292" title="دلتنگي هاي روزنامه نگار خيابان ج-م- ا- ل- ز- ا- د- ه" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.292</id>
    
    <published>2009-12-17T00:01:27Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>اين چند هفته اخير همش داره اتفاق هاي جالب مي افته. از روز دانشجو به اين ور روزگار جالبي پيش اومده . روز جمعه وقتي ظهر با بچه ها رفتيم يه جايي تا از اين فضاي تصنوعي اين روزا و...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>اين چند هفته اخير همش داره اتفاق هاي جالب مي افته. از روز دانشجو به اين ور روزگار جالبي پيش اومده . روز جمعه وقتي ظهر با بچه ها رفتيم يه جايي تا از اين فضاي تصنوعي اين روزا و اين شعارها دور بشيم، كنار كر كر قليون و چاي يه رستوران باحال تو يه نقطه باحالتر، صحبت از خيلي مسائل روز پيش اومد كه من يكي به هيچ ورم ديگه حساب نمي كنم. چون واقعا حالم داره از اين مزخرفات بهم مي خوره. حس مي كنم حيف نكرده اين هواي سالم و اين كوه هاي نيمه برف رو ول كنيم و به بازي هاي مسخره 2000 چندم اين جماعت توجه كنيم. خلاصه اينكه اگه اينا مي خوان ما رو دورازجون شما خر فرض كنن، بزار دلشون خوش باشه، ما كه مي دونيم اون 1000 تومني خوش رنگ و پاره شده ازكجا مي ياد، شما هم كه كم از اين صحنه سازي ها نديدين، پس به قول بهمن مفيد توي فيلم قيصر كه درمورد كريم آب منگل مي گه ... «شما هم بگيد زده. آره خوبيت نداره. واردين كه.»  اما حالا اين آب منگل قيصر با آب منگل اين روزا چه وجه تشابهي با هم دارن رو بايد به نظرم قيصر و دوباره ببينيد!!!<br />
دلم بدجوري پراز نفرت و كينه شده، باورتون مي شه درمورد يه خيابون و آدماي اون خيابونه. حوصله سانسور هم اينجا ندارم. نه اينكه فكر كنيد چيزي خوردم يا زيادي «خوشحالم» نه جون شما؛ اما چقدر بده كه خشم و نفرتش يه روزه سرباز كنه و كل داروندار طرف را بريزه رو گردونه. اما من كه دهنم قرص تر از اين حرفاست. ما كجا، عيوني و بالانشين و عبادتياش كجا... ما همين كه صبح بيدار مي شيمو خورشيد و تو آسمون مي بينيم انگار صدبار مكه رفتيم و با هر لقمه نوني كه مي خوريم هزار با كعبه را طواف كرديم. حاليتونه كه... ما حتي زورمون به يه ماشين مدل بالا و خيابون جردن هم نمي رسه چه برسه به مديرمسئول يه روزنامه.  اگرچه هر چي شيشه ست خراب شه توي همون كوچه پس كوچه هاي محله اي كه حالا ديگه بوي غريبي ازش مي ياد...<br />
راستي فراموش كردم بگم كه اين روزا همچنان بيكارم و فقط كتاب مي خونم. چند روزي هم مريض بودم . اما چندتا دوستجون خوب به موقع به دادم رسيدن و بهم روحيه دادن كه طبق معمول زندگي صدسال اولش سخته بعد مي افته رو روال! يا به قول محسن مخملباف زندگي رنگ است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره اوريانا فالاچي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/ 1/291.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=291" title="درباره اوريانا فالاچي" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.291</id>
    
    <published>2009-12-01T08:56:03Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>حس پنهان زن بودن هميشه از اين كه كتابي درباره زنان و افكار آن ها بخوانم، لذت مي بردم. البته اين قضيه ربطي به آدم هايي كه همجنس من هستند ندارد. تنها حسي است زنانه كه ميان من و يك...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p><strong>حس پنهان زن بودن</strong><br />
هميشه از اين كه كتابي درباره زنان و افكار آن ها بخوانم، لذت مي بردم. البته اين قضيه ربطي به آدم هايي كه همجنس من هستند ندارد. تنها حسي است زنانه كه ميان من  و يك نويسنده زن و يا خبرنگار زن وجود دارد.<br />
اوريانا فالاچي در 15 سپتامبر2006 از دنيا رفت. او جايگاه خبري و موفق بودن يك زن را با توجه به كتاب هايي كه نوشت، تثبيت كرد. بنابراين شمايل يك زن نوگرايي را داشت كه تنها هدفش جستجو درباره اتفاقات و يا همانند كتاب <strong>«جنس ضعيف»</strong> تفاوت هاي ميان زنان در سرتاسر دنيا بود. فالاچي قلم گرمي داشت و همين موضوع درخششي بود كه همگان با كتاب هاي اين نويسنده ارتباط راحت و رواني را برقرار مي كردند. نوشته هايش در كتاب هايي كه منتشر كرد نه خام، نه يكدست، نه تخت و بي روح بود. انگار در همان زمان و مكاني كه براي خواننده كتاب را نوشته بود، حوادث در حال رخ دادن بوده است.<br />
در مورد كتاب هاي او مي توان به اين نكته اشاره كرد كه حس زنانگي در آن ها بيشتر به چشم مي خورد. وقتي كتاب <strong>نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد</strong> را بخوانيد متوجه خواهيد شد كه يك زن آبستن چطور با يك جنين كه حتي هنوز قد يك نخود هم نيست ارتباط برقرار مي كند و در واقع دنياي درون خود را با دنياي بيرون از پوسته گرفته شده دور جنين  و دنيايي كه در حال زندگي در آن هستيم را براي ما بازگو مي كند.  او در اين كتاب، در استحاله مادرانه اش نمي خواهد بچه را دور بندازد اما  برسردوراهي مي ماند و ميدان را به موقعيت يك مادر كه از اين دنيا با خبر است واگذار مي كند. او در تك گويي هايي كه ميان خود و جنين اش دارد عاشقانه همدم خود را وادار به انتخاب براي ماندن و يا مردن مي كند. <br />
فالاچي در كتاب<strong> جنس ضعيف</strong> هم گزارشي از وضعيت زنان در جهان را ارائه مي دهد. زناني كه زندگي خانوادگي و همسران خود را مهمترين وجه مي دانند. همانند زنان هندي كه اگرهمسرشان طي اتفاقي از دنيا برود زماني كه جسد او را مي سوزانند، اين اتفاق ناگوار ادامه زندگي را براي زن سخت مي كند و زن نيز خود را به آتشي مي كشد كه جسد همسرش درآن مي سوزد...<br />
موضوع ديگري كه درباره كتاب هاي فالاچي مي توان به آن اشاره كرد در خصوص مقاله هايي است كه ابتداي هر كتاب اش نوشته است. او در اين مقاله ها موقعيت داستان وكتاب اش را براي خواننده توصيف مي كند تا خواننده از همان ابتدا در جريان روند و خط داستاني و موضوعي كه قرار است كتاب به آن بپردازد، قرار گيرد.به اين ترتيب فالاچي پيش از آن كه يك خبرنگار موفق و جسور باشد، زني است كه گاهي رك گويي هايش در كتاب ها و گفتگوهايش در كنار آن حسي كه درونش موج مي زند، اجتناب ناپذير است. او در كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ درباره زندگي مي نويسد، «زندگي لحظه اي است بين تولد و مرگ.» و در ست بعد از جنگ ويتنام، در مواجهه با هر رويدادد به اليرابتا فكر مي كند و در پايان مي گويد: <br />
«اليزابتا زندگي چيزي است كه بايد خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه اي را از دست بدهيم حتي اگر وقتي كه پرش مي كنيم، بشكند.»<br />
<strong>پي نوشت</strong>: با عرض پوزش حق چاپ ونقل مطلب محفوظ است.</p>

<p>                                           </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حكايت چند جشنواره و شهر مردگان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Nov/20/290.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=290" title="حكايت چند جشنواره و شهر مردگان" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.290</id>
    
    <published>2009-11-20T18:10:44Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>1 اين حكايت جشنواره هاي مختلف با موضوع هاي متفاوت هم حكايتي است. هفته پيش بود كه جشنواره فيلم كوتاه به مدت چند روز آغاز شد و بعد به پايان رسيد. فيلم قيصر چهل سال بعد به كارگرداني مسعود نجفي،&quot;حالا&quot;...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p><strong>1</strong><br />
اين حكايت جشنواره هاي مختلف با موضوع هاي متفاوت هم حكايتي است. هفته پيش بود كه جشنواره فيلم كوتاه  به مدت چند روز آغاز شد و بعد به پايان رسيد. فيلم  قيصر چهل سال بعد به كارگرداني مسعود نجفي،"حالا" به نظرم فيلم خوبي بود. حالا كه عباس شباويز چند روزي از كنارمون رفته و سينما را تنها گذاشته. فكركنم آخرين باري بود كه چهره شباويز را در سينما در فيلم نجفي ديديم. اگرچه امسال سال كيميايي بود و از روزي كه امير قادري منتقد سينما، مستند كيميايي را ساخت دوستان مطبوعات يكي يكي به سراغ كيميايي رفتند كه مدت ها از مطبوعات و آدم هاي مطبوعاتي در حال فرار بود. فكر كنيد براي فيلم محاكمه در خيابان فرش قرمز پهن كردند و قسمت هايي از فيلم هاي استاد در آن برنامه كه توسط نيما حسني نسب تهيه شده بود به نمايش درآمد. تب كيميايي است و بايد جواد طوسي از اين اتفاق خوشحال باشد چرا كه در شماره ويژه مجله فيلم هم طوسي و هم قادري به تعريف و تمجيد فيلم پرداخته اند كه  زياد نوشته هايشان با فيلم همخواني ندارد. مثل هميشه...!<br />
مثل همان جريان بعد از انتخاب وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي كه در ستون روزنامه اعتماد آخرين صفحه مي شود فهميد كه دنيا در دستان چه كساني در حال گردش است! بايد نشست و اين بازي را تماشا كرد. <br />
<strong>2</strong><br />
كاش سطح انتظارمان از فيلم هايي كه بر روي پرده سينما مي آيند، متعادل وعادي باشد. اگرچه تا زماني كه فيلم در مرحله پيش توليد قرار مي گيرد تنها با دانستن داستان مي شود، به فيلم اميد داشت و در انتظار توليد آن ماند.  "كتاب قانون" در مرحله فيلمبرداري بود كه عكس هاي فيلم يا براي روزنامه فرستاده مي شد و يا سايت هاي مختلف خبري جديدترين عكس هاي فيلم را روي سايت مي گذاشتند. وقتي عكس هاي "كتاب قانون" از پرويز پرستويي و آن بازيگر زن خارجي كنار هم ديده مي شد، مطمئن بودم كه فيلم، فيلم متفاوتي است. اما انگار ديگر نمي شود روي عكس هاي فيلم ، كست بازيگران و عوامل در يك فيلم اين حساب را باز كرد كه فيلم، فيلم خوبي خواهد بود. ديگر اين تصورات هم جوابگو آنچه در ذهن همه ما مي گذرد نيست.  اين بحثي هم كه درباره مضمون فيلم توسط دوستان سياسي راه افتاد هم خيلي زود خوابيد و هم ثمره اي نداشت. خدا رو شكر كه حرف هاي اين دوستان هم ديگر به هيچ جاي سينما حساب نمي شود.<br />
<strong>3</strong><br />
جشنواره فيلم كوثر هم شروع شد. چند فيلم بود كه دلم مي خواست آن ها را ببينم اما فرصتي نداشتم.  اين سينما فلسطين و سينما صحرا شده جز سينماهاي پراز خاطره جشنواره ها. اصلا پاتو مي زاري تو سينما، فكر مي كني كسي الان مي ياد جلو سلام و عليكي مي كند. البته هنوز هم دوستان هستند و گاه از حال و احوال هم با خبر مي شويم ولي اين بي انگيزه بودن از آينده سينما و يك تحول اساسي تو چهره همه ما درباره سينما ديده مي شود. انگار دنبال يك فرصت يك بهانه براي تغيير مي گرديم . براي اينكه از اين يكنواختي همه دربيايم. <br />
به هر حال توي جشنواره اي كه زن بايد نقش پررنگي داشته باشد، كمتر ديده مي شود. اگرچه فراموش هم نكنيم كه اين چهارمين دوره از اين جشنواره است و بايد در سال هاي آينده جا بيافتد. <br />
<strong>4</strong><br />
راستي به اين فكر كردين كه اگر قطعه هنرمندان بهشت زهرا پر شود حتما دو دستگي ميان مردگانمان هم ايجاد مي شود؟ چه روزگار غريبي است  كه همه با سرعت صد به سمت آن دنيا در حال حركتند و ما معلوم نيست كجاي اين مسير قرار گرفتيم. راستي شهرك مردگان هنرمند پر از جمعيت شده. مي گن اگر با اين سرعت پيش برود مسئولان بايد به فكر فاز جديد باشند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Comfortably numb</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Nov/13/289.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=289" title="Comfortably numb" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.289</id>
    
    <published>2009-11-13T19:55:59Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>اول از همه بايد بگم كه اين پست را تقديم مي كنم به همه اون هايي كه pink floyd را دوست دارن. به چند دليل اين روزها بيشتر و بيشتر از گذشته آلبوم هاي اين گروه بزرگ موسيقي را گوش...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>اول از همه بايد بگم كه اين پست را تقديم مي كنم به همه اون هايي كه pink floyd  را دوست دارن. به چند دليل اين روزها بيشتر و بيشتر از گذشته آلبوم هاي اين گروه بزرگ موسيقي را گوش مي كنم.<br />
و اينكه سلام... اين سلام كلمه اي كه گاه موجب ارتباط شما با دوستان ديگر مي شود. حالا با نگاه مثبت يا منفي كه اينجا زياد به اين مسئله كاري نداريم. مي دونم كه خيلي وقته شايد نزديك چندين و چندماه باشه اينجا ننوشتم. مي دونم كه خيلي روزها و شب هاي پر اتفاقي را سپري كردم. و خوشحالم كه يكي از بهترين دوستام را دوباره در اوتاوا پيدا كردم. يك دوست خوب كه يكي دوسالي ازش بي خبر بودم. اما خدا رو شكر كه حالا دوباره پيداش كردم. <br />
دوم اينكه با پيدا شدن يك دوست خوب يك دوست خيلي خوب ديگه از ايران رفت. البته بماند كه منم كم اذيتش نكردم. كاش بود... الان فكر مي كنم كه كاش بود و بحث هاي شب هامون ادامه داشت. كاش بود و بهم مي گفت كه صداي نفس هام هنوز تو گوشش مونده...<br />
سوم اينكه دلم خيلي براي اينجا و حال و هواي تنها بودن هام تنگ شده بود. اينكه بارها و بارها نوشته هايي كه اينجا مي خواستم بنويسم را ترك كرده بودم.<br />
چهارم اينكه با اين گروه جديد بچه ها توي دانشگاه اساسا حال مي كنم. سفر مي رم و كنارشون مي شينم و از حرف ها و ايده هاشون كه مدت ها پيش توي كله خودم بوده، لذت مي برم. <br />
فيلم زياد مي بينم، كم حرف مي زنم، شبا من و دوستم با ماشين بيرون مي چرخيم و خيابوناي بالا شهر و پايين شهر را ورانداز مي كنيم  و به مردم اين شهر فكر مي كنيم.مخصوصا اگر آهنگ Comfortably numb<br />
را هم گوش كنيم كه ديگه سر از جاده فشم در مي آريم.<br />
راستي پست بعدي در مورد كتاب قانون، جشنواره فيلم كوتاه و فيلم مسعود نجفي حتما مي نويسم. و همچنين بيكاري مفردي كه چندماهي گرفتارش شدم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>و پیامی در راه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Apr/22/288.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=288" title="و پیامی در راه" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.288</id>
    
    <published>2009-04-21T22:05:19Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>تا حالا براتون اتفاق افتاده که کلی حرف داشته باشید، اما برای خودتون نگه دارید... من هم به سبک بیانیه های مایلی کهن،( البته از نوع اول بیانیه ایشان!) بیانیه ای از روزگار روزنامه وزین مان نوشتم: «حکایت ما خبرنگارها...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>تا حالا براتون اتفاق افتاده که کلی حرف داشته باشید، اما برای خودتون نگه دارید...<br />
من هم به سبک بیانیه های مایلی کهن،( البته از نوع اول بیانیه ایشان!) بیانیه ای از روزگار روزنامه وزین مان نوشتم:<br />
«حکایت ما خبرنگارها و این مدیرمسئولان محترم روزنامه هم همین موضوع ست که وقتی کل دنیا از یک خبر منفجر می شود ما به دلیل های مختلف امنیتی و نامه های محرمانه ... نتوانیم آن خبرها را درروزنامه پوشش دهیم.<br />
مثلا همین چندساعته گذشته بود که خبر استعفای مایلی کهن شنیده شد اما به پیوست آن خبر و پیامد آن، مدیر مسئول محترم «الف-طا» از کار کردن  خبر استعفای آقای مربی  اینجانب را مطلع کردند.  این اتفاق در حالی رخ داد که باز هم همان مدیر مسئول محترم«الف-طا» طی روزهایی که در تقویم "فروردین" نام گرفته بودند همکاران روزنامه را _با توجه به نزدیک شدن انتخابات سراسری در ایران و این شهر بزرگ دود گرفته_ به این مطلب سوق دادند که هیچگونه جناحی را در خصوص شخص خاصی در صفحات روزنامه به کار نگیرید. وگرنه به سبک سانسور کردن مطالب و یا حذف آن در روز بعد با دیدن صفحات تغییر یافته با دیدگاه مدیر مسئولی مواجه خواهید شد. بگذریم که این روزها تعداد خط قرمزی های روزنامه به حدی رسیده است که دست و دل شما و قلم شما برای نوشتن یک یادداشت و یا سرمقاله و یا گزارش تنگ خواهد شد. به نظرم کار کردن در این مطبوعات لعنتی و جو فانتزی آن حالا بیشتر از گذشته آزار دهنده است. اما چه باید کرد؟»<br />
ظهر شنبه ای که گذشت در جمع روزنامه نگارانی بودم که برای شنیدن و دیدن دوستان و همیاران میرحسین موسوی جمع شده بودند. روایت ساده دوستان از رای دادن به موسوی آنقدر راحت و بدون سخن اضافی بود که مثلا جناب آقای عطریانفر به عنوان یکی از این مهمانان سکوت را اختیار کرده بودند و هرچند دقیقه یک بار خمیازه باعث می شد تا در صندلی خود جابجا شوند.  به هرحال در انتهای نشست کاغدهای کپی شده ای را تحویل گرفتیم که محورها و مضامین اصلی سیاست های فرهنگی در آن طبقه بندی شده بود.  با این حال  وبا توجه به زمان کمی که تا انتخابات باقی مانده است، دوستان آن مجلس اینگونه گفتند که هر چه سریع تر باید برای حمایت از موسوی آماده شویم چرا که وقت تنگ است و زمان بی رحمانه در حال گذر...<br />
<em><strong>دنیای فیلم و شب های بدون تلویزیون</strong></em><br />
تا شب گذشته کار من این بود که بعد از دیدن چندخبر و دیدن قسمت به قسمت lost  ، ساعت 1 شب به بعد را با شبی یک فیلم می گذراندم. اما فکر کنید صبح از خواب بیدار و برای رفتن آماده بشوید و طبق معمول هر روز  و طبق عادت همیشگی قبل از رفتن بیاید و کلید تلویزیون را بزنید که چشمتان روز بد نبیند که یکهو تصویر سیاه و سیاه  تر و بعد کاملا قطع بشود و شما فقط صدا داشته باشید... فکر کنید! بعد توقع دارید طول روز را خوب بگذرانید...<br />
با این حال دیدن فیلم ELEGY برام جذاب بود و بیش از همه موسیقی فیلم را دوست داشتم و طبق معمول با تک نوازی پیانو در طول فیلم که روی تصاویر می آمد، حال کردم.  اگرچه برای اولین بار بازی   Penelope cruz  را خوشم اومد و کلی با آن صورت آرام و چشم های جذاب و موهایی که دورش ریخته بود، حال کردم و انگار یک تصویر آشنا از این تریپ دخترای ساده ومعصوم بود.  اما  ben kingsley  همان تداعی کننده کاراکتر فیلم خانه ای از ماسه و شن بود.<br />
در عوض دیدن فیلم NIGHTS IN RODANTHE  شما رو به یک ساحل خوشگل با یک متل زیبا می بره که دوست دارید چندین بار خودتون را جای شخصیت های فیلم جا بزنید.  فکر کنید آدم چندروز را بدون نزدیکانش در کنار یک آدم غریبه سپری کنه و گاهی حس قضولی اش هم برای طرف مقابل به جریان بیافته و اینا...<br />
زوج Richard gere  و diane lane  که پیش از این در فیلم زیبای UNFAITHFUL نیز در مقابل هم بازی جذابی را ارائه داده بودند. با این حال حضور این دو بازیگر در فیلم  NIGHTS IN RODANTHE هم قابل ستایش است.  مخصوصا تمام سکانس هایی که رودرو هستند و به نحوی می خواهند تنهایی خودشان را به روی هم نیاورند. <br />
داشتم فکر می کردم اسم این پستم را چی بزارم که یادم اومد سال سهراب سپهری عزیز هم است. یعنی یکم اردیبهشت. به همین خاطر چند خطی از  یکی از شعرهای او به نام<br />
<strong>و پیامی در راه</strong> را اینجا گذاشتم.<br />
<em><strong>...<br />
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.<br />
در رگ ها، نور خواهم ریخت.<br />
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید...</strong></em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازگشت به خویشتن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Apr/ 8/287.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=287" title="بازگشت به خویشتن" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.287</id>
    
    <published>2009-04-07T23:40:31Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>در باز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. خانه شلوغ تر از گذشته است، تازه دوستت را بدرقه کرده ای، حرف هایش به ذهنت می آید، می گوید آرزوی رفتن به دوردست ها را داشته...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>در باز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. خانه شلوغ تر از گذشته است، تازه دوستت را بدرقه کرده ای، حرف هایش به ذهنت می آید، می گوید آرزوی رفتن به دوردست ها را داشته است. می گوید دلش آدم های تازه و نو می خواهد، دلش از تنهایی خسته شده و دنبال آدم اش می گردد... تو دستت از او کوتاه است او گرفتار رویاهایی است که می خواهد در این دنیای سیاه به واقعیت تبدیل کند. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!<br />
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. روزنامه ها را ورق می زنی، حرف تازه ای پیدا نمی کنی، جز شمردن قربانی ها برای  رسیدن به قدرت و بایدها و نبایدها که برایت هر روز تعیین می شود و تو مثل یک خمیری می مانی که حالا به شکل کاغذهای سفید و تنها با یک نام در صندوق های پوشیده شده شکل می گیرد. تو نگران گرسنگی و بی کسی خود می مانی. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!<br />
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. روی کاناپه می خوابی و به سقف خیره می شوی، از هیچ کس خبر نداری، حتی به او که مدت ها وابسته شده بودی، با او می خندیدی و قهوه می خوردی هم بی خبری. کاش جایی برای نوشتن داشت تا می توانستی از نوشته هایش بفهمی که چه روزگاری را سپری می کند. کاش روزهای قبل و قبل تر ادامه داشت و زود تمام نمی شد اگرچه تو خود باعث تمامی اتفاقات هستی... تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی!<br />
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. انتظار می کشی، لباس خوابت را می پوشی و خوشبو ترین عطرها را می زنی و موهایت را پوشش می دهی تا مقابل آینه دلبری کنی و خود را برای آمدن او آماده سازی.  یک ساعت از نیامدن او می گذرد. به خودت امیدواری می دهی که او آدم بدقولی است و جایی گیر کرده است. انواع و اقسام سریال های داخلی و خارجی که دنبال می کنی را می بینی، اما خبری نمی شود. با هر تلفن از جا می پری، اما صدای دیگری را می شنوی، بار دیگر حرف های درونی ات را تکرار می کنی که چرا وقتی از انتظار بیزاری باز هم باید منتظر بمانی! چندساعتی گذشته است و امید تو ناامید می شود.  گریه امانت را می برد و لباس ها به تنت زار می زند. ترجیح می دهی به تختخواب دونفره ات پناه ببری و در تاریکی فرو شوی. تو نگران هستی و به تنهایی خود باز می گردی! <br />
درباز می شود با حرکت در، صدای آویز گوشت را می خراشد. پنجره مدت هاست که باز است، پرده های سفید با شدت باد تو را دربرمی گیرند و تو در بازی باد وباران قاطی می شوی. تو از بازگشت به خویشتن می ترسی، تو نگران هستی.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اگه بگم بد شم بهتر از اینکه نگم و خر شم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Mar/12/286.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=286" title="اگه بگم بد شم بهتر از اینکه نگم و خر شم!" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.286</id>
    
    <published>2009-03-11T22:19:17Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>گفتن از اتفاقات روز و دست و پنجه نرم کردن با آن ها به نظرم کلی انرژی می گیرد. اما بعضی وقت ها دلم می خواهد در مورد مسائلی اینجا بنویسم که ناخودآگاه ذهنم درگیر آن ها می شود. من...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>گفتن از اتفاقات روز و دست و پنجه نرم کردن با آن ها به نظرم کلی انرژی می گیرد. اما بعضی وقت ها دلم می خواهد در مورد مسائلی اینجا بنویسم که ناخودآگاه ذهنم درگیر آن ها می شود. <br />
من آدمی هستم که اعتراض می کنم. آدمی که اعتراض اش اگر به نفع اش نباشد حداقل این است که حرف اش را زده و به طرف مقابل ثابت کرده که بی خیال نیست و  شرایطی که برای اش نامساعد هست را نمی پذیرد. حالا اگر به قیمت از دست دادن کار یا حرفه و یا سود بردن از یک معامله باشد. <br />
در واقع همه آدم ها هویت دارند. و اگر قرار باشد پشت هویت واقعی خود پنهان شوند،  همه وجود و هستی خود را ناکام می گذارند. بارها این اتفاق برایم افتاده است که شنیده ام سکوت کن و کار روزانه ات را انجام بده، و یا این که این نجوا را همکارانم در گوشم زمزمه می کردند که با حرف و اعتراض موقعیت کاری و شغلی ات را به خطر می اندازی  و ...، اما واقعا نمی فهمم مگر قرار است چه اتفاقی بیافتد؛ باید محاکمه شوم؟ باید کلمه نه چندان دلچسب "چشم" را در مقابل آدم هایی به کار ببرم که حرف زور می زنند؟ و یا حق ات را می خورند و با چند توجیه تو را تهدید به بیکاری می کنند؟ و یا نه میدان گفتگو را طوری دور می زنند که در نهایت تو می شوی مقصر خودخواهی و از دید آن ها حرف های غیر منطقی ات که چه در حالت عصبانیت و چه در حالت عادی آن حرف ها را برای هزارمین بار در ذهنت  مرور می کنی و می بینی جایی برای محاکمه شدن تو نیست. واقعا چه بلایی سر من و یا ما قرار است بیاید؟<br />
وقتی یاد کلاس اول دبستام می افتم، که چطور حجم زیاد کلمات در ذهنم جای می گرفت و من آن ها را می آموختم و از کلمه های گنده و دراز متنفر بودم و در دیکته هایم تشدید برایم همیشه دردسرساز بود، بیشتر به این نتیجه می رسم که ارزش همه آن کلمات و بیان آن ها چقدر در حرف های امروزی مهم است. که چطور ما با این کلمات دروغ می سازیم و چطور با این کلمات وعده های خیالی می دهیم  و چطور جمله کلیشه ای "دوستت دارم" را بارها برزبان می آوریم و بدون آن که بگذاریم طعم همان دوست داشتن چند سالی برایمان ادامه داشته باشد و چطور با این کلمات یکدیگر را بدون هیچ منطقی محاکمه می کنیم و چطور قدرت فن بیان را در آزار و اذیت آدم ها پیش می گیریم...<br />
گفتگو ها تمام می شوند، به نظر می رسد شرایط عادی ست اما برای کسی که حرمت حرف و یا ارزش آن مهم باشد تازه اول یک اتفاق است! تازه ذهن درگیر این نامردمی ها می شود. تازه تحلیل های ذهنی شبانه به سراغت می آیند و در انتها تو با یک لبخند ساده راضی هستی از این که اعتراض کردی و سکوت را کنار گذاشتی. حالا دلت را محکم می کنی و بار دیگر به این می اندیشی که باید به سراغ یک جریان تازه باشی.<br />
اما واقعا شما جز کدام دسته از آدم ها هستید، اعتراض می کنید و پای همه چیز می ایستید و یا نه سکوت را به دلیل موقعیت های مختلف در پیش می گیرد؟ حالا این موقعیت ها می تواند هر چیزی باشد شما نهایت آن را در نظر بگیرید.><br />
و به قول یک زنده یاد جمله جالبی را زمزمه می کرد که اگه بگم بد شم بهتر از اینکه نگم و خر شم...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چرا رنگ ما پریده!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Mar/ 8/285.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=285" title="چرا رنگ ما پریده!" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.285</id>
    
    <published>2009-03-07T21:59:27Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم. می دونم که حس نوشتنم این چند روز کم بود و باور کنید گرفتاری های اخیر امانم را بریده بود. یکی باید بهم بگه، یکم بی خیال شو؛ بزار زمان برات تصمیم بگیره...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم. می دونم که حس نوشتنم این چند روز کم بود و باور کنید گرفتاری های اخیر امانم را بریده بود.  یکی باید بهم بگه، یکم بی خیال شو؛ بزار زمان برات تصمیم بگیره اما انگار نمی شه و بازم فکر و احساس و عواطف و مالی و کوفت و.. اینا به سراغت می یاد.اگه بخوام این پرسش و پاسخ های ذهنی ام را خودم مطرح کنم و خودم هم به جواب برسم، بازم دردی دوا نمی کنه. پس بی خیال خودم می شم.<br />
از این حرف ها که نمی دونم چقدر تونستید با اونا ارتباط برقرار کنید می گذرم و شاید در ادامه مطلبم که می خوام درباره  اتفاق های اخیر بنویسم چند خطی هم راجع به خودم نوشتم.<br />
 اول اینکه چند روز پیش تولدم بود، چهاردهم اسفند. بازم فلسفه این تاریخ ها را نفهمیدم که چرا تو ذهن می مونه. خب همه ما یک روز به دنیا اومدیم و یک روز هم از دنیا می ریم. به قول بهرام بیضایی هر سال که از تولدمون می گذرد انگار یک تار دیگر از موهای ما سفید می شود و بزرگ شدنمان باعث فرسوده و پیر شدن آدم های اطرافمان می شود. اما باید بپذیریم که تولد اگر نبود، هیچ کس هم نبود. با این حال دوستام لطف های زیادی به من کردند و هر سال می خوان جای خالی یک سری مسائل را با اومدن و تبریک گفتن هاشون برام پر کنن. این خیلی خوبه، بماند که شاید تولد برای دیگران بیش از اینکه من اینجا نوشتم مهم به نظر برسد ولی باور کنید تولد یعنی بزرگ شدن و فهمیدن حقایقی که شاید هر دهه از زندگی ما را رقم می زند...  این یعنی تولد. حالا یادآوری آن یا می تواند خوشایند باشد و یا ...<br />
<strong>***</strong><br />
دست انداختن آدم ها در شرایط متفاوت گاهی مزخرف و قابل بیان نیست. من همکاری در روزنامه دارم که گاهی می خواهد مزه پرانی کند اما گرفتار وقایعی می شود که شخصیت اش را زیر سئوال می برد. و  وقتی مشکل به اینجا می رسد، سکوت تنها راه  انتخاب برای اطرافیان او می شود، نه برای نداشتن یک جواب کوبنده بلکه برای ذخیره کردن انرژی که می تواند صرف روزمرگی های هر کدام از ما باشد. امروز این اتفاق در سیاست هم دیده شده است. هیلاری کلینتون  وزیر امور خارجه امریکا برای دیدار با همتای روسی اش سرگئي لاوروف، به ژنو سفر کرده بود.  در همان ابتدای دیدار کلینتون با یک جعبه کرم رنگ به سمت لاوروف آمد و آن هدیه را تقدیم به او کرد. هدیه يك دكمه قرمز نمادين Reset به نشانه بهبود روابط بود که  اين هديه عجيب به دليل "ترجمه اشتباه به زبان روسي" موجب خنده حضار شد. در واقع کلینتون با این حرکت می خواست با لحن خنده و لده گری  خواهان یک رابطه دوباره برای امریکا و روسیه باشد اما خود او مضحکه شد؛ کلمه ترجمه شده روسی روی دکمه اشتباه بود و خنده لاوروف و نیز کلینتون را شامل شد. جالبه همیشه هرکسی می خواهد دیگری را دست بندازد خود او می شود معرکه گیر میدان. مثلا این که سید محمد خاتمی بار دیگر اعلام کرد که نامزد ریاست جمهوری شده است، بد نیست اما امری که به بررسی جامعه شناختی او از موقعیت کنونی می پردازد کمی نگران کننده است. چرا که این سال ها، سال های اواخر دهه هفتاد نیست و حساس ترین لحظه های تاریخی ایران در این دو سه سال اخیر رقم خورده است. کاش همه نامه ها مثل "نامه ای برای فردا" همانطور که در ذهن ما مانده است در ذهن  سید ما خاتمی هم مانده باشد و کاش جو همان جو چندسال پیش بود که کمی ما را از نگرانی رها می کرد رنگ پریده ما رو به بهبودی می رفت. ای کاش خاتمی زمانی وارد عرصه انتخابات می شد که دیگر دوستان اصلاح <br />
طلب میدان را برای او خالی می گذاشتند. ای کاش...<br />
<strong>***</strong><br />
گاهی دلم برای آدم های درگیر می سوزد. آدم هایی که آزادی آن ها گرفته شده است و انگار دراین دنیا در بند و سلول  زندگی می کند. آنها خود را با شرایط سازگار می کنند و تسلیم این واقعیت می شوند که زندگی است و چه باید کرد و گاهی هم  تحمل بر آن ها کوتاه می شود و به هر بهانه ای خود را از منجلابی که در آن گرفتار شده اند، آزاد می کنند. اما بحث زندگی متفاوت تر است چرا که زندگی یعنی حق حرف زدن و حق انجام دادن ایده ها و حرکت هایی که ما هر کدام قاضی خود می شویم. این گونه آدم ها که آزادی ندارند، زود هم به روزمرگی و یکنواختی می رسند و مثل حیوان روز و شب را می گذرانند تا به پایان خط برسند. و در انتها هم می گویند ما که هیچ چیز از زندگی نفهمیدیم! اما دسته دیگر که رها می شوند هر روزی که می گذرد به دنبال تحول و تغییر روز دیگر هستند؛ این گروه از آدم ها یکواشکی کاری نمی کنند و هیچ ترسی هم از اتفاق ندارند. با اعتماد به نفس پیش می روند و هر گونه زندگی را برای خود انتخاب می کنند. چرا که آن ها حق انتخاب دارند. می دانند که چه زمانی می توانند یک  زندگی را تمام کنند و  کجا مقابل یک زندگی دیگر بایستند. <br />
راستی نظر شما در مورد زندگی و حق انتخاب آن چیه؟ شاید من دارم تند می رم و زندگی یک رنگ دیگه ای داشته باشد  که من نمی بینم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>«بغض» برای «بی پولی»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Feb/10/284.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=284" title="«بغض» برای «بی پولی»" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.284</id>
    
    <published>2009-02-09T22:47:07Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>تا حالا شده در سالن سینما نشسته باشید و یک فیلم خوب ببینید که کلی تیکه برای خندیدن داشته باشد اما شما از بطن قصه بغض کنید... تا حالا شده دلتان برای تک تک شخصیت های داستان فیلم بسوزد و...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>تا حالا شده در سالن سینما نشسته باشید و یک فیلم خوب ببینید که کلی تیکه برای خندیدن داشته باشد اما شما از بطن قصه بغض کنید... تا حالا شده دلتان برای تک تک شخصیت های داستان فیلم بسوزد و بارها توی زندگی خودتان و در شرایط مختلف با آن کاراکترها در طول فیلم همذات پنداری کنید... تا حالا شده دلتان بخواهد یک فیلم زودتر تمام بشود تا بقیه اتفاق های بد را از زندگی آنها نبینید، یا نه دوست دارید بدانید که سرانجام این همه سختی و مشکلات آخرش چه می شود و آیا واقعا قرار است یک موقعیت معناگرا در سخت ترین شرایط زندگی آدم های فیلم پیدا شود و آن ها با یک پایان خوب و یک معجزه، عاقبت بخیر شوند.  فیلم بی پولی به کارگردانی حمید نعمت الله این موقعیت را فراهم می کند تا درد بی پولی را بکشید و در شرایطی که بی کارید و نباید بخوابید و از زندگی لذت ببرید، دوست دارید در یک روز آفتابی زیر سایه درخت، در چمن یک پارک یا میدان بزرگ  از بی پولی بخوابید! بی پولی پر از بغض ها و حرف های سختی است که بیشترین قشر جامعه را درگیر خود می کند.<br />
فکر کنید فیلم با یک عروس و داماد خوش تیپ و خوشگل آغاز می شود و به مرور که آن ها درگیر زندگی و مشکلات بی پولی خود می شوند با تدبیر از نوع پوشش تا خورد و خوراک همه چیز تغییر می کند. اما این بار آن ها تنها نیستند بلکه یک بچه هم دغدغه ذهنی آن زوج را بوجود می آورد.  بهرام رادان و لیلا حاتمی زوج این فیلم را تشکیل می دهند. زوجی که ناخواسته مشکلات را از هم پنهان و به زندگی تا جایی ادامه می دهند که مجبور به فروختن وسایل خانه و غیره می شوند.<br />
فیلم نکات ریز و دور از نگاه عادی به زندگی را واضح به تصویر در می آورد. در واقع این زوج می خواهند زندگی شان را نگه دارند اما فشار مالی دلیلی می شود تا برای فرار از طلب کارها با اتوبوس و شبانه به مسافرت بروند.<br />
نعمت الله در فیلم اول خود بوتیک ثابت کرد که می تواند با به تصویر کشیدن آدم های زجر کشیده از موقعیت کنونی جامعه تماشاگر را تا انتهای فیلم با خود همراه کند. و این بار نیز با ساخت دومین فیلم اش بی پولی دیگر می شود به این کارگردان و فیلم هایش اطمینان کرد که او با جامعه و مشکلات امروزی فیلم می سازد و دغدغه های نه چندان ساده از زندگی آدم ها را نشان مان می دهد. بی پولی پر از آدم هایی است که در طول روز ممکن است هر کدام از ما با آن ها برخورد کنیم. فیلمی که  در سکانس صندوق صدقات و انداختن 5000 هزارتومانی به صندوق در بدترین شرایط ، می توان شخصیت هایش را لمس کرد. بی پولی هم جز بهترین فیلم های امسال جشنواره فیلم فجر به شمار می رود. اما کاش بیشتر از این ها هیئت داوران به این فیلم نگاه می کردند و به آن اهمیت می دادند و این فیلم تنها در یک رشته و آن هم بهترین بازیگر زن (لیلا حاتمی)  کاندید شده است. این مسئله جای تعجب داشت. <br />
<strong>***</strong></p>

<p><strong>بهترین ها</strong><br />
1-درباره الی...  2- تردید   3- بی پولی   4- اشکان و انگشتر و چند داستان دیگر<br />
<strong>بدترین ها</strong><br />
1- سوپرستار،   2- وقتی همه خوابیم، 3- اخراجی ها2  4- یازده دقیقه و سی ثانیه<br />
<strong>متوسط ها</strong><br />
1- شبانه روز  2- عیار 14   3- صداها   4- بیست،  5-زادبوم</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک فیلم گرم در جشنواره سرد!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Feb/ 8/283.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=283" title="یک فیلم گرم در جشنواره سرد!" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.283</id>
    
    <published>2009-02-08T13:49:51Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>درباره الی... فیلمی که واقعا ما را از فضای سرد جشنواره امسال بیرون کرد. نه تنها فیلم ها خوب نبودند بلکه بیشتر از هر جشنواره ای دیدن بعضی از آن ها عذاب آور بود. در عوض 40 دقیقه ابتدایی فیلم...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p>درباره الی... فیلمی که واقعا ما را از فضای سرد جشنواره امسال بیرون کرد. نه تنها فیلم ها خوب نبودند بلکه بیشتر از هر جشنواره ای دیدن بعضی از آن ها عذاب آور بود. در عوض 40 دقیقه ابتدایی فیلم اصغر فرهادی این سردی جشنواره را گرفت و با تمام وجود می شد نشست و یک فیلم خوب از شمال و دریا و ویلا خانوادگی و جمع های گرم و دوستانه و این ها دید. دیگه چی می خواید؟<br />
حوصله تفسیر سینمایی و نقدهای آنچنانی و کلمات گنده گنده ندارم. دلم می خوام همانطور که درباره الی ساده شروع  شد و ساده به تصویر در آمد و ساده تمام شد، بهش نگاه کنم. <br />
ولی بازی ها هم خوب بود، بازی پیمان معادی، مانی حقیقی و شهاب حسینی همه چیز خوب بود، فیلمبرداری، موسیقی، ریتم فیلم و کلا تدوین خوب هایده صفی یاری... بازم بگم!</p>

<p>***<br />
<strong>بهترین ها</strong><br />
1-درباره الی... 2- اشکان و انگشتر و چند داستان دیگر 3- شبانه روز  4- عیار 14 5- صداها<br />
<strong>بدترین ها</strong><br />
1- سوپرستار، 2- وقتی همه خوابیم، <br />
<strong>متوسط ها</strong><br />
1- بیست، 2-زادبوم<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یادداشت دوم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sabashadvar.com/2009/Feb/ 7/282.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sabashadvar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=282" title="یادداشت دوم" />
    <id>tag:www.sabashadvar.com,2009://1.282</id>
    
    <published>2009-02-06T21:34:08Z</published>
    <updated>2010-01-02T12:46:05Z</updated>
    
    <summary>سیاست پشت تخم گذاری لاک پشت ها شناخت یک فیلم و نگاه یک کارگردان زمانی پیش می آید که آن فیلم آماده نمایش شود و در سالن مطبوعات قضاوت شود. وقتی تقاطع به کارگردانی ابوالحسن داودی ساخته شد، فیلمنامه محکم...</summary>
    <author>
        <name>Saba</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.sabashadvar.com/">
        <![CDATA[<p><strong>سیاست  پشت  تخم گذاری لاک پشت ها</strong><br />
شناخت یک فیلم و نگاه یک کارگردان زمانی پیش می آید که آن فیلم  آماده نمایش شود و در سالن مطبوعات قضاوت شود. وقتی تقاطع به کارگردانی ابوالحسن داودی ساخته شد، فیلمنامه محکم و ساختار باورپذیر اش این موقعیت را فراهم کرد که یک فیلمنامه خوب و ساختار متناسب با آن چقدر می تواند به یک فیلم کمک کند. تفاوت های فیلم با کارهای قبلی داودی کاملا نمایان بود. تفاوت زادبوم و تقاطع به ساختار دو کار بر می گردد. تصور کنید در زادبوم خبری از نگاتیوهای کهنه و کدر بودن تصاویر نیست و فیلم انقدر شفاف  و زنده است که می توان فهمید تهیه کننده محترم به اندازه کافی برای ساخت اثرش سرمایه گذاری کرده است.داودی در طی این سال ها و به قول خودش تمام وقت اش را صرف ساخت زادبوم و فیلمنامه آن کرده بود. اگرچه خیلی از سکانس های فیلم تداعی کننده تجربه دوباره تقاطع در زادبوم بود، اما حجم بالای سوژه در فیلمنامه های داودی قطعا به طولانی شدن فیلم های او می انجامد.  اگرچه به نظر می رسد در تقاطع این اتفاق تا حدودی کنترل شده بود اما در زادبوم به طرز وحشتناکی احساس می کنیم فیلم از تایم زیادی برخوردار است و خیلی جاها تماشاگر را خسته می کند. این موضوع را وقتی منتقدان در سینما رسانه و در نشست فیلم مطرح کردند با جواب های نه چندان قانع کننده رویا تیموریان و واکنش تند این بازیگر روبرو شدند.  تیموریان بارها این جمله را در نشست فیلم به زبان آورد که تماشاگر سینما باید عادت کند به اینکه فیلم را تا پایان دنبال کند چرا که فیلم هایی از این دست با مشقت های زیادی ساخته می شوند. <br />
در سکانسی از فیلم رادان به رایگان می گوید برای اینکه لاک پشت ها از تخم بیرون بیایند باید زمین را گرم کرد خاک این زمین سرد شده... از اینگونه کنایه ها در فیلم به وفور دیده می شود. این که فیملنامه می خواهد خبر از سه نسل را به تماشاگر القا کند، درست؛ اما چرا نسل سوم باید با سیاست شناخته شود؟ داودی می داند که سینما بیانگر موقعیت های مختلف جامعه است. و زادبوم با نماهای از پیش فکر شده از همین جامعه بیرون می آید و گاهی حرف های سیاسی کل فیلم را دربرمی گیرد.  در تقاطع حکایت یک نسل و محکومیت آن دیده می شد و در زادبوم این جریان تماتیک از سوی خانواده برای بقای یک نسل به نمایش گذاشته می شود.  با این حال لوکیشن های متفاوت فیلم از دبی تا آلمان، قشم و تهران  به جذابیت فیلم افزوده است عملا اگر یکی از لوکیشن های دبی مثلا حذف می شد، اتفاق خاصی در روند فیلم نمی افتاد. اما پولداری است و استفاده از نماهای بسته  با قاب های زیبای آن طرف آب ها...<br />
 <strong>حضور بازیگران در زادبوم</strong><br />
بهرام رادان در نقش امیرعلی با بازی اش نقش نسلی را ایفا می کند که از کودکی در خارج از ایران زندگی کرده و بیشتر آن طرفی شده تا ایرانی... البته نقش مقابل او که یک دختر آلمانی هم بود، بیشتر توانسته به باورپذیری نقش رادان کمک کند. سکانس ماشین و حضور رادان و دختر آلمانی و گذاشتن آهنگ لالایی قدیم از جمله سکانس های کلیدی فیلم به شمار می رود. <br />
و در ضمن رویا تیموریان و مسعود رایگان که جز زندگی شخصی، در ترکیب زوج سینمای ایران و فیلم ها ظاهر می شوند،  این امکان را جلوی دوربین فیلمبرداری دارند که بدون مشکلات شرعی و دینی و اخلاقی در طول فیلم ها در کنار هم به ایفای نقش بپردازند... این هم یکی دیگر از تجربیات سینمای ایران بعد از انقلاب است. دیگر چه می خواهید؟</p>

<p><strong>***</strong> <br />
در ضمن نگاه کلی من تا الان به فیلم های جشنواره<br />
<strong>بهترین ها</strong><br />
1-شبانه روز، 2- عیار 14، 3- صداها<br />
<strong>بدترین ها</strong><br />
1- سوپرستار، 2- وقتی همه خوابیم، <br />
<strong>متوسط ها</strong><br />
1- بیست، 2-زادبوم<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

