<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>وضعيت آخر</title>
      <link>http://www.sabashadvar.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 29 Aug 2010 14:02:58 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>وقتي هواي دل آدم ها ابريست!</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتي فيلم fish tank  را ديدم، به اين نتيجه رسيدم كه رقابت مادر و دختر در برابر يك مرد چقدر مي تواند تاثيرگذار باشد كه 2 ساعت و 2 دقيقه از راش هاي فيلم را به خود اختصاص دهد.</p>

<p>بله، فيلم fish tank  با ترجمه مخزن ماهي سرشار از تفكرات دختري 15 ساله است كه  تماشاگر حس مي كند درون اش غوغايي است و كسي از‌ آن خبر ندارد كه البته همينطور هم به نظر مي آيد. </p>

<p><img alt="1222.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/1222.jpg" width="333" height="250" /></p>

<p>فيلم از همان ابتدا مي خواهد كه بگويد اين دختر تفكرات و كارهايش با هم سن و سالان اش متفاوت است. دوستان او مي رقصد و او با ديدن اسبي پير جذب آن مي شود. </p>

<p>دخترك تحقير مي شود، اتفاقات و رابطه هاي متداوم مادراش با دوست اش را مي بيند حتي شهواني هم نمي شود و تنها به دنبال يك فضاي به دور از مزاحم هاست تا شيشه بطري مشروب را با چند سي دي بردارد و در اتاقي دربسته به رقص مشغول شود.</p>

<p>دل خوشي اش مي شود دوربيني كه دوست مادر اش به او مي دهد و آن مي شود همه رابطه اي كه مي خواهد شكل بگيرد.  كه گاه دختر به آن پايبند هم نيست و با كسي كه به ظاهر دوست اش دارد هم به مشكل برمي خورد مثل همان سكانسي كه دخترك با دوست خود براي گرفتن پول به فروشگاهي مي آيد كه دوست پسر مادراش در آن كار مي كند اما با درخواست پول دادن به دختر موافقت نمي كند.</p>

<p> فيلم fish tank‌ سكانس هاي خيلي خوبي دارد كه شايد نيمه دوم فيلم از نيمه اول آن جذابيت بيشتري داشته باشد. كل سكانسي كه دخترك ، دختربچه را مي دزد و فرار مي كند يكي از بهترين نماهاي فيلم به شمار مي رود. </p>

<p>ديدن دخترك و تنهايي او در فيلم و رفتن از شهر و كمپي كه در آن  با آدم هايش زندگي مي كرد، مثل همان هواي ابريست كه دل آدم ها از آن مي گيرد و بايد گذاشت و رفت...</p>

<p>نويسنده و كارگردان:آندريا آرنولد، بازيگران: كتي جارويس در نقش ميا ويليامز، ربکا گریفیثس، کری ، ان Savill، گرانت وحشی<br />
***<br />
حتي دلم نمي خواهد از مزخرف بودن فيلمي كه فكر مي كردم خوب است، دو كلمه بنويسم. <br />
هرگز پسرآدم دختر هوا را نبينيد اگر با فيلم هاي لوس و بي محتوا و داستان هاي تكراري حال نمي كنيد! </p>

<p></p>

<p> </p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Aug/29/311.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Aug/29/311.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 14:02:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ببينيد هفت دقيقه تا پائيز را...</title>
         <description><![CDATA[<p>هفت دقيقه تا پائيز را موفق شدم بعد از اين همه مدت ببينم. فيلمي كه براي ديدن آن در جشنواره با دبير سرويس حرفمان شد و طبق معمول تشخيص داد كه همه فيلم هاي جشنواره را خود ببيند و ما را از ديدن خيلي فيلم ها بي نصيب بگذارد...بگذريم...<br />
فكر مي كنم بعد از ديدن كلي فيلم مزخرف و بيهوده ديدن اولين سكانس «هفت دقيقه تا پائيز» مي تواند نشانگر يك فيلم پخته و رواني باشد كه  واقعا فيلم است. اينكه مي گويم «هفت دقيقه تا پائيز» را دوست دارم به اين خاطر است كه مدت ها بود از ديدن فيلم ها  در سالن سينما لذت نمي بردم. مدت ها بود سوژه ها برايم جذابيتي نداشتند و فقط به اين دليل كه سالن تاريك سينما همانند يك دوست قديمي و همپاي تنهايي هايم بود، وادارم مي كرد كه به سينما بروم، مخصوصا زماني كه يك دوست سينما رو هم پيدا كني و بخواهي برايش بلافاصله بعد از ديدن هر فيلم حرف بزني... <br />
هديه تهراني را براي اولين بار بيشتر از گذشته دوست اش دارم. گريه اش، صورت اش و حرف هاي زير پله با شوهر خواهراش (حامد بهداد) همه و همه پر از ناراحتي بي وصف يك مادر است. «هفت دقيقه تا پائيز» را ببينيد!</p>

<p><strong>انگشتان لاك زده قرمز زير كفن سفيد</strong><br />
<img alt="123.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/123.jpg" width="324" height="200" /><br />
«هفت دقيقه تا پائيز» يك فيلم اجتماعي است كه روابط دو خانواده را همراه با هم پيش مي برد و در اتفاق اول جدايي مريم را مي بينيم و اتفاق دوم مرگ تنها فرزند ميترا كه كل فيلم براساس همين اتفاق پيش مي رود. اينكه قصه را دنبال مي كنيم و هر پرده از فيلم كه تمام مي شود، به نظر مي رسد داستان هم به پايان رسيده، كش و قوسي است كه مخاطب فكر مي كند قرار است يك اتفاق ديگري در فيلم رخ دهد.<br />
اگرچه فرصت پرداختن به نقش هاي بازيگران در اين فيلم به نظر من كوتاه و با عجله است؛ بارها و بارها حس خودكشي ضدقهرمان داستان ذهن مان را به خود مشغول مي كند و همه المان شخصيت هاي فيلم مي خواهد خبر از يك اتفاق بدهد. حتي همان عروسي ظاهرنمايي كه در فضاي سرد شمال كه اينبار سرسبزي آن منطقه اصلا به چشم نمي آيد. بازي بچه ها به خصوص دختر كوچولو ميترا هم قابل تحسين است. و فكر مي كنم يكي از سكانس هايي كه دوست دارم و در ذهنم باقي مانده جنازه دختر بچه كفن پيچيده شده در دستان ميترا است كه لاك قرمز انگشتان بچه از زير كفن بيرون زده است!  <br />
 فكر مي كنم «هفت دقيقه تا پائيز» يكي از متفاوت ترين فيلم هاي عليرضا اميني در مقام كارگردان باشد. شايد ساخت و اكران همين فيلم بود كه به اين كارگردان جرات داده تا فيلم هاي بعدي را پشت سرهم بسازد... البته بايد ديد كه اميني همين روش قصه تعريف كردن در فيلم هايش را باز هم تكرار خواهد كرد يا خير؟</p>

<p><em>شما هم اگر فيلم را ديده ايد در مورد آن نظر بدهيد!  </em><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Aug/18/310.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Aug/18/310.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 14:18:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...خبر آمد خبري در راه است</title>
         <description><![CDATA[<p>بعضي شعرها و حرف ها ربطي به تفكرات آدم ها ندارد. ممكن است تو با هرجمله و هر شعري حال كني بدون اينكه بخواهي از ديدگاه مذهبي به آن نگاه كني.<br />
اين شعر زنده ياد آغاسي براي من حكم اين روزها را دارد؛</p>

<p>خبر آمد خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است <br />
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید<br />
دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان میروم<br />
میروم بار دگر مستم کند بی سرو بی پا و بی دستم کند<br />
میروم کاز خویش تن بیرون شوم برده یه لیلا رخی مجنون شوم<br />
هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را<br />
با همه لحن خوش آواييم دربدر کوچه تنهاييم<br />
اي دو سه تا کوچه زما دور تر<br />
به خوبا سر میزنی بگرد تو اینا هم خوب هست <br />
آقا جان هممون که بد نیستیم به من نگاه نکن آقا <br />
اي دو سه تا کوچه زما دور تر نغمه تو از همه پر شور تر<br />
کاش که اين فاصله را کم کني محنت اين قافله را کم کني<br />
کاش که همسايه ما مي شدي مايه آسايه ما مي شدي<br />
هرکه به ديدار تو نايل شود يک شب حلال مسايل شود<br />
دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ما را عطشي دست داد<br />
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت<br />
نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است<br />
اي نگهت خواستگه آفتاب برمن ظلمت زده يک شب بتاب<br />
پرده بر انداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم<br />
اي نفست يارو مدد کار ما کي و کجا وعده ديدار ما؟<br />
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد<br />
به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم تويي که نقطه عطفي به اوج آيينم<br />
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم<br />
روا مباد که بر بنده ات نظر نکني روا مباد که ارباب جز تو بگزينم</p>

<p>ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش<br />
آقا پیر شدیم دیگه نمی خواین بیاین به خوبا سر میزنی اصلا هممون بد آقا جان هممون<br />
بد به حق خوبات ....به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم می خواستی مارو خاطرخواه<br />
نکنی قربونت برم ندیده خاطر خواه کردی رفتی پشت پرده یه نظر یه نظر خوبیم بدیم پات<br />
نوشته شدیم آقا بدبختیم بیچاره ایم درمونده ایم عشق تویی فقط...<br />
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد<br />
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه ی پیغمبران را<br />
خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است<br />
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Jul/27/309.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Jul/27/309.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 27 Jul 2010 14:07:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> تا بي نهايت آدم ها shutter aylandاز</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="shutter_island_31.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/shutter_island_31.jpg" width="300" height="300" /></p>

<p>چند وقت ا ينجا  مي خواستم بنويسم اما نمي شد! <br />
چه تعطيلي مزخرفي... با آدم ها غريبه شدم، از تو از خودم از كوچه پررفت و آمد شماها مي ترسم. <br />
از حرف زدن و پيله كردن به زندگيت مي ترسم. از حرف تكراري مي ترسم.از تكرار مي ترسم. مي ترسم...<br />
وقتي اومدي پيشم فكر كنم به مدت چندماه خالي شدم. از خودم از خواسته هام. از نگاه كردن به تو و از گفتن اين جمله كه تا كجا داريم پيش مي ريم... <br />
از عكس هاي تو كه همه مي بينن و مي گن خيلي خوبه، اما ما همچنان تنهائيم... <br />
از فيلمي كه تا نيمه با هم ديديم و طبق معمول از همون نيمه هم رهاش كرديم... از كابوس فيلم shutter aylan  همون سكانسي كه لئوناردو دي كاپريو در نقش  (تدی دنیلز مارشال) زنش را درآغوش گرفته و ناگهان لكه هاي قرمز از لباس زن سرازير مي شه... و مرز نفرت به عشق و جنون و مرزبندی ها بین این دو قرار مي گيره...<br />
كاش مي تونستم اين مطلب را ادامه بدم اما نمي شه.<br />
تا حالا گرفتار اين نشدن ها شدين! <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Jul/10/308.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Jul/10/308.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 10 Jul 2010 13:51:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بي راهه...</title>
         <description><![CDATA[<p>حالم بده و از اين دنياي مجازي و دنياي واقعي سال 2012و اين فكرها ... حالم بدتر هم مي شه!<br />
حالم بده و كابوس رفتن و رها شدن از اين موقعيت ولم نمي كنه!<br />
حالم بده و فرصت مي دم تا آدمام آدم بشن و بفهمن كه توي اين شرايط مزخرف يكنواخت و پر از استرس، يكم فقط يكم همديگر را درك و تحمل كنن!<br />
وسط اين حال خراب آدمايي هم كه انتظارشون را نداري سرو كلشون تو زندگيت دوباره پيدا مي شن؛ نمي دوني كه برگشتنشون براي چيه و رفتنشون چي بوده؟<br />
حالم بده!<br />
فكر كنم چند روزي برم سفر نمي دونم شايدم تو خونه موندم و فيلم ديدم. شايدم رفتم نمي دونم... <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Jun/ 1/307.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Jun/ 1/307.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 01 Jun 2010 16:05:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فلاني هستي كه باش، براي خودتي!</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="234.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/234.jpg" width="250" height="333" /><br />
تازگي ها اين بهمن فرمان آرا بدجوري رو نرو منه!!!<br />
كاش اين آدم ها بدونن كه نهايت همه اين خودگرفتن ها و بيزاري ها و گله ها و بددهني ها، تاثيري جز بدنامي آن آدم نخواهد داشت! حتي زماني كه زنگ مي زني تا براي يك روز كاري ات از اين آدم خود متشكر، خبر تهيه كني و با بداخلاقي و موضع نچندان منطقي اش روبرو مي شوي...<br />
آنجاست كه به اين حرف قديمي مي رسي كه فلاني هستي كه باش، براي خودتي!<br />
 يادداشت صنم حقيقي در سايت سينماي ما مزيد بر علت بود تا اين چند خط را بنويسم و بگويم واقعا متاسفم براي آقايي كه شايد خودش از همه «كركس» تر باشد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/May/26/306.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/May/26/306.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 26 May 2010 17:10:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بي راهه...</title>
         <description><![CDATA[<p>چند روزي كه دوست دارم بنويسم، از خودم، از كارم، از تئاترهاي دانشجويي، از آدماي بزرگي كه رفتن و اون قصه هميشگي و تكراري اينكه ديگه ازشون تا آخر عمر بي خبر مي مونيم، باز هم ادامه داره!<br />
دوست دارم بنويسم از دوستي كه چند مدتي است كه نگرانش هستم و دسترسي بهش ندارم و گوشي موبايل اش خاموشه؛ كاش يه جايي همين طرف ها باشه و حداقل تو خيابون ببينم كه صحيح و سالم و داره زندگي مي كنه!<br />
دوست دارم بنويسم كه اگه جاي دوستام بودم چكار مي كردم و چطوري زندگيم رو مي گذروندم، شايد خوشبخت تر از اون ها شايدم نه، گرفتارتر از اون ها، اما اينو خوب مي دونم كه يه فرقي يه جايي يه حركتي نسبت به اطرافم دارم و اونم شايد زندگي باشه كه تنهايي تجربه كردم. تنهايي براش قدم برداشتم و تنهايي به اينجا رسوندم تنهايي باهاش حال كردم!<br />
دوست دارم بنويسم از تيم پرسپوليس و بازي خوب استيل آذين كه با داشتن همه ستاره ها، سرتعظيم جلوي بچه هاي پرسپوليس فرود آورد!<br />
و از اين بنويسم كه وقتي با عزت الله انتظامي و جمشيد مشايخي مصاحبه كردم، حس كردم آدماي مهربون را كمتر مي بينيم و دورمون پراز دروغ و كثافت و ريا و هزار و يك جور اتفاقاي زشتي كه حالت را بهم مي زنه!<br />
تا اونجايي كه يادمه بارها و بارها از رفتن و يك جا موندن اينجا نوشتم. اينكه بايد برم و يكجا نمي تونم ساكن باشم، اينكه بايد همه چي حتي بديعي ترين مشكلات ذهنيم را تغيير بدم. اينكه اگه دوست دارم به يكي زنگ بزنم و بهش بگم ازت متنفرم!</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/May/ 6/305.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/May/ 6/305.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 06 May 2010 13:25:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>"<em>دوباره آمده. درهاي وجودتان را باز كنيد. كسي بر در خانه شما مي كوبد. نگذاريد پشت دربماند. مباد برود. كه اگر برود، خدا برود.<br />
دربگشاييد و پذيرايش شويد. ديوارها را فرو ريزيد و در آغوشش بگيريد. فرياد برآوريد و بخوانيدش زيرا چه شب ها و روزها شما را به سوي خود خوانده و خود را ناخوانده انگاشته ايد.<br />
...<br />
او را، او را، بنگريدش. و لحظه اي رهايش نكنيد. چشمانتان را بگشاييد و ببينيد. او دوباره مي آيد."</p>

<p></em>«كتاب جريان هدايت الهي»</p>

<p><strong>عيد 89 با طعم تلخ مجلات رنگين بي محتوا</strong><br />
دوباره عيد از راه رسيد، طبق معمول استرس هاي قبل عيد رهايم نكرد و تا آخرين دقايق استرس مسائل مالي و ريختن پول از اين حساب به اون حساب و كرايه و قرض و خرجي و مسافرت و دوش گرفتن و تميز كردن و پوشيدن لباس تقريبا نو و  چيدن شيريني و سفره هفت سين و... اينا بايد تا قبل از منفجر شدن اون توپ سال تحويل  انجام مي شد. امان از وقتي كه سال تحويل مي شه انگار يك تابلو قرمز جلو پات مي گيرن كه روش نوشته ايست!!<br />
طبق هرسال مراسم عيد همه دور هم بوديم تا روز چهارم كه من بي خبر سوار هواپيما شدم و شبانه راه افتادم اومدم تهران... بماند كه همه از دستم شاكي بودن و من كار خودم و كردم، بماند كه  عيد امسال چند روزي تنها بودم و حتي حوصله خودم هم نداشتم و بماندهاي ديگري كه از حوصله اين مطلب و اينجا خارج است.<br />
دلم مي خواد به چند نكته اينجا اشاره كنم كه اين مدت واقعا وقتي به اين نكته ها برخورد مي كردم، از هر چي مطبوعات بيشتر زده مي شدم.</p>

<p><strong>آهاي منتقدنماها تا كجا پيش مي رويد...</strong><br />
توي اين چند روز عيد فرصت مناسبي است تا به مجله هايي كه براي نوروز و به اسم عيد منتشر مي شوند را قبل از عيد خريداري كرد و روي هم انباشت تا يكي يكي در شب هاي عيد كه فكر مي كنم فرصت بيشتري دارم، نگاهي به آن ها بياندازم و بخوانم ؛البته اگر مطلبي براي خواندن داشته باشند... <br />
قبل از عيد مغزم داشت مي تركيد كه  چرا سفارش مطلب از دوستاني كه در همين مجله هاي رنگين كار مي كنند را نپذيرفتم و احساس كردم از غافله اي كه دوستان تكراري هرسال براي چند خط هم كه شده مطلب مي نويسند، عقب مانده ام و با خودم كلنجار مي رفتم كه اي كاش من هم مطلبي نوشته بودم و فلان نقد فيلم را در فلان مجله رنگي مكتوب مي كردم.  يادمه كه در روزهاي جشنواره فيلم فجر منصور ضابطيان عزيز را در ميان دوستان جشنواره رو ديدم و وايستاديم و با هم كلي حرف زديم. ازش پرسيدم چرا هيچي نمي گيد و سكوت كرديد؟ تا كي مي خواهيد بنشينيد و اين منتقدنماها را تماشا كنيد، آدم هاي از خدا بي خبري كه تنها از نوشتن، يك قلم بدست گرفتن را آموخته اند و خود را با اين گردونه اي كه ساخته اند مي چرخانند. گفت، بهتره اينا بچرخند و آدم هاي مانند من هم فقط نگاه كنيم... همونجا وسط همون جشنواره بي بخار و بي محتوا به اين نتيجه رسيدم كه اگه فيلم اون ساعت را نديدم هم زياد مهم نيست. بهتره كه منم فقط نگاه كنم و ببينم اين راه به كجا ختم مي شه. كاش دوران مجله فيلم عزيز و گزارش فيلمي كه زياد دلبسته اش نبودم ادامه داشت و تمام فكر و ذكرم مي شد همان دو مجله سينمايي كه براي خوندن مطلب هاي اين دو مجله روزشماري مي كردم. نه اينكه الان اين همه مجله دورم ريخته و هيچ كدوم رو دوست ندارم. همين مجله فيلمي هم كه كلي باهاش حال مي كردم و الان گوشه اتاقم از اولين شماره هايش جمع كردم و افتخارم اينكه همش را در همون كودكي خريدم و خوندم، هم ديگه بهم لذت نمي ده. انقدر آدم هاي چيپ و بي سواد الان وارد آن شدن كه كم كم به هوشنگ گلمكاني و طرز تفكر كنوني اش هم شك كردم.<br />
يادمه نيما رسولزاده دو سال پيش يعني فروردين 87 در سالنامه مجله نسيم مطلبي نوشته بود كه اتفاقات يك سال را در آن مطلب جمع كرده بود. اما انقدر قلم بي حاشيه و رواني داشت كه مي شد تا انتهاي مطلب را خواند و فهميد كه واقعا چه برسر ما در طول يك سال آمده است... امسال هم دنبال يك قلم از اين دوستان بودم. قلمي كه حداقل كمي متفاوت تر از بقيه باشد بتوان يك مطلب را بدون ادعاي آدم منتقد خواند و باهاش حال كرد. اما نه تنها يك چنين مطلبي پيدا نكردم بلكه تنفرم نسبت به قلم هاي بي اساسي كه تنها به منفعت و به سفارش ديگران نوشته شده بود، حالم را بهم زد. <br />
توي مجله 24 شماره39 اسفندماه 88 خواندم كه در كنار صفحه نظرخواهي چند منتقد در مورد فيلم هاي جشنواره فيلم فجر چاپ شده است. سئوالات اين نظرخواهي با نظرخواهي ديگر دوستان فرق مي كرد. يكي از سئوال ها به اين شرح بود كه «فيلمي كه دليل توقيف شدنش قابل درك است، چيست و يا برعكس فيلمي كه دليل توقيف شدنش قابل درك نيست»، چندتا از دوستان نسبتا باهوش به آن جواب درستي داده بودند اما اكثريت دوستان منتقدنما هم گول اين سئوال را خورده بودند و هر كدام بنا به خصومت هاي شخصي و يا غيره جواب هايي داده بودند. تصور كنيد يك سال هم داد از اين مي زنيم كه نبايد فيلمي به نام لفظ توقيفي در سينماي ايران داشته باشيم آن وقت دوستاني كه سينما را نقد مي كنند مي نشينند و از فيلم هاي توقيفي و غير توقيفي اسم مي آورند! اصلا همين قضيه باعث مي شود كه دوستان منتقدنما حتي خود را با اداره نظارت و ارزشيابي هم سو كنند و اگر روزي دست برقضا آن ها صندلي حاكميت را در برگرفتند هم راه اين دوستان را ادامه دهند. امان از اين سينمايي كه در آن به سوي همه گشوده شده است. و يا همين مجله ديگري كه مثلث نام دارد. بابك غفوري آذر يادداشتي با نام «شلاق سياست بر فرهنگ» نوشته است. وقتي تيتر مطلب اش را خواندم كلي ذوق زده شدم كه چه تيتر باهالي و چقدر با اين روزها همخواني دارد اما بعد از مطلب بابك هر صفحه اي كه ورق زدم به هيچ مطلب چشم گيري نرسيدم و دقيقا همان حرف هاي تكراري بود كه از توي سايت هاي مختلف كپي شده بود و با فرمت و صفحه بندي رنگين ديگري چاپ شده بود. مطمئنم كه حتي دقيقه اي براي خواندن دوباره مطالب اين مجله هم فرصتي نگذاشته بودند...<br />
اما مجله فيلم همچنان بهاريه هاي خوبي چاپ مي كند. اگر مجله از محتوا افتاده است در عوض مي توان به شماره عيد دلخوش بود كه چهار نفر آدم حسابي بعد از يك سال دست به قلم مي شوند و چند خاطره خوب مثل يك داستان كوتاه مي نويسند كه حداقل يك لذتي براي خواندن دارند.<br />
از همه اين چند مجله هم كه بگذريم بهتر از از ديگر مجلات زرد و جلد نمايي كه عكس مصطفي زماني را براي فروش بيشتر مجله خود و چاپلوسي هاي معمول مي گذارند، صحبت نكنيم. كه بيش از گذشته حالمان را بد مي كند. <br />
و حالا واقعا دلم به حال نسل هاي بعد از خودم مي سوزد كه هيچ دلبستگي به هيچ مجله اي نخواهند داشت!</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Apr/ 2/304.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Apr/ 2/304.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 02 Apr 2010 01:58:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رقص و گريه و خنده و مسافرت نمي دونم كدومش رو انتخاب كنم؟</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="TAATER.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/TAATER.jpg" width="200" height="200" /><br />
چقدر بارون، كاش اين بارون يه حسي در من ايجاد كنه.<br />
چند روز بيشتر به تولدم نمانده است، همه سعي ام را مي كنم تا همه چيز متفاوت تر از سال هاي پيش باشد. <br />
شايد وسط جشن تولدم هوسه گريه كنم و بشينم بلند بلند گريه كنم و يا شايدم تصميم بگيرم شبانه با دوستم به شمال بروم و سعي كنم يك خاطره خوب براي خودم توي ذهنم از يه جشن كوچولو باقي بزارم. شايد هم تا مي تونم برم وسط و  با آهنگ (سوسن خانوم، ابرو كمون، چشم عسلي...) برقصم و بگم به جهنم كه هيچي مثل اون چيزي كه مي خوام نيست و هرهر بخندم! شايدم هيچ كاري نكنم و پاي تلفن بشينم وجواب تبريك ها را پشت تلفن بگم و احساس شرم كنم كه چرا كيك تولدم را فوت نكردم و اين ها... واقعا نمي دونم!!<br />
فكر كن! اون اصلا نمي دونه كه تولدمه، نمي دونه كه دلم براش يه ذره شده و نمي دونه كه ديدنش برام يه روياست، نمي دونه كه هنوزم تو خيابون، توي اين شهر بزرگ و مه گرفته پشت اين چراغ قرمزها و شبونه هاي تاريك چشمم دنبالشه! اصلا بي خيال، هرچقدر هم بخوام منطقي همه چي رو ببينم، بازم كم مي يارم و يهو دلم هواي ابري بعضي آدما رو مي كنه كه فكر مي كنن براي هيچ كاري دير نيست اما من مي گم داره دير مي شه، شايدم دير شده...</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/27/303.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/27/303.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 27 Feb 2010 17:03:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از شب هاي جشنواره تا دلتنگي هاي روزمره</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="NishKhand1.jpg" src="http://www.sabashadvar.com/NishKhand1.jpg" width="301" height="200" /><br />
بايد در مورد چند اتفاق اينجا بنويسم. اتفاق هايي كه شايد سالي يكبار پيش بيايند و اتفاق هايي هم شايد هر روز و هر ثانيه در اطراف ما ديده شوند. به هر حال نوشتن از اتفاقات زياد است مخصوصا در اين دوره اي كه اگر حرف هم نزني به جرم سكوت تو را در بند مي كنند. بهتر است به اين اتفاقات نه چندان جذاب دل ببندم و از آن ها بگويم.<br />
1 اولين اتفاق كار درخبرگزاري شهر است. خبرگزاري كه در بدترين شرايط 2 سال پيش در آنجا مشغول به كار بودم و به دليل همان شرايط هم نتوانستم خستگي و بار كارهاي يك خبرگزاري و استرس هاي موجود در آن را تحمل كنم و رهايش كردم. اما دوباره برگشتم به همان خبرگزاري كه اين بار با سرو شكل تازه اي از دوستان جديد و مكان ديگري روبرو شدم. بطن ماجرا و اين ها عوض نشده اما آدم هاي زيادي بر صندلي اين خبرگزاري نشستند. اگرچه اين خبرگزاري همچنان پايدار است اما آدم هاي متغير آن روز به روز در آنجا تجربه كسب مي كنند تا زماني بگويند خبرگزاري را در دولت دهم هدايت مي كردند. بگذريم...<br />
2 بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر هم به پايان رسيد. جشنواره اي كه امسال در برج ميلاد برگزارشد و هر وقت از فيلم هاي مزخرف خسته مي شدم و دلم هواي تازه مي خواست به محوطه برج مي رفتم و با چند دوست گپ مي زدم. در جشنواره امسال ديگر از آن جاهاي تنگ و نبودن صندلي و تمام شدن شيريني و چاي خبري نبود. اتفاقا از نظر خوراكي و صندلي خالي تا دلتان بخواهد زياد بود اما محتوا و فيلم ها به قدري بد بودند كه فكر كنم يكي از بدترين دوره هاي برگزاري جشنواره از نظر كيفيت فيلم ها تا كنون همين جشنواره اي بود كه امسال برگزار شد. باورتان مي شود هيچ فيلم خوبي نديدم. اگر كمي هم بخواهم از يك فيلم تعريف كنم و به دلم نشسته باشد، فيلم «صدسال به اين سال ها» به كارگرداني سامان مقدم بود كه آن هم در بخش مهمان نمايش داده شد. خلاصه اين كه جشنواره امسال هيچ فيلمي براي تعريف و تمجيد نداشت.<br />
3 مدتي است كه به فكر رفتنم. منتظرم تا يك اتفاق پيش بيايد و بارم و ببندم و از اينجا برم. هروقت مي رم كوهستان به اين فكر مي كنم كه اگه شب هاي تهران مثل شب هاي كشورهاي ديگه نباشه دلم كه تنگ شد چكار كنم؟ اصلا گورباباي شب ها، دلم تنگ شد چكار كنم؟   <br />
4 توي فيلم شبانه روز يك ديالوگي هست كه خيلي دوسش دارم. هديه تهراني به همراه دوتا دوستش كمند اميرسليماني و ستاره اسكندري وارد يك سالن بيليارد مي شن. كه با سه مرد روبرو مي شن مقابل هم مي ايستند و هر كدام از دخترها به مردها تيكه مي ندازن. كمند در ديالوگي ميگويد، ترمزو بكش..مرده مي گه، تو رو ديدم بيشتر گاز دادم تا سوار ماشينم نشي... نمي دونم چرا اما اين ديالوگ را دوست دارم!<br />
<strong>پي نوشت</strong>: راستي اگه ديالوگ را اشتباه نوشتم حتما درستش را برام اينجا بنويسين! </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/ 8/302.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Feb/ 8/302.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 08 Feb 2010 00:04:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مبهم از فرداها...</title>
         <description><![CDATA[<p>ديروز كه عاشورا بود، دلم براي هم نسلان خودم سوخت...<br />
كاش زودتر تكليف اين مملكت مشخص بشه...<br />
كاش بوي خون، صداي فرياد كمك كمك يك زن و گريه يك دختر بيچاره همه از ذهنم پاك بشه...<br />
كاش مي شد نشست و بي دغدغه فكر فردا بود!!</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 3/300.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 3/300.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 17:00:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمستون برفي مي خوام</title>
         <description><![CDATA[<p>حس مي كنم زمستوني دركار نيست. پس چرا برف نمي ياد؟ چرا كسي نمي پرسه زمستون امسال داره دير مي شه و انگار نه انگار كه داريم به نيمه دي مي رسيم...<br />
اين تقويم لعنتي هميشه روزا رو به يادت مي ياره، اينكه زمستون هم كه باشه بازم هواي دل من ابري و دستام گرم!<br />
اين كه شايد هر چهار فصل تو صدام، تو خنده هام، تو گريه هام، تو شيطون بازي هام ديده بشه و همه بهم بگن باز امروز شر شدي ها...<br />
چند هفته اي مي شه مي رم سركار... !! برگشتن به يه جايي كه كلي ازش خاطره دارم. چه خوب چه بد كه بيشتر ظهرهاي اون روزا يادمه كه با يك دوست خوب جيم مي شديم و اون با ماشين مي يومد دنبالم مي رفتيم ناهار مي خورديم و بعد من بدو بدو مي يومدم روزنامه... واي يادش بخير. ديديد بعضي روزا هر چي قديمي تر مي شن، دور تر هستن. انگار صدسال از اون روزا گذشته... <br />
اما بعد از چندماه دوري از محيط كار حالا برگشتم توي يه دوره كه غذام يه وعده شده و خوابم بيشتر از 5 ساعت نمي شه...  جالبه بدونيد كه از نظر سياسي هم از ابتداي سال 86 تا الان چقدر تغييرات بوجود اومده. اصلا موقعيت كاري خودتون رو با سال 86 بسنجيد!  تازه مي فهميد كه چي مي گم. بگذريم!<br />
اين پست رو نوشتم تا بگم خيلي دلم براي زمستون تنگ شده براي برف، براي شباي برفي، براي آهنگ هايي كه منتظرم تا برف بباره و زير برف گوش كنم و ساعت ها قدم بزنم. بدون اين كه چيزي از گذشته بخوام بدونم، جز چندخاطره خوب كه فكر كنم انقدر تعدادش كم هست كه وقتي بهشون فكر مي كنم به تكرار مي رسم. كه چقدر بارها و بارها فلان تصوير را توي ذهنم مرور و باهاش زندگي كردم. </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 2/299.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2010/Jan/ 2/299.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 02 Jan 2010 16:08:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلتنگي هاي روزنامه نگار خيابان ج-م- ا- ل- ز- ا- د- ه</title>
         <description><![CDATA[<p>اين چند هفته اخير همش داره اتفاق هاي جالب مي افته. از روز دانشجو به اين ور روزگار جالبي پيش اومده . روز جمعه وقتي ظهر با بچه ها رفتيم يه جايي تا از اين فضاي تصنوعي اين روزا و اين شعارها دور بشيم، كنار كر كر قليون و چاي يه رستوران باحال تو يه نقطه باحالتر، صحبت از خيلي مسائل روز پيش اومد كه من يكي به هيچ ورم ديگه حساب نمي كنم. چون واقعا حالم داره از اين مزخرفات بهم مي خوره. حس مي كنم حيف نكرده اين هواي سالم و اين كوه هاي نيمه برف رو ول كنيم و به بازي هاي مسخره 2000 چندم اين جماعت توجه كنيم. خلاصه اينكه اگه اينا مي خوان ما رو دورازجون شما خر فرض كنن، بزار دلشون خوش باشه، ما كه مي دونيم اون 1000 تومني خوش رنگ و پاره شده ازكجا مي ياد، شما هم كه كم از اين صحنه سازي ها نديدين، پس به قول بهمن مفيد توي فيلم قيصر كه درمورد كريم آب منگل مي گه ... «شما هم بگيد زده. آره خوبيت نداره. واردين كه.»  اما حالا اين آب منگل قيصر با آب منگل اين روزا چه وجه تشابهي با هم دارن رو بايد به نظرم قيصر و دوباره ببينيد!!!<br />
دلم بدجوري پراز نفرت و كينه شده، باورتون مي شه درمورد يه خيابون و آدماي اون خيابونه. حوصله سانسور هم اينجا ندارم. نه اينكه فكر كنيد چيزي خوردم يا زيادي «خوشحالم» نه جون شما؛ اما چقدر بده كه خشم و نفرتش يه روزه سرباز كنه و كل داروندار طرف را بريزه رو گردونه. اما من كه دهنم قرص تر از اين حرفاست. ما كجا، عيوني و بالانشين و عبادتياش كجا... ما همين كه صبح بيدار مي شيمو خورشيد و تو آسمون مي بينيم انگار صدبار مكه رفتيم و با هر لقمه نوني كه مي خوريم هزار با كعبه را طواف كرديم. حاليتونه كه... ما حتي زورمون به يه ماشين مدل بالا و خيابون جردن هم نمي رسه چه برسه به مديرمسئول يه روزنامه.  اگرچه هر چي شيشه ست خراب شه توي همون كوچه پس كوچه هاي محله اي كه حالا ديگه بوي غريبي ازش مي ياد...<br />
راستي فراموش كردم بگم كه اين روزا همچنان بيكارم و فقط كتاب مي خونم. چند روزي هم مريض بودم . اما چندتا دوستجون خوب به موقع به دادم رسيدن و بهم روحيه دادن كه طبق معمول زندگي صدسال اولش سخته بعد مي افته رو روال! يا به قول محسن مخملباف زندگي رنگ است.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/17/292.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/17/292.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 17 Dec 2009 03:31:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره اوريانا فالاچي</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>حس پنهان زن بودن</strong><br />
هميشه از اين كه كتابي درباره زنان و افكار آن ها بخوانم، لذت مي بردم. البته اين قضيه ربطي به آدم هايي كه همجنس من هستند ندارد. تنها حسي است زنانه كه ميان من  و يك نويسنده زن و يا خبرنگار زن وجود دارد.<br />
اوريانا فالاچي در 15 سپتامبر2006 از دنيا رفت. او جايگاه خبري و موفق بودن يك زن را با توجه به كتاب هايي كه نوشت، تثبيت كرد. بنابراين شمايل يك زن نوگرايي را داشت كه تنها هدفش جستجو درباره اتفاقات و يا همانند كتاب <strong>«جنس ضعيف»</strong> تفاوت هاي ميان زنان در سرتاسر دنيا بود. فالاچي قلم گرمي داشت و همين موضوع درخششي بود كه همگان با كتاب هاي اين نويسنده ارتباط راحت و رواني را برقرار مي كردند. نوشته هايش در كتاب هايي كه منتشر كرد نه خام، نه يكدست، نه تخت و بي روح بود. انگار در همان زمان و مكاني كه براي خواننده كتاب را نوشته بود، حوادث در حال رخ دادن بوده است.<br />
در مورد كتاب هاي او مي توان به اين نكته اشاره كرد كه حس زنانگي در آن ها بيشتر به چشم مي خورد. وقتي كتاب <strong>نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد</strong> را بخوانيد متوجه خواهيد شد كه يك زن آبستن چطور با يك جنين كه حتي هنوز قد يك نخود هم نيست ارتباط برقرار مي كند و در واقع دنياي درون خود را با دنياي بيرون از پوسته گرفته شده دور جنين  و دنيايي كه در حال زندگي در آن هستيم را براي ما بازگو مي كند.  او در اين كتاب، در استحاله مادرانه اش نمي خواهد بچه را دور بندازد اما  برسردوراهي مي ماند و ميدان را به موقعيت يك مادر كه از اين دنيا با خبر است واگذار مي كند. او در تك گويي هايي كه ميان خود و جنين اش دارد عاشقانه همدم خود را وادار به انتخاب براي ماندن و يا مردن مي كند. <br />
فالاچي در كتاب<strong> جنس ضعيف</strong> هم گزارشي از وضعيت زنان در جهان را ارائه مي دهد. زناني كه زندگي خانوادگي و همسران خود را مهمترين وجه مي دانند. همانند زنان هندي كه اگرهمسرشان طي اتفاقي از دنيا برود زماني كه جسد او را مي سوزانند، اين اتفاق ناگوار ادامه زندگي را براي زن سخت مي كند و زن نيز خود را به آتشي مي كشد كه جسد همسرش درآن مي سوزد...<br />
موضوع ديگري كه درباره كتاب هاي فالاچي مي توان به آن اشاره كرد در خصوص مقاله هايي است كه ابتداي هر كتاب اش نوشته است. او در اين مقاله ها موقعيت داستان وكتاب اش را براي خواننده توصيف مي كند تا خواننده از همان ابتدا در جريان روند و خط داستاني و موضوعي كه قرار است كتاب به آن بپردازد، قرار گيرد.به اين ترتيب فالاچي پيش از آن كه يك خبرنگار موفق و جسور باشد، زني است كه گاهي رك گويي هايش در كتاب ها و گفتگوهايش در كنار آن حسي كه درونش موج مي زند، اجتناب ناپذير است. او در كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ درباره زندگي مي نويسد، «زندگي لحظه اي است بين تولد و مرگ.» و در ست بعد از جنگ ويتنام، در مواجهه با هر رويدادد به اليرابتا فكر مي كند و در پايان مي گويد: <br />
«اليزابتا زندگي چيزي است كه بايد خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه اي را از دست بدهيم حتي اگر وقتي كه پرش مي كنيم، بشكند.»<br />
<strong>پي نوشت</strong>: با عرض پوزش حق چاپ ونقل مطلب محفوظ است.</p>

<p>                                           </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/ 1/291.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2009/Dec/ 1/291.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:26:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حكايت چند جشنواره و شهر مردگان</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>1</strong><br />
اين حكايت جشنواره هاي مختلف با موضوع هاي متفاوت هم حكايتي است. هفته پيش بود كه جشنواره فيلم كوتاه  به مدت چند روز آغاز شد و بعد به پايان رسيد. فيلم  قيصر چهل سال بعد به كارگرداني مسعود نجفي،"حالا" به نظرم فيلم خوبي بود. حالا كه عباس شباويز چند روزي از كنارمون رفته و سينما را تنها گذاشته. فكركنم آخرين باري بود كه چهره شباويز را در سينما در فيلم نجفي ديديم. اگرچه امسال سال كيميايي بود و از روزي كه امير قادري منتقد سينما، مستند كيميايي را ساخت دوستان مطبوعات يكي يكي به سراغ كيميايي رفتند كه مدت ها از مطبوعات و آدم هاي مطبوعاتي در حال فرار بود. فكر كنيد براي فيلم محاكمه در خيابان فرش قرمز پهن كردند و قسمت هايي از فيلم هاي استاد در آن برنامه كه توسط نيما حسني نسب تهيه شده بود به نمايش درآمد. تب كيميايي است و بايد جواد طوسي از اين اتفاق خوشحال باشد چرا كه در شماره ويژه مجله فيلم هم طوسي و هم قادري به تعريف و تمجيد فيلم پرداخته اند كه  زياد نوشته هايشان با فيلم همخواني ندارد. مثل هميشه...!<br />
مثل همان جريان بعد از انتخاب وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي كه در ستون روزنامه اعتماد آخرين صفحه مي شود فهميد كه دنيا در دستان چه كساني در حال گردش است! بايد نشست و اين بازي را تماشا كرد. <br />
<strong>2</strong><br />
كاش سطح انتظارمان از فيلم هايي كه بر روي پرده سينما مي آيند، متعادل وعادي باشد. اگرچه تا زماني كه فيلم در مرحله پيش توليد قرار مي گيرد تنها با دانستن داستان مي شود، به فيلم اميد داشت و در انتظار توليد آن ماند.  "كتاب قانون" در مرحله فيلمبرداري بود كه عكس هاي فيلم يا براي روزنامه فرستاده مي شد و يا سايت هاي مختلف خبري جديدترين عكس هاي فيلم را روي سايت مي گذاشتند. وقتي عكس هاي "كتاب قانون" از پرويز پرستويي و آن بازيگر زن خارجي كنار هم ديده مي شد، مطمئن بودم كه فيلم، فيلم متفاوتي است. اما انگار ديگر نمي شود روي عكس هاي فيلم ، كست بازيگران و عوامل در يك فيلم اين حساب را باز كرد كه فيلم، فيلم خوبي خواهد بود. ديگر اين تصورات هم جوابگو آنچه در ذهن همه ما مي گذرد نيست.  اين بحثي هم كه درباره مضمون فيلم توسط دوستان سياسي راه افتاد هم خيلي زود خوابيد و هم ثمره اي نداشت. خدا رو شكر كه حرف هاي اين دوستان هم ديگر به هيچ جاي سينما حساب نمي شود.<br />
<strong>3</strong><br />
جشنواره فيلم كوثر هم شروع شد. چند فيلم بود كه دلم مي خواست آن ها را ببينم اما فرصتي نداشتم.  اين سينما فلسطين و سينما صحرا شده جز سينماهاي پراز خاطره جشنواره ها. اصلا پاتو مي زاري تو سينما، فكر مي كني كسي الان مي ياد جلو سلام و عليكي مي كند. البته هنوز هم دوستان هستند و گاه از حال و احوال هم با خبر مي شويم ولي اين بي انگيزه بودن از آينده سينما و يك تحول اساسي تو چهره همه ما درباره سينما ديده مي شود. انگار دنبال يك فرصت يك بهانه براي تغيير مي گرديم . براي اينكه از اين يكنواختي همه دربيايم. <br />
به هر حال توي جشنواره اي كه زن بايد نقش پررنگي داشته باشد، كمتر ديده مي شود. اگرچه فراموش هم نكنيم كه اين چهارمين دوره از اين جشنواره است و بايد در سال هاي آينده جا بيافتد. <br />
<strong>4</strong><br />
راستي به اين فكر كردين كه اگر قطعه هنرمندان بهشت زهرا پر شود حتما دو دستگي ميان مردگانمان هم ايجاد مي شود؟ چه روزگار غريبي است  كه همه با سرعت صد به سمت آن دنيا در حال حركتند و ما معلوم نيست كجاي اين مسير قرار گرفتيم. راستي شهرك مردگان هنرمند پر از جمعيت شده. مي گن اگر با اين سرعت پيش برود مسئولان بايد به فكر فاز جديد باشند.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2009/Nov/20/290.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2009/Nov/20/290.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:40:44 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
