<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>وضعيت آخر</title>
      <link>http://www.sabashadvar.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 04 Mar 2008 02:22:33 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>لطفا صدگرم آرامش مطلق</title>
         <description><![CDATA[<p>نرفتن روزنامه و خوابیدن و فکر نکردن هم هیچ دردی را دوا نمی کند. <br />
این روزها از در و دیوار بوی بهار و هوای بهاری و این ها می رسد؛ انقدر که تصمیم می گیری در طول روز کمی هم قدم بزنی و به این شهر شلوغ نگاه کنی. که این روزها شلوغی و ترافیک و این چیزها همش روی مخ آدم.<br />
مغازه ها شلوغ و از صف آجیل فروشی بگیرید تا فرش فروشی ها و پوشاک و خوراکی و این ها مدام آدم ها هستند که به چشم می آیند. صبح هم که چشم پف کردتو باز می کنی و مثلا پرده اتاق را کنار میزنی  تا روز را ببینی، متوجه می شی که خونه روبرو کلی تمیز شده و انعکاس هوای ابری و خورشید روی شیشه پیداست... این شهر شلوغ که توش پر از گرگ و حیوونای خطرناکه، گاهی هم خوشگل و زیبا می شود.گاهی هم بی خود و بدرد نخور... <br />
اینا را نوشتم تا بگم تولدم هم رسید، یک سال دیگه هم گذشت. هر سال به این امید که تا سال دیگه باید تغییر تحولات اساسی توی زندگیم به وجود بیارم و شمع کیک تولدم را فوت می کنم. <br />
اما ازشما چه پنهون که آرامشه بدجوری گم شده تو زندگیم. دوستم یک نفر را خیلی  نفرین می کند. می گه همش تقصیر اونه که تو را توی این شرایط ول کرده و به انتخابات و این ها چسبیده... بدون اینکه حتی کمی چشماش را باز کند و به اطراف اش نگاه کند. می گه اون پر دغدغه ترین آدمی که این روزها می شه توی این کلان شهر دید و از کناراش گذشت. دوستم می گه بی خیال اش شو و سعی کن زودتر به خودت بیای. اون نمی تونه آدم، دوست و ... خوبی برای تو باشه. دوستم تهدیدم می کنه که یک روز بدجوری تو پر این آدم می زنه. راستش من از تهدید می ترسم!<br />
خلاصه این که شاید سر این انتخابات کوفتی که حالم بده و جو مزخرف یا این طرفی یا اون طرفی که همه چیز را برام تبدیل به یک کاریزمای درونی می کنه. هر روز یک لیست و هر شب اسم هایی که برای ریخت و پاش کردن و برای جمع کردن نامزدها از گوشه و کنار می شنوم. امشب فلان جا شام بود و فردا شب آقای فلانی می خواد در کاخ فلانی ضیافت برگزار کنه. چند روزی هم گم می شی تا سر از یک شهر کوفتی دربیاری و شام اون شهر را از دست ندی... فکر کنید! حالم بد می شه از این همه بی خودی زندگی کردن و گذر زمان از پس آدم های کوچک اطرافم...<br />
آخ یادم رفت تولدم ، باید خوب باشم...باید فردا برم و کلی داروهای گیاهی آرام بخش بخرم که بهم تجویز شده ، خودم که می دونم ایراد از کجاست! باید با اون کنار بیام. بقیه همش حرفه. اما دلم می خواد برم گیاه دارویی و بگم لطفا صدگرم آرامش مطلق! همین.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Mar/ 4/261.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Mar/ 4/261.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 04 Mar 2008 02:22:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند فیلمی که در جشنواره  دیدم  و دوست دارم زودتر اکران شوند.</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>کنعان _ یک بازی فکری در خط داستانی </strong><br />
قبل از نمایش فیلم مطمئن بودم که حتما از داستان و ساختار «کنعان» لذت خواهم برد. چون اصغر فرهادی دوست مانی حقیقی بود و فیلم «چهارشنبه سوری» به کارگردانی فرهادی را هر چقدر هم ببینم، باز هم دوست دارم. و با توجه به اینکه فرهادی نیز در نوشتن فیلمنامه کنعان کنار حقیقی بود و قبل از فیلمبرداری این فیلم خط قصه را می دانستم، اعتمادم به خوب در آمدن فیلم کامل شده بود. <br />
سالن سینما صحرا در تاریکی، شلوغ  بود و جمعیت در سالن حاضر؛  تیتراژ ساده فیلم پایان یافت و فیلم آغاز شد...<br />
مانی حقیقی کارگردان فیلم های «آبادان» و «کارگردان مشغول کارند»، امسال با «کنعان» در جشنواره فیلم فجر حضور داشت. این کارگردان سینما در طول روزهای جشنواره عنوان کرد که امسال فیلم ها را در کنار خبرنگاران تماشا خواهد کرد. پس دیدن چهره پر اخم و خونسرد حقیقی در طول جشنواره رهایمان نمی کرد. <br />
«کنعان» فیلم خوبی است اگر بشود بعضی از سکانس های فیلم را نادیده گرفت و به این امید بود که کارگردان فیلم کمی از سکانس های کسل کننده بکاهد.  البته اگر فیلم «کارگردان مشغول کارند» را دیده باشید، به ریتم کند فیلم «کنعان» امیدوارتر خواهید بود. با این وجود حقیقی فیلم ساده ای را ساخته است که شاید همین نگا ه ساده او به فیلمنامه هایش، باعث شود تا پایان مدت 100 دقیقه تماشاگر بروی صندلی بنشیند. همین اتفاق است که منجر به شوک پایان داستان «کنعان» می شود. و یک تصمیم از نگاه یک زن قاطع تبدیل به عکس خط داستانی می شود که آن را در طول قصه فیلم دنبال کرده ایم. «کنعان» این پتانسیل را دارد که طبق فیلم های قبلی این کارگردان با وجود داشتن  بازیگرانی حرفه ای با فروش خوبی هم در زمان اکران روبرو شود. پس این فیلم به دور از حاشیه های معقول فیلم های حقیقی می تواند از نظر میزانسن و طراحی دکور امیر اثباتی  این کارگردان را به سمت سینمای جامعه پسند و اجتماعی سوق دهد. اگرچه فیلم در روند خط داستانی به دو بخش کاملا مستثنا از یکدیگر تبدیل می شود و 40 دقیقه آخر فیلم کمی حوصله بر است اما بازی با ذهن تماشاگر در یک سکانس ماقبل انتهای فیلم بار دیگر به تماشاگر یادآوری می کند که باید صندلی سالن سینما را ترک نکند و پایان آن را ببیند. <br />
«کنعان» روایت گر داستان مینا و مرتضی است که پس از دو سال زندگی مشترک قصد جدایی از یکدیگر را دارند که بازگشت آذر خواهر مینا و حضور علی دوست قدیمی مرتضی تصمیم مینا را دچار مشکل می کند.<br />
لازم است که بگویم در طول نمایش «کنعان» در جشنواره حرف ها و صحبت های زیادی در مورد خط داستانی این فیلم شنیده می شد که همین قضیه باعث شد تا خیلی از دوستان برای بار دوم «کنعان» را در جشنواره فیلم فجر تماشا کنند. با این تصور که خیلی از رابطه ها در طول داستان و بنا بر حساسیت های موجود در مابین رفت و آمد های شخصیت ها گم شده است که باید مثل یک بازی فکری یکی یکی بعد از دیدن دوباره «کنعان» آنها را پیدا کرد.<br />
حاشیه نمایش «کنعان»: در جلسه مطبوعاتی این فیلم مانی حقیقی از تماشاگران خواست که در مورد اسم فیلم چیزی نپرسند، چون  «کنعان» فقط یک اسم یود. <br />
مانی حقیقی بعد از دیدن برگه هایی که روی آن اسامی نامزدهای جشنواره فیلم فجر نوشته شده بود، از انتخاب هیات داوران راضی نبود و این قضیه کاملا در چهره ناراحت او مشخص شده بود. با این وجود کنعان در سه رشته نامزد دریاقت سیمرغ بلورین بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر بود . محمدرضا فروتن نامزد بهترین بازیگرنقش اول مرد، افسانه بایگان نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل زن و بهمن اردلان نامزد صدابردار فیلم کنعان نیز در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر بوده اند.</p>

<p><br />
<strong>همیشه پای یک زن در میان است_ فیلمی سورئال برای مخاطب امروزی</strong><br />
قرار است این فیلم بمب خنده ای باشد که بارها در فیلم های قبلی کمال تبریزی همانند فیلم های لیلی با من است و مارمولک تجربه کرده ایم. بگذارید از یک تصویر شروع کنم. مدیر یک مجموعه که ظاهر او نمایانگر فردی است شیمیایی شده از جنگ تحمیلی یکی ازکارمندان زن را که مشخص شده مطلقه است به اتاق کار خود دعوت می کند. تا او را به زور به صیغه شرعی خود در آورد...<br />
این قسمت کوچکی از داستان پنجمین فیلم تبریزی است که امسال در بخش مسابقه سینمای ایران در جشنواره حضور داشت. نکته قابل توجه در فیلم های تبریزی شاید این باشد که او در هر دوره ای از دولت فیلم هایی ساخته است که با شرایط آن زمان همخوانی داشته اند و به نوعی طنزهای فیلم از دل همان شرایط موجود در جامعه به تصویر درآمده است.  مارمولک را به خاطر بیاورید؛ با این حال این قضیه از هوشمند بودن کارگردان فیلم همیشه پای یک زن در میان است، بیرون می آید. اگرچه امسال درباره تبریزی و فیلم جدید اش کمتر خواندیم و شنیدیم اما یک سری ایرادها به فیلم می شود گرفت که موفقیت فیلم هایی با مضمون طنز این کارگردان را از ما جدا می کند. <br />
در هر پرده فیلم می توان کدهای موجود در فیلمنامه تبریزی را مشاهد کرد و حتی از شنیدن دیالوگ ها تا تصاویر متضاد از شخصیت های داستان_ با صدای بلند در سالن سینما قهقهه هم زد. اما نکته این است که چرا فیلم همیشه پای یک زن در میان است داستان سرراست ندارد و در طول فیلم بارها ذهن تماشاگر را به خود مشغول می کند که مثلا کاراکتر مهران مدیری و نقش او در این فیلم چه بود و چه شد! و یا حبیب رضایی که به دنبال یک نویسنده گمشده  است و در کنار آن پیگیر ماجراهایی برای شناخت بیشتر زنان، چرا درطول داستان سردرگم است و گاهی سر از کافی شاپ در می آرود و گاهی ساختمان کاری او باید خراب شود. اما آنچه از فضای موجود فیلم مشخص است این بود که این فیلم تا حدودی سورئال است و بعضی سکانس ها کمی از واقعیت جامعه امروزی فاصله دارد. تا کنون سابقه فیلم های دیگری از تبریزی با محوریت متفاوت بودن از جریان  مستقیم یک خط داستانی را داشته ایم، فیلم گاهی به آسمان نگاه کن حاصل همین دیدگاه متفاوت این کارگردان به شمار می رود.     <br />
لازم به یادآوری است که جرقه ساخته شدن این فیلم  از کتابی به نام عیرقابل چاپ به نویسندگی مهدی شجاعی می آید که یکی از داستان های کوتاه این کتاب به نام همیشه پای یک زن در میان است نام دارد و تبریزی آن را برای ساخت فیلم خود بر می گزیند و بلافاصله امتیاز کتاب  شجاعی را می خرد و داستان را به همراه رضا مقصودی نویسنده دیگری دکوپاژ می کند.   اما پس از پایان نوشتن، فیلمنامه این فیلم دچار مشکلات ممیزی می شود که همین دلیل باعث شد تا تبریزی به دنبال یک تهیه کننده مطمئن برای ساخت فیلم اش پیدا کند. با این وجود محسن علی اکبری پذیرفت تا تهیه کننده فیلم همیشه پای یک زن در میان است را بر عهده بگیرد.<br />
اما کستیی که تبریزی برای بازیگران چیده بود، کمی تعجب برانگیز است. فکر کنید، از گلشیفته فراهانی تا مهران مدیری و نیز حبیب رضایی و رضا کیانیان با چهره ها و گریم های کاملا متفاوت می توان در فیلم همیشه پای یک زن در میان است مشاهده کرد. مخصوصا گریم عجیب مدیری با سیگار برگ در گوشه دهان اش و کلاه شاپو از همین متفاوت بودن کاراکتر او در فیلم می آید.  این فیلم در رشته های بهترین بازیگر نقش اول زن (گلشیفته فراهانی)بهترین بازیگر نقش اول مرد(حبیب رضایی) و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (سیاوش چراغی پور) نامزد دریافت سیمرغ بلورین بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر بوده است.<br />
حاشیه نمایش همیشه پای یک زن در میان است: بعد از پایان اولین نمایش همیشه پای یک زن در میان است در سینما رسانه، حرف های ضد و نقیض در مورد فیلم از نگاه منتقدان شنیده می شد. عده ای که فیلم را نپسندیده بودند، بیشتر از عده ای بود که فیلم را دوست داشتند. اما در مراسم اختتامیه بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر محسن علی اکبری سیمرغ بلورین را برای فیلم منتخب تماشاگران بدست آورد و بر روی سن حاضر شد و عنوان کرد، امیدوارم که همانطور این فیلم منختب تماشاگران جشنواره بود نیز منتخب دولت نهم هم باشد. او نیز گفت، بیش از همه گلشیفته فراهانی لیاقت گرفتن سیمرغ بلورین را برای این فیلم داشت که از نگاه داوران دور ماند. علی اکبری نیز گفت: امیدوارم سینمای ایران قدر کارگردان هایی همانند کمال تبریزی را بیشتر بدانند.</p>

<p><br />
<strong>آواز گنجشکها_ پیشرفت یک کارگردان</strong><br />
جایی در همین نزدیکی تهران، در طول روز با آدم هایی مواجه می شویم که شاید  دیدن یک بار از آنها در زندگی تاثیر فراوانی بر روی هر کدام از ما آدم های معمولی بگذارد. فیلم مجید مجیدی دقیقا از همین تاثیر و ساده بودن آدم های  فیلم اش می آید. اینکه در یک روز آفتابی مردی با قیافه و ظاهری ساده در کنار پارکینگ خانه ای که _نمی داند پارکینگ است و به خاطر هوای مطلوب و به دور از دود_ خوش آب و هوا است شروع به خواندن نماز می کند و مانع از بیرون آمدن ماشین از پارکینگ می شود. این ها همه تعلیق هایی است که تک به تک در فیلم مجیدی شاهد آن هستیم.  و همین اتفاق باعث می شود که تا انتها با فیلم او پیش برویم و متوجه نشویم که زمان چگونه گذسته است.  اگرچه حاصل  خوب آواز گنجشکها را باید مدیون بازیگری چون رضا ناجی بود .  و اینکه فیلم  همانند فیلم های گذشته مجیدی خشک و سرد پیش نمی رود و گاهی باعث می شود تماشاگر بخندد و کاراکتر کریم را دنبال کند. قبل از آغاز فیلمبرداری مجیدی  عنوان کرده  بود که باید برای دوره ای کوتاه و تحقیق به روستاهای شهریار در اطراف تهران سری بزند تا یک ایده اش درباره پرورش شترمرغ را به سرانجام برساند. همین قضیه تا قبل از دیدن فیلم کافی بود تا ذهن تماشاگر را به سمتی ببرد که پیش از این فیلم های مجیدی با آن رقم خورده بود و تصور اینکه آواز گنجشکها فیلم دیگری برای آن طرف آب ها باشد، دور از ذهن نبود. <br />
حالا که آواز گنجشک ها را دیده ام حس می کنم مجیدی به باوری رسیده است که شاید  زمان اولین قدمی بوده که او در طول فیلمسازی اش به آن احتیاج داشته است. مجیدی بعد از ساخت چند فیلم جشنواره ای، فیلمی را می سازد که تماشاگر به دور از اتفاق های حاشیه ای آن با فیلم برخورد می کند. تماشاگر در فیلم آواز گنجشکها به دنبال کریم کاراکتر اصلی فیلم می گردد و او را در جامعه امروزی باور می کند. در ست در همان صحنه ای که کریم دل اش  نمی آید اسکناس 500 تومانی را به دختری که در ترافیک تهران اسفند دود می کند ، بدهد و به دنبال پول خورد می گردد و چراغ سبز و او از دادن پول منصرف می شود. همین قضیه نشان می دهد که مجیدی اینبار می خواهد در چارچوب اصلی فیلمنامه اش قدم بگذارد و تماشاگر را با ایده ها و اخلاقیات ساده کاراکترش آشنا کند. انگار که مجیدی زور نمی زند فیلم خوب بسازد بلکه این فیلم است که به سمت خوبی هدایت می شود. و همین اتفاق باعث تفاوت فیلم های این کارگردان با آثار گذشته اش می شود. ابته بگذریم که فیلم چند سکانس خوب از رقص شترمرغ گرفته تا بیرون ریختن ماهی های کوچک قرمز از بشکه آب تا پولک های سفید و رنگین بر روی لحاف مخمل قرمز رنگ، همه نشانه هایی از دیدگاه کارگردان برای خلق تصاویری زیبا بروی پرده سینما می آید.  <br />
اگر چه نیم ساعت آخر فیلم کمی خسته کننده به نظر می رسد و تماشاگر به دنبال اتفاقی تازه فیلم را دنبال می کند اما این خستگی با موسیقی خوب حسین علیزاده و نیز فیلمبرداری و هلی شات های محشر تورج منصوری باعث می شود تا انتهای فیلم را دنبال کنیم. باید این نکته را هم اضافه کنم که در این سال های اخیر اتفاق تازه ای در سینمای ایران افتاده است که تنها مختص فیلم آواز گنجشکها به کارگردانی مجیدی نیست و آن هم زمان طولانی فیلم ها برای پر کردن راش های فیلم است. که  به نظر می رسد اگر هر کارگردانی پاسخ آن را بدهد کم کم این مشکل هم برطرف خواهد شد و خواب آلودگی فضای پایانی فیلم ها را برای تماشاگر ایجاد نخواهد کرد. <br />
 حاشیه نمایش آواز گنجشکها: این فیلم هم تنها فیلمی بود که تمام صندلی های سالن سینما از مخاطبان پر شده بود. فیلم بر خلاف تصور همه، تا انتها تماشاگر را بر روی صندلی نگه داشت. حضور و بازی رضا ناجی در این فیلم نقطه قوتی بود که فیلمنامه را از جریان نمی انداخت.  این فیلم همزمان در جشنواره برلین هم به نمایش گذاشته شده بود که مجید مجیدی کارگردان این فیلم در آن جشنواره جلسه مطبوعاتی نیز تشکیل داده بود. <br />
آواز گنجشکها در 11 رشته کاندید شد که توانست سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را بدست آورد که دختر او برای دریافت این جایزه در نبودن پدرش در مراسم اختتامیه حضور پیدا کرد.</p>

<p><strong>شب _ دور از انتظار</strong><br />
اگر با فیلم های قبلی رسول صدرعاملی آشنا باشید، تا حدودی دیدن فیلم شب برای شما، در کارنامه این کارگردان سینما کمی متفاوت خواهد بود. از زمانی که سینمای معناگرا پا به پرده نقره ای گذاشت، خیلی از دوستان کارگردان برای ساختن فیلم های خود این سینما را انتخاب کردند تا با داستان های مختلف تجربه ای دیگر را از سر بگذرانند.  البته شب ورای داستان معناگرا بودن اش، المان هایی دارد که گاهی به تماشاگر گوشزد می کند که می توان کمی به درون و معنویات خودبپردازد و به قول معروف کلاه را پیش خود قاضی کند. اما صدرعاملی که به عنوان کارگردان در ذهن تماشاگر نقش بسته با صدرعاملی فیلم شب کمی متفاوت است.  کارگردانی که سه گانه او با محوریت دخترهای نوجوان امروزی  در طول یک خط داستانی تعریف می شد و وقایع جامعه را به تصویر در می آورد. با این حال بهتر است اول خلاصه داستان شب را بگویم تا کمی این تفاوت را در این نوشته بخوانید.گروهبانی برای تحویل دادن مجرمی سابقه دار مجبور می شود همراه او شبی را در مشهد بگذراند.  همین داستان یک خطی کافی ست تا با فضای این فیلم آشنا شوید. با این که فیلم تنها با سه بازیگر معروف و آشنا پیش می رود  و شاید حضور همین سه بازیگر باشد که ریتم فیلم را از جریان نمی اندازد و پیش می برد. حضور عزت الله انتظامی در نقش مجرم و امین حیایی در نقش گروهبان و نیز خسرو شکیبایی نقطه های قوت فیلم به شمار می روند.<br />
البته فیلم دیگری به کارگردانی صدرعاملی نیز در جشنواره امسال با نام هر شب تنهایی هم حضور داشت که فیلم از این جشنواره بیرون کشیده شد و به نمایش درنیامد. صدرعاملی قصد دارد تا بار دیگر سه گانه ای دیگر به نام شهری که دوست داشتم را برای سینما آماده کند که تا کنون دو فیلم آن از این سه گانه در شهر مشهد به پایان رسیده و به زودی فیلمبرداری بخش سوم این سه گانه را هم آغاز خواهد کرد. در فیلم هر شب تنهایی بازیگرانی چون لیلا حاتمی و حامد بهداد حضور پررنگی دارند.  اما نکته قابل توجه درباره فیلم های صدرعاملی این است که این کارگردان سینما با مدیوم و محوریت فیلم های اپیزودیک آشنا است و سعی می کند خط داستان فیلم هایش را در سه فیلم مجزا با یک محوریت و دیدگاه مشخص به نمایش بگذارد. کارگردانی که فیلم های دختری با کفش های کتانی، من ترانه پانزده سال دارم و دیشب باباتو دیدم آیدا از نمونه های بارز سه گانه فیلم های او به شمار می رود. <br />
حاشیه نمایش فیلم شب:  حضور امین حیایی در فیلم شب با کاراکتر گروهبان که به لهجه شمالی حرف می زند باعث شد تا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر برای  فیلم شب به خانه ببرد. او بعد از اینکه جایزه اش را دریافت کرد پشت میکرفن حاضر شد و عنوان کرد، جا دارد از چهره های پیشکستوی همانند، عزت الله انتظامی، محمدعلی کشاورز و علی نصیریان که در این مراسم اختتامیه حضور ندارند، قدرداانی و تشکر کنم. ای کاش می شد چهره این دوستان را در این مراسم مثل هر سال می دیدیم.  <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/29/260.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/29/260.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 29 Feb 2008 23:36:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک پنج شنبه دیگر</title>
         <description><![CDATA[<p>امروز پنجشنبه که تعطیل بودم و خونه، هم کلی خوابیدم و هم کلی فیلم دیدم.<br />
البته بگذریم که 2 شب قبلش  فیلم علی سنتوری را برای بار دوم بعد از جشنواره دیدم و کلی حالم بد شد و بعد از فیلم ساعت 3 صبح چایی درست کردم و تا صبح نشستم و نوشتم. کلی هم سر اون کسی که فیلم را داد ببینم غر زدم که تو این شرایط چرا سنتوری را دیدم.  درباره سنتوری نوشتن و اینجا گذاشتن کار سختی نیست اما سنتوری انقدر فیلم متفاوتی هست که به همین راحتی هم نشه از کنارش گذشت. به هر حال اگرشیفته فیلم های آقای کارگردان _داریوش مهرجویی_ باشید، حتما سنتوری را هم دوست دارید. مخصوصا بازی بهرام رادان که کل فیلم روی بازی او می چرخه. <br />
امروز هم فیلم های juno و blow  را دیدم.  یک ماه پیش وقتی عکس های فیلم juno  را توی روزنامه کار می کردم و فیلم اکران بود، با دیدن عکس ها اسم فیلم تو ذهنم موند و دنبالش بودم تا ببینم. راستش روند فیلم گاهی باعث می شد از دیالوگ های معرکه juno هم بخندم و هم یک جاهایی حس می کردم که واقعا چقدر درک یک دختر 16 ساله نسبت به یک جنینی که کم کم درون او رشد می کنه، بیشتر است. اینکه فیلم  در قالب یک فیلم کمدی عنوان شده، یکم برام عجیب بود؛ چون انقدر  حس عاطفی و نکته های تاثیرگذار را به همراه دارد که ممکن فراموش کنی فیلم کمی هم کمدی است.  با این حال چهره معصوم الن پیج که در این فیلم نقش دختری شانزده ساله به نام جونو مک گاف را برعهده دارد، به نظرم  به گونه ای عجیب و غریب قراره نشون بده که جونو دختر متفاوتی است. شاید این فیلم موزیکال نباشه اما متن و آهنگ هایی که برای فیلم انتخاب شده، بی نظیر...به هر حال فکر کنم جیسون ریتمن کارگردان این فیلم قراره فیلم هایی حاوی مضمون های خاص را به سینما بیاره.<br />
اما فیلم blow یک فیلم مفرح که  گاهی از بازی خوب جانی دپ هیجان زده می شوید و گاهی هم وسط فیلم حوصله تون سر می ره و دوست دارید دی وی دی را خاموش کنید و تا انتهای فیلم را با اون خط داستانی که داره پیش بینی کنید. که اگر این کار را بکنید، پیش بینی شما هم درست از آب درمی یاد.چون واقعا فیلم با چند تاریخ روز وسال و ماه و گریم های شکننده شدن جانی دپ در نقش یک سارق کوکائین و بدشانسی های او تموم می شه. جالبه بدونید که  پنه لوپه کروز در 40 دقیقه آخر فیلم سرو کله اش پیدا می شه که زیاد هم کاراکتر قابل توجه ای نداره. اما تدوین و فیلمبرداری blow  به نظرم به روند و ریتم فیلم خیلی کمک کرده است. مخصوصا در مهمونی ها که با نگه داشتن بعضی سکانس/ پلان ها و یا دیزالوهای خوب به تماشاگر می فهمونه که فیلم  با همه دردسرهایش چند سکانس خوب هم داره. </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/22/259.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/22/259.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 22 Feb 2008 01:59:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک پست کاملا شخصی</title>
         <description><![CDATA[<p>این روزها خسته ام. اما بیشتر از کار خسته ام. جشنواره فیلم فجر بهانه خوبی بود برای دیدن دوباره اتفاق ها...<br />
هر سال که از جشنواره می گذره احساسم به نسبت سال قبل و دیدن فیلم ها در سالن رسانه هم کمتر می شه.<br />
حتما شما هم به این نتیجه رسیدین که به مرور تصور ما از هر چیزی کمرنگ می شه.  مدتی که این اتفاق در مورد هر حس و هر مسئله ای که قبلا دوست داشتم افتاده، بعد از مدتی برام کمرنگ می شه و کم کم فراموش...<br />
امسال به نسبت سال های گذشته در جشنواره کمتر فیلم دیدم. حضور دوستام و دیدن آنها برام عجیب تر بود که همه خوشحال از اتفاق های سال قبل من را می دیدند؛ انگار آنها هم به این باور رسیده بودن که خدا را شکر مشکلات گذشته، چند ماهی که دست از سر من برداشته ست. <br />
لازم می دونم در مورد همون مشکلات و اتفاق ها چند مورد را بنویسم که دوستان به اشتباه نیافتن... اگر تا الان اینجا چیزی ننوشتم، فکر می کردم لزومی ندارد و اون اتفاق برای من همون دو سال پیش تموم شده اما باز هم بنا بر دلایل شخصی دوسالی تا اتمام کارها به طول انجامید. حالا که از گوشه و کنار حرف هایی می شنوم، بدم نمی یاد که الان درمورش بنویسم. یک بار برای آخرین بار می نویسم. چون مرور خاطرات اشتباه به نظرم اشتباه دیگری خواهد بود.<br />
اولا همون سالی که زندگی من دچار مشکل شخصی شد، من هم از زندگی مشترک بریدم.  اما عواقب آن تا چند ماه پیش ادامه داشت که خدارا شکر به طور رسمی به سرانجام هم رسید. <br />
دوما از کمک های بی دریغ یک دوست _که شاید مدت هاست درمورد اون اینجا نوشتم و اسمی ازش نبردم_ بیشتر از هر اتفاقی باعث شد تا من به یک نتیجه کلی برسم، پس جای  تشکر داره و... کسی که هم در زمینه کاری و هم در زمینه هدف و زندگی آینده من موثر بود و در واقع انگیزه های فراموش شده را به من یادآوری کرد.  کسی که خیلی ها به اشتباه فکر می کردند هر نوشته من و هر احساسی که نسبت به او داشتم هنور پس مانده های یک آدم دیگری در زندگی من بوده... اما حالا با کمال افتخار می گم که او تنها نقطه رسیدن من به  اهدافی ست که مدت ها بود گرد غبار بر روی آن نشسته بود. <br />
سوما حضور او دلگرمی و آرامشی است که اگر هم دور از من باشد، می شود او را حس کرد.<br />
چهارما کتاب بریدا را بخوانید اگر هنوز به اعتقادات درونی خود شک دارید...</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/16/258.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/16/258.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 16 Feb 2008 13:23:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لذت دیدن یک فیلم خوب</title>
         <description><![CDATA[<p>مثلا امشب تا ساعاتی قبل افتتاحیه بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر بود. با اینکه می شد به سالن وزارت کشور رفت و در این مراسم که دعوت رسمی نیز شده بودم، شرکت کرد، اما بهتر است عطای جشنواره امسال رابه لقایش ببخشیم و به دور از حواشی این داستان های کهنه یکی دوتا فیلم خوب که ارزش دیدن دارند در کنار یک میز گرم از چایی و آجیل  بنشینیم. وسوسه شنیدن اتفاق های معمول افتتاحیه را هم از سربیرون کنیم. <br />
<strong>شما تنها می‌توانید حقیقت را تصور کنید</strong><br />
فکر کنم این دومین فیلمی باشد که در طی این چندماه اخیر برای چندمین بار نشستم و دوباره و چندباره دیدم. <br />
اصولا کمتر پیش می آید که فیلم های خارجی را چندبار ببینم نسبت به فیلم های ایرانی که شاید هر چندوقت کبار آرشیو فیلم های ایرانی را میریزم بیرون و از هر فیلم هر سکانسی که دوست دارم یک نیم ساعتی می بینم. <br />
حالا این قضیه دیدن یک سکانس خاص در فیلم Atonement  هم پیش آمده است. <br />
درامی که حاصل کار یک نویسنده و تصویر آنچه در ذهن و داستان اش می گذرد، با واقعیت پیوند می خورد و حالا قرار است تا پایان فیلم دو نتیجه عکس هم داشته باشد. <br />
انقدر موسیقی فیلم خوب است که گاهی تصور می کنی این موسیقی است که روند داستان فیلم را از جریان نمی اندازد. <br />
رومانس تراژیک "کفاره" که با نامزدی در هفت رشته پیشتاز جوایز گلدن گلوب امسال بود، در بخش بهترین موسیقی نیز برنده جایزه شد. کایرا نایتلی و جیمز مک‌آووی ستاره‌های این فیلم که در بخش بهترین بازیگر درام نامزد دریافت جایزه بودند در این رقابت شکست خوردند. "کفاره" بر اساس رمان برنده جایزه بوکر یان مک‌یوان ساخته شده و داستان آن در سال‌های 1930 روی می‌دهد و درباره نویسنده‌ای تازه‌کار است که دوست خواهر بزرگترش را به گناهی که مرتکب نشده متهم می‌کند.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/ 1/257.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Feb/ 1/257.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 01 Feb 2008 02:14:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک کاپوچینو داغ لطفا!</title>
         <description><![CDATA[<p>هوا آنقدر سرد شده که زیادی لباس ها در تنم سنگینی می کند. کوچه پر از یخ بندان است و من ترس سر خوردن و اتفاق های بعدی رهایم نمی کند. <br />
هفته و ماه های شومی را گذراندیم. حالا دیگر از دست دادن هر شخصی چه ادبی و چه فرهنگی و چه همکار در هر هفته تبدیل به سنتی شده است که نمی شود به آن فکر نکرد و در انتظار نبود... حالا دیگر سه شنبه هفته برایم بدترین روزهایی است که با خاطره درگذشت قیصر امین پور در همان سه شنبه و یا رفتن ناباورانه مهران قاسمی باز هم در سه شنبه ای دیگر اذیتم می کند. همان سه شنبه ای که خبر سقوط هواپیمای سی یکصدو سی را هم شنیدیم و شوک آن تا روزها و سال ها دنبالمان است. در همان سه شنبه ای که دیدن تو برایم وسوسه ای بود تا به خانه دعوتت کنم، اما همیشه زبان قادر از ناگفته هاست  و آن هم در دلم باقی ماند... <br />
این را زمانی فهمیدم که در تالار تاریک وحدت به دیدن افرا نشسته بودم و خبر نداشتم که آنچه در تئاتر می بینم بی شباهت به زندگی این روزهایمان نیست. و این شعر که در این روزهای برفی زیرلب آن را مدام زمزمه می کنم،" و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد" <br />
همان تنهایی که شاید در فیلم پرسپولیس و در همان تاریکی لحظه به لحظه زندگی آدم هایش دیده ایم. و گاه به این فکر می کنم که چه روزهایی از کنارمان گذشت و در تاریخ ثبت شد تا در یک فیلم سیاه شاهد آن باشیم.<br />
حالا وقتی تو را می بینم که با گفتن کلمه خوب نیستم روزات را به شب می رسانی، بیشتر پریشان می شوم...  زمان می گذرد و نه تو می دانی و نه من که در کجای این سرنوشت بهم رسیده ایم؟<br />
در یکی از همین شب های سرد زمستانی به کافه ای دنج در کنج شهر می روم و یک کاپوچینو داغ سفارش می دهم.  تا خالی از وسوسه های  بی تو بودن کمی به خودم بیایم..<br />
پس یک کاپوچینو داغ لطفا! </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Jan/16/256.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Jan/16/256.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 16 Jan 2008 02:27:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هميشه قبل از آنكه فكرش را بكنيد اتفاق مي افتد</title>
         <description><![CDATA[<p>تنها يك تلنگر لازم است تا به زندگي عادي برگرديم و از اينكه در كنار هم كار مي كنيم و زندگي را مي گذرانيم  لذت ببريم...<br />
درست وقتي كه هيچ انگيزه اي براي خنده و يا شادي بر لبان و دل هايمان نمي ماند؛ اين اولين بار نيست كه  از دست رفتنن عزيزي مدت ها ذهنم را به فكر فرو مي برد. نه... اين اتفاق بارها افتاده است كه همكارانم را از دست داده ام و ديگر از اينكه آنها را نمي بينم گرد غبار برچهره ام مي نشيند. <br />
اينبار هم درست اتفاق زماني مي افتد كه تو حتي انتظارش را هم نداشتي. چند ساعت قبل مهران قاسمي از كنارمان رفت. حالا مدام در گوگل و هزار زهرمار ديگر در كامپيوتر سرچ مي دهيم تا براي هميشه چهره او را در ذهن به خاطر بسپاريم. چند ساعتي مي شود كه تحريريه روزنامه  در سكوت فرو رفته و گاه اگر حرفي هم به ميان بيايد، صحبت از قاسمي است و ترجمه ها و نوشته هاي دلنشين اش. <br />
مهران قاسمي دبير سرويس امور بين‌الملل روزنامه‌ي اعتماد ملي بود كه مدتي پيش تصادف كرده بود و ساعتي پيش بر اثر حمله‌ي قلبي دار فاني را وداع گفت. <br />
قاسمي متولد سال 1356 بود و سابقه‌ي فعاليت در روزنامه‌هاي شرق، ياس نو، وقايع‌التفاقيه و مجله‌ي شهروند را در كارنامه‌ي كاري خود دارد.<br />
<a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1065865">اولين سايت رسمي ايسنا خبر درگذشت قاسمي را به دوستداران مطبوعات رساند </a></p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2008/Jan/ 8/255.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2008/Jan/ 8/255.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 Jan 2008 18:52:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بی راهه(16)</title>
         <description><![CDATA[<p>نمی خواست من بدونم. باور کنین راست می گم. خیال نبود، توهم هم نبود، الانم که گاهی به اون روزا فکر می کنم می بینم همه چی درست بوده و حدس و گمان های منم درست بوده... اما من به خودم قول داده بودم که به اون روزا برنگردم. آره حتما با خودتون می گید بازم دارم مبهم می نویسم. بی خیال دوباره نوشته هایی تو کامپیوترم دیدم که زیاد جالب نبود. اصولا یواشکی کاری رو انجام دادن و ترس از اون باعث می شه آدما بیشتر خطا کنن.  کاش هیچی نبود...<br />
یک جورایی حالم خوب نیست. نه جسمی و نه روحی. دلیلش هم فشارهایی بوده که توی این مدت بهم اومده. از آدمایی که نمی دونم درموردشون چی باید بگم. سرو کلشون توی زندگیم پیدا می شه، بعد هم خودم توری از کنارشون می گذرم که اون ها را با خواسته هاشون و رویاهاشون رها می کنم. تقصیر من نیست، تقصیر اوناست که فکر می کنن میشه به راحتی دوباره یک زندگی دیگه رو شروع کنن. اما من می گم نه به این راحتی ها هم نیست. اونا در تاریکی مطلق جهل به سر می برن و باعث سرخوردگی خودشون می شه...واقعیت یک چیز دیگه است که از حوصله من و شما خارجه...<br />
لیست قرض های تخته سفید اتاقم داره کم می شه اما هنوز مونده فکر کنم تا آخر سال دیگه...<br />
همه کارام مونده، نمی دونم از این هوای لعنتی یا تنبلی من، ولی دارم از کارام عقب می افتم دعا کنید این روزای یکنواخت زود بگذره...</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Dec/23/254.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Dec/23/254.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 23 Dec 2007 01:31:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزمرگی را فراموش کنیم</title>
         <description><![CDATA[<p>می گن زندگی عادی هم عالمی داره که نگو و نپرس. آره واقعا می شه یک موقعی کنار کارهای روزمرگی نشست  و کمی با حوصله تر به آینده فکر کرد. تغییر در روند این روزهای زندگی حاصلی جز خانه ماندن و فیلم دیدن و کتاب خواندن ندارد. گاهی هم با دوستان نشستن و گپ های گوشه و کنار همین روزها...<br />
باید اعتراف کنم که این روزهای بارانی پائیز که همه چیز را به رنگ کرم و زرد درآورده است، کم کم بر روی زندگی ما سایه می اندازد.  نمونه اش می شود خواب های بی موقع، چای خوردن های لذتبخش ساعت 1 و 2 نیمه شب و ...<br />
حالا وقت اش رسیده که کمی درباره روزنامه امتیاز بنویسم. خب فکر کنم اسم این روزنامه برای همه آشناست اما نکته جالب توجه اش این است که صاحب امتیاز محترم این روزنامه، در این یک سال و نیم خود را به هر در و دیواری زد تا دوباره امتیاز را دربیاورد البته با شکل و شمایلی که بهتره است بگویم هیچ ربطی به روزنامه قبلی که فکر می کنم نوزده شماره از آن منتشر شد نداشته باشد. متاسفانه یا خوشبختانه امتیاز الان روی دکه روزنامه فروشی ها است.  و فقط از آن روزنامه قدیمی اسم امتیاز است که باقی مانده است، برای دوستانی که در این روزنامه هستند هم آرزوی موفقیت می کنم.<br />
شماره 59 مجله شهروند یک سورپرایز ویژه دارد و آن هم مصاحبه با محسن نامجو بعد از سفراش به اروپا است و اتفاقاتی که در جریان سفر این خواننده پیش آمد و بدون اطلاع او نیز آلبوم ترنج در ایران مجوز گرفته بود. <br />
خواننده محبوب این یکی دو سال اخیر که همیشه با تدبیر در مصاحبه هایش صحبت می کند...<br />
فیلم کلاغ پر را در یک ظهر نسبتا آفتابی رفتم و سینما عصر جدید دیدم. کاش می شد معنی فیلم بد دیدن را نفهمید و بی خیال ساختار و فیلمنامه و منطق، داستان کلاغ پر را تماشا کرد.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Dec/11/253.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Dec/11/253.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 11 Dec 2007 12:32:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پراکنده از گوشه و کنار</title>
         <description><![CDATA[<p>-/چقدر سخته نوشتنی که بعد از مدت ها باید بنویسی...<br />
نمی خوام بگم همه چی غریب شده برام یا تکراری، نه، اینطوری نیست اما بعضی وقت ها فرصت نوشتن هم از دست می ره.<br />
هربار که برنامه مسافرت پیش می یاد با خودم می گم این دفعه تا می تونم سعی می کنم بهم خوش بگذره و با یک روحیه تازه برگردم تهران و دنبال کار و پول و زندگی و یک کم هم انگیزه... <br />
هفته پیش چند روز را در کنار سواحل خلیج فارس و جزیره کیش گذروندم . خوب بود، غروب کشتی یونانی برای دومین بار هم برام جذاب و دیدنی بود. از تنها چیزی که متنفر بودم بازار و خرید و این حرف ها بود که حوصله ام را سربرده بود. بیشتر شب ها با دوچرخه کنار ساحل بودم و به دریا نگاه می کردم. انگار روی ابر راه می رفتم، انگار کسی دستم را گرفته بود؛ فکر کنم دریا و آسمون هر دو منو می بردن تا نزدیک محراب. انقدر با دریا حرف زدم و قول و قرار با هم گذاشتیم که نگید و نپرسید. البته تهدید هم همراش بود که اگه اون چیزی که می خوام بشه دوباره برمی گردم کیش و می رم دریا...<br />
خلاصه برگشتم تهران دوباره کار و پول و زندگی و کمی هم انگیزه... شما خسته نمی شید؟<br />
-/هی به خودم می گفتم به دلت شک نیار حتما می یاد...<br />
زمزمه می کردم که الان می یاد، زنگ بزن، یک، دو، نزد...سه... نزد. چقدر حس غریبی انتظار. از انتظار از کلمه انتظار و از فعل وانفعال و مفعول و هرچی که انتظار را ساخته متنفرم... دستم رو روی سینه گذاشتم تا قلبم آروم بگیره اما انگار تاپ تاپ قلبم بیشتر می شد.  ته دلم  مطمئن بودم که نمی یاد. اما بازم بهش اعتماد نکردم.هر وقت انتظار حوصله ام رو سر می بره، سعی می کنم بخوابم. اون شبم خوابیدم و اون نیومد...<br />
-/ امروز  که پنج شنبه تعطیلی بود از صبح فیلم دیدم تا بوق شب... بدم نبود، اما واقعا بعضی فیلم ها از دیدن یک سریال درپیت مسخره هم مزخرف تره...مثلا فیلم  my brother’s wife  که اگر اشتباه نکنم به نام فیلم همسر برادر ترجمه شده هر چی بود خیلی مزخرف بود اما در عوض فیلمی که خیلی خوشم اومد جدیدترین فیلم آنجلینا جولی که A MIGHTY HEART   بود.  فکر کنین کنار این فیلم ها، یک فیلم هم از استاد برتولوچی دیدم. THE SHEL TERING SKY  (آسمان سرپناه) فیلم تلفیقی از زندگی از دو قشر مختلف در دو دنیای متفاوت بود. معرفی شخصیت های داستان فیلم در ابتدا نشون می ده که به هیچ عنوان کاراکترها پیچیده نیست و می شود تشحیص داد که قرار است چه بلایی سر داستان فیلم بیاد اما اینکه تماشاگر تا انتها فیلم رو دنبال می کنه به صحنه ها و بازی های روان هر کدام از کاراکترها برمی گرده که به تصویر در آوردن یک آسمون کاملا آبی در بیابونی از شنزار که عشق بازی رو نمایش می ده به نظرم یکی از بارزترین صحنه های فیلم  بود. البته برتولوچی این فیلم رو ساخت تا کلکسیونی از قاب های آسمون آبی و دشت شنزار به تصویر در آورد. کنار این همه فیلم مجموعه تلویزیونی 24 را هم که قسمت هایش رو قبلا دیده بودم، خریدم.  خلاصه امروز همش به فیلم دیدن و نوشتن گذشت...<br />
فردا دوباره کار و پول و زندگی و کمی هم انگیزه... مثل همیشه.<br />
-/ راستی چند ماهی می شه که مجله شهروند هم به جمع مجله های آرشیوی اتاقم اومده. خوشم می یاد، اگه قراره  ببینیم توی این مملکت بی خبری چی می گذره، فکر کنم این مجله اتفاق های تقریبا مهم در طول هفته رو شرح می ده، بگذریم که یادداشت های ورزشی و مصاحبه مهدی کروبی به اسم ناگفته های شیخ در این شماره واقعا خوندنی بود. <br />
-/ ... هیچی فکر کنم چیزایی که باید می نوشتم و نوشتم . روزنامه خیلی عادی و تکراری شده... اگه شیطنت های من و گاهی مطلب های دلی هم نباشه که دیگه هیچی. فکرایی برای جشنواره فیلم فجر کردم که فکر کنم از هفته دیگه هم اینجا و هم در صفحه سینما روزنامه بخونید و ببینید. گاهی وقت ها با خودم می گم اگه همه چی همونی بود که ما می خواستیم چی می شد؟</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Nov/30/252.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Nov/30/252.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 30 Nov 2007 02:52:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بي راهه (15)</title>
         <description><![CDATA[<p>مريضم و سرما خوردم. خسته ام و منتظر يك فرصت تا چند روزي از تهران دور شم. <br />
اين دو هفته خيلي پركار بودم . از جشنواره فيلم رشد بگيرين تا نمايشگاه مطبوعات.... چه نمايشگاهي، <br />
تمام نوستالژي هاي بزرگراه چمران و نمايشگاه مطبوعات قديم به باد رفت و در خيابون حجاب مستقر شد.<br />
واي امان از سالن ورزشي كه امسال يكي از بي بخارترين سالن ها بود و تنها سالني كه كمي رنگ و بوي نمايشگاه مطبوعات را داشت، سالن شماره يك بود كه تفرقه بين چند روزنامه پرتيراژ باعث شركت نكردن چندتا از نشريات بود. تو سالن دنبال خيلي از نشريات بودم كه به چشمم نخورد، بعد كه پرسيدم، شنيدم اصللا شركت نكردن و بحث تحريم و اين حرف ها.<br />
از دلم هم نگيد كه خيلي گرفته... راستش حوصله خيلي ها رو ندارم. منتظر يك تلفنم. تلفني كه زياد هم نزديك نيست...</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Nov/10/251.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Nov/10/251.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 10 Nov 2007 19:41:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در جستجوي آرامش...</title>
         <description><![CDATA[<p>هنوز هم دير نشده است، گاه فكر مي كنم مي توان به بهترين دوستانم سري بزنم و در كنارشان نوشته ها را بنويسم و بخوانم. گاه فكر مي كنم چرا دوستانم ايران را ترك مي كنند. شايد دلايل مختلفي داشته باشد. شايد هم نه؟ اما هميشه تنها مي توان به اين فكر كرد كه ايران كم كم تبديل به يك كشور پر خاطره اي مي شود كه  براي ايرانيان مهاجر چه مي تواند داشته باشد؟ چه پيشرفتي ؟ چه آزادي  و چه دلبستگي؟ جز كوچه پس كوچه هايي كه براي هر كدام از ما خاطره انگيز است. و يا دوران دانشجويي و اين حرف ها... يا بيرون رفتن ها و خاطره هايي كه با خانواده هايمان هر كدام به نحوي داشته ايم... شايد هم دلايل سياسي و بهونه هايي كه باعث ترك از اين كشور مي شود. <br />
مي گويند ايران چهار فصل زيبا دارد، واقعيت دارد، و خيلي ها معتقدند ايران مهد محبت و مهرباني و از اين جور چيزهاست اما بستگي دارد كه هر كدام از ما به چه چيزي معتقد باشيم. صحبت از نسل ها مي آيد. هنوز هم نفهميدم ما چه نسلي بوديم. و به قول محمد قوچاني "يك نسل دوبار انقلاب نمي كند". ما به عنوان فعالان كدام بخش از اين مملكت هستيم، قشر جوان پسند كه آرمان هايش را به فنا برده اند. كه دلبستگي اش گم شده است... حالا حس مي كنم تلخكامي هاي دوستانم براي ترك ايران ممكن است اين ها باشد.  كشوري كه در آن مدام حرف و شايعه جنگ بيداد مي كند. كشوري كه ديگر حرف بچه 5 ساله اش هم مي شود انرژي هسته اي... واي امان از روزگاري كه در انتظارمان است. <br />
چه برسر ما آمده است، بر سردوستانم كه از رفتنشان پشيمان نيستند و حتي لذت زندگي را در آن طرف آب ها مي فهمند. ديگر نمي توانم به حرف هايي كه همچنان معتقدم از شبكه هاي انطرف پخش مي شود كه مزخرف است فكر نكنم. <br />
كشوري كه تنها با چند پروژه تلويزيوني و سريال هاي پربيننده مي خواهد از دين و مذهب واز نسل و از اسلام امروز سخن بگويد. حالا مردم راحت تر باور مي كنند كه جامعه به چه سمتي در آينده حركت خواهد كرد.  روزي كه سناريو سياست در ايران به واقعيت تبديل شود روزي متفاوت خواهد بود. همان طور كه آمدن ولادمير پوتين به ايران در تاريخ ثبت شد. <br />
بازهم اين سياست سياه و كثيف كه دوباره آلوده ام مي كند. دوستان خارج از ايران من فكر كنيد حرف روزمان هم شده حرف سياست و آمدن و رفتن سياستگذاران،چه به ما مي رسد. نمي دانم. اگر اوضا در آن طرف مساعد است كه مطمئنم بهتر از اينجاست چاره اي نيست جز تحمل روزهاي نيامده در ايران.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/21/250.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/21/250.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 21 Oct 2007 19:03:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند اتفاق مهم در كشور، مطبوعات، ورزش و روزهاي پائيزي</title>
         <description><![CDATA[<p>اول- اين روزها بحث هاي سياسي دوباره اوج گرفته است و حرف ها از گوشه و كنار به شنيده مي شود.<br />
فكر كنيد روزنامه محترم "اعتماد" مدتي پيش در صفحه آخر ستوني به نام جنگ سرد راه انداخته بود كه موضوع  "جنس يا همجنس مساله اين است" يكي از خواندني ترين مطلب روزهاي گذشته اين روزنامه بود.  حتما بخوانيد... <br />
"کلهر مشاور رئيس جمهور از جمله کساني است که از نان شب براي ستون ما واجب تر است. او اخيراً يک بحث آماري درباره وضعيت همجنس بازها در ايران و حرف هاي رئيس جمهور در دانشگاه کلمبيا انجام داده که خلاصه اش اين است که ما نسبت به امريکا همجنس بازهاي کمتري داريم. الف- دستگاه جديدي به بازار آمده با نام «همجنس بازسنج» ما خبر نداريم، دوستان اما گويا در جريانند. ب- لطفاً آمار همجنس بازهاي امريکا را ارائه کنيد، جهت ضايع کردنشان مورد نياز است. چرا که گويا آمارشان را داريد که مقايسه مي کنيد ديگر، ج- کبوتر با کبوتر باز با باز/ کند همجنس با همجنس پرواز، يک ضرب المثل امريکايي، غربزده و امپرياليستي است، د- اين همه جنس خوب، در ايران کي مي رود دنبال همجنس، رئيس جمهور گويا به ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه پيشنهاد داده او هم سفرهاي استاني انجام بدهد. من هم به ساير روساي جمهور کشورها اين پيشنهادات را ارائه مي کنم؛ الف- به رئيس جمهور يک کشور امريکايي پيشنهاد مي دهم کمتر سر ساير کشورها را شيره بمالد، خوبيت ندارد، عدالت محور هم نيست، ب- به رئيس جمهور جزاير فارو پيشنهاد مي دهم در راستاي ديپلماسي بين المللي فعال ما، با کشور ما ارتباط برقرار کند، تو رو خدا. ج- به رئيس جمهور سوريه پيشنهاد مي دهيم... نه، به پيشنهاد ما احتياج ندارد، ايول، د- به رئيس جمهور خودمان هم پيشنهاد مي دهيم همين طور پيش برود تا کماکان از اون بالا کفتر بيايه.<br />
دوم- بازي پرسپوليس و استقلال را در روزنامه با يك تلويزيون كوچك ديدم. با اينكه براي ديدن بازي به مكان هاي مختلفي دعوت شدم اما ترجيح دادم تو روزنامه بمونم و فوتبال را تماشا كنم.  بگذريم از اس مس هاي مختلف!!!اما بازي اصلا راضيم نكرد. مخصوصا داور كه دلم مي خواست لهش كنم. قطبي همچنان يك مربي موفقي كه اميدوارم روي همه تيم ها را كم كنه...البته در برنامه 90 ثابت كرد كه حتي با سكوت و لبخندهاي هميشگي اش مي تواند همچنان آرام و با اعتماد به نفس حرف اش را بزند. بر خلاف حجازي كه با استرس مضاعفي به برنامه 90 دعوت شده بود. ما براي تمام استقلالي هاي مقيم تهران دعاي خير مي كنيم...<br />
سوم- آمدن پوتين به ايران را هرگز باور نمي كردم. تصور كنيد شب از كار به سمت خانه در حركت هستيد كه قدم به قدم بنزهاي مشكي و آژيرهاي قرمز ماشين پليس سرهر چهارراه ديده مي شود. با اين حال حضور پوتين در ايران به نظرم يك اتفاقي بود كه شايد تصور آن پيش از اين ها بعيد به نظر مي رسيد.<br />
چهارم: شمال پائيز رفتن داره... از الان به همتون توصيه مي كنم اين شهرغبارگرفته را رها كنيد و بريد شمال تا بارون پائيزي دوباره همه چي را به زندگيتون برگردونه... <br />
پنجم: واي دلم براي سينما تنگ شده، فكر كنم ركورد نرفتن به سينما را شكستم... البته ديدن فيلم در خونه هم لذت خودش را داره اون هم دسته جمعي...</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/17/249.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/17/249.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 17 Oct 2007 19:20:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خونه جدید، زندگی جدید، آدم های جدید وخداحافظ همه گذشته</title>
         <description><![CDATA[<p>"دست شستن از گذشته به معنای این نیست که دیگر قادر به یادآوری آن نخواهید بود، به معنای آن نیست که خاطرات شما تحلیل رفته یا نابود شده؛ فقط به این معناست که حالا در آن خاطرات سر نمی کنید، با آن خاطرات هم هویت نیستید..."<br />
یک هفته ای می شه که زندگی تازه ای را شروع کردم، تغییر و تحولاتی که اگر در این  یک سال اخیر استارتش را زده بودم الان نتیجه داده بود؛ اما حالا بهش سرعت بخشیدم و هرروز و هر شبم رنگ تازه ای گرفته...<br />
آره سخت بود، سنگین بود، بار یک مشکلی که دوگانگی شادی و ناشادی را از تو می گرفت. دور افکندن و رها شدن از آن زندگی لعنتی که نه عشقی بود و نه دلبستگی... این همون حسی بود که هفته پیش که نه هفته قبل ترش، وقتی از در اومدم بیرون و سوار آژانس شدم همون جا به چند تا از دوستای خوبم زنگ زدم و با صدای بغض که نمی دونم برای چی بود، می گفتم تموم شد...</p>

<p>این خونه را دوست دارم. سه تا پنجره قدی به کوچه پس کوچه های  پر از درختای بلند...کتابام کم شد، نوشته هام قاطی شده و هنوزم یک سری نشونه ها هست که باید بریزم بیرون...دو تا چمدون برای سفرهام آماده کردم. شاید یک مدت برم سفر... شایدم کار کنم و بمونم، نمی دونم.<br />
کتابم را باید به زودی شروع کنم. کلی کار نیمه تموم دارم. اگرچه کارم توی خبرگزاری را به دلیل مشکلاتی که برام درست کرده بود، از دست دادم و از نظر مالی به مشکل برخوردم اما به زودی یک کار دیگه ای را سعی می کنم شروع کنم. کلی قرض بالا آوردم باورم نمی شه که تاوان یک زندگی مزخرف این همه مشکلات باشه که ناخواسته سر راحت سبز می شه و حالا تو باید بدونی که قانون جنگل حاکم بر این ممکلت چقدر حرف زور و نامردی توش پیدا می شه.</p>

<p>می دونم خیلی وقته برای اینجا و برای دلم ننوشتم. خیلی وقته که نه درست فیلم دیدم و نه کتاب خوندم. چندروز پیش یه سر رفتم کتابفروشی همیشگیم، فقط پولم به یک کتاب رسد. هر وقت کامل خوندمش درمودرش مفصل می نویسم.</p>

<p>نگاه می کنم، پائیز از راه رسیده، بوی بارون پائیز با بوی بارون بهار خیلی فرق داره. توی اتاق روی تخت نشستم، آن هوای غریب تمام اتاقم رو پر کرده، چراغ چشمک زن که مدام زرد و قرمز می شود و صدای پرنده ای که با سوت مردی عشق بازی می کند، و صدای جاروی رفتگر نشانه هایی است که کم کم در این خونه برام آشنا می شه. بهش عادت می کنم.  </p>

<p>راستی یکی از روزنامه های قدیمی الان جلوی چشمم: در تاریخ 25 تیر 1381، تیترها را داشته باشید:<br />
*پاسخ جبهه دوم خرداد به جامعه مدرسین؛ باورهای دینی را خرج رفتارهای سیاسی نکنید!<br />
*محمد هاشمی: هیچ کس از نزدیکان من در مسئله مفاسد اقتصادی مشارکت ندارد.<br />
*حکم زندان برای وکیل قربانیان قتل های زنجیره ای تایید شد. <br />
* 60 درصد ذخیره ارزی کشور به یورو تبدیل می شود.</p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/14/248.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Oct/14/248.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 14 Oct 2007 18:53:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يك هفته پر مشغله</title>
         <description><![CDATA[<p>*قبل از اينكه جشن ملي سينما برگزار شود، در شبي كه آخرين شب داوري ها بود به همت خانه سينما دعوت شدم. اينكه غريبه اي آشنا براي داوران بودم حس عجيبي بود. اينكه كنار استاد فيلمنامه نويسم نشستم و كلي حرف از همه جا زديم هم عجيب بود. او كمي پير شده بود و من هم از آن دختر شر وشور كلاس كمي افتاده بودم. احساس كردم كه كاش هنوز هم كلاس هاي فيلمنامه ام ادامه داشت. البته به جز آخرين دوره ها... اون شب گذشت و من هيچ وقت فراموش نمي كنم كه چطور در ميان آنها يكه و تنها خبرنگار سينمايي  و به قول ناصر چشم آذر دختركوچولويي كه چشماش برق مي زنه و فقط به همه لبخند مي زدم و گاه در كاغذ هاي سفيدم مي نوشتم...<br />
اين همان حسي بود كه بار ديگر در جشن ملي سينما هم برايم اتفاق افتاد. همان جشني كه برايش ويژه نامه اي راهم تدارك ديدم و آرام نوشتم و شب ها برايش بيدار خوابي كشيدم. حاصل هم همان چيزي شد كه انتظارش را داشتم. <br />
اما نخواستم تا مثل همه در بوق و كرنا كنم كه من ويژه نامه درآورده ام و تحسين شده ام. چقدر برايم اين حس ها بچه گانه هست و دور... شايد چون مدت هاست كه كتابم، فيلمنامه ام، و روزنامه را با هم مي نويسم. اگر دغدغه ها و بچه بازي هاي روزگار بگذارد به زودي خبرهاي ديگري را هم مي خوانيد...</p>

<p>*طفلك پسر بچه كوچولويي كه عشقش را به فنا برده اند. او مثل كودكي كه تازه از شير مادر گرفتندش، نق هاي كودكانه اش را ادامه مي دهد و مدام  از خواسته هاي كودكانه اش رنج مي برد... اما بايد قبول كند كه ديگر بزرگ و بزرگ تر مي شود. روزهاي نخستي كه درگير يك عشق شده بود، مطمئنا به اين هم فكر كرده بود كه راهش اشتباه است و جز در دام روزهاي ديگر افتادن چيزي باقي نخواهد گذاشت. زمان همه افكار را تغيير مي دهد و هميشه دير مي شود...</p>

<p>*اون شب جشن با دوستام برگشتيم و كلي مرداي خنگ را مسخره كرديم و بهشون خنديديم. درباره كليپ سامان مقدم هم كلي با خودش حرف زدم و فهميدم كه كليپ اساسا يعني چي! </p>

<p><br />
*از اينكه نامجو قرار است به ايران برگرده هم خوشحالم و اين روزها ديگه انقدر نامجو گوش مي كنم كه يادم مي مي ره آهنگ ها و آلبوم هاي ديگه هم هست.  به هر حال از ا ينكه قرار برگرده و دو شب كنسرت اجرا كنه خيلي خوبه... البته تا روزي كه به واقعيت نرسه نمي شه روي هيچ چيز حساب باز كرد.  </p>]]></description>
         <link>http://www.sabashadvar.com/2007/Sep/14/247.php</link>
         <guid>http://www.sabashadvar.com/2007/Sep/14/247.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 14 Sep 2007 20:14:58 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
